فهرست کتاب


سجاده عشق (داستانهای برگزیده از صحیفه سجادیه)

یحیی نوری‏

قبول حاجت

عبدالله بن زیاد استاندار عراق، و عامل یزید در کشتار خونین عاشورا، در سال شهادت امام حسین (علیه السلام) 33 سال داشت و در سن 39 سالگی در روز عاشورای سال 67 هجری قمری بدست ابراهیم فرزند رشید مالک اشتر، در جنگ مختار با دشمنان به جهنم واصل شد.
مختار سر نحس او را به مدینه برای امام سجاد (علیه السلام) فرستاد. وقتی سر ابن زیاد را به حضور امام سجاد (علیه السلام) آوردند، آن حضرت مشغول غذا خوردن بود، سجده شکر به جا آورد فرمود: روزی که ما را به صورت بر ابن زیاد وارد کردند او غذا می خورد. من از خداوند درخواست کردم که از دنیا نروم تا سر او را در مجلس غذای خود مشاهده کنم، همانگونه که سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا می خورد. خداوند به مختار پاداش خیر دهد که از ما خونخواهی نمود. سپس به اصحاب فرمود: شکر خدا کنید.
و بعضی نقل کرده اند: شخصی پرسید امروز در غذای ما حلوا نیست، امام سجاد (علیه السلام) فرمود: امروز زبان ما شاد بودند و چه حلوایی شیرین تر از نظر کردن به سر دشمنان ما(51)

14 - دعای آن حضرت برای دادخواهی از ستمگران

و تقسطوا الیهم. ان الله یحب المقسطین(52).
بلکه با آنها به عدالت و انصاف رفتار کنید که خدا مردم دادگر (با عدل و داد) را بسیار دوست دارد.
و یا من قربت نصرته من المظلومین(53).
و ای آن که یاری او به ستم رسیدگان نزدیک است. (به زودی آنها را یاری خواهد نمود.)
اللهم فصل علی محمد و اله، وخذ ظالمی و عدوی عن ظلمی بقوتک و افلل حده عنی بقدرتک و اجعل له شغلا فی یلیه، و عجزا عما یناویه(54).
بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، و ستم کننده و دشمن مرا به قدرت خود از ستم بر من بازدار. و با توانایی خود دشمنی او را از من بشکن و برای او کاری که در خور اوست قرار ده (تا به آن مشغول شده و از من چشم بپوشد). و او را در برابر کسی که با او دشمنی می کند ناتوان گردان

دادرسی مظلومان

سعد بن قیس همدانی گوید: در زمان خلافت امیرالمومنین(ع) روزی او را در کنار دیواری دیدم. عرض کردم: ای امیرالمومنین چرا در این هنگام که هوا گرم و زمان استراحت است. بیرون آمدی؟
حضرت فرمود: بیرون نیامدم مگر اینکه مظلومی را یاری دهم یا به فریاد دادخواهی رسیدگی کنم در این هنگام بود که زنی به سوی او آمد که ترس و وحشت او را فرا گرفته بود نمی دانست به کجا مراجعه کند. نزد امام ایستاد و گفت: ای امیرالمومنین همسرم به من ستم و تعدی کرده و قسم یاد کرده است که مرا کتک زند. شما با من بیا و ما را صلح بده.
حضرت سرش را پایین انداخت و پس از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود: والله می روم تا اینکه مظلوم حقش را راحت و با قطعیت بگیرد. منزلت کجاست؟ آن زن گفت: فلان جاست. امام (علیه السلام) با او حرکت کرد تا به منزلش رسیدند. زن گفت: اینجا خانه ماست.
حضرت کنار درب منزل ایستاد و بر اهل خانه سلام کرد در این هنگام جوانی که پیراهن بلند و رنگارنگ پوشیده بود از خانه بیرون آمد.
امام (علیه السلام) به او فرمود: از خدا بترس و تقوی پیشه کن، تو همسرت خودت را ترسانده ای؟ جوان گفت: مسائل خانوادگی ما چه ربطی به شما دارد؟ به خدا قسم او را به خاطر سخن تو به آتش می کشم.
امام (علیه السلام) همواره شمشیر خود را به همراه داشت. در این هنگام که جوان گستاخی کرد ضربه شمشیر حضرت را احساس کرد. آنگاه به او فرمود: من به تو امر بعمروف و نهی از منکر می کنم و تو رد می کنی؟ همین الان توبه کن و گر نه تو را خواهم کشت.
مردم به خدمت حضرت رسیدند و اطراف او جمع شدند.
جوان جسور که طرف خود را شناخته بود و وحشت زده شده بود. عرض کرد: یا امیرالمومنین مرا ببخش خداوند تو را مورد بخشش خود قرار دهد. به خدا قسم فرش زمین خواهم شد تا همسرم پا بر روی من گذارد در اینجا بود که امام (علیه السلام) به همسرش فرمود: به منزل وارد شود و شوهرداری کند و با خود این آیه را تلاوت می فرمود:
لا خیر فی کثیر من نجویهم الا من امر بصدفه او معروف او اصلاح بین الناس.
خیری در سخنان آنان نیست مگر کسی که امر به صدقه یا کار خیر کند یا بین مردم را اصلاح نماید(55).
حمد خدایی را که بوسیله من بین زن و مردی را اصلاح کرد(56).