سیمای متهجدین

نویسنده : سید حسن موسوی

والد مرحوم میرزامحمد تنکابنی (ره)

مرح وم میرزا محمد تنکانی صاحب کتاب شریف قصص العلماء در احوالات پدر بزرک وارش می فرماید مرحوم والد مواظب صلوه در اول وقت و به ادای نوافل روابت مواظب و هر یک روز یک جزء قرآن تلاوت می نمود و سوره اذا وقعت الواقعه را در قنوت نماز و تیره می خواند و نامز شب از او ترک نمی شد همچنین می فرماید: در یک شب وقت سحر از خواب بیدار شدم دیدم مرحوم والد نشسته است و به شدت می گرید و یکی از زوجات نشسته است.بعد از مدتی که او را تسکین حاصل شد از سبب گریه سوال کردم فرمود: در قنوت وتر مناجات خمسه عشر می خواندم و می گریستم.ناگاه دیدم که از سقف خانه آوازی بر آمد کهایها العالم العامل ! مرحوم والد، زیاده از این حکایت ننمود از آن پس گفت که چون من آواز را شنیدم چنان گریه بر من مستولی شد که نتوانستم نماز را تمام کنم.بی اختیار نشستیم و گریه کردم؛ و تا من زنده هستم این مطلب را ابراز نکنید که من از شما راضی نیستم.مجملا آن مرحوم مناجات مناجات خمسه عشر را همیشه در قنوت نماز وتر می خواند و در نماز چنان خضوع و خشوع داشته که در ابناء روزگار این قسم نماز به نظر این تبه روزگار نرسیده...(271)

آقا سید اسد الله (ره)

در احوالات آقا سیداسدالله فرزند آقا سید محمد باقر سید از شاگردان آقا سید ابراهیم و شیخ محمد محسن و شیخ مرتضی آمده است: و عادت مورثه از اسلاف و اشراف و اباء و اجدادش این که هر شب نصف تا صبح در امکنه خالیه فارغه به دعا و مناجات و گریه و عبادت تا به صبح اشتغال دارد و در ابکاء از خوف حضرت قهار برای او نیست (272)

مرحوم شفتی (ره)

در احوالات حجه السلام حاجی سید محمد باقری موسوی شفتی آمده است: عبادات این بزرگوار به نهوی بود که از نصف شب تا صبح به گریه و زاری و تضرع اشتغال داشته و در صحن کتابخانه اش مانند دیوانگان می گردید و دعا و مناجات می خواند و بر سر و سینه اش می زد تا صبح و چنان بی اختیار حزین و این آن سرور دین بلند می شد که اگر همسایگان بیدار می بودند، می شنیدند و در اواخر زندگانی آن قدر گریسته بود و به های های ناله و بی قراری و گریه و زاری کرده بود که او را باد فتن عارض شده بود.
صاحب قصص العلماء می گوید:و در سالی مولف کتاب به زیارت امام ثامن (علیه السلام) مشرف شدم.در اثناء طریق حاجی سلیمان خان قاجار (حاکم سبزوار) مصاحب ما شده بود و تازه حکومت گرفته، به سبزوار می رفت.شبها که به راه می افتادیم با یکدیگر صحبت می داشتیم تا زمانی حکایت از مرحوم حاجی سید محمد باقر شد.حاجی سلیمان خان گفت بلی از شاهزادگان در اصفهان توطن داشت و او برایم حکایت کرد که مرا کنیزی بود؛ فرار کرد و در خانه حجه الاسلام رفت.بعد از چند وقتی آن بزرگوار آن کنیز را به خانه من روانه کرد و رقعه ای به من نوشت که کنیز را اگر تقصیری است به من بخشیده باشید و بعدها به ملازمان و خادمان خانه سفارش داشته باشید که با او به نهج خودش رفتار نمایند.پس ما از آن کنیز استفسار از خانه و احوالات آن بزرگوار نمودیم.آن کنیز گفت که آنجناب چون شب می شد دیوانه می شد و روز عاقل.گفتیم: چگونه دیوانه می شد؟ گفت: چون قدری از شب می گذشت در صحن کتابخانه مانند آدم دیوانه بر سر خود می زد و های های گریه می کرد و به مناجات و ادعیه اشتغال داشته تا این که صبح می شد و عمامه بر سر و عبا به دوش می گرفت و مانند معقولین می نشست و هر شب کارش همین بود(273).