آگاه شویم (13) رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟

نویسنده : حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:
1. دوستی و دشمنی با آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟
6. وفای به عهد و پیمان چرا؟
7. مهمان نوازی چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانی چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نیکی به سادات چرا؟
13. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن امیدوار
فروردین ماه 1383

با چنین وضعی ائمه (علیهم السلام) کمک می کنند

در کتاب کلمه طیبه از کشف الغمه نقل می کند که روزی حضرت امام علی النقی (علیه السلام) برای انجام کاری از سامرا بیرون رفته بودند، عربی از ایشان جستجو می کرد او را به مکان حضرت در خارج از شهر راهنمائی کردند، پس از آنکه شرفیاب شد عرض کرد من از اعراب کوفه و از ارادتمندان به شما خانواده هستم. قرضی سنگین دارم که کسی جز شما سراغ ندارم بدهی مرا ادا نماید. حضرت فرمودند ناراحت نباش و دستور دادند بنشیند، آنگاه فرمودند من به تو یک راهنمائی می کنم مبادا مخالفت با گفته من کنی. به خط خودم اقرار می کنم که تو مبلغی از من طلبکاری وقتی که به شهر آمدیم به منزل من بیا و تقاضای کارسازی آن مبلغ را بنما. هر چه مهلت خواستم تو درشتی کن و پول خود را بخواه کوتاهی در آنچه گفتم نکنی.
چون حضرت به شهر تشریف بردند مرد عرب وارد مجلس ایشان شد در موقعی که عده ای حضور داشتند در میان آنها بعضی از اطرافیان خلیفه نیز بودند. مرد طلب خود را خواست هر چه حضرت از او تقاضای صبر و تمدید مدت کردند راضی نشد و با درشتی درخواست وجه را می کرد. عاقبت ایشان از پرداخت فوری پوزش خواستند ولی او نپذیرفت. اطرافیان خلیفه جریان را به عرض او رسانیدند. این مضیقه مالی و تنگدستی حضرت کمی خلیفه را به فکر انداخت و مبلغ سی هزار درهم برای حضرت فرستاد.
ایشان هم عرب را خواستند و تمام پول را در اختیار او گذاشتند فرمودند قرض خود را بده و بقیه را صرف خانواده خویش کن. گفت یابن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) به یک سوم از این مبلغ کار من درست می شد. راستی چنین است. الله اعلم حیث یجعل رسالته.

سید جواد عاملی و همسایه فقیر

دانشمند و فقیه کامل جناب آقای سید جواد عاملی نجفی نویسنده کتاب مفتاح الکرامه می گوید: شبی مشغول شام خوردن بودم که صدای کوبه در بلند شد، فهمیدم کوبنده در خادم جناب سید بحرالعلوم است، با شتاب در را باز کردم. خادم سید گفت شام آقا را آماده در مقابلش گذاشته ایم و ایشان انتظار شما را دارند، زود حرکت کنید. گفت همراه خادم به منزل بحرالعلوم رفتم، همین که خدمت سید رسیدم و چشم ایشان به من افتاد گفت از خداوند نمی ترسی که مراقب او نیستی حیا نداری؟
پرسیدم مگر چه شده؟ گفت مردی از برادران هم مذهب تو برای خانواده خود هر شب خرمای زاهدی نسیه می گرفت و وضع مالی او اجازه نمی داد چیز دیگر تهیه کند. اینک هفت روز بر آنها گذشته که گندم و برنج نچشیده اند و جز خرمای زاهدی چیزی نیافته اند. امروز رفت از بقال باز همان خرما را بخرد، بقال گفت بدهی شما متجاوز از فلان مبلغ شده. آن مرد خجالت کشید و چیزی نخریده و برگشت خود و خانواده اش بدون شام و غذا شب را به روز می آوردند ولی تو خوب می خوردی با اینکه او را می شناسی فلان شخص که همسایه تو است و نامش را گفت.
عرض کردم هیچ اطلاعی از وضع او نداشتم. فرمود اگر آگاهی داشتی و کمک نمی کردی یهودی بلکه کافر بودی و این عصبانیت و درشتی من برای آن است که چرا تجسس از حال برادرانت نمی کنی و جستجو از همسایه نمی نمائی؟ اکنون این ظرفهای غذا را خادم برمی دارم با او برو در خانه آن مرد و بگو میل داشتم امشب با هم غذا بخوریم و این کیسه را مقداری پول است در زیر حصیر او بگذار ولی ظرفها را برمگردان.
ظرفها را که داخل سینی بزرگی بود خادم برداشت و تا درب منزل آن مرد برد، آنجا از او گرفتم و در را کوبیدم. آن مرد باز کرد من داخل شده گفتم میل داشتم امشب با هم غذا بخوریم. قبول کرد وقتی که سینی را جلو کشید دید بوی خوشی می دهد و غذای ثروتمندان و ارباب نعمت است.
به من گفت این غذا را اعراب نمی توانند تهیه کنند و متعلق به شخصی متمکن است قصه اش را بگو تا بخورم. آنقدر اصرار ورزید تا حکایت را شرح دادم. سوگند یاد کرد و گفت جز خدا تا کنون کسی از حال من آگاهی نداشت حتی همسایگان نزدیک چه رسد به کسانی که دورند و این پیش آمد را از سید بسیار عجیب شمرد.
آنمرد؛ شیخ محمد نجم عاملی نام داشت پولی که در کیسه بود شصت عدد شوش بود که نام یکی از پولهای آنزمان است و هر شوشی دو ریال و خورده ای می شود.(1)