سیمای متهجدین

سید حسن موسوی

مرحوم شفتی (ره)

در احوالات حجه السلام حاجی سید محمد باقری موسوی شفتی آمده است: عبادات این بزرگوار به نهوی بود که از نصف شب تا صبح به گریه و زاری و تضرع اشتغال داشته و در صحن کتابخانه اش مانند دیوانگان می گردید و دعا و مناجات می خواند و بر سر و سینه اش می زد تا صبح و چنان بی اختیار حزین و این آن سرور دین بلند می شد که اگر همسایگان بیدار می بودند، می شنیدند و در اواخر زندگانی آن قدر گریسته بود و به های های ناله و بی قراری و گریه و زاری کرده بود که او را باد فتن عارض شده بود.
صاحب قصص العلماء می گوید:و در سالی مولف کتاب به زیارت امام ثامن (علیه السلام) مشرف شدم.در اثناء طریق حاجی سلیمان خان قاجار (حاکم سبزوار) مصاحب ما شده بود و تازه حکومت گرفته، به سبزوار می رفت.شبها که به راه می افتادیم با یکدیگر صحبت می داشتیم تا زمانی حکایت از مرحوم حاجی سید محمد باقر شد.حاجی سلیمان خان گفت بلی از شاهزادگان در اصفهان توطن داشت و او برایم حکایت کرد که مرا کنیزی بود؛ فرار کرد و در خانه حجه الاسلام رفت.بعد از چند وقتی آن بزرگوار آن کنیز را به خانه من روانه کرد و رقعه ای به من نوشت که کنیز را اگر تقصیری است به من بخشیده باشید و بعدها به ملازمان و خادمان خانه سفارش داشته باشید که با او به نهج خودش رفتار نمایند.پس ما از آن کنیز استفسار از خانه و احوالات آن بزرگوار نمودیم.آن کنیز گفت که آنجناب چون شب می شد دیوانه می شد و روز عاقل.گفتیم: چگونه دیوانه می شد؟ گفت: چون قدری از شب می گذشت در صحن کتابخانه مانند آدم دیوانه بر سر خود می زد و های های گریه می کرد و به مناجات و ادعیه اشتغال داشته تا این که صبح می شد و عمامه بر سر و عبا به دوش می گرفت و مانند معقولین می نشست و هر شب کارش همین بود(273).

مرحوم کاشف الغطاء (ره)

در احوالات شیخ جعفر نجفی معروف به کاشف الغطاء آمده است کهشیخ حسن حکایت می کرد که مرحوم شیخ جعفر را عادت بر آن بود که هر شب در وقت سحر بیدار بود و می آمد به در خانه و عیال و اطفال را تماما بیدار می کرد و می گفت: برخیز و نماز شب را ادا کنید . در جایی که دیگر اضافه می کند:... و شخص از طلاب بکی از تلامذه شیخ را واسطه گرفت که در خدمت شیخ دخترش را به او خطبه نماید. پس آن واسطه صباح به مجلس درس او رفته و چون بسیار با هیبت بود هر وقت که خیال باین جواب و سوال می کرد، عرق انفعال بر رخسارش جاری می شد.به همین خیالات بود تا از درس فارغ شد و با خود قرار داد که با شیخ ابراز این مطلب نکرده باشد و پشیمان شد.چون خاست که برخیزد شیخ فرمود: بنشین.پس از خلوت کردن، شیخ فرمود: ترا مطلبی است بیان کن.پس خجلت آن شخص زیادتر شد و عرض کرد که حاجتی داری و آن را ابراز کرده، حاجت تو به انجاح مقرون است.آن شخص با خود اندیشه کرد که چون شیخ این مطلب را خواهد بر آورد فرمود و من هم باید در سوال خجالت نکشم.پس بهتر این است که برای خود طلب نمایم.پس عرض کرد که صبیه خود را به من تزویج نما.پس دست او را بگرفت و به اندرون خانه برفت و دختر خود را به او تزویج نمود و در همان شب یک باب خانه برای او خالی کرد و ایشان در همان شب زفاف کردند.چون نیمی از شب گذشت شیخ به نفس نفیس خویش به در خانه ایشان آمد و صدا کرد که برخیزید که برای شما آب گرم کردم که غسل نمایید و به نماز شب قیام نمایید (274).
گویند:روزی کاشف الغطاء (ره) در ایام جوانی در نزد استادش علامه میرزا حسین نوری(ره) زانو زده بود.به او گفت: رطوبت جوانی در جان من رسوخ کرده و مرا از برخاستن برای نماز شب سنگین نموده است.از این رو در برخی شبها نماز شب از دستم می رود.استاد فریاد بر آورد: چرا؟ چرا؟ برخیز! برخیز! مرحوم کاشف الغطاء (ره) پس از سالها که از رحلت استادش می گذرد از آن سرزنش استاد یاد می کند و می گوید: صدای استاد مرحومم، هر شب پیش از سحر مرا برای نماز شب بیدار می کند(275).

ملا عبدالله یزدی (ره)

در احوالات ملاعبدالله یزدی آمده که از جمله کرامات آخوند ملاعبدالله یزدی این که وقتی وارد اصفهان شد چون قدری از شب گذشت آخوند به توجه باطن، نظری به شهر اصفهان نموده پس به ملازمانش فرمود که احمال و اثقال ها را بار کنید تا از این شهر به تعجیل بیرون رویم؛ زیرا که چندین هزار بساط شراب می بینیم که در این شهر چیده شده.خدای تعالی عذابی نازل کند و ما هم سوخته شویم.پس ملازمان احمال و اثقال را(جمع) نمودند و ملاعبدالله سوار شده؛ هنوز بیرون شهر نرسیده بود که وقت سحر در رسید. آخوند دو باره توجه نظر به شهر اصفهان نموده پس به ملازمان فرمود که برگردید؛ زیرا که چندین هزار سجاده را می بینم که پهن شده و نماز شب می خوانند و این جبیره او را می نماید.پس به منزلی که ددر شهر داشت مراجعت نمود.(276)