یک پنجره،یک پرواز

نویسنده : دبیرخانه مسابقه بزرگ تألیف کتاب نماز

سخن ناشر

داستان نماز ، بی تکلف است . ساده و دوست داشتنی . درست ، مثل خود نماز. خواندن آن،نه دقت نظر مطالعه آثار بزرگان ادبیات رامی طلبد ، نه نیازمند آشنایی با فوت و فن داستان نویسی مدرن است ؛ قلم هایی جوان،واژه هایی ساده و صمیمی را کنار هم نشانده اند تا شاید ، برای لحظه ای شهد تشهد را به کام خواننده بنشانند
آنچه می خوانید مجموعه 13 داستان کوتاه از نویسندگان جوانی است که در محراب قلم، قامت بسته اند؛ جوانان نویسنده ای که در اولین دوره مسابقه بزرگ تألیف کتاب نماز شرکت جسته و بر صف حه سپید ریخته اند .امید که بر دل نشیند.

سنگ های صبور

مدرسه که تعطیل شد راهی خانه دایی حشمت شدم و یکراست به سراغ کبوترها رفتم . دایی از پشت ، دستی به موهایم کشید و گفت:
-سلام علی رضا!
سرم را برگرداندم.
-سلام دایی!باز یک کبوتر دیگر؟!
دایی ،کبوتر سفیدی را از کبوترها جدا کرد.
-آره: خیلی بچه خوبیه !
دلم برای دایی سوخت.پنج سالی می شد که زن دایی و مجید،تصادف کرده ،دایی دایی را تنها گذاشته بودند.از آن موقع ،کبوترها سنگ صبور دایی شده بودند.تا نزدیکی های غروب، خانه دایی ماندم .بعد همراه او به طرف خانه رفتیم .توی راه گفتم:
-دایی جان !تو رو خدا،چند تا از کبوترها تو بده به من؛ خواهش می کنم.دایی ،لباسم را مرتب کرد و گفت: -نه دایی جان !وقتی پانزده سالت شد و به سن تکلیف رسیدی ،چشم !همه مال تو.
با دلخوری گفتم:- خب ،چند رو الان بده ،بقیه رو بعدا.
-نه نمی شه.
هروقت از دایی ،چنین تقاضایی می کردم ،همین جواب را می داد.برای همین همیشه دعا می کردم که دو سال دیگرش مثل برق و باد بگذرد و من صاحب کبوترهای دایی بشوم.
پنج شنبه بود .معلم نداشتیم .مطمئن بودم دایی هم برگشته است .راهی خانه دایی شدم و سراغ لانه کبوترها رفتم .دایی را دیدم که لانه زانو زده؛ در حال گریه کردن است.با سرعت به عقب برگشتم و از خانه خارج شدم.دایی ،همیشه خدا،توی چشمش یک حلقه اشک نشسته بود.بارها از مادر شنیدم که می گفت:
((حشمت از وقتی زن و بچه اش فوت کردند ،گوشه گیر شده؛ دلش رو با کبوترها خوش کرده.))
فردای آن روز،دایی به خانه ما آمد.کنارش نشستم و گفتم:
-دایی !شما با کبوترها حرف می زنی؟
دایی ،لبخندی زد.
- من تمام اسرارم رو به کبوترها میگم.
برای یک لحظه دلم خواست جای کبوترها باشم، تا اسرار دایی را بفهمم!
دایی همیشه می گفت: وقتی به سن تکلیف رسیدی، هدیه من به تو، کبوترها و لانه طلایی آنها است.
دو سال گذشت و درست، روزی که پانزده سالم تمام می شد، بعد از مدرسه سراغ دایی رفتم.لانه کبوترها مثل همیشه،تر و تمیز بود.بلند گفتم:
- خب، از امروز من مواظب شما هستم!
بعد دایی را صدا زدم. صدایی نشنیدم .آهسته داخل خانه شدم .از دایی، خبری نبود .خواستم برگردم، که چشمم به در یکی از اتاق ها افتاد .این اتاق مخصوص مجید - پسر دایی حشمت - بود و بعد از فوت آنها همیشه قفل بود، اما انگار امروز، از قفل، خبری نبود! بی اختیار به طرف اطاق رفتم .قلبم به شدت می تپید .دستگیره در را با این که دیدم و داخل شدم .دایی، وسط اتاق افتاده بود؛ در حالی که عکس زن دایی و مجید، روی سینه اش بود و یک پاکت نامه، آن طرف تر .
دایی، مریضی خاصی نداشت و بارها فکر کردم شاید جدایی از کبوترها، برایش سخت و دردناک بوده است!
چند روزی از مجلس ختم دایی می گذشت، که یک روز، پاکت نامه دایی باز کردم، خط زیبای دایی به چشمم خورد:
بنام خدا، سلام خدمت تنها خواهر زاده ام؛ علی رضا! امروز پانزدهمین سال تولد تو است .از امروز تو یک مرد کامل می شوی؛ مردی که باید خیلی چیزها مثل صبر، ایمان و استقامت را یاد بگیرد .قول دادم وقتی پانزده سالت شد، کلید طلایی، لانه طلایی و کبوترهای طلایی را تقدیمت کنم.لابد می خواستی بدانی که چرا وقتی پانزده سالت شد!؟
خوب، برایت می نویسم؛ چون مطمئنم وقتی این نامه را می خوانی، من کنار مجید و مائده هستم. هیچ کس نمی دانست من سرطان خون دارم. پنج سال پیش، دکتر به من گفته بود حداکثر چهار تا پنج سال دیگر زنده ام؛ یعنی درست سالی که تو وارد پانزدهمین سال تولد و اولین بهار از فصل ایمان و خداشناسی می شوی، بار سفرم را خواهم بست.این که تصمیم گرفتم کبوترها را در پانزده سالگی، تقدیمت کنم.به این امید که همیشه همراهشان باشی.
هر وقت دلت گرفت، سراغ کبوترها برو.آنها سنگهای صبور خوبی هستند.امیدوارم با یکدیگر کنار بیایید.
دلم برای دایی سوخت .کاش هیچ وقت تقاضای کبوتر را نمی کردم.کلید را برداشتم و سراغ کبوترها رفتم . گوشه ای نشستم و گفتم: تو رو خدا بگید ببینم راز دایی حشمت، چیه؟!کبوترها بی توجه به حرف هایم بق بق بقو می کردند.شاید داشتند راز دایی را، به زبان خودشان بیان می کردند، اما دایی گفته بود: کبوترها هرگز راز دیگری را فاش نمی کنند!
کبوترها همیشه بی قراری می کردند و سراغ دایی را می گرفتند. دلم طاقت نیاورد بیش از زجرشان دهم .غروب یک روز تابستانی کنار آرامگاه سه نفری و خانواده اش رفتم، با یک کیسه پر از کبوتر .از طرف همه کبوترها برای خانواده دایی، فاتحه خواندم .آن گاه به دایی گفتم:
- می دونم اونجا، به سنگ صبور، احتیاجی نداری؛ اما سنگ های صبور، بی طاقت شده اند .حالا فهمیدم رازت چی بود! تو می خواستی هر چه زودتر زمان موعود فرا برسد، و تو اعضای خانواده ات را ببینی... البته این رو، کبوترها به من نگفتن؛ من خودم فهمیدم... .
آن گاه، کیسه را باز کردم.کبوترها - یکی پس از دیگری - بیرون پریدند، و به دور آرامگاه دایی و زن و فرزندش به طواف پرداختند .

یک پنجره، یک پرواز...

سیاه نه، سفید هم نه! سبزه بودم با قدی بلند و هیکلی لاغرت از هم سن سالانم بودم؛ در میان آنها؛ آنها که با هم از خراسان به کردستان آمده بودیم تا اینکه آن اتفاق افتاد.
این طوری شروع شد .روزی گرم، در گرمای روز، وقتی که خورشید می رفت چهره در پناه شال هایشان مخفی کرده بودند، سوار بر موتوری به شهر آمدند .و در خیابان های شهر به جست و جو!
در آن لحظه و زمان، من و ما، در مسجد بودیم؛ وضو گرفته و آماده اقامه نماز!
من مثل همیشه با همان صدا، اذان گفتم و در مقام مکبر، منتظر ماندم تا امام جماعت، اقامه را زمزمه کرد .وقتی تمام شد، نیت کرد و تکبیر گفت؛ و من گفتم: - الله اکبر؛ نیت...
و همگی به نماز ایستادند و نماز، شروع شد
چه با شکوه !
در آن مواقع آنها به نماز می ایستادند و آن گونه در خلوتی آسمانی و راز گونه، به راز و نیاز می پرداختند، به وجد می آمدم و آمدم.در آن لحظه نیز سبک شدم و از سکوت روحانی آن ها و از زمزمه امام جماعت؛ که حمد می خواند.
در رکعت دوم بود که آن دو موتور سوار، به مسجد ما رسیدند.اول ایستادند و اطراف را به دقت کاویدند.و بعد به سمت مسجد!مسجد ما، پنجره ای داشت و یکی از آن ها وقتی به آن پنجره رسید، چیزی کوچک اما مخوف را از پیراهنش در آورد و به سوی پنجره پرتاب کرد.
پنجره شکست، اما نماز آنها نشکست.هم چنان ادامه می دادند .من تا چشمم به آن شی افتاد، روانه شدم به سمتش؛ سریع، و وقتی به آن رسیدم، با شکم بر رویش خوابیدم .تازه شروع کرده بودم به زمزمه اشهد، که صدایی مهیب، همه چیز را بر هم زد؛ حتی قانون طبیعت را، و من پرواز کردم و پریدم.
سبک شده بودم و بلا می رفتم.در همان هوالی دیدم که بقیه سالم اند.نمازشان تمام شده بود.از صدای انفجار، صف هایشان به هم ریخته، همگی به دنبال من بودند .جستجو می کردند.تنها تکه هایی از قفس را
چسبیده بر در و دیوار مسجد یافتند.
آنها می گریستند؛در حالی که کنار تکه های قفس ایستاده بودند و آنها را که سرخ بود، به سر و روی شان می مالیدند.یکی می گفت:
متبرک است بوی بهشت می دهد.
آن دیگری به چشمهایش می مالید.
تاب نیاوردم .از جایی که شیشه پنجره شکسته بود، خارج شدم و پرواز کنان خودم را به موتور سواران رساندم .آنها همچنان می گریختند؛ سراسیمه و هراسان .
نگاهشان کردم .دیدم به تقاطعی می رسیدند که از مقابل، مینی بوسی به آنها نزدیک می شود و از سمت راست، کامیونی می آمد .در مینی بوس، چند بچه بودند که شادی و هلهله می کردند.
از سمت راست، همان کامیون پیش می آمد.موتور سوار با دیدن مینی بوس، هول شد و با همان سرعت زیاد به طرف کامیون پیچید .راننده کامیون خواست ترمز کند، اما دیگر دیر شده بود.چند لحظه بعد، آن دو موتور سوار را، غرق خون دیدم .ناراحت شدم، ولی کاری از دستم ساخته نبود.دلم به حالشان سوخت.
روحشان از قفس پرید.روح هر دو به من که رسیدند، شرمنده، سر به زیر انداختند.سلامشان کردم .سر افکنده، مانده بودند و ساکت .در همین وقت، دو شبح ترسناک، از دورهای محو، آمدند و آن دو را با خود بردند