فهرست کتاب


سجاده عشق (داستانهای برگزیده از صحیفه سجادیه)

یحیی نوری‏

روز اضحی

حضرت ابراهیم(ع) پسرش را صدا زد، اسماعیل پیش آمد. داستان را با او در میان گذاشت، چنان شتابزده که خود نشنود و نفهمد و سپس خاموش ماند. اسماعیل دریافت. بر چهره رقت بار پدر دلش بسوخت و تسلیتش داد و گفت: پدر در انجام فرمان خداوند تردید مکن، تسلیم باش، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی دید که انشاءالله از صابران خواهم بود. ابراهیم با قدرتی شگفت انگیز و با تصمیمی قاطع، به قامت برخاست ، آن چنان تافته و چالاک که ابلیس را یکسره نومید کرد. با قدرتی که عشق به روح می بخشد ابتدا خود را در درون کشت و آنگاه قربانی جوان خویش را که آرام و خاموش ایستاده بود به قربانگاه برد، بر روی خاک خواباند دست بر سرش گذاشت، اندکی به قفا خم کرد، شاهرگش بیرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد بر حلقوم قربانیش نهاد،
غیظ آمیز، شتابی هول آور، پیرمرد تمام تلاشش این است که در یک لحظه تمام شود، رها شود، اما...
آخ این کارد نمی برد آزار می دهد کارد را به خشم بر سنگ می کوبد همچون شیر مجروحی می غرد و به خود می پیچد، برق آسا می جهد و کارد را چنگ می زند و بر سر قربانی اش که همچنان رام و خاموش است و نمی جنبد دوباره هجوم می آورد ناگهان...
گوسفندی! و پیامی که ای ابراهیم، خداوند از ذبح اسماعیل تو در گذشته است، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی. تو فرمان را انجام دادی الله اکبر! یعنی که قربانی انسان برای خدا که در گذشته یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت از این پس ممنوع است ! و از این معنی دارتر آنکه خدای ابراهیم همچون خدایان دیگر تشنه نیست ، تشنه خون! این بندگان خدایند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! یعنی جنگ با فقر ، نجات گرسنگان، یاری ستمدیدگان.

49 - دعای آن حضرت در دفع مکر دشمنان

و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین لله(192).
و با دشمنان نبرد کنید تا فتنه و تباهی از روی زمین بر طرف شود و دین مخصوص خدا باشد.
و کم من باع بغانی بمکائده و نصب لی شرک مصائده و وکل بی تفقد رعایته و اضبا الی اضباء السبع لطریدته انتظارا لانتهاز الفرصة لفریسته و هو یظهرلی بشاشة الملق و ینظرنی علی شدة الحنق فلما رایت - یا الهی، تبارکت و تعالیت دغل سریرته و قبح مانطوی علیه ارکسته لام راسه فی زبیته و رددته فی مهوی حفرته فانقمع بعد استطالته ذلیلا فی ربق حبالته التی کان یقدر ان یرانی فیها و قد کاد ان یحل بی لولا رحمتک ما حل بساحته(193).
و چه بسا متجاوزی که با حیله های خود درباره ام ستم کرده، و دامهای شکارش را برایم پهن کرده، و همت خود را بر زیر نظر داشتن من گماشته و چون درنده ای که به انتظار به دست آوردن فرصت برای شکارش کمین نماید ، در کمین من نشسته در حالی که خوشرویی چاپلوسی را برایم اظهار می کرد و با شدت خشم، مرا می پایید و چون تو ای خدا من که والا و برتری، فساد باطن و زشتی آنچه را در دل داشت دیدی، او را با مغز در آن گودالی که برای شکار کنده بود در انداختی، و در پرتگاه ساخته اش افکندی ، تا پس از طغیانش ذلیلانه در بند دامی که خیال داشت مرا در آن ببیند در افتاد و اگر رحمت تو نبود آنچه بر سر او آمد نزدیک بود بر سر من آید.

مرگ ذلت بار

محمد بن اشعث پسر سردمدار منافقان (اشعث بن قیس) در ماجرای کربلا، از سرکردگان لشکر عمر سعد بود، و در جریان شهادت حضرت مسلم(ع) امیر لشگر ابن زیاد بود.
این ناپاک زاده، در روز عاشورا شنید، امام حسین(ع) چنین دعا می کند.
اللهم انا اهل بیت نبیک و ذریته و قرابته، فاقصم من ظلمنا و غصبنا حقنا انک سمیع قریب.
خدایا! ما از دودمان پیامبر تو و بستگان نزدیک او هستیم. در هم بشکن آن کس را که به ما ظلم کرد و حق ما را غصب نمود، همانا تو شنوا و نزدیک هستی.
محمد ابن اشعث به پیش آمد و با کمال بی شرمی به امام گفت: تو چه خویشاوندی با رسول خدا داری؟ امام حسین (علیه السلام) دست به دعا برداشت و فرمود: خدایا محمد بن اشعث می گوید بین من و رسول خدا قرابتی نیست.اللهم ارنی فیه هذا الیوم ذلا عاجلا. خداوندا در این روز، ذلت و خواری او را سریعا به من بنمایان.
پس از چند لحظه محمد بن اشعث رفت تا قضای حاجت کند. در این هنگام عقرب سیاهی چنان او را گزید که همان موقع روی کثافات خود افتاد و حتی نتوانست عورت خود را بپوشاند و در همان حال به جهنم واصل شد(194).