آگاه شویم (12) احترام و نیکی با سادات چرا؟

حسن امیدوار

نصرالله ابن عنین و سادات بنی داود

صاحب عمدة الطالب در احوال بنی داود بن موسی حسنی می نویسد: بنی داود حکایت با ارزش و شیرینی دارند که بین دانشمندان علم رجال مشهور و در دیوان ابن عنین نیز ذکر شده.
ابو المحاسن نصرالله بن عنین برای زیارت به جانب مکه معظمه متوجه شد و مقداری کالا و پارچه با خود همراه داشت. بعضی از سادات بنی داود بر او راه را گرفته و تمام اموال و پارچه های او را بردند و خودش را نیز مجروح کردند. در آن زمان ملک عزیز بن ایوب پادشاه یمن را ترک گوید و در ساحل مسکن نماید زیرا ساحل چندی پیش فتح شده بود و احتیاج به سرپرستی دقیق تری دشت. ابن عنین نامه ای به ملک عزیز بن ایوب نوشت و او را ترغیب و تحریص کرد که در خود یمن بماند و سادات بنی داود که اموال او را برده بودند کیفر و پاداش دهد و او را از رفتن به ساحل در آن نامه باز می داشت و در این باره اشعاری گفت که اول آنها این چند بیت است:
اعیت صفات نداک المصقع اللنسا - و جزت فی الجود حدالحسن و الحسنا
و لا تقل ساحل الافرنج افتحه - فما تساوی ادا قایسته عدنا
و ان اردت جهادا فارق سیفک من - قوم اضاعوا فروض الله و السننا
و لا تقل انهم اولاد فاطمة - لوادرکوا آل حرب حاربوا الحسنا
هنگامی که این قصیده را گفت همان شب حضرت فاطمه (علیها السلام) را در خواب دید که مشغول طواف خانه خدا است. سلام عرض کرد حضرت جواب ندادند. شروع به گریه و زاری کرد و از گناه خویشتن که موجب این بی اعتنائی شده بود سوال نمود. در آن حال حضرت زهرا (علیها السلام) این اشعار را در جواب او گفتند.
حاشا بنی فاطمة کلهم - من خسة تعرض او من خنا
و انما الایام فی غدرها - و فعلها السوء اسائت بنا
لئن اسا من ولدی واحد - جعلت کل السب عمدا لنا
فتب الی الله فمن یقترف - ذنبا بنا یغفر له ما جنی
اکرم لعین المصطفی جدهم - و لاتهن من آله اعینا
فکلما نالک منهم عنا - تلقی به فی الحشر مناهنا
منزه و دورند فاطمه (علیها السلام) از پستی و بدزبانی. روزگار با حیله ورزیش ما را به این حال در آورده و فرزندان مرا دست تنگ نموده اگر یکی از فرزندان من گناهی بکند این زشتی را عمدا بما نسبت می دهی. توبه کن از کرده خود زیرا هر کس گناهی کند خداوند به واسطه ما او را می بخشد. برای خاطر جدشان محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) گرامی دار آنها را و مبادا یک نفرشان را اهانت کنی. هر ناراحتی که به تو از فرزندان فاطمه (علیها السلام) برسد جزای آن را در قیامت از ما می گیری.
نصرالله بن عنین گفت از خواب بیدار شدم بسیار آشفته و پریشان جراحتهائی که از سادات بنی داود به من رسیده بود مشاهده کردم شفا یافته است. اشعار زیر را در آن حال گفت و قصیده قبل را پاره کرد:
عذرا الی بنت نبی الهدی - تصفح عن ذنب مسیی ء جنا
و الله لو قطعنی واحد - منهم بسیف البغی اوبالقنا
لم ارما یفعله سیئا - بل اره فی الفعل قداحسنا
عذر می خواهم از دختر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، چشم پوشی کنند از گنه کاری که جنایت کرده، به خدا سوگند اگر بعد از این مرا یک نفر از فرزندان شما پاره پاره کند با شمشیر یا نیزه ای از روی ستم این کار را برای او گناه نخواهم دانست بلکه می گویم کار نیکوئی کرده.(7)
ما را کجا بکوی تو ممکن شود وصول - کانجا خیال را نبود قدرت نزول
طول زمان هوی تو از سر بدر نبرد - کاصلی بود محبت والاصل لایزول
چشم امید نیست به هیچ آستان مرا - الا به آستانه فرخنده بتول
ام الائمة النقبا بانوی جزا - نور الهدی حبیبه حق بضعة الرسول
زهرا که ز امر حق پی تعظیم شأن او - در شب نموده زهره به کاخ علی نزول
صدیقه آنکه کرد پی کسب عز و جاه - روح الامین ز روز ازل خدمتش قبول

با سادات چگونه رفتار کنیم

حسین بن حسن فرزند جعفر بن محمد بن اسماعیل (پسر حضرت صادق (علیه السلام)) در قم زندگی می کرد و آشکارا شرب خمر می نمود. روزی به واسطه احتیاجی پیش احمد بن اسحق که وکیل اوقاف بود رفت و اجازه ورود خواست. احمد او را اجازه نداد. حسین با اندوه و گرفتگی زیاد به منزل خود برگشت. پس از این جریان احمد بن اسحق برای انجام دادن مراسم حج به طرف مکه رهسپار شد. همی که بسر من رأی (سامرا) رسید اجازه ورود به خانه حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) را خواست تا خدمت آنجناب مشرف شود. حضرت به او اجازه ندادند. احمد از بی اعتنائی ایشان گریه زیادی نمود و بالاخره از کثرت زاری و تضرعی که کرد اجازه گرفت.
وارد شد، پس از سلام عرض کرد: یابن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از چه رو به من اجازه ندادید؟ با اینکه من از دوستان و شیعیان شما هستم. فرمود زیرا تو پسر عموی مرا از در خانه برگردانیدی. احمد گریان شده سوگند یاد کرد که او را فقط به واسطه شرابخواری اجازه ندادم تا شاید متنبه شود و توبه کند. حضرت عسکری (علیه السلام) فرمود راست می گوئی ولی چاره ای نیست از احترام و گرامی داشتن آنها به هر حالی که باشند و نباید خوار و کوچک شماری یا اهانت کنی به ایشان که در اینصورت از زیانکاران خواهی بود. چون به ما انتساب بستگی دارند. احمد به قم بازگشت. اعیان و اشراف مردم به دیدن او آمدند و حسین نیز با آنها همراه بود.
همین که چشم احمد بن اسحاق به حسین افتاد از جای پرید و او را استقبال کرد و بسیار احترام نمود، و در پهلوی خودش بالای مجلس نشانید. حسین از این کار احمد بی اندازه در شگفت شد و سبب آنرا پرسید. احمد جریان شرفیابی به خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) و آنچه آنجناب گفته بود شرح داد.
حسین بعد از شنیدن این پیش آمد پشیمان شد و از کارهای زشت خود توبه کرد. وقتی که به منزل برگشت هر چه شراب داشت به زمین ریخت و وسایل شرابخواری را شکست. حسین به واسطه این جریان از پرهیزگاران و عبادت کنندگان شد. پیوسته ملازم مساجد بود و در آستانه حرم حضرت فاطمه دختر موسی بن جعفر (علیه السلام) دفن گردید.(8)

سادات باید قدر خویش را بدانند

علی بن عیسی وزیر گفت من به علویین نیکوئی و احسان می نمودم و در مدینه سالانه برای هر یک از آنها مخارج زندگی و لباس به اندازه ای که کافی باشد می دادم. همیشه از نزدیک ماه رمضان شروع به توزیع سهمیه می کردم تا آخر ماه تمام می شد. در میان علویین مردی بود از اولاد موسی بن جعفر (علیه السلام) که در هر سال مبلغ پنج هزار درهم به او می دادم.
یک روز در زمستان از خیابانی گذر می کردم همان مرد را دیدم مست افتاده و استفراغ کرده. تمام سر و صورت و لباسهایش به گل آلوده شده و وضعی بسیار مسخره و در عین حال تأثرانگیز دارد. با خود گفتم چنین فاسقی را در سال پنج هزار درهم می دهم و او در راه نافرمانی خدا مصرف می کند، امسال دیگر به او نخواهم داد.
ماه مبارک رسد، آنمرد بر در خانه من آمد و ایستاد. وقتی من آمدم سلام کرد و مطالبه مقرری خود را نمود. گفتم به تو نمی دهم چون آن را در راه گناه مصرف می کنی، مگر فراموش کرده ای در زمستان میان آن خیابان مست افتاده بودی؟ به خانه خود برگرد و دیگر از من چیزی مخواه.
چون شب شد پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم مردم گرداگرد آن حضرت جمع بودند من هم پیش رفتم ولی ایشان روی از من برگردانید. بسیار دشوار و سنگین بر من آمد. گفتم یا رسول الله نسبت به من اینطور می فرمائی با اینکه فرزندانت را اینقدر گرامی می دارم و به آنها بخشش می نمایم که سالیانه شان را کفایت می کند آیا جزای خوبیهای من همین است که از من روی بگردانی؟ فرمود آری چرا فلان فرزند مرا با بدترین حال از در خانه ات برگردانیدی و ناامید کردی؟ عرض کردم چون او را در حال معصیت و گناه و زشتی دیدم و حکایت را شرح دادم. گفتم جایزه خود را قطع کردم تا او را کمک در معصیت نکرده باشم. فرمود: آن پول را تو به خاطر او می دادی یا به واسطه من. گفتم به جهت شما. فرمود پس می خواستی آنچه از تو سر زده بود به واسطه اینکه از فرزندان من است چشم پوشی کنی. گفتم به دیده منت یا رسول الله با احترام هر چه فرمودید انجام می دهم.
در این موقع از خواب بیدار شدم. صبحگاه از پی آن مرد فرستادم وقتی که از وزارتخانه به منزل برگشتم دستور دادم او را وارد کنند و به غلام خود گفتم ده هزار درهم در دو کیسه برای او بیاورد. وارد شد و من نیز ده هزار درهم را به او دادم و با خشنودی از من گرفت و رفت. همین که به وسط منزل رسید برگشت و گفت ای وزیر سبب راندن دیروز و مهربانی امروز و دو برابر کردن سهمیه چه بود. گفتم جز خیری چیزی نبود به خوشی برگرد. گفت به خدا سوگند تا از جریان اطلاع پیدا نکنم برنمی گردم، آنچه در خواب دیده بودم به او گفتم، ناگاه اشکش مانند ژاله جاری شد و گفت پیمان واجب و لازم با خدای خود بستم که دیگر گرد معصیت نگردم و هرگز پیرامون آنچه دیدی نروم تا جدم محتاج نشود با تو محاجه کند.
بدینطریق از گناه کناره گرفت و توبه نیکوئی کرد.(9)