آگاه شویم (12) احترام و نیکی با سادات چرا؟

حسن امیدوار

دوستی و کمک کافر به خاندان نبوت پذیرفته می شود

نویسنده ای ثروتمند در بلاد ربیعه بنام یوسف بن یعقوب بود. شخصی از او پیش متوکل سخن چینی کرد. متوکل او را طلبید تا جریمه و سیاست کند. یوسف در بین راه که به طرف سامرا می آمد خیلی آشفته خاطر بود نزدیک (بسر من رآی) که رسید گفت خود را از خداوند می خرم به صد اشرفی هرگاه از متوکل به من آسیبی نرسید آن صد اشرفی را می دهم به ابن الرضا که از اولاد علی بن ابیطالب است و خلیفه او را از حجاز به سامرا آورده و خانه نشین کرده و شنیده ام از جهت معیشت به ایشان خیلی سخت می گذرد.
همین که به دروازه سامرا رسید با خود گفت خوب است قبل از آنکه پیش متوکل بروم صد دینار را خدمت آن آقا ببرم؛ ولی متوجه شد که منزل آنجناب را بلد نیست، فکر کرد اگر از کسی بپرسد مبادا به متوکل خبر دهند که او از منزل ابن الرضا سراغ می گرفته و خشمش بیشتر شود.
در این موقع گفت بر خاطرم گذشت که الاغ را آزاد بگذارم شاید به لطف خداوند بدون پرسش به منزل ایشان برسم. گفت الاغ را آزاد گذاشتم از کوچه و بازارهای زیاد عبور کرد تا اینکه بر در منزلی ایستاد هر چه سعی کردم از آنجا رد نشد. پرسیدم از شخصی اینجا منزل کیست؟ گفت منزل ابن الرضا امام رافض است. گفتم همین قدر در عظمت و شرافت این آقا بس که بدون پرسش مرکب سواری من بر در خانه او ایستاد.
در این اندیشه بودم که غلام سیاه پوستی بیرون آمد و گفت یوسف بن یعقوب تو هستی؟ گفتم آری. گفت پیاده شو و مرا به داخل منزل برد و خودش وارد اطاق شد. با خود گفتم این دلیل دوم، غلامی که مرا ندیده چگونه از نامم اطلاع داشت. من که تاکنون به این شهر نیامده ام؟ برای مرتبه دوم غلام آمد و گفت آن صد اشرفی که در آستینت پنهان کرده ای بده. با خود گفتم این هم دلیل سوم. غلام رفت و فورا برگشت. مرا به قسمت داخلی منزل راهنمائی کرد. الاغ را بستم و داخل شدم.
دیدم مرد شریفی نشسته فرمود ای یوسف آیا آنقدر دلیل ندیدی که اسلام اختیار کنی؟ گفتم به اندازه کفایت مشاهده کردم. فرمود هیهات تو مسلمان نمی شوی ولی فرزندت اسحق مسلمان خواهد شد و او از شیعیان و دوستان ما است، یوسف! بعضی از مردم خیال می کنند محبت و دوستی شما با ما فایده ای ندارد به خدا چنین نیست هر که با ما محبتی کند بهره اش را می بیند چه از اهل اسلام و چه غیر مسلمان اینک با خاطری آسوده پیش متوکل برو و هیچ تشویش و نگرانی نداشته باش از او بتو آسیبی نمی رسد، وقتی وارد شهر شدی خداوند ملکی را مقرر ساخت راهنمای مال سواری تو شد و او را آورد تا در خانه و این حیوان نیز در روز رستاخیز داخل بستانهای پشت خواهد شد. اسحق پسر یعقوب پس از بازگشت پدرش و شنیدن جریان مسلمان شد. حال پدرش را از حضرت پرسیدند فرمود چون بر دین نصاری مرد ناچار وارد جهنم می شود ولی به واسطه دوستی که با ما داشت و مرا کمک کرد آتش او را نمی سوزاند.(2)

گواه خواستن شیخ برای سیادت یک زن با دخترانش

سبط ابن جوزی که از مورخی مشهور است در تذکرة الخواص می نویسد مردی از علویین در بلخ ساکن بود و یک زن و چند دختر داشت. پس از مدتی آن مرد فوت شد. وضع زندگی زن او (از نظر پیدا کردن مخارج معاش) بسیار سخت گردید و چون آبرومند بود به واسطه سرزنش دشمنان نمی توانست در بلخ زندگی کند، از اینرو به سمرقند رفت. گفت در موقع بسیار سردی با بچه هایم وارد سمرقند شدیم. دختران خود را داخل مسجدی جای دادم و در شهر به جستجو شدم تا شاید برای آنها چیزی تهیه کنیم.
چشمم به محلی افتاد که مردم اطراف مردی را گرفته اند. پرسیدم این شخص کیست؟ گفتند شیخ شهر و بزرگ این ناحیه است. نزد او رفتم و جریان را شرح دادم. گفت اگر اینطور است شاهدی بیاور که تو سیدی و بچه هایت از ساداتند و دیگر توجهی به من نکرد. از آن شیخ مأیوس شدم و به طرف مسجد بازگشتم در راه دیدم مردی روی سکوئی نشسته و اطرافش عده ای ایستاده اند پرسیدم این شخص کیست؟ گفتند داروغه شهر و مردی مجوسی مذهب است.
گفتم پیش این مرد می روم شاید خداوند فرجی در کار ما بدست او بدهد. نزدیک شدم و حال خود را برایش شرح دادم. خادمی را صدا زد، خادم پیش آمد. گفت برو به خانم و زوجه من بگو لباس بپوشد و اینجا بیاید.
خادم رفت و چیزی نگذشت که زن مجوسی در نهایت جلالت با وضعی آراسته و عده ای کنیز آمد. مجوسی گفت با این زن علویه برو در مسجد فلان محله و بچه های او را به خانه بیاور. آن زن به مسجد آمد و دخترها را برداشته با هم به خانه آمدیم، برای ما اطاقی جداگانه قرار داد و ما را به حمام فرستاد. لباسهای فاخر و گرانبها برای همه ما آماده کرد. بعد از حمام انواع غذاها آورد. آن شب با بهترین وضعی خوابیدیم.
نیمه شب همان شیخ شهر که مسلمان بود در خواب دید قیامت برپا شده و پرچمی در بالای سر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در اهتزار است قصر زیبائی از زمرد سبز به چشم او خورد پرسید این قصر کیست؟ به او گفتند متعلق به مردی است که مسلمان و خداپرست باشد. خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت تا شاید اجازه ورود به آن قصر را بگیرد ولی آنجناب صورت را از او برگردانید.
عرض کرد روی از من برمی گردانید با اینکه مردی مسلمانم! حضرت فرمود گواه بیاور که تو مسلمانی. شیخ متحیر شد. فرمود فراموش کردی چه گفتی به آن زن علویه؟ این قصر متعلق به کسی است که آن زن را دیشب پناه داده.
از خواب بیدار شد و از آشفتگی بر سر می زد و می گریست غلامان خود را در شهر فرستاد تا محل آن زن را پیدا کنند و خودش در میان شهر نیز جستجو می کرد تا اطلاع یافت در خانه آن مجوسی بسر می برند.
پیش داروغه رفت و پرسید آیا از زن علویه خبری داری. گفت آری آنها در خانه ما هستند. گفت ایشان را با من بفرست که کاری دارم. مجوسی گفت چنین عملی ممکن نیست و تو را نمی رسد که این طور دستور بدهی. شیخ هزار دینار پیش او گذاشت و درخواست کرد پول را بردارد و آن زن را در اختیار او بگذارد. داروغه گفت اگر صد هزار دینار بدهی به تو نمی دهم. شیخ چون اصرار زیاد کرد مجوسی گفت خوابی که تو دیشب دیده ای من هم آن را دیده ام و قصری که مشاهده کردی خداوند به من داده تو افتخار به اسلامت بر من می کنی به خدا قسم هیچکدام از خانواده ما نخوابیده اند مگر اینکه به دست آن علویه مسلمان شدیم و در خواب پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم که فرمود آن قصر از تو و خانواده ات می باشد برای اینکه آن زن علویه را پناه دادی و تو از اهل بهشتی.(3)

عبدالله بن مبارک و زن سیده

ابن جوزی در تذکرة الخواص نیز نقل می کند که عبدالله بن مبارک مدت پنجاه سال مرتب هر دو سال یک بار برای زیارت به مکه می رفت. سالی مهیای رفتن به حج گردید و از خانه خارج شد. در یکی از منازل بین راه به زنی سیده برخورد که مشغول پاک کردن یک مرغابی مرده است.
پیش او رفت و گفت ای زن چرا این مرغابی مرده را پاک می کنی؟ گفت کاری که برای تو فایده ندارد از چه رو می پرسی؟ عبدالله اصرار زیاد کرد. زن گفت حالا که اینقدر اصرار می ورزی من زنی علویه هستم و چهار دختر دارم که پدر آنها چندی پیش از دنیا رفت. امروز روز چهارم است که ما چیزی نخورده و به حال اضطرار افتاده ایم و مرده بر ما حلال است این مرغابی را پیدا کرده ام و می خواهم برای بچه هایم غذا تهیه کنم.
عبدالله می گوید در دل گفتم وای بر تو چگونه این فرصت را از دست می دهی؟ به زن اشاره کردم دامنت را باز کن چون باز کرد دینارها را در دامن او ریختم. زن با قیافه ای که شرمندگی را حکایت می کرد سر به زیر انداخته بود. او رفت و من از همانجا به منزل خود برگشتم و خداوند میل رفتن مکه را در آن سال از قلبم برداشت. به شهر خود بازگشتم مدتی گذشت تا مردم از مکه برگشتند. برای دیدار همسایگان سفر رفته به خانه آنها رفتم. هر کدام مرا می دیدند می گفتند ما با هم در فلانجا بودیم و شما را در فلان محل دیدیم. من به آنها تهنیت برای قبولی حج می گفتم، آنها نیز مرا تهنیت می گفتند که حج تو هم قبول باشد.
آن شب را در اندیشه ای عجیب به خواب رفتم در خواب حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدم که فرمود عبدالله! رسیدگی و کمک به یک نفر از بچه های من کردی از خداوند خواستم ملکی را به صورت تو خلق کند تا برایت هر سال تا روز قیامت حج بگذارد اینک می خواهی پس از این به حج برو و می خواهی ترک کن.(4)