فهرست کتاب


سجاده عشق (داستانهای برگزیده از صحیفه سجادیه)

یحیی نوری‏

ترس از خدا، اقرار به گناه

ابو حمزه ثمالی از حضرت امام سجاد (علیه السلام) نقل کرد که آن جناب فرمودند: مردی با زن خود به کشتی نشست. کشتی در اثر امواج در هم شکسته شد. از مسافرین غیر همان زنی کسی نجات نیافت. خود را به تخته پاره ای چسباند تا به جزیره ای رسید.
در آن جزیره مرد راهزنی بود که از هیچ معصیتی خودداری نداشت. اتفاقا با او مصادف گردید. چشم راهزن به زنی تنها و بی مانع افتاد، هیچ احتمال نمی داد که در جزیره زنی ببیند. با تعجب پرسید تو از آدمیانی یا از جنیان؟ جواب داد از بنی آدمم. راهزن به خیال خود وقت را غنیمت شمرده بدون اینکه کلمه ای از او پرسش کند، قصد دست درازی به او کرد. در این هنگام چشمش به آن زن افتاد. دید چنان لرزه اندامش را فرا گرفته که مانند درختان تکان می خورد.
پرسید از چه می ترسی؟ با سر اشاره به طرف آسمان نموده گفت: از خدا می ترسم. سوال کرد آیا تا کنون چنین پیشامدی برایت رخ داده که به عملی نامشروع تن دهی؟ گفت: به عزت پروردگارم سوگند هنوز چنین کاری نکرده ام.
صحبتهای زن و رنگ پریده اش، اثری شایسته در آن راهزن نمود و گفت: تو تا کنون چنین کاری را نکرده ای و این بار هم به اجبار من با نارضایتی تن در می دهی، به همین دلیل اینطور می ترسی. به خدا سوگند من از تو سزاوارترم به این گونه ترسیدن. از جا حرکت کرده منصرف شد، به سوی خانه و خانواده خود برگشت و از گناهان گذشته توبه نمود.
در راه مصادف با راهبی شد. مقداری با هم راه پیمودند. حرارت آفتاب بر آنها تابید. راهب گفت: جوان! خوبست دعا کنی خداوند ما را بوسیله ابری سایه اندازد که از حرارت خورشید آسوده شویم.
جوان با شرمندگی اظهار داشت: مرا در نزد خدا کار نیکی نیست که جرات تقاضا داشته باشم. راهب گفت: پس من دعا می کنم، تو آمین بگو! جوان قبول کرد. راهب دست نیاز دراز کرده و از خداوند خواست سایه ای از ابر بر آنها بیاندازد، جوان آمین می گفت، چیزی نگذشت که مقداری از آسمان را ابر فرا گرفت. آن دو در سایه ابر به راه خود ادامه دادند. بیش از ساعتی راه نپیمودند، تا بر سر دو راهی رسیدند و از هم جدا شدند.
جوان از یک طرف و راهب از جاده دیگر، یک مرتبه راهب توجه کرده دید ابر به همراه جوان می رود. به او گفت اکنون معلوم شد تو از من بهتری. آمین تو مستجاب شد نه دعای من. باید داستان خود را برایم شرح دهی. جوان داستان زن را برایش مفصل بیان کرد.
فقال غفرلک مامضی حیث دخلک اخوف، فانظر کیف تکون فیما تستقبل(47).
خدا بواسطه همان ترسی که ترا فرا گرفت گناهان گذشته ات را آمرزید اینک متوجه باش در آینده خود را از خطا نگهداری.

13 - دعای آن حضرت در درخواست حاجتها

الحمدلله الذی وهب لی علی الکبر اسمعیل و اسحق ان ربی لسمیع الدعاء(48).
ستایش خدای را که به من در زمان پیری دو فرزندم اسماعیل و اسحاق را عطا فرمود: ( و در خواست مرا اجابت کرد) که پروردگار من البته دعای بندگان را خواهد شنید.
و یا من لا تنقطع عنه حوائج المحتاجین(49).
و ای آن که حاجتهای نیازمندان از او قطع نمی شود.
و من حاجتی یا رب...
فضلک انسنی و احسانک دلنی، فاسالک بک و بمحمد و اله صلواتک علیهم، ان لا تردنی خائبا(50).
و از جمله حاجت و خواسته من ای پروردگار...(و حاجت خود را به یاد می آوری سپس به سجده می روی و در سجده می گویی):
فضل و بخشش تو مرا (از گرفتاریها) آرام نموده، و احسان تو مرا (بدرگاهت) راهنمایی کرده، پس از تو در خواست می نمایم به حق خودت و به حق محمد و آل او که درودهای تو بر ایشان باد، مرا نومید بر نگردانی (امام صادق (علیه السلام) چیزی که بنده را به پروردگارش نزدیکتر می کند. آن است که در سجده باشد).

قبول حاجت

عبدالله بن زیاد استاندار عراق، و عامل یزید در کشتار خونین عاشورا، در سال شهادت امام حسین (علیه السلام) 33 سال داشت و در سن 39 سالگی در روز عاشورای سال 67 هجری قمری بدست ابراهیم فرزند رشید مالک اشتر، در جنگ مختار با دشمنان به جهنم واصل شد.
مختار سر نحس او را به مدینه برای امام سجاد (علیه السلام) فرستاد. وقتی سر ابن زیاد را به حضور امام سجاد (علیه السلام) آوردند، آن حضرت مشغول غذا خوردن بود، سجده شکر به جا آورد فرمود: روزی که ما را به صورت بر ابن زیاد وارد کردند او غذا می خورد. من از خداوند درخواست کردم که از دنیا نروم تا سر او را در مجلس غذای خود مشاهده کنم، همانگونه که سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا می خورد. خداوند به مختار پاداش خیر دهد که از ما خونخواهی نمود. سپس به اصحاب فرمود: شکر خدا کنید.
و بعضی نقل کرده اند: شخصی پرسید امروز در غذای ما حلوا نیست، امام سجاد (علیه السلام) فرمود: امروز زبان ما شاد بودند و چه حلوایی شیرین تر از نظر کردن به سر دشمنان ما(51)