آگاه شویم (12) احترام و نیکی با سادات چرا؟

حسن امیدوار

مراعات همسایه بودن با سادات را بکنید

در تذکرة الخواص از ابن ابی الدنیا نقل شده که مردی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید و ایشان به او فرمودند برو به فلان مجوسی بگو آن دعا مستجاب شد. از خواب بیدار گردید ولی از رفتن خودداری کرد. مجوسی مردی ثروتمند بود.
مرتبه دوم باز خواب دید که همان سخن را به او فرمودند باز هم نرفت. مرتبه سوم در خواب به او فرمودند برو به آن مرد مجوسی بگو خداوند آن دعا را مستجاب کرد. فردای آن شب پیش او رفت و گفت من فرستاده رسول خدا و پیک او هستم به من فرمود به تو بگویم آن دعا مستجاب شده.
مجوسی گفت مرا می شناسی و دین و مسلکی که دارم می دانی؟ جواب داد بلی. گفت من منکر دین اسلام و پیغمبری حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده ام تا همین ساعت ولی الان می گویم اشهد ان لا اله الا الله لاشریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
پس از آن تمام خانواده خود را خواست و گفت تاکنون همراه بودم ولی اینک هدایت شده و نجات یافته ام هر کس از بستگان من مسلمان شود آنچه از اموالم در دست اوست همانطور در اختیارش باشد و هر که امتناع ورزد دست از اموال من بشوید. تمام بستگان او اسلام آوردند، دختری داشت که او را به پسر خود تزویج کرده بود بین آنها جدائی انداخت.
به من گفت می دانی آن دعا چه بود؟ گفتم به خدا سوگند هنگامی که دخترم را به پسرم تزویج کردم ولیمه مفصلی تهیه نمودم و تمام دوستان را به آن دعوت کردم. در همسایگی ما خانواده شریفی از سادات بودند که بضاعتی نداشتند.
به غلامانم دستور دادم حصیری در وسط خانه پهن کنند و من بر روی آن نشستم در آن میان شنیدم صدای یکی از دختران علویه ای که همسایه ما بود بلند شد و اینطور به مادرش می گفت: مادرجان بوی خوش غذای این مجوسی ها ما را ناراحت کرده همین که این سخن را شنیدم بدون درنگ حرکت کرده و مقدار زیادی غذا و لباس و پول برای همه آنها فرستادم. چشم فرزندان علوی که به آن غذا و لباسها افتاد بسیار مسرور و شادمان گردیدند. همان دخترک به دیگران گفت قسم به خدا به این غذا دست دراز نمی کنیم مگر اینکه اول صاحبش را دعا نمائیم.
آنگاه دستهای خود را بلند نمود و گفت خداوندا این مرد را با جدمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) محشور گردان و بقیه آمین گفتند آن دعائی که حضرت به تو فرمود به من اطلاع دهی از مستجاب شدنش همین دعای کودکان سادات بود.(6) من و شما باید توجه مخصوصی داشته باشیم که وسیله بزرگی برای شفاعت در روز قیامت داریم به شرط حفظ آداب و مراسم ولایت این خاندان. (علیهم السلام).

نصرالله ابن عنین و سادات بنی داود

صاحب عمدة الطالب در احوال بنی داود بن موسی حسنی می نویسد: بنی داود حکایت با ارزش و شیرینی دارند که بین دانشمندان علم رجال مشهور و در دیوان ابن عنین نیز ذکر شده.
ابو المحاسن نصرالله بن عنین برای زیارت به جانب مکه معظمه متوجه شد و مقداری کالا و پارچه با خود همراه داشت. بعضی از سادات بنی داود بر او راه را گرفته و تمام اموال و پارچه های او را بردند و خودش را نیز مجروح کردند. در آن زمان ملک عزیز بن ایوب پادشاه یمن را ترک گوید و در ساحل مسکن نماید زیرا ساحل چندی پیش فتح شده بود و احتیاج به سرپرستی دقیق تری دشت. ابن عنین نامه ای به ملک عزیز بن ایوب نوشت و او را ترغیب و تحریص کرد که در خود یمن بماند و سادات بنی داود که اموال او را برده بودند کیفر و پاداش دهد و او را از رفتن به ساحل در آن نامه باز می داشت و در این باره اشعاری گفت که اول آنها این چند بیت است:
اعیت صفات نداک المصقع اللنسا - و جزت فی الجود حدالحسن و الحسنا
و لا تقل ساحل الافرنج افتحه - فما تساوی ادا قایسته عدنا
و ان اردت جهادا فارق سیفک من - قوم اضاعوا فروض الله و السننا
و لا تقل انهم اولاد فاطمة - لوادرکوا آل حرب حاربوا الحسنا
هنگامی که این قصیده را گفت همان شب حضرت فاطمه (علیها السلام) را در خواب دید که مشغول طواف خانه خدا است. سلام عرض کرد حضرت جواب ندادند. شروع به گریه و زاری کرد و از گناه خویشتن که موجب این بی اعتنائی شده بود سوال نمود. در آن حال حضرت زهرا (علیها السلام) این اشعار را در جواب او گفتند.
حاشا بنی فاطمة کلهم - من خسة تعرض او من خنا
و انما الایام فی غدرها - و فعلها السوء اسائت بنا
لئن اسا من ولدی واحد - جعلت کل السب عمدا لنا
فتب الی الله فمن یقترف - ذنبا بنا یغفر له ما جنی
اکرم لعین المصطفی جدهم - و لاتهن من آله اعینا
فکلما نالک منهم عنا - تلقی به فی الحشر مناهنا
منزه و دورند فاطمه (علیها السلام) از پستی و بدزبانی. روزگار با حیله ورزیش ما را به این حال در آورده و فرزندان مرا دست تنگ نموده اگر یکی از فرزندان من گناهی بکند این زشتی را عمدا بما نسبت می دهی. توبه کن از کرده خود زیرا هر کس گناهی کند خداوند به واسطه ما او را می بخشد. برای خاطر جدشان محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) گرامی دار آنها را و مبادا یک نفرشان را اهانت کنی. هر ناراحتی که به تو از فرزندان فاطمه (علیها السلام) برسد جزای آن را در قیامت از ما می گیری.
نصرالله بن عنین گفت از خواب بیدار شدم بسیار آشفته و پریشان جراحتهائی که از سادات بنی داود به من رسیده بود مشاهده کردم شفا یافته است. اشعار زیر را در آن حال گفت و قصیده قبل را پاره کرد:
عذرا الی بنت نبی الهدی - تصفح عن ذنب مسیی ء جنا
و الله لو قطعنی واحد - منهم بسیف البغی اوبالقنا
لم ارما یفعله سیئا - بل اره فی الفعل قداحسنا
عذر می خواهم از دختر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، چشم پوشی کنند از گنه کاری که جنایت کرده، به خدا سوگند اگر بعد از این مرا یک نفر از فرزندان شما پاره پاره کند با شمشیر یا نیزه ای از روی ستم این کار را برای او گناه نخواهم دانست بلکه می گویم کار نیکوئی کرده.(7)
ما را کجا بکوی تو ممکن شود وصول - کانجا خیال را نبود قدرت نزول
طول زمان هوی تو از سر بدر نبرد - کاصلی بود محبت والاصل لایزول
چشم امید نیست به هیچ آستان مرا - الا به آستانه فرخنده بتول
ام الائمة النقبا بانوی جزا - نور الهدی حبیبه حق بضعة الرسول
زهرا که ز امر حق پی تعظیم شأن او - در شب نموده زهره به کاخ علی نزول
صدیقه آنکه کرد پی کسب عز و جاه - روح الامین ز روز ازل خدمتش قبول

با سادات چگونه رفتار کنیم

حسین بن حسن فرزند جعفر بن محمد بن اسماعیل (پسر حضرت صادق (علیه السلام)) در قم زندگی می کرد و آشکارا شرب خمر می نمود. روزی به واسطه احتیاجی پیش احمد بن اسحق که وکیل اوقاف بود رفت و اجازه ورود خواست. احمد او را اجازه نداد. حسین با اندوه و گرفتگی زیاد به منزل خود برگشت. پس از این جریان احمد بن اسحق برای انجام دادن مراسم حج به طرف مکه رهسپار شد. همی که بسر من رأی (سامرا) رسید اجازه ورود به خانه حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) را خواست تا خدمت آنجناب مشرف شود. حضرت به او اجازه ندادند. احمد از بی اعتنائی ایشان گریه زیادی نمود و بالاخره از کثرت زاری و تضرعی که کرد اجازه گرفت.
وارد شد، پس از سلام عرض کرد: یابن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از چه رو به من اجازه ندادید؟ با اینکه من از دوستان و شیعیان شما هستم. فرمود زیرا تو پسر عموی مرا از در خانه برگردانیدی. احمد گریان شده سوگند یاد کرد که او را فقط به واسطه شرابخواری اجازه ندادم تا شاید متنبه شود و توبه کند. حضرت عسکری (علیه السلام) فرمود راست می گوئی ولی چاره ای نیست از احترام و گرامی داشتن آنها به هر حالی که باشند و نباید خوار و کوچک شماری یا اهانت کنی به ایشان که در اینصورت از زیانکاران خواهی بود. چون به ما انتساب بستگی دارند. احمد به قم بازگشت. اعیان و اشراف مردم به دیدن او آمدند و حسین نیز با آنها همراه بود.
همین که چشم احمد بن اسحاق به حسین افتاد از جای پرید و او را استقبال کرد و بسیار احترام نمود، و در پهلوی خودش بالای مجلس نشانید. حسین از این کار احمد بی اندازه در شگفت شد و سبب آنرا پرسید. احمد جریان شرفیابی به خدمت حضرت عسکری (علیه السلام) و آنچه آنجناب گفته بود شرح داد.
حسین بعد از شنیدن این پیش آمد پشیمان شد و از کارهای زشت خود توبه کرد. وقتی که به منزل برگشت هر چه شراب داشت به زمین ریخت و وسایل شرابخواری را شکست. حسین به واسطه این جریان از پرهیزگاران و عبادت کنندگان شد. پیوسته ملازم مساجد بود و در آستانه حرم حضرت فاطمه دختر موسی بن جعفر (علیه السلام) دفن گردید.(8)