آگاه شویم (14) دعا و توسل چرا؟

نویسنده : حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:
1. دوستی و دشمنی با آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟
6. وفای به عهد و پیمان چرا؟
7. مهمان نوازی چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانی چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نیکی به سادات چرا؟
13. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن امیدوار
فروردین ماه 1383

اثر این دعا شگفت انگیز بود

یونس پیغمبر (علیه السلام) پس از آنکه سی سال قوم خود را به ایمان دعوت نمود هیچکدام ایمان نیاوردند مگر دو نفر یکی عابدی بود بنام ملیخا (یا تنوخا) دیگری عالمی روبیل نام. حضرت صادق (علیه السلام) فرمود خداوند عذاب وعده داده شده را از هیچ امتی برطرف نکرده مگر قوم یونس، هر چه آنها را به ایمان خواند نپذیرفتند، با خود اندیشید که نفرین شان کند. عابد نیز او را بر اینکار ترغیب می نمود ولی روبیل می گفت نفرین مکن زیرا خداوند دعای تو را مستجاب می کند از طرفی دوست ندارد بندگانش را هلاک نماید.
بالاخره یونس (علیه السلام) گفتار عابد را پذیرفت و آنها را نفرین کرد. به او وحی شد در فلان روز و ساعت عذاب نازل می شود. نزدیک تاریخ عذاب، یونس به همراهی عابد از شهر خارج شد ولی روبیل در همانجا توقف کرد. ساعت نزول بلا فرا رسید، آثار کیفر ظاهر شد قوم یونس آشفته شدند (چون هر چه گشتند یونس را نیافتند) روبیل به آنان گفت اینک که یونس نیست به خدا پناه ببرید زاری و تضرع کنید شاید بر شما ترحمی فرماید.
پرسیدند چگونه پناه ببریم؟ روبیل فکری کرده گفت فرزندان شیرخواره را از مادرانشان جدا کنید حتی بین شتران و بچه هاشان و گوسفندان و بره ها و گوساله ها و ماده گاوها تفرقه بیاندازید و در میان بیابان جمع شوید آنگاه اشک ریزان از خدای یونس خدای آسمانها و زمینها و دریاهای پهناور طلب عفو و بخشش کنید.
به دستور روبیل عمل کردند منظره ای بس تأثرانگیز ایجاد شد. اطفال شیرخوار گریه آغاز نمودند، پیران کهنسال صورت بر خاک گذاشته اشک می ریختند. آوای حیوانات و اشک و آه قوم یونس به هم آمیخته شاید خاشاک بیابان را نیز با خود هم آهنگ کردند، رحمت بی انتهای پروردگار جهان بر سر آنها سایه افکند، عذاب نازل شده، برطرف گردید و به جانب کوهها روانه شد.
پس از گذشتن تاریخ عذاب، یونس به طرف قوم خود بازگشت تا ببیند آنها چگونه هلاک شده اند با کمال تعجب مشاهده کرد مردم به طریق عادی زندگی می کنند عده ای مشغول زراعتند. از یک نفر پرسید قوم یونس چه شدند. آن مرد یونس را نمی شناخت پاسخ داد او بر قوم خود نفرین کرد خداوند نیز تقاضایش را پذیرفت عذاب نازل شد ولی آنها گرد یکدیگر جمع شدند گریه و زاری نموده از خدا خواستند او هم بر آنها رحم کرده عذاب را برطرف نمود اینک در جستجوی یونسند تا ایمان آورند.
یونس خشمگین شد باز از آن محیط دور شده به نزدیک دریا رفت چنانچه خداوند نیز داستان خشم یونس را در این آیه بیان می کند و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه کنار دریا رسید در آنجا یک کشتی را در حال حرکت مشاهده کرد تقاضا نمود او را نیز سوار کنند. مسافرین موافقت کرده یونس سوار شد. کشتی حرکت کرد میان دریا که رسید خداوند یک ماهی بزرگ را مأمور نمود به طرف کشتی رود یونس ابتدا جلو نشسته بود حمله ماهی و هیکل درشت او را مشاهده کرد از ترس به آخر کشتی رفت. ماهی باز به طرف یونس آمد. مسافرین گفتند در میان ما نافرمانی است باید قرعه اندازیم به نام هر کس که در آمد او را طعمه همین ماهی قرار دهیم. قرعه کشیدند بنام یونس خارج شد او را در میان دریا انداختند (فالتقمه الحوت و هو ملیم) ماهی یونس را فرو برد و او خویشتن را سرزنش می کرد.
در روایت ابی الجارود حضرت باقر (علیه السلام) می فرماید سه شبانه روز در شکم ماهی بود در دل دریاهای تاریک، خدا را خواند دعا کرد مستجاب نمود فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبناه له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المومنین
فریاد برداشت در تاریکیها (تاریکی شکم ماهی و تاریکی شب و تاریکی دریا) پروردگارا به جز تو خدائی نیست منزهی تو، من از ستمکارانم، دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه نجات دادیم این چنین نیز مومنین را نجات می دهیم. ماهی یونس را به کنار دریا میان ساحل انداخت چون مویهای بدن او ریخته و پوستش نازک شده بود خداوند درخت کدوئی برایش در همانجا رویانید تا در سایه آن از حرارت آفتاب محفوظ بماند. یونس در آن هنگام پیوسته به تسبیح و ذکر خدا مشغول بود تا آن ناراحتی و نازکی پوست برطرف شد. خداوند کرمی را مأمور کرد ریشه کدو را خورد، کدو خشک شد یونس از این پیش آمد اندوهگین گردید. خطاب رسید برای چه محزونی چه شده؟ عرض کرد در سایه این درخت آسوده بودم کرمی را مأمور کردی تا او را خشک کرد! فرمود یونس اندوهگین می شوی برای خشک شدن یک درخت که آنرا خود نکاشته ای و نه آبش داده و به آن اهمیت نمی دادی هنگامی که از سایه اش بی نیاز می شدی اما تو را اندوه فرا نمی گیرد برای صدهزار مردم بینوا که می خواستی عذاب بر آنها نازل شود اکنون آنها توبه کردند به جانب ایشان برگرد. یونس به سوی قوم خود بازگشت همه گردش را گرفته ایمان آوردند.(1)

دعا صفای دل می خواهد نه صورت زیبا

سعید بن مسیب گفت سالی قحطی روی داد مردم برای درخواست باران از خداوند، اجتماع کرده عرض نیاز می نمودند. در میان آنها چشم به غلامی افتاد که بالای تلی رفت، از مردم جدا شد. نیروی مرموزی مرا به طرف او کشانید خواستم از کیفیت راز و نیاز غلام باخبر شوم. جلو رفته دیدم لبهای خود را حرکت می دهد ولی چیزی نشنیدم.
هنوز دعایش تمام نشده بود ابری فضای آسمان را پوشانید. غلام سیاه همین که ابر را مشاهده کرد سپاس خدای را بجای آورده راه خود را گرفت و از آنجا دور شد. باران شدیدی بارید به اندازه ای که ترسیدم سیل جاری شود. من از غلام تعقیب کردم پنهانی از پی او رفتم وارد خانه علی بن الحسین زین العابدین (علیه السلام) شد. خدمت آنجناب رسیدم عرض کردم در خانه شما غلام سیاهی است اگر ممکن است بر من منت گذارید، او را خریداری کنم.
فرمود سعید چرا نبخشم که بفروشم؟! امر کرده متصدی غلامان هر چه غلام در خانه هست از نظر من بگذارند. همه غلامها را جمع کرد ولی آنکس را که جستجو می کردم در میان آنها نبود. عرض کرد آری فقط یک نفر هست که نگهبان اسب و شترها است (میرآخور) دستور داد او را نیز حاضر کردند تا وارد شد دیدم همان کسی است که بر فراز تل آهی جگرسوز داشت. گفتم غلامی را که خریدارم همین است. زین العابدین (علیه السلام) فرمود غلام سعید مالک تو است با او برو.
غلام سیاه رو به من نموده گفت ما حملک علی ان فرقت بینی و بین مولای تو را چه واداشت که بین من و آقایم جدائی انداختی. در جوابش گفتم آنچه در بالای تل از تو مشاهده کردم. این سخن را که شنید دست به درگاه خدا دراز کرد با نوائی جانسوز صورت به طرف آسمان بلند کرده گفت خدایا بین تو و من بود اکنون که پرده از روی آن برداشتی مرا نیز ببر و سوی خود برگردان. حضرت زین العابدین (علیه السلام) و کسانی که حضور داشتند از نیایش با صفای او شروع به گریه نمودند من هم با اشک جاری بیرون آمدم. همین که به منزل رسیدم یک نفر از طرف زین العابدین (علیه السلام) پیغام آورد که آنجناب فرموده بود اگر مایلی تشییع جنازه رفیقت را بکنی بیا. با آن مرد به طرف منزل حضرت رفتم دیدم غلام در همان مجلس از دنیا رفته.(2)
حجاب چهره جان می شود غبار تنم - خوش دمی که از این چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانست - روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم - دریغ و درد که غافل ز خواب خویشتنم
چگونه طوف نمایم فضای عالم قدس - که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
مرا که منظر حور است مسکن و مأوا - چرا به کوی خراباتیان بود وطنم
طراز پیراهن زر کشم مبین چون شمع - که رازها است نهانی درون پیرهنم
اگر ز خون دلم بوی مشک می آید - عجب مدار که همدرد نافه ختنم
غبار هستی حافظ ز پیش او بردار - که با وجود تو کس نشنود ز من که منم