آگاه شویم (12) احترام و نیکی با سادات چرا؟

حسن امیدوار

گواه خواستن شیخ برای سیادت یک زن با دخترانش

سبط ابن جوزی که از مورخی مشهور است در تذکرة الخواص می نویسد مردی از علویین در بلخ ساکن بود و یک زن و چند دختر داشت. پس از مدتی آن مرد فوت شد. وضع زندگی زن او (از نظر پیدا کردن مخارج معاش) بسیار سخت گردید و چون آبرومند بود به واسطه سرزنش دشمنان نمی توانست در بلخ زندگی کند، از اینرو به سمرقند رفت. گفت در موقع بسیار سردی با بچه هایم وارد سمرقند شدیم. دختران خود را داخل مسجدی جای دادم و در شهر به جستجو شدم تا شاید برای آنها چیزی تهیه کنیم.
چشمم به محلی افتاد که مردم اطراف مردی را گرفته اند. پرسیدم این شخص کیست؟ گفتند شیخ شهر و بزرگ این ناحیه است. نزد او رفتم و جریان را شرح دادم. گفت اگر اینطور است شاهدی بیاور که تو سیدی و بچه هایت از ساداتند و دیگر توجهی به من نکرد. از آن شیخ مأیوس شدم و به طرف مسجد بازگشتم در راه دیدم مردی روی سکوئی نشسته و اطرافش عده ای ایستاده اند پرسیدم این شخص کیست؟ گفتند داروغه شهر و مردی مجوسی مذهب است.
گفتم پیش این مرد می روم شاید خداوند فرجی در کار ما بدست او بدهد. نزدیک شدم و حال خود را برایش شرح دادم. خادمی را صدا زد، خادم پیش آمد. گفت برو به خانم و زوجه من بگو لباس بپوشد و اینجا بیاید.
خادم رفت و چیزی نگذشت که زن مجوسی در نهایت جلالت با وضعی آراسته و عده ای کنیز آمد. مجوسی گفت با این زن علویه برو در مسجد فلان محله و بچه های او را به خانه بیاور. آن زن به مسجد آمد و دخترها را برداشته با هم به خانه آمدیم، برای ما اطاقی جداگانه قرار داد و ما را به حمام فرستاد. لباسهای فاخر و گرانبها برای همه ما آماده کرد. بعد از حمام انواع غذاها آورد. آن شب با بهترین وضعی خوابیدیم.
نیمه شب همان شیخ شهر که مسلمان بود در خواب دید قیامت برپا شده و پرچمی در بالای سر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در اهتزار است قصر زیبائی از زمرد سبز به چشم او خورد پرسید این قصر کیست؟ به او گفتند متعلق به مردی است که مسلمان و خداپرست باشد. خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت تا شاید اجازه ورود به آن قصر را بگیرد ولی آنجناب صورت را از او برگردانید.
عرض کرد روی از من برمی گردانید با اینکه مردی مسلمانم! حضرت فرمود گواه بیاور که تو مسلمانی. شیخ متحیر شد. فرمود فراموش کردی چه گفتی به آن زن علویه؟ این قصر متعلق به کسی است که آن زن را دیشب پناه داده.
از خواب بیدار شد و از آشفتگی بر سر می زد و می گریست غلامان خود را در شهر فرستاد تا محل آن زن را پیدا کنند و خودش در میان شهر نیز جستجو می کرد تا اطلاع یافت در خانه آن مجوسی بسر می برند.
پیش داروغه رفت و پرسید آیا از زن علویه خبری داری. گفت آری آنها در خانه ما هستند. گفت ایشان را با من بفرست که کاری دارم. مجوسی گفت چنین عملی ممکن نیست و تو را نمی رسد که این طور دستور بدهی. شیخ هزار دینار پیش او گذاشت و درخواست کرد پول را بردارد و آن زن را در اختیار او بگذارد. داروغه گفت اگر صد هزار دینار بدهی به تو نمی دهم. شیخ چون اصرار زیاد کرد مجوسی گفت خوابی که تو دیشب دیده ای من هم آن را دیده ام و قصری که مشاهده کردی خداوند به من داده تو افتخار به اسلامت بر من می کنی به خدا قسم هیچکدام از خانواده ما نخوابیده اند مگر اینکه به دست آن علویه مسلمان شدیم و در خواب پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم که فرمود آن قصر از تو و خانواده ات می باشد برای اینکه آن زن علویه را پناه دادی و تو از اهل بهشتی.(3)

عبدالله بن مبارک و زن سیده

ابن جوزی در تذکرة الخواص نیز نقل می کند که عبدالله بن مبارک مدت پنجاه سال مرتب هر دو سال یک بار برای زیارت به مکه می رفت. سالی مهیای رفتن به حج گردید و از خانه خارج شد. در یکی از منازل بین راه به زنی سیده برخورد که مشغول پاک کردن یک مرغابی مرده است.
پیش او رفت و گفت ای زن چرا این مرغابی مرده را پاک می کنی؟ گفت کاری که برای تو فایده ندارد از چه رو می پرسی؟ عبدالله اصرار زیاد کرد. زن گفت حالا که اینقدر اصرار می ورزی من زنی علویه هستم و چهار دختر دارم که پدر آنها چندی پیش از دنیا رفت. امروز روز چهارم است که ما چیزی نخورده و به حال اضطرار افتاده ایم و مرده بر ما حلال است این مرغابی را پیدا کرده ام و می خواهم برای بچه هایم غذا تهیه کنم.
عبدالله می گوید در دل گفتم وای بر تو چگونه این فرصت را از دست می دهی؟ به زن اشاره کردم دامنت را باز کن چون باز کرد دینارها را در دامن او ریختم. زن با قیافه ای که شرمندگی را حکایت می کرد سر به زیر انداخته بود. او رفت و من از همانجا به منزل خود برگشتم و خداوند میل رفتن مکه را در آن سال از قلبم برداشت. به شهر خود بازگشتم مدتی گذشت تا مردم از مکه برگشتند. برای دیدار همسایگان سفر رفته به خانه آنها رفتم. هر کدام مرا می دیدند می گفتند ما با هم در فلانجا بودیم و شما را در فلان محل دیدیم. من به آنها تهنیت برای قبولی حج می گفتم، آنها نیز مرا تهنیت می گفتند که حج تو هم قبول باشد.
آن شب را در اندیشه ای عجیب به خواب رفتم در خواب حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم که فرمود عبدالله! رسیدگی و کمک به یک نفر از بچه های من کردی از خداوند خواستم ملکی را به صورت تو خلق کند تا برایت هر سال تا روز قیامت حج بگذارد اینک می خواهی پس از این به حج برو و می خواهی ترک کن.(4)

مادر متوکل عباسی با سادات چه کرد؟

در کتاب فضائل السادات از ابن جوزی و او از جد خویش ابوالفرج نقل می کند که ابن الخضیب گفت من نویسنده مادر متوکل بودم. روزی در دفتر کار او نشسته بودم خادم کوچکی آمد و کیسه ای محتوی هزار اشرفی به من داد گفت خانم مادر متوکل می گوید این پول از حلال ترین اموال من است بین مستمندان و بینوایان تقسیم کن. از دوستان خود درخواست کردم که بینوایان را معرفی کنند آنها عده ای را نشان دادند و سیصد اشرفی را بین آنها تقسیم کردم. بقیه پیش من ماند. پاسی از شب گذشت کسی در خانه را زد؛ درب را باز کردم و از کارش پرسیدم.
گفت مردی از ساداتم و احتیاج دارم. یک دانه از همان اشرفی را به او دادم چون وارد خانه شدم. زنم پرسید زننده در که بود؟ گفتم مردی سید بود مقداری خوراکی می خواست من به او یک دانه اشرفی دادم. زنم همین که این حرف را شنید شروع به گریه کرد و گفت خجالت نکشیدی از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که از فرزندان او به در خانه تو بیایند و یک اشرفی به او بدهی با اینکه می دانی پریشان حال است اینک با عجله خود را به او برسان و باقیمانده آن پول را به او بده.
من از گفته او حرکت کردم و خود را به او رسانده هر چه اشرفی بود با کیسه به او دادم ولی بعد از برگشتن پشیمان شدم که اگر متوکل بفهمد مرا خواهد کشت و از ترس خواب از چشمم رفت. زنم گفت به خدا توکل کن جده آن سید حافظ تو است.
در این موقع در را زندند وحشتم افزون شد. وقتی در را باز کردم عده ای غلامان را دیدیم که با مشعلهای افروخته می گویند بانو مادر متوکل شما را خواسته. با هزاران بیمه از منزل به همراه آنها خارج شدم و همی پیک پشت سر هم می رسید و می گفتند عجله کنید مادر متوکل منتظر است.
پشت پرده که رسیدم صدای مادر متوکل بلند شد که ای احمد بن خضیب خداوند تو و زنت را پاداش نیکو عنایت کند. پرسیدم مگر از ما چه خدمتی سر زده است؟ گفت نمی دانم همین که به خواب رفتم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم که گفت خداوند تو و زن احمد بن خضیب را پاداش نیکو لطف کند اینک بگو چه کرده ای؟
من داستان مرد علوی را به او گفتم. مادر متوکل شاد شد دستور داد همان ساعت معادل صد هزار درهم پول و جامه به من دادند و گفت این مقدار از زوجه ات و مقداری را هم به من تخصیص داد.
آنها را گرفتم و به در خانه مرد علوی آمدم همین که در را زدم صدای سید از درون خانه بلند شد که: آنچه همراه داری بیاور ای احمد بن خضیب و با حال گریه بیرون آمد. سوال کردم از کجا دانستی که پشت در منم و چرا گریه می کنی؟ گفت وقتی اشرفیها را از تو گرفتم، وارد خانه که شدم زوجه ام پرسید اینها چیست؟ من جریان را شرح دادم. گفت سزاوار است حرکت کنیم و نماز بخوانیم و بعد برای زن احمد بن خضیب دعا کنیم. نماز خوانده و دعا کردیم همین که به خواب رفتم در عالم خواب جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم فرمود شما شکر این نعمت را کردید اکنون برایتان عطای دیگری همان شخص اول می آورد از او بپذیرید از اینرو من منتظر شما بودم.(5)