آگاه شویم (12) احترام و نیکی با سادات چرا؟

حسن امیدوار

عبدالله بن مبارک و زن سیده

ابن جوزی در تذکرة الخواص نیز نقل می کند که عبدالله بن مبارک مدت پنجاه سال مرتب هر دو سال یک بار برای زیارت به مکه می رفت. سالی مهیای رفتن به حج گردید و از خانه خارج شد. در یکی از منازل بین راه به زنی سیده برخورد که مشغول پاک کردن یک مرغابی مرده است.
پیش او رفت و گفت ای زن چرا این مرغابی مرده را پاک می کنی؟ گفت کاری که برای تو فایده ندارد از چه رو می پرسی؟ عبدالله اصرار زیاد کرد. زن گفت حالا که اینقدر اصرار می ورزی من زنی علویه هستم و چهار دختر دارم که پدر آنها چندی پیش از دنیا رفت. امروز روز چهارم است که ما چیزی نخورده و به حال اضطرار افتاده ایم و مرده بر ما حلال است این مرغابی را پیدا کرده ام و می خواهم برای بچه هایم غذا تهیه کنم.
عبدالله می گوید در دل گفتم وای بر تو چگونه این فرصت را از دست می دهی؟ به زن اشاره کردم دامنت را باز کن چون باز کرد دینارها را در دامن او ریختم. زن با قیافه ای که شرمندگی را حکایت می کرد سر به زیر انداخته بود. او رفت و من از همانجا به منزل خود برگشتم و خداوند میل رفتن مکه را در آن سال از قلبم برداشت. به شهر خود بازگشتم مدتی گذشت تا مردم از مکه برگشتند. برای دیدار همسایگان سفر رفته به خانه آنها رفتم. هر کدام مرا می دیدند می گفتند ما با هم در فلانجا بودیم و شما را در فلان محل دیدیم. من به آنها تهنیت برای قبولی حج می گفتم، آنها نیز مرا تهنیت می گفتند که حج تو هم قبول باشد.
آن شب را در اندیشه ای عجیب به خواب رفتم در خواب حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم که فرمود عبدالله! رسیدگی و کمک به یک نفر از بچه های من کردی از خداوند خواستم ملکی را به صورت تو خلق کند تا برایت هر سال تا روز قیامت حج بگذارد اینک می خواهی پس از این به حج برو و می خواهی ترک کن.(4)

مادر متوکل عباسی با سادات چه کرد؟

در کتاب فضائل السادات از ابن جوزی و او از جد خویش ابوالفرج نقل می کند که ابن الخضیب گفت من نویسنده مادر متوکل بودم. روزی در دفتر کار او نشسته بودم خادم کوچکی آمد و کیسه ای محتوی هزار اشرفی به من داد گفت خانم مادر متوکل می گوید این پول از حلال ترین اموال من است بین مستمندان و بینوایان تقسیم کن. از دوستان خود درخواست کردم که بینوایان را معرفی کنند آنها عده ای را نشان دادند و سیصد اشرفی را بین آنها تقسیم کردم. بقیه پیش من ماند. پاسی از شب گذشت کسی در خانه را زد؛ درب را باز کردم و از کارش پرسیدم.
گفت مردی از ساداتم و احتیاج دارم. یک دانه از همان اشرفی را به او دادم چون وارد خانه شدم. زنم پرسید زننده در که بود؟ گفتم مردی سید بود مقداری خوراکی می خواست من به او یک دانه اشرفی دادم. زنم همین که این حرف را شنید شروع به گریه کرد و گفت خجالت نکشیدی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که از فرزندان او به در خانه تو بیایند و یک اشرفی به او بدهی با اینکه می دانی پریشان حال است اینک با عجله خود را به او برسان و باقیمانده آن پول را به او بده.
من از گفته او حرکت کردم و خود را به او رسانده هر چه اشرفی بود با کیسه به او دادم ولی بعد از برگشتن پشیمان شدم که اگر متوکل بفهمد مرا خواهد کشت و از ترس خواب از چشمم رفت. زنم گفت به خدا توکل کن جده آن سید حافظ تو است.
در این موقع در را زندند وحشتم افزون شد. وقتی در را باز کردم عده ای غلامان را دیدیم که با مشعلهای افروخته می گویند بانو مادر متوکل شما را خواسته. با هزاران بیمه از منزل به همراه آنها خارج شدم و همی پیک پشت سر هم می رسید و می گفتند عجله کنید مادر متوکل منتظر است.
پشت پرده که رسیدم صدای مادر متوکل بلند شد که ای احمد بن خضیب خداوند تو و زنت را پاداش نیکو عنایت کند. پرسیدم مگر از ما چه خدمتی سر زده است؟ گفت نمی دانم همین که به خواب رفتم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم که گفت خداوند تو و زن احمد بن خضیب را پاداش نیکو لطف کند اینک بگو چه کرده ای؟
من داستان مرد علوی را به او گفتم. مادر متوکل شاد شد دستور داد همان ساعت معادل صد هزار درهم پول و جامه به من دادند و گفت این مقدار از زوجه ات و مقداری را هم به من تخصیص داد.
آنها را گرفتم و به در خانه مرد علوی آمدم همین که در را زدم صدای سید از درون خانه بلند شد که: آنچه همراه داری بیاور ای احمد بن خضیب و با حال گریه بیرون آمد. سوال کردم از کجا دانستی که پشت در منم و چرا گریه می کنی؟ گفت وقتی اشرفیها را از تو گرفتم، وارد خانه که شدم زوجه ام پرسید اینها چیست؟ من جریان را شرح دادم. گفت سزاوار است حرکت کنیم و نماز بخوانیم و بعد برای زن احمد بن خضیب دعا کنیم. نماز خوانده و دعا کردیم همین که به خواب رفتم در عالم خواب جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم فرمود شما شکر این نعمت را کردید اکنون برایتان عطای دیگری همان شخص اول می آورد از او بپذیرید از اینرو من منتظر شما بودم.(5)

مراعات همسایه بودن با سادات را بکنید

در تذکرة الخواص از ابن ابی الدنیا نقل شده که مردی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دید و ایشان به او فرمودند برو به فلان مجوسی بگو آن دعا مستجاب شد. از خواب بیدار گردید ولی از رفتن خودداری کرد. مجوسی مردی ثروتمند بود.
مرتبه دوم باز خواب دید که همان سخن را به او فرمودند باز هم نرفت. مرتبه سوم در خواب به او فرمودند برو به آن مرد مجوسی بگو خداوند آن دعا را مستجاب کرد. فردای آن شب پیش او رفت و گفت من فرستاده رسول خدا و پیک او هستم به من فرمود به تو بگویم آن دعا مستجاب شده.
مجوسی گفت مرا می شناسی و دین و مسلکی که دارم می دانی؟ جواب داد بلی. گفت من منکر دین اسلام و پیغمبری حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده ام تا همین ساعت ولی الان می گویم اشهد ان لا اله الا الله لاشریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله.
پس از آن تمام خانواده خود را خواست و گفت تاکنون همراه بودم ولی اینک هدایت شده و نجات یافته ام هر کس از بستگان من مسلمان شود آنچه از اموالم در دست اوست همانطور در اختیارش باشد و هر که امتناع ورزد دست از اموال من بشوید. تمام بستگان او اسلام آوردند، دختری داشت که او را به پسر خود تزویج کرده بود بین آنها جدائی انداخت.
به من گفت می دانی آن دعا چه بود؟ گفتم به خدا سوگند هنگامی که دخترم را به پسرم تزویج کردم ولیمه مفصلی تهیه نمودم و تمام دوستان را به آن دعوت کردم. در همسایگی ما خانواده شریفی از سادات بودند که بضاعتی نداشتند.
به غلامانم دستور دادم حصیری در وسط خانه پهن کنند و من بر روی آن نشستم در آن میان شنیدم صدای یکی از دختران علویه ای که همسایه ما بود بلند شد و اینطور به مادرش می گفت: مادرجان بوی خوش غذای این مجوسی ها ما را ناراحت کرده همین که این سخن را شنیدم بدون درنگ حرکت کرده و مقدار زیادی غذا و لباس و پول برای همه آنها فرستادم. چشم فرزندان علوی که به آن غذا و لباسها افتاد بسیار مسرور و شادمان گردیدند. همان دخترک به دیگران گفت قسم به خدا به این غذا دست دراز نمی کنیم مگر اینکه اول صاحبش را دعا نمائیم.
آنگاه دستهای خود را بلند نمود و گفت خداوندا این مرد را با جدمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) محشور گردان و بقیه آمین گفتند آن دعائی که حضرت به تو فرمود به من اطلاع دهی از مستجاب شدنش همین دعای کودکان سادات بود.(6) من و شما باید توجه مخصوصی داشته باشیم که وسیله بزرگی برای شفاعت در روز قیامت داریم به شرط حفظ آداب و مراسم ولایت این خاندان. (علیهم السلام).