فهرست کتاب


سجاده عشق (داستانهای برگزیده از صحیفه سجادیه)

یحیی نوری‏

گذشت امام سجاد(علیه السلام)

روزی امام سجاد (علیه السلام) از منزل خارج شد، مردی به او برخورد کرد و حضرت را مورد بدگویی قرار داد. غلامان و اطرافیان امام بسوی او رفتند تا وی را تنبیه کنند. امام فرمود: او را رها کنید. آنگاه در برابر آن مرد جسور قرار گرفت و گفت: عیب های من که خداوند آنها را پوشانده است بیشتر از آن است که تو از آنها آگاه نشده ای. آیا نیازی داری که آن را بر آورده سازم؟
مرد جسور خجالت زده شد. آنگاه امام عبایی را که بر دوش داشت بر دوش او انداخت و دستور داد هزار درهم به او دادند. پس از این واقعه آن مرد همواره به امام می گفت: شهادت می دهم که تو از اولاد پیامبران هستی.(158)

40 - دعای آن حضرت هنگام یاد مرگ

کل نفس ذائقه الموت و نبلوکم بالشر و الخیر فتنة و الینا ترجعون(159).
هر انسانی طعم مرگ را می چشد و شما را با بدیها و خوبیها آزمایش می کنیم، و سرانجام بسوی ما بازگردانده می شوید.
و سلمنا من غروره و امنا من شروره و انصب الموت بین ایدینا نصبا و لا تجعل ذکرنا له غبا(160).
و ما را از فریب آرزوها در سلامت بدار و از بدی هایش ایمن فرما و مرگ را در جلو ما مجسم کن و یادش را گهگاه در خاطر ما نیار بلکه همیشه به یاد آن باشیم.
امتنا مهتدین غیر ضالین، طائعین غیر مستکر هین، تائبین غیر عاصین و لا مصرین یا ضامن جزاء المحسنین، و مستصلح عمل المفسدین(161).
ما را در جمع هدایت شدگانی بمیران که گمراه نگردند و فرمانبردارانی که اکراه به خود راه ندهند و تائبینی که گناه نکنند و بر گناه اصرار نورزند، ای که مزد نیکوکاران را ضامنی و از تبهکاران اصلاح عملشان را خواستاری.

وصیت پدر به فرزند

امام باقر (علیه السلام) فرمود: هنگامی که لحظات پایان عمر پدرم فرا رسید مرا به سینه اش چسباند و فرمود: پسرم! به تو وصیت می کنم آنچه را که پدرم به هنگام شهادت وصیت کرد و پدرش (امیرالمومنین) به او وصیت کرده بود و آن اینکه:
اصبر علی الحق و ان کان مرا(162). در راه صبر و استقامت داشته باش اگر چه تلخ باشد.
مردی از اهل کاشان به نجف آمد و در آن جا سخت مریض شد. به طوری که پاهایش خشک شد و مرگ را در مقابل خود مشاهده می کرد. رفقایش او را نزد یکی از صلحاء در مدرسه، محیط به آستانه مقدسه گذاشتند و مکه رفتند. روزی مرد کاشانی به صاحب حجره گفت: من اینجا دلتنگ شده ام مرا ببر در جای دیگر بیانداز.
صاحب حجره وی را برد در مقام حضرت قائم در خارج نجف نهاد. وقتی آنجا تنها و غمناک ماند، ناگاه دید جوانی خوشرویی وارد شد و سلام کرد و رفت در محراب به نماز ایستاد پس چون از نماز فارغ شد از حال او پرسید. مرد کاشانی گفت: دچار بلایی شدم که دلم تنگ شده و نه خدا شفا می دهد که آزاد گردم و نه جانم را می گیرد که راحت شوم.
جوان فرمود: غم مخور خداوند هر دو مطلب ترا می دهد. و رفت. چون خارج شد مرد کاشانی از جا برخاست دید اثری از مریضی در او نیست. دانست که آن جوان حضرت قائم (علیه السلام) بوده. برای یافتن حضرت بیرون رفت و در صحرا نگاه کرد. کسی را ندید.
او به سلامت بود تا حاجیان بر گشتند و رفقایش آمدند. اندکی هم با آنها بود. مریض شد و از دنیا رفت و فرمایش آن جناب بوقوع پیوست که فرمود: هر دو امر واقع می شود(163).