آگاه شویم (12) احترام و نیکی با سادات چرا؟

حسن امیدوار

با سادات چگونه رفتار کنیم

حسین بن حسن فرزند جعفر بن محمد بن اسماعیل (پسر حضرت صادق (علیه السلام)) در قم زندگی می کرد و آشکارا شرب خمر می نمود. روزی به واسطه احتیاجی پیش احمد بن اسحق که وکیل اوقاف بود رفت و اجازه ورود خواست. احمد او را اجازه نداد. حسین با اندوه و گرفتگی زیاد به منزل خود برگشت. پس از این جریان احمد بن اسحق برای انجام دادن مراسم حج به طرف مکه رهسپار شد. همی که بسر من رأی (سامرا) رسید اجازه ورود به خانه حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) را خواست تا خدمت آنجناب مشرف شود. حضرت به او اجازه ندادند. احمد از بی اعتنائی ایشان گریه زیادی نمود و بالاخره از کثرت زاری و تضرعی که کرد اجازه گرفت.
وارد شد، پس از سلام عرض کرد: یابن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از چه رو به من اجازه ندادید؟ با اینکه من از دوستان و شیعیان شما هستم. فرمود زیرا تو پسر عموی مرا از در خانه برگردانیدی. احمد گریان شده سوگند یاد کرد که او را فقط به واسطه شرابخواری اجازه ندادم تا شاید متنبه شود و توبه کند. حضرت عسکری (علیه السلام) فرمود راست می گوئی ولی چاره ای نیست از احترام و گرامی داشتن آنها به هر حالی که باشند و نباید خوار و کوچک شماری یا اهانت کنی به ایشان که در اینصورت از زیانکاران خواهی بود. چون به ما انتساب بستگی دارند. احمد به قم بازگشت. اعیان و اشراف مردم به دیدن او آمدند و حسین نیز با آنها همراه بود.
همین که چشم احمد بن اسحاق به حسین افتاد از جای پرید و او را استقبال کرد و بسیار احترام نمود، و در پهلوی خودش بالای مجلس نشانید. حسین از این کار احمد بی اندازه در شگفت شد و سبب آنرا پرسید. احمد جریان شرفیابی به خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) و آنچه آنجناب گفته بود شرح داد.
حسین بعد از شنیدن این پیش آمد پشیمان شد و از کارهای زشت خود توبه کرد. وقتی که به منزل برگشت هر چه شراب داشت به زمین ریخت و وسایل شرابخواری را شکست. حسین به واسطه این جریان از پرهیزگاران و عبادت کنندگان شد. پیوسته ملازم مساجد بود و در آستانه حرم حضرت فاطمه دختر موسی بن جعفر (علیه السلام) دفن گردید.(8)

سادات باید قدر خویش را بدانند

علی بن عیسی وزیر گفت من به علویین نیکوئی و احسان می نمودم و در مدینه سالانه برای هر یک از آنها مخارج زندگی و لباس به اندازه ای که کافی باشد می دادم. همیشه از نزدیک ماه رمضان شروع به توزیع سهمیه می کردم تا آخر ماه تمام می شد. در میان علویین مردی بود از اولاد موسی بن جعفر (علیه السلام) که در هر سال مبلغ پنج هزار درهم به او می دادم.
یک روز در زمستان از خیابانی گذر می کردم همان مرد را دیدم مست افتاده و استفراغ کرده. تمام سر و صورت و لباسهایش به گل آلوده شده و وضعی بسیار مسخره و در عین حال تأثرانگیز دارد. با خود گفتم چنین فاسقی را در سال پنج هزار درهم می دهم و او در راه نافرمانی خدا مصرف می کند، امسال دیگر به او نخواهم داد.
ماه مبارک رسد، آنمرد بر در خانه من آمد و ایستاد. وقتی من آمدم سلام کرد و مطالبه مقرری خود را نمود. گفتم به تو نمی دهم چون آن را در راه گناه مصرف می کنی، مگر فراموش کرده ای در زمستان میان آن خیابان مست افتاده بودی؟ به خانه خود برگرد و دیگر از من چیزی مخواه.
چون شب شد پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم مردم گرداگرد آن حضرت جمع بودند من هم پیش رفتم ولی ایشان روی از من برگردانید. بسیار دشوار و سنگین بر من آمد. گفتم یا رسول الله نسبت به من اینطور می فرمائی با اینکه فرزندانت را اینقدر گرامی می دارم و به آنها بخشش می نمایم که سالیانه شان را کفایت می کند آیا جزای خوبیهای من همین است که از من روی بگردانی؟ فرمود آری چرا فلان فرزند مرا با بدترین حال از در خانه ات برگردانیدی و ناامید کردی؟ عرض کردم چون او را در حال معصیت و گناه و زشتی دیدم و حکایت را شرح دادم. گفتم جایزه خود را قطع کردم تا او را کمک در معصیت نکرده باشم. فرمود: آن پول را تو به خاطر او می دادی یا به واسطه من. گفتم به جهت شما. فرمود پس می خواستی آنچه از تو سر زده بود به واسطه اینکه از فرزندان من است چشم پوشی کنی. گفتم به دیده منت یا رسول الله با احترام هر چه فرمودید انجام می دهم.
در این موقع از خواب بیدار شدم. صبحگاه از پی آن مرد فرستادم وقتی که از وزارتخانه به منزل برگشتم دستور دادم او را وارد کنند و به غلام خود گفتم ده هزار درهم در دو کیسه برای او بیاورد. وارد شد و من نیز ده هزار درهم را به او دادم و با خشنودی از من گرفت و رفت. همین که به وسط منزل رسید برگشت و گفت ای وزیر سبب راندن دیروز و مهربانی امروز و دو برابر کردن سهمیه چه بود. گفتم جز خیری چیزی نبود به خوشی برگرد. گفت به خدا سوگند تا از جریان اطلاع پیدا نکنم برنمی گردم، آنچه در خواب دیده بودم به او گفتم، ناگاه اشکش مانند ژاله جاری شد و گفت پیمان واجب و لازم با خدای خود بستم که دیگر گرد معصیت نگردم و هرگز پیرامون آنچه دیدی نروم تا جدم محتاج نشود با تو محاجه کند.
بدینطریق از گناه کناره گرفت و توبه نیکوئی کرد.(9)

این هم نتیجه جسارت به سادات

در سال 1229 ه ق یکی از تحصیلداران دولت از سید تنگدستی مطالبه وجه دیوانی (مالیات) می نمود. سید هر چه سوگند یاد کرد و اظهار تنگدستی و پریشانی می کرد اثری در قلب آنمرد نبخشیده و بر سختگیری و فشار خود می افزود. چون از اظهار عجز بیچارگی خود بهره ای نیافت، گفت چند روزی مهلت بده تا خدا چاره ای سازد و از جدم رسول خدا شرم کن. تحصیلدار گفت اگر جد تو کارسازی کند و می تواند یا شر مرا از سر تو دفع کند و یا حاجت تو را روا سازد. آنگاه ضامنی از سید گرفت و گفت اگر برای ساعت اول فردا صبح وجه را حاضر نکردی نجاست به حلق تو خواهم ریخت و بگو به جدت هر چه می تواند بکند.
تحصیلدار شب به خانه خود مراجعت کرد و برای خوابیدن به پشت بام رفت.
نصف شب به قصد ادرار کردن از جای برخاست و چون هوا تاریک بود پای بر ناودان گذاشت و با ناودان به زمین آمد تصادفا در زیر ناودان چاه مستراح بود.
مرد تحصیلدار در همان خلوت شب به چاه سرنگون شد و از این قضیه در آن نیمه شب هیچ کس آگاهی نیافت. روز که شد از او جستجو کردند. پس از تفحص فراوان او را در چاه مستراح یافتند که سرش تا نزدیک ناف در نجاست فرو رفته و آنقدر نجاست به حلق او وارد گردیده که شکمش ورم کرده و خفه شده بود.(10)