فهرست کتاب


سجاده عشق (داستانهای برگزیده از صحیفه سجادیه)

یحیی نوری‏

عاقبت به خیران

ابو حمزه ثمالی گوید: از امام سجاد (علیه السلام) شنیدم فرمودند: وقتی که روز قیامت می شود، خداوند تمام انسانها را از آغاز تا انجام در یک سرزمین جمع می کند، سپس منادی حق ندا می کند: کجایند صاحبان فضلیت، از شما جمعیتی از مردم بر می خیزند، فرشتگان با آنان ملاقات می نمایند و به آنها می گویند فضیلت شما چیست؟ آنان در پاسخ گویند: کنا نصل من قطنا، و نعطی من حرمنا و نعفو عمن ظلمنا.
1 - ما در دنیا با آنان که قطع رابطه با ما می کردند، رابطه بر قرار می نمودیم (یا صله رحم می کردیم).
2 - و به آنان که ما را از نعمتها محروم می ساختند، عطا می نمودیم.
3 - کسانی را که به ما ستم می نمودند می بخشیدیم (منظور ستمهای جزیی بین افراد مومن است).
در این هنگام منادی حق به آنها می گوید: راست گفتید. پس وارد بهشت شوید(43)

12 - دعای آن حضرت در اقرار به گناه

قال رب انی اعوذ لک ان اسئلک ما لیس لی به علم و الا تغفرلی و ترحمنی اکن من الخاسرین(44).
(نوح عرض کرد) بار الها پناه می برم به تو که دیگر چیزی که نمی دانم هیچ تقاضا نکنم و اکنون اگر گناه مرا نبخشی و ترحم نفرمایی من از زیانکارانم.
اللهم انه یحجبنی عن مسئلتک خلال ثلاث، و تحدونی علیها خلة واحدة(45).
بار خدایا سه خصلت، مرا از درخواست از تو می دارد و یک خصلت مرا بر آن می دارد.
یحجبنی امر امرت به فابطات عنه و نهی نهیتنی عنه فاسرعت الیه، و نعمة انعمت بها علی فقصرت فی شکرها و یحدونی علی مسئلتک تفضلک علی من اقبل بوجهه الیک و وفد بحسن ظنه الیک، اذ جمیع احسانک تفضل و اذ کل نعمک ابتداء(46).
(آن سه عبارت است از) امری که به آن فرمان دادی و من در بجا آوردن آن درنگ کردم، و کاری که مرا از آن نهی نمودی و من بسوی آن شتافتم، و نعمتی که به من بخشیدی و من در سپاسگزاریش کوتاهی نمودم. اما آنچه مرا بر درخواست از تو ترغیب می کند احسان توست به آنکه با نیت پاک به تو روی آورده، و از طریق خوش گمانی به درگاه تو آمده زیرا که تمام احسانهایت از روی تفضل است و نعمت هایت همه بی سبب و بدون سر آغاز.

ترس از خدا، اقرار به گناه

ابو حمزه ثمالی از حضرت امام سجاد (علیه السلام) نقل کرد که آن جناب فرمودند: مردی با زن خود به کشتی نشست. کشتی در اثر امواج در هم شکسته شد. از مسافرین غیر همان زنی کسی نجات نیافت. خود را به تخته پاره ای چسباند تا به جزیره ای رسید.
در آن جزیره مرد راهزنی بود که از هیچ معصیتی خودداری نداشت. اتفاقا با او مصادف گردید. چشم راهزن به زنی تنها و بی مانع افتاد، هیچ احتمال نمی داد که در جزیره زنی ببیند. با تعجب پرسید تو از آدمیانی یا از جنیان؟ جواب داد از بنی آدمم. راهزن به خیال خود وقت را غنیمت شمرده بدون اینکه کلمه ای از او پرسش کند، قصد دست درازی به او کرد. در این هنگام چشمش به آن زن افتاد. دید چنان لرزه اندامش را فرا گرفته که مانند درختان تکان می خورد.
پرسید از چه می ترسی؟ با سر اشاره به طرف آسمان نموده گفت: از خدا می ترسم. سوال کرد آیا تا کنون چنین پیشامدی برایت رخ داده که به عملی نامشروع تن دهی؟ گفت: به عزت پروردگارم سوگند هنوز چنین کاری نکرده ام.
صحبتهای زن و رنگ پریده اش، اثری شایسته در آن راهزن نمود و گفت: تو تا کنون چنین کاری را نکرده ای و این بار هم به اجبار من با نارضایتی تن در می دهی، به همین دلیل اینطور می ترسی. به خدا سوگند من از تو سزاوارترم به این گونه ترسیدن. از جا حرکت کرده منصرف شد، به سوی خانه و خانواده خود برگشت و از گناهان گذشته توبه نمود.
در راه مصادف با راهبی شد. مقداری با هم راه پیمودند. حرارت آفتاب بر آنها تابید. راهب گفت: جوان! خوبست دعا کنی خداوند ما را بوسیله ابری سایه اندازد که از حرارت خورشید آسوده شویم.
جوان با شرمندگی اظهار داشت: مرا در نزد خدا کار نیکی نیست که جرات تقاضا داشته باشم. راهب گفت: پس من دعا می کنم، تو آمین بگو! جوان قبول کرد. راهب دست نیاز دراز کرده و از خداوند خواست سایه ای از ابر بر آنها بیاندازد، جوان آمین می گفت، چیزی نگذشت که مقداری از آسمان را ابر فرا گرفت. آن دو در سایه ابر به راه خود ادامه دادند. بیش از ساعتی راه نپیمودند، تا بر سر دو راهی رسیدند و از هم جدا شدند.
جوان از یک طرف و راهب از جاده دیگر، یک مرتبه راهب توجه کرده دید ابر به همراه جوان می رود. به او گفت اکنون معلوم شد تو از من بهتری. آمین تو مستجاب شد نه دعای من. باید داستان خود را برایم شرح دهی. جوان داستان زن را برایش مفصل بیان کرد.
فقال غفرلک مامضی حیث دخلک اخوف، فانظر کیف تکون فیما تستقبل(47).
خدا بواسطه همان ترسی که ترا فرا گرفت گناهان گذشته ات را آمرزید اینک متوجه باش در آینده خود را از خطا نگهداری.