آگاه شویم (12) احترام و نیکی با سادات چرا؟

نویسنده : حسن امیدوار

مقدمه

بسم الله الرحمن الرحیم
با عنایت حضرت حق تعداد چهارده جلد کتاب در موضوعات مختلف اجتماعی و اخلاقی در سطح همگان که کم و بیش نیاز به عمل یا رعایت یا دانستن آن داریم با نام آگاه شویم همراه با سند از منابع معتبر که دارای شهرت هستند ترتیب یافته است که انشاء الله امیدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالی الشریف و شما خوانندگان آگاه قرار بگیرد که بتوانید با این مجموعه بهره ای ببرید و دعاگوی ما باشید. برای اطلاع عزیزان نام موضوعات به شرح زیر است:
1. دوستی و دشمنی با آل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس، بلند همتی، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسایه و برادر دینی یا معاشرت خوب چرا؟
6. وفای به عهد و پیمان چرا؟
7. مهمان نوازی چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانی چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پیروی یا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نیکی به سادات چرا؟
13. رعایت زیردستان و یتیمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن امیدوار
فروردین ماه 1383

تاجر ورشکسته و حساب سادات

صاحب کتاب شرایع که از فقهاء و دانشمندان بزرگ شیعه است در کتاب فضائل علی بن ابیطالب (علیه السلام) می نویسد که ابراهیم بن مهران گفت در شهر کوفه تاجری بود ابوجعفر نام و در کسب روش بسیار پسندیده ای داشت. سودای او آمیخته به اغراض مادی و ازدیاد ثروت نبود بلکه بیشتر توجه به خشنودی و رضایت خدا داشت.
هرگاه یکی از سادات چیزی از او به قرض می خواست هیچگونه عذر و بهانه ای نمی آورد و به او می داد. به غلامش می گفت بنویس علی بن ابیطالب (علیه السلام) فلان مبلغ قرض کرده و آن نوشته را به همان حال می گذاشت. مدت زیادی بر این روش گذرانید تا ورشکسته شد و سرمایه خود را از دست داد. روزی غلام خود را گفت دفتر حساب را بیاورید و هر یک از مدیونین که فوت شده اند نام آنها را از دفتر محو کند و از کسانی که زنده بودند دستور داد مطالبه نماید. اینکار هم جبران ورشکستگی او را نکرد. یک روز بر در منزل نشسته بود مردی رد شد و از روی تمسخر گفت چه کردی با کسی که همیشه او قرض می دادی و دل خوش کرده بودی که نامش را در دفتر می نویسی (منظورش علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود.)
تاجر از این سرزنش اندوهگین شد و با همان اندوه روز را شب کرد. شب در خواب حضرت رسول و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) را دید. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به امام حسین فرمود پدرت کجاست؟ علی (علیه السلام) عرض کرد من در خدمت شمایم. فرمود چرا طلب این مرد را نمی دهی؟ گفت اکنون آمده ام در خدمت شما بپردازم و کیسه سفیدی محتوی هزار اشرفی به او داد. فرمود بگیر این حق توست و از گرفتن خودداری مکن. بعد از این هر یک از فرزندان من قرض خواست به او بده دیگر مستمند و فقیر نخواهی شد.
ابو جعفر از خواب بیدار شد. دید کیسه ای که در دست دارد آن را برداشت و به زوجه خود نشان داد. زنش ابتدا باور نکرد گفت اگر حیله ای به کار برده ای و با این وسیله می خواهی مسامحه در حقوق مردم کنی از خدا بترس و نیرنگ و تزویر را ترک کن. تاجر جریان خواب خود را شرح داد. زن گفت اگر به راستی خواب دیده ای و حقیقت دارد آن دفتر را نشان بده. چون دفتر را بررسی کردند، معلوم گردید هر جا قرض بنام حضرت علی بن ابیطالب (علیه السلام) بوده مبلغ آن محو و ناپدید شده.(1)

دوستی و کمک کافر به خاندان نبوت پذیرفته می شود

نویسنده ای ثروتمند در بلاد ربیعه بنام یوسف بن یعقوب بود. شخصی از او پیش متوکل سخن چینی کرد. متوکل او را طلبید تا جریمه و سیاست کند. یوسف در بین راه که به طرف سامرا می آمد خیلی آشفته خاطر بود نزدیک (بسر من رآی) که رسید گفت خود را از خداوند می خرم به صد اشرفی هرگاه از متوکل به من آسیبی نرسید آن صد اشرفی را می دهم به ابن الرضا که از اولاد علی بن ابیطالب است و خلیفه او را از حجاز به سامرا آورده و خانه نشین کرده و شنیده ام از جهت معیشت به ایشان خیلی سخت می گذرد.
همین که به دروازه سامرا رسید با خود گفت خوب است قبل از آنکه پیش متوکل بروم صد دینار را خدمت آن آقا ببرم؛ ولی متوجه شد که منزل آنجناب را بلد نیست، فکر کرد اگر از کسی بپرسد مبادا به متوکل خبر دهند که او از منزل ابن الرضا سراغ می گرفته و خشمش بیشتر شود.
در این موقع گفت بر خاطرم گذشت که الاغ را آزاد بگذارم شاید به لطف خداوند بدون پرسش به منزل ایشان برسم. گفت الاغ را آزاد گذاشتم از کوچه و بازارهای زیاد عبور کرد تا اینکه بر در منزلی ایستاد هر چه سعی کردم از آنجا رد نشد. پرسیدم از شخصی اینجا منزل کیست؟ گفت منزل ابن الرضا امام رافض است. گفتم همین قدر در عظمت و شرافت این آقا بس که بدون پرسش مرکب سواری من بر در خانه او ایستاد.
در این اندیشه بودم که غلام سیاه پوستی بیرون آمد و گفت یوسف بن یعقوب تو هستی؟ گفتم آری. گفت پیاده شو و مرا به داخل منزل برد و خودش وارد اطاق شد. با خود گفتم این دلیل دوم، غلامی که مرا ندیده چگونه از نامم اطلاع داشت. من که تاکنون به این شهر نیامده ام؟ برای مرتبه دوم غلام آمد و گفت آن صد اشرفی که در آستینت پنهان کرده ای بده. با خود گفتم این هم دلیل سوم. غلام رفت و فورا برگشت. مرا به قسمت داخلی منزل راهنمائی کرد. الاغ را بستم و داخل شدم.
دیدم مرد شریفی نشسته فرمود ای یوسف آیا آنقدر دلیل ندیدی که اسلام اختیار کنی؟ گفتم به اندازه کفایت مشاهده کردم. فرمود هیهات تو مسلمان نمی شوی ولی فرزندت اسحق مسلمان خواهد شد و او از شیعیان و دوستان ما است، یوسف! بعضی از مردم خیال می کنند محبت و دوستی شما با ما فایده ای ندارد به خدا چنین نیست هر که با ما محبتی کند بهره اش را می بیند چه از اهل اسلام و چه غیر مسلمان اینک با خاطری آسوده پیش متوکل برو و هیچ تشویش و نگرانی نداشته باش از او بتو آسیبی نمی رسد، وقتی وارد شهر شدی خداوند ملکی را مقرر ساخت راهنمای مال سواری تو شد و او را آورد تا در خانه و این حیوان نیز در روز رستاخیز داخل بستانهای پشت خواهد شد. اسحق پسر یعقوب پس از بازگشت پدرش و شنیدن جریان مسلمان شد. حال پدرش را از حضرت پرسیدند فرمود چون بر دین نصاری مرد ناچار وارد جهنم می شود ولی به واسطه دوستی که با ما داشت و مرا کمک کرد آتش او را نمی سوزاند.(2)