سیمای متهجدین

نویسنده : سید حسن موسوی

حضرت ابراهیم (علیه السلام) - خلیل الهی

اسطوره محبت الهی و عشق ورزی به آن جمال بی نظیر که در طول تاریخ چشم همه اهل عرفان را به خود خیره ساخته و موجب تعجب همگان شده است و شاید در تاریخ پیش از ظهور رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و اله)بی نظیر باشد، قضیه حضرت ابراهیم (علیه السلام) و انتخاب وی به عنوان خلیل الله یعنی دوست خدا می باشد.
در روایت است که خداوند حضرت ابراهیم (علیه السلام) را به مقام خلیلی خویش برنگزید مگر به خاطر دو چیز: اول اینکه سعادتمدانه مردم را اطعام می کرد و دیگر این که شب هنگامی که مردم در خواب بودند نماز می خواند.(17)و نیز گویند حضرت ابراهیم (علیه السلام) از مال دنیا بهره فراوانی داشت و گوسفندان بسیاری داشت. لذا فرشتگان الهی گمان می کردند که اکرام وی از آن جهت است که نعمت و مال فراوان به او اعطاء شده است و چون پروردگار عظیم الشان خواست به ایشان ثابت کند که عنوان خلیل الهی آن حضرت از جهت مال و منال نیست به جبرئیل فرمود: برو در جایی که ابراهیم صدای تو را بشنود، نام مرا بگو.وقتی ابراهیم (علیه السلام) کنار گوسفندانش ایستاده بود جبرئیل بر بالای بلندی ایستاد و گفت:سبوح القدس، رب الملائکه و الروح . ناگهان ابراهیم (علیه السلام)با استماع نام نامی دوست، رعشه بر اندامش افتاد و از فرط هیجان به این سو و آن سو می نگریست، تا این که شخصی را بالای بلندی بدید. با شتاب به سوی او دوید و به او گفت: تو بودی که نام حبیب مرا به زبان آوردی؟ گفت: بلی.گفت: اگر بار دیگر نام محبوبم را بگویی ثلث گوسفندانم را به تو می بخشم. جبرئیل نام رب الجلیل را بار دیگر به صدای بلند بر زبان آورد. ابراهیم (علیه السلام) گفت: بار دیگر بگو تا نیمی از گوسفندانم را به تو عطاء کنم. بار دیگر جبرئیل نام حضرتش را بلند بگفت.ناگهان ابراهیم (علیه السلام) از حدت شوق و کثرت ذوق چنان بی قرار و واله گشت که فرمود: تمامی گوسفندانم از آن تو.بار دیگر نام حبیبم بگو.جبرئیل باز گفت.فرمود: دیگر متاعی ندارم به تو عطاء کنم جز جان خویش، از این لحظه عنانم در اختیار توست. بار دیگر نام محبوبم را بازگو و جبرئیل تکرار فرمود.ابراهیم (علیه السلام) فرمود: بیا من و گوسفندانم در اختیار توایم. جبرئیل فرمود: ای ابراهیم! من یاری به گوسفندانت ندارم.من جبرئیل هستم و دانستم که چرا خداوند تو را خلیل خویش برگزیده است، چون تو به عهد دوستیت وفاداری و در یک رنگی ات صادقی.(18)
آنچه باید بیش از هر چیز مدنظر سالکان طریق الهی و مشتاقان قرب حضرتش قرار گیرد رفتن حضرت ابراهیم (علیه السلام) به میعادگاه پروردگار و بردن فرزند دلبندش حضرت اسمعیل (علیه السلام) به قربانگاه است که در آن حال که مایه آسایش خویش را با رغبت تمام به قربانگاه می برد، هرگز شکایتی و تاخیری در امر حق نکرد.
گویند پس از آن که سالها از رها کردن اسمعیل و هاجر در بیت المعمور گذشته بود روزی ابراهیم (علیه السلام) بر راهی نشسته بود که اسمعیل (علیه السلام) از شکار بازگشت و وقتی چشم خلیل (علیه السلام) به قامت رعنای نورچشمش افتاد، مهر پدری در او اثر کرد و میلش به پسر برگشت. همان شب که هشتم ذی الحجه بوده و آن را شب ترویه نامیده اند به خواب دید که باید اسمعیل (علیه السلام) را در راه دوست قربانی کند .
ابراهیم (علیه السلام) مردد شد که آیا این خواب عجیبه و امر غریبه از الهامات قدس ربوبی است یا از وساوس ابلیس لعین؟ شب دیگر که شب عرفه بود باز به خواب دید و باز در شب نحر خوابش تکرار شد و این بار یقین حاصل کرد که دستوری از جانب رب جلیل است و روانیست که در اجرای امر الهی تأخیر افتد. لذا صبح آن روز به هاجر گفت: اسمعیل را جامع نیکو بپوش و موهایش را شانه کن که می خواهم او را به نزد محبوبم ببرم.
هاجر سرش را شانه کرد و جامه لطیفی بر قامتش پوشاند و بر رخسار نکویش از سر مهر مادری بوسه ای زد؛ بی خبر از این که او را به قتلگاه می برند.وقتی آماده رفتن شدند، حضرت خلیل (علیه السلام) به حاجر گفت: کارد و رسنی آماده کن تا با خود بردارم.هاجر گفت: اگر به ضیافت حبیب می روی کارد و رسن را برای چه می خواهی؟! ابراهیم (علیه السلام) فرمود: شاید گوسفندی بای قربابی آوردند.سپس کاردی به غایت برنده برداشت و به همراه فرزندش روانه میعادگاه شد.
ابلیس رجیم که بر این خاندان پاک و طاهر حسد می برد به صورت پیرمردی در آمد و ابتدا در صدد تلبیس و فریب هاجر برآمد.چرا که می دانست مهر مادری محکم تر و با اساس تر است و اصولا زنان را رقت بیشتری است و زدتر تحت تاثیر وساوسش قرار می گیرند. لذا نزد هاجر رفت و به وی گفت: می دانی ابراهیم پسرت را به کجا می برد؟ گفت به ضیافت حبیب.او را می برد به قتل برساند هاجر گفت: کدام پدر پسرش را ذبح کرده خصوصا پدری چون ابراهیم (علیه السلام) و پسری چون اسمعیل (علیه السلام)؟! ابلیس گفت: حضرت عزت وی را امر فرموده که اسمعیل (علیه السلام) را در راهش قربانی نماید.هاجر گفت: اگر فرمان از سوی رب جلیل است هزاران جاهاجر و فرزندانش فدای وی باد.
ابلیس که از وی نومی شد به نزد ابراهیم (علیه السلام) آمد و گفت: ای ابراهیم می خواهی که چنین فرزندی را به قتل برسانی؟ آن خواب از ناحیه شیطان بوده، چگونه به ناحق می خواهی وی را بکشی. خلیل الرحمن (علیه السلام) که به علم نبوت می دانست که وی لعین رجیم، ابلیس مطرود است.بر وی پرخاش نمود که هرگز ترا بر من دستی نیست.خواب من رحمانی و قربانی اسمعیل فدیه ای برای حبیب و دلدارم می باشد.
ابلیس به نزد اسمعیل (علیه السلام) که نوجوانی سیزده ساله بود آمد و به او گفت: پدرت تو را به کجا می برد؟ گفت به ضیافت دوست می برد.گفت: اشتباه کرده ای! چون ترا می برد تا بکشد و می گوید که حق تعالی به او خطاب کرده که فرزند خویش را قربانی نماید.اسمعیل (علیه السلام) گفت: اگر فرمان از جانب حضرت حق جل و علی است، هزاران جان اسمعیل نثار امر جلیل و فدای خلیل باد.
ابلیس به تلبیس خود پرداخت و گفت: ای پسر! تو تحمل تیغ بران را نداری. از پیش پدر بگریز و در این امر با پدرت منازعت کن. اسمعیل (علیه السلام) فرمود: ای پیر مرا رها کن که نتوانم از فرمان حق سرپیچم و امر او را بر زمین گذارم، و نعره ای زد که: ای پدر! این پیر مرد مرارها نمی کند و وسوسه های باطل در ذهنم ایجاد می کند.حضرت خلیل (علیه السلام) فرمود: پسرم این موجود ابلیس لعین است که مطرود بارگاه باری تعالی است و از سر تلبیس سعی در آن دارد که ما را از انجام امر حق باز دارد.وی را سنگسار کن.گویند اسمعیل (علیه السلام) وی را سنگسار کرده فرمود: ای لعین به تو گفتند سربنه، گرن کشیدی؛ لا جرم طوق لعنت در گردنت افتاد.چون مرا گویند که سر بباز، اگر گردن ننهم، گردن جان من از طوق شوق محروم ماند و شیطان که مخذولا اله الا الله و منکوب شده بود نومید و مایوس بازگشت.
ابراهیم (علیه السلام) و اسمعیل (علیه السلام) به همراه هم در حرکت بودند؛ تا این که بهمنی رسیدند و چون در موقف منی مستقر شدند، اسمعیل (علیه السلام) را نزد خود بنشاند.کارد ورسن را از آستین بیرون آورد و به پسر گفت: آیا هیچ وصیتی داری که به جای آورم؟ گفت: آری، سه وصیت دارم؛ اول آن که موقع کشتن دست و پای مرا محکم ببندی؛ به دو دلیل یکی آن که زخم کارد خون ریز چون به بدن نحیف و ضعیف من رسد مبادا که دست و پا بزنم و مضطرب گردم و از جمله صابران نباشم.دوم آن که حفظ حریم حرمت لازم است که و مبادا که در وقت دست و پا زدن جامعه مبارکت را به خون آلوده سازم و از جمله ارباب عقوق و عصیان گردم.ابراهیم (علیه السلام) وصیت وی را پذیرفت و فرمود: دیگر وصیت داری؟
گفت دوم وصیتم این است که به وقت قربانی صورتم را بر خاک نهی به دو سبب: اول آن که می خواهم صورت مذلت در مقابل پروردگار عزت به خاک بسایم و جبینم را به خاک عبودتش بیالایم.شاید از سر رحمت به من عاصی بنگرد و دوم آن که می
خواهی در وقت قربانی صورت مرا نبینی؛ چرا که شاید مهر پدری به جنبش آید و در نفاذ امر الهی خللی وارد گردد.
ابراهیم (علیه السلام) این وصیت را هم قبول کرد و فرمود: دیگر وصیتی داری؟ اسمعیل (علیه السلام) فرمود: وصیت آخر من این است که چون به خانه روی با مادرم درشتی مکن و او را در این غم دلدار باشی و به وی تسلی بخشی و به وی سلام مرا برسان و بگو مرا حلال کند و در فراق من شکیبا باشد که خدا صابران را دوست می دارد.چون خواست که اسمعیل (علیه السلام) را قربانی کند، به امر الهی کارد نتوانست گردن وی را ببرد و ناگهان گوسفندی به فدیه آن از طرف پروردگار متعال فرستاده شد که به دست ابراهیم (علیه السلام) در راه خدا قربانی شود.(19)

محبت الهی از دیدگاه امام سجاد (علیه السلام)

امام سجاد (علیه السلام) در مناجات هشتم از مناجات خمس عرش که به نام مناجات مریدین و مشتاقین است می فرماید:... و ما را به آن بندگان خاصت که با سرعت به سوی تو مبادرت می جویند و دائم حلقه بر در تو می زنند و شب و روز تو را پرستش می کنند و از هیبت و عظمت ترسان و هراسانند ملحق فرما. همان بندگان پاک که آب از سرچشمه صفای توحید نوشاندی و به آرزوشان رسانیدی و حاجتهایشان برآوردی و به مقاصد عالیه شان به فضل و کرامت نائل ساختی و دلهاشان را پر از محبت خود فرمودی و آن تشنگان جرعه وصالت را از آب صاف (عشق و معرفت و طاعت) خود سیراب گردانیدی.پس به لطف تو به مقام لذت مناجاتت رسیدند و از کرمت منتهای مقصودشان را که مشاهده تست یافتند.پس ای خدایی که به هر که رو سوی تو آورد توجه و اقبال کرده و با عطوفت و مهر و فضل و احسان می کنی و به آنان کار از یاد تو غافلند هم رئوف و مهربان هستی و با عاطفه و لطف و جاذبه محبت آنها را نیز به درگاهت می کشانی.از تو ای خدا، در خواست می کنم که بهره مرا از فضل خود بیشتر و منزلتم را نزد خویش بالاتر از همه آنان قرار دهی و قسمتم را از دوستی و عشق و محبتت بزرگتر و نسیب معرفتم را به تو افزون تر گردانی که من ای خدا، توجهم از همه منقطع به سوی تو و دلم مشتاق توست.تویی مقصودم نه غیر تو.بیداری و کم خوابیم از شوق تست.لقایت نور دیدگانم و مقم وصالت تنها آرزوی من است.شوقم منحصر به تو و سرگردان و واله محبت توام.دلباخته هوای توام. غرض و مقصدم خشنودی تست و به مشاهده تو نیازمندم و نعمت جوارت مطلوب من است و مقام قربت منتهای خواهش من است و حال مناجات با تو فرح و آرامش خاطر من است و دوای مرض و شفای قلب سوزانم و تسکین حرارت دل و رافع غم و اندوهم پیش تست...(20)
و در مناجات نهم که مناجات محبین است می فرماید:ای خدا، آنکیست که شیرینی محبتت را را چشید و جز تو کسی را خواست و آن کیست که به مقام قربت تو انس یافت و لحظه ای روی از تو گردانید؟ ای خدا! ما را از آنان قرار ده که برای مقام قرب و دوستی خود برگزیده ای و خالص برای عشق و محبتت نمونه ای و به لقایت مشتاق و به قضاوت خشنود نموده ای و به نعمت دیدارت را به او عطا کرده ای و برای مقام رضایت برگزیده ای و از برای فراق و هجرانت در پناه خود گرفته ای و در جوار خود در نشیمنگاه عالم صدق و حقیقت او را جای داده ای و به رتبه مخصوص گردانیده ای و لایق پرستش خود نموده ای و دلباخته محبت و برگزیده برای مشاهده خویش گردانیده ای و یک جهت روی او را به سوی خود آوردای و قبش را از هر چه جز دوستی تست خالی ساخته ای و او را راغب به آنچه نزد تست گردانیده و ذکرت را به او الهام کرده ای و شکرت را به او آموخته ای و به طاعتت سرگرمش نموده ای و از صالحان خلق خود قرارش داده ای و برای مناجاتت انتخابش نموده ای و از هر چه او را از تو دور کند علاقه اش را را بریده ای. ای خدا، ما را از آنان قرار ده که بالفطره به تو شادما و خوشنود و از دل ناله شوق می کشند و همه عمر با آه و ناله(عاشقانه)اند.پیشانیشان در پیشگاه عظمتت به سجده و چشمهاشان بیدار در خدمتت و اشک دیدگانش از خوفت جاری و دلهاشان علاقمند عشق و محبتت و قلوبشان را جلال و مهابتت از عالم بر کنده است.
ای خدایی که انوار قدسش به چشم دوستان در کمال روشنی است و تجلیات ذاتش بر قلوب عارفان او شوق و نشاط انگیز است.ای آرزوی دل مشتاقان! ای منتهای مقصود محبان! از تو درخواست می کنم دوستی تو را و دوستی دوستدارانت را و دوست داشتن هر کاری که مرا به مقام قربت تو رساند و هم درخواست دارم که خود را از هر چه غیر توست بر من محبوب تر گردانی و محبتم را منحصر به مقام خوشنودی خود سازی و شوقم را به تو بیش از عصیانت قرار دهی و بر من به یک نظر کردن بر جمالت منت گذار و به من به چشم لطف و محبت بنگر و هیچ وقت روی از من مگردان و مرا از اهل سعادت و سالکان طریق محبت نزد خود گردان. ای اجابت کننده دعایی خلق ! ای مهربان ترین مهربانان عالم!
در مناجات یازدهم که مناجات المفتقرین نامیده شده و عرض حال نیازمندان به درگاه حضرتش می باشد می فرماید و حرارت اشتیاقم را جز وصالت فرو نمی نشاند و شعله سوز و گدازم را جز لقایت خاموش نمی کند و بر آتش شوقم چیزی جز نظر به جمالت آب نمی زند و دلم جز به قرب تو جایی آرام نمی گیرد. اندوه و حسرتم را جز نسیم رحمتت زایل نمی کند و دردم را جز توجهت کسی شفا نمی دهد و چیزی جز قرب تو غم از دلم نمی برد و بر جراحتم جز بخششت مرهم نمی گذارد و زنگار قلبم را جز عفوف پاک نمی سازد و وسواس و اندیشه های باطل درونم را جز فرمان تو زایل نتواند کرد...(21)
در مناجات دوازدهم که مناجات العارفینمی باشد می فرماید:
... ای خدا! ما را از آن بندگانت قرار ده که نهالهای شوق لقایت در باغ دلهایشان سبز و خرم گشته و سوز محبت سراسر قلب آنها را فرا گرفته است...(22)
و باز در بخشی دیگر از همین مناجات می فرماید: ... ای خدای من! چقدر یاد تو که به الهام خطور کند بر دلها لذت بخش است و چه اندازه فکر و اندیشه ها که در پرده های غیب به سوی تو سیر می کنند شیرین است؟! چقدر طعم محبتت خوش و شربت قرب تو گواراست؟(23)

مناجات شبانگاهی

همان طور که شد یکی از علایم محب الهی آن است که که به مناجات الهی شوق داشته باشد به خصوص در خلوت و در دل شب؛ زیرا در ساعات آخر شب و نزدیک اذان صبح صفای عجیبی به انسان دست می دهد و راز و نیاز با حضرت حق در این لحظات ملکوتی راحت تر و در فضای با شکوه تر انجام می گیرد.قرآن کریم نیز عبادت شبانگاهی را پا بر جا تر و با استقامت تر نسبت به عبادت و مناجات در سایر اوقات شبانه روزی می داند.
چو شب گردد به راه عشق می تاز ز دیده پرده غفلت بر انداز
چو شب گردد اگر هشیاری ای دوست - نباشد خوش تر از بیداری ای دوست
چو شب گردد به ساز عشق برخیز - رها کن دل به زلف دلبر آویز
چو شب گردد چو شمع محفل ای جان - به دل سوز و به چشم اشکی برافشان
به خاک از آب چشمان آتش افروز - دل از مه طلعتان آسمان سوز
به دیده باش چون ابر گهر بار - به دل سوزان تر از شمع شرربار
گهی با فکر و گه با ذکر سبوح - صبحی زن مگر روشن شود روح
چو مرغ حق ز دل با ناله زار - به ذکر حق سحر گردان شب تار(24)
خلوت شب فرصت مناسبی است که ددر اختیار دلداده حضرت حق قرار گرفته است و در آن ساعت که روح آدمی کاملا مستعد پرورش و رشد تعالی است، اگر متهجد عاشق کمی با خود خلوت کند و قدر فرصت های طلایی را بداند می تواند به نحوا حسن خود را در مسیر رشد و کمال به پیش ببرد و در طریق سلوک الی الله قدمهای موثری بردارد.
چنانچه یکی از بزرگان فرموده است:
در خلوت شب شکار می باید کرد - از بوالهوسی کنار می باید کرد
دل را به حریم یار می باید می برد - تن را به فدای یار می باید کرد(25)
و باز در جای دیگر اشاره می فرماید:
دلا بر خیر و طاقت کن که طاقت به ضهر کار است - سعادت آن کسی دارد که وقت صبح بیدار است
خروسان در سحر گویند قم یا ایها الغافل - تو از مستی نمی دانی، کسی داند که هشیار است (26)
روایت شده که پروردگار عظیم الشان به یکی از صدیقان در گهش وی نمود که من بنده هایی در میان بندگانم دارم که آنها مرا دوست دارند و من هم آنها را دوست دارم. آنها دلشانم به هوای من پر می کشد، من هم هوای آنها دارم.آنها از من یاد می کنند و من هم به یاد آنها هستم.آنها نظرشان به من است و من هم به آنها نظر دارم؛ تو هم اگر راه آنها را در پیش بگیری و دنبالشان بروی تو را هم دوست خواهم داشت و اگر از آنان کنار بگیری مورد نفرت و دشمنی من قرار می گیری. پرسید: خدایا نشانه آنها چیست؟ خداوند فرمود: همچون چوپان دلسوزی که مواظب گله خود باشد، مواظب تارک شدن روز هستند و همچون پرنده ای که هنگام غروب مشتاق است به آشیانه خویش باز گردد برای غروب خورشید لحظه شماری می کنند و فریاد شوق سر می دهند. چون تاریکی شب آنها را فرو پوشد و تاریکی مغرب بیشتر شود و بسترها گسترده گردد و سراپرده ها زده شود و هر دلداده ای با دلدارش خلوت کند پاهایشان را محکم و استوار به طرف من بر پا می کنند و صورت هایشان را بر زمین می چسبانند، و به زبان خود با من سخن می گویند و نسبت به نعمت ها و بخششهای من برایم چاپلوسی می نمایند و تملق می گویند. حالی دارند، گاهی فریاد می کشند و گاه می گریند؛ گاه آه می کشند و گاه شکوه می کنند. گاه ایستاده اند و گاه نشسته؛ گاه در رکوع اند و گاه در سجود. خودم می بینم که برای من چه رنجی به دوش می کشند. خودم می شنوم که از دوستی من چه شکوه ها دارند.سه چیز به آنها می دهم؛ اول آن که در دلشان نور خودم را حک می کنم، آن وقت همان طور که من از آنها با خبر می شوم آنها هم از من با خبر می شوند. دوم آن که اگر به قدر آسمانها و زمینها و به سنگینی تمام موجودات آنها در مزانشان باشد دامیرالمؤمنین نظرشان کم و بی مقدار می نمایم.سوم آن که با روی خودم روی به آنها می کنم، به خیالت کسی می داند که من به کسی که با روی خودم روی به آنها کرده باشم. می خواهم چه بدهم؟!(27)
شب آمد شب رفیق دردمندان - شب آمد و شب حریف مستمندان
شب آمد شب که نالد عاشق راز - گهی از دست دل گاهی ز دلدار
شب آمد کاروان عشق را میر - شب آمد قلزم پر موج تقدیر
شب آمد حکم آموز دل پاک - شب آمد گوهر افروز نه افلاک
شب است آینه زلف نکویان - حجاب افکن ز روی ماه رویان
سب از زلف نکویان راز گوید - حدیث عشق با دل باز گوید
شب مردان که در ره تیز گامند - به سان شمع سوزان درقیامند
به شب مرغان حق را سوز و ساز است - به خاک عشق شب روی نیاز است(28)
موری است که خدای تعالی به داود وحی فرمود: ای داود! بر یو باد به استغفار در تاریکی شب تا هنگام سحرها. ای داود! چون تاریکی شب تو را فرا گرفت نگاهی به بالا آمدن ستارگان در آسمان بینداز و تسبیح گوی من باش تا من به یاد تو باشم.ای داود! همانا مردان با تقوا شب هایشان را نخوابند مگر آن که نمازشان را برای من بگذارند و روزهایشان را به پایان نرسانند مگر با یاد من.ای داود! همانا عارفان سرمه بیداری شب به چشم هایشان کشیده اند و شب را در قیام اند و رضای مرا از این رهگذر طالبند.. ای داود! هر کس به شب نماز گذارد، آن گاه که مردم در خوابند و فقط به خاطر من باشد پس من به فرشتگان دستور می دهم تا برای او استغفر کنند و بهشت من مشتاق او گردد.پس هر تر و خشکی برای او دعا می کند.(29)
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ - از یمن دعای شب و ورد سحری بود
با آن که سالک آگاه یقین دارد که اگر تمام اوقات شبانه روز را درطاعت و عبادت الهی به سر برد و تمام شبها را تا به صبح در ذکر و طاعت الهی و تمام روزها را در روزه و یاد و ذکر پروردگار سپری کند، باز همه پروردگار جلیل - جلت عظمته و شانه - می توان وی را به هر عذابی که می خواهد معذب نماید و بنده عاصی اجازه هیچ گونه اعتراضی نخواهد داشت دد لیکن این را هم می داند که پروردگار غفور و مهربان به رحمت بی پایان خویش گناه عاصیان را به دیده اغماق نگریسته، قلم عفو بر گناهان توابین می کشد.
حضرت سجاد (علیه السلام) در مناجات خویش عرضه می دارد: ای خدای من! اگر آن قدر بر تو گریه کنم که مژه های چشمم بریزد و آن قدر ناله کشم که صدایم فرو نشیند و آن قدر در پیشگاه تو بایستم تا هر دو پایم ورم کند و آن قدر رکوع کنم که بندهای کمرم از هم بگسلد و آن قدر سجده کنم که حدقه های چشمم از از کاسه بیرون بیاید و در همه عمر خاک زمین را بخورم و تا پایان زندگی آب گل آلود بنوشم و در خلال این حالات آنقدر ذکر تو را بگویم تا زبانم از کار بیفتد و سپس از سرافندگی شرمم آید که سر برداشته و گوشه چشمی به اطراف آسمان بر اندازم با همه این احوال استحقاق آن را نخواهم داشت که فقط به یک گناه از گناهان من قلم عفو کشیده و از سحیفه اعمالم محوش کنی.(30)