سیمای متهجدین

نویسنده : سید حسن موسوی

علایم محبت الهی

مسلما در یک انسان الهی که خود را خالص و بی شائبه وقف آن وجود ازلی نموده است صفای هویدا می گردد که او را از سایر افراد ممتاز می گرداند و همین نشانه ها فراراه سالک قرارء گیرد تا تمام هم و غم خود را در راه نیل به آنها به کار گیرد.
برخی از علایم محبت الهی که در محب خداوند باید دیده شود عبارتند از:
الف: همواره طالب لقای پروردگار و رسیدن به وصال آن محبوب ازلی باشد؛ اگر چه با مرگ و نیستی وجود ظاهری به آن برسد. از همین طرز تفکر است که محب الهی مرگ را از پستان مادر گواراتر می دارند. زندگانی فانی فانی وزرق و برگ چهار روزه آن نتوانسته او را از یاد و ذکر خدا باز دارد؛ بلکه همواره در قفس تنگ دنیا از غم فراق می نالد و ناله شوق سر می دهد تا بلکه به وصال آن همایون برسد.
ب: همواره طالب رضای الهی باشد و هرگز خواسته خود را بر خواسته محبوبش مقدم نداند؛ مقام رضا از مقامات والای عرفانی است که رسیدن به آن مقدمات زیادی را طلب می کند. تا سالک پا بر خویشتن ننهد و منیت خویش را به کناری نیفکند به او نمی رسد هر چه بدبختی و شقاوت بر سر بشر آمده است از خود خواهی و منیت او ناشی می شود.چرا که خداوند چیزی را می خواهد و بنده چیز دیگری و نهایتا همانچه خدا بخواهد انجامک می گیرد و بشر شکست خورده، سر عصیان و تباهی در پیش می گیرد و (نستجیرباالله) خدای غفور و مهربان را دشمن خویش می پندارد.
ج: دایما به فکر خدا باشد و حتی برای یک لحظه چه در خلوت و چه در حضور دیگران وی را فراموش نکند و تمام کارهایش برای خدا و به یاد خدا باشد. آن که ادعای محبت اهی دارد ولی در کارها و اعمالش از خدا غفلت می کند و حضور خداوند را در زندگیش نادیده می گیرد تنها به فریب خودش پرداخته، از این راه بهره ای عایدش نمی گردد.
د:زبان، دل و تمام اعضایش همواره به یاد خدا باشد و از گفتن و شنیدن سخنان لغو و بیهوده و از معاشرتهای بی فایده بپرهیزد.نفس آدمی به هر چه خو گرفت، اعمال و حرکاتش نیز بر اساس آن نقش می بندد، اگر با افراد نیک معاشرت و مجالست نماید، نفس خود به خود به سوی خیر و نیکی گرایش می یابد و بر عکس اگر با افراد بی شخصیت و بی هویت تکلم و نشست و بر خاست نماید نفس به سوی شر و بدی سوق داده می شود.
ه:شوق به مناجات الهی داشته باشد؛ خصوصا در خلوتها و به ویژه در دل شب.
بنا به قول پروردگار که می فرماید:ان ناسئه اللیل هی اشد وطئا و اقوم قیلا(11) یعنی (مناجات سحرگاهی و نماز شب بهترین شاهد اخلاص و صفای قلب و دعوی صدق ایمان است)، عبادت شبانه پابرجاتر و با استقامت تر است و لذا به مناجات الهی به ویژه در دل شب سفارش موکد شده است.تا آن جا که جبرئیل امین به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) وحی فرمود:آگاه باش که شرافت مرد، عبادت او در شب و غزت وی بی نیازی جستن از مردم است.(12)
و: اگر ضرری از زیانهای دنیوی به وی رسید به هیچ وجه متالم و ناراحت نگردد و اگر دنیا به وی رو کرد شاد و خوشحال نگردد؛ بلکه همواره از دنیا گریزان باشد.از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) منقول است که می فرمود: خداوند - جل جلاله - به دنیا وحی فرمود که هر که در خدمت تو باشد، او را به رنج و تعب بینداز و هر که تو را رها کند در خدمت وی باش و هر گاه بنده در دل شب تار، با آقای خویش خلوت نموده و با او به نیاز پردازد، خداوند نوری در دل وی جای گزین می سازد و چون بگوید: ای رب من! ای رب من! خداوند جلیل - جل جلاله - ندایش داده و فرماید: لبیک ای بنده من! خواه از من تا عطایت کنم. به من توکل نمای تا بسنده ات باشم و سپس خداوند به فرشتگان فرماید: ای فرشتگان من! بنده ام را بنگرید در دل این شب تیره با من خلوت کرده است. در حالی که بطالت پیشگان به امور اعب مشغولند و غفلت زدگان در بستر خواب آرامیده اند، اینک گواه من می باشید که به طور حتم او را آمرزیدم.(13)
ز: به هر چیز و هر کس که نسبت با محبوب وی دارد عشق بورزید؛ چنانچه مجنون به سگی که در کوی لیلی دیده اش می ورزد.
در مناجات نهم از مناجات خمس عشر، حضرت سجاد (علیه السلام) می فرماید:خدایا از تو محبتت را در خواست می کنم و محبت کسی که نو را دوست وی دارد و محبت هر کاری که مرا به مقام قربت تو برساد
ح: همواره از عظمت و هیبت الهی ترسان و خائف باشد و در عین حال در جذبه محبت الهی به سر برد؛ ددر قرآن آمده است:همانا آنان مومنان که که از خوف خداترسان و هراسانند و آنان که به آیات خدای خود ایمان می آورند و آنان که هرگز به پروردگارشان مشرک نمی شوند و آنان که آن چه وظیفه بندگی و ایمان است به جای آورده و باز از روزی که به خدای خود رجوع. کنند دلهایشان ترسان است.(14)
در جای دیگر می فرماید: ای رسول! اگر ما این قرآن را بر کوه نازل می کردیم مشاهده می کردی که کوه از ترس خدا خاشع و ذلیل و متلاشی می گشت و این امثال را در قرآن برای مردم بیان می کنیم؛ باشد که اهل عقل و فکرت شوند.(15)
ط: از محبت بین خود و خداوند در جایی سخن نگوید؛ مگر آن که مقصودش هدایت کسی به طریق پروردگارش باشد.چون عشق یک سر نهایی است و اگر بر زبانها بیفتد بدیهی است که از ارزش کار کاسته می گردد و چه بسا عاشق را از طی طریق باز دارد و او را دچار عجب و خود پسندی نماید که بزرگ ترین آفت سلوک محسوب می گردد.

محبت و رضا

آنکه راضی به رضای الهی باشد پروردگار عظیم الشان چیزی نخواهد به طریق یقین خداوند نیز او را از میان بندگانش بر می گزیند؛ زیرا محبت یک رابطه دو طرفه است و آنچه واضح است محبت از ثمرات رضا محسوب می گردد. در مقامات اهل سلوک، رضا و تسلیم مقامی والا و ارزشمند به شمار می آید و رهر و طریق الی الله وقتی پا به این عرصه گذاشت و امور خود را یکسره به آن ذات سرمدی تعویض نمود خود به خود به سوی محبت الهی گام بر می دارد و آنچنان حب الهی در دلش شعله ور می گردد که همه چیز و همه کس را فدای محبوبش می نماید. مروری است که رسول اکرم (صلی الله علیه و اله) عرض کرد: پروردگار اسر آمد همه عبادات چیست؟
خدای تعالی فرمود: خاموشی و روزه داری. خدای تعالی فرمود: ای احمد! می دانی نتیجه روزه چیست؟ عرضه داشت: نه پروردگار! خدای تعالی فرمود: نتیجه روزه کم خوردن و کم گفتن است و عبادت دوم خاموشی حکمت را به ارث می گذارد و حکمت، معرفت را و معرفت یقین را و چون بنده ای به مرحله یقین رسید تشویقی به دل راه ندهد که روزش در آسایش خواهد گذشت یا در سختی. پس این حالت، مخصوص کسانی است که به مقام رضا رسیده باشند. پس کسی که به رضای من عمل کند سه خصلت به او عنایت می کنم: شکری به او معرفی می کنم که هیچ گونه جهلی به آن آمیخته نباشد و ذکری که با فراموشی نیامیزد و محبتی که بر محبت من، محبت هیچ مخلوقی را مقدم نشمارد.پس هنگامی که مرا دوست داشت من هم او را دوست می دارم و هم محبوب دیگرانش می کنم و چشم دل او را برای تماشای عظمت و جلالم باز می کنم.پس علم هیچ یک از خواص خلق خودم را بر او پوشیده نگذارم.پس در تاریکی شب و روشنی روز با او مناجات می کنم.تا آن که از لذت مناجات من سخنش با مردم و هم نشینی اش با آنها بریده شود و کلام خودم و فرشتگانم را به گوش او برسانم و سری را که از خلقم پنهان داشته ام به او بشناسانم.سپس حجابهایی که میان من و اوست بر می دارم و نعمت کلام خودم را به او ارزانی داشته و او را به لذت نگاه کردن به جمال جمیلم می رسانم. قدرت سلطنت چنین بنده ای را به طور حتم و یقین برتر از سلطنت پادشاهان قرار می دهم.آنچنان که همه پادشاهان در برابر او سر فرود آورده و هر چه پادشاه ستمکار و ستمگر کینه توز است هیبت او را به دل گیرند و درنده های زیان گر صورت بر قدم او بمالند و بهشت را و آنچه را که در آن است مشتاق او گردانم و عقل او را غرق در معرفت خود کنم و خود به جای عقل او قیام کنم.سپس به طور حتم مرگ را و جان کندن را و سوزش مرگ و وحشت آن را بر او سهل و آسان می کنم، تا آن جا که او را با تشریفات خاصی به سوی بهشت می برند و چون فرشته مرگ بر او فرود آید،او را خوش آمد می گوید و می گوید: خوشا به حالت و خوشا به حالت که همانا خدای تعالی به تو مشتاق است.بدان ای ولی خدا، که درهایی که عمل تو از آنها بالا می رفت بر تو میگریند و محراب و نمازگاه تو بر فراق تو می نالد.
پس به او می گوید: من به رضوان و کرامت خدای تعالی راضی ام و روح از بدن او به همان آسانی که مویی از خمیر کشیده شود بیرون می آید و همانا فرشتگان بر بالین او ایستاده و هر یک جامی از کوثر بر یک دست و جامی از شراب بهشتی به دست دیگر گرفته و روح او را سیراب می کنند؛ تا سختی جان کندن و تلخی آن از کام او بیرون رود و او را به مژده بزرگ بشارت دهند و گویند پاک و پاکیزه شدی خودت و جایگاهت؛ زیرا تو قدم به پیشگاه خدای عزیز و کریم و حبیب و قریب می گذاری. پس روح او از دستهای فرشتگان پرواز نموده و در کمتر از یک چشم بر هم زدن به سوی خدا می شتابد.پس هیچ حجاب و پرده ای میان او و خدای تعالی باقی نمی ماند و خدای تعالی به او مشتاق است.
پس روح آن بنده خدا بر کنار چشمه ای که در سمت راست عرش الهی است می نشیند.سپس به او گفته می شود: ای روح، دنیا را به چه وظعی ترک گفتی؟ عرض می کند: خدای من و سید من، به عزت و جلالت سوگند، خبری از دنیا ندارم.من از روزی که مرا آفریدی تا به حال خوف و در دلم بود.پس خدای تعالی می فرماید: راست گفتی، تو با پیکرت در دنیا بودی ولی روحت با من بود.تو همواره مورد توجه من بودی و من از پنهان و آشکارت آگاهم. از من سوال کن که تو را عطا خواهم کرد و هر چه آرزو از من داری بخواه که تو را مورد اکرام خودم قرار خواهم داد.این بهشت من است که همه در اختیار تو است به هر جایش که خواه قدم بگذار و این همسایگی من است؛ در سایه من ساکن شو.پس روح عرض می کند: بارالها! تو خودت را به من شناساندی. با شناسایی تو از همه خلقت بی نیاز شدم. به عزت و جلال تو سوگند، اگر رضای تو در آن باشد که مرا ریز ریز کنند یا هفتاد بار با سخت ترین مرگ کشته شوم هر آینه رضای تو نزد من محبوب تر خواهد بود.
...تا آنجا که فرمود:خدای عزوجل می فرماید: به عزت و جلالم سوگند، که میان خودم و تو هیچگاه حجابی نخواهم داشت تا هر وقت که بخواهی که به حضور برسی. آری که من با دوستانم این چنین رفتار می کنم.(16)

حضرت ابراهیم (علیه السلام) - خلیل الهی

اسطوره محبت الهی و عشق ورزی به آن جمال بی نظیر که در طول تاریخ چشم همه اهل عرفان را به خود خیره ساخته و موجب تعجب همگان شده است و شاید در تاریخ پیش از ظهور رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و اله)بی نظیر باشد، قضیه حضرت ابراهیم (علیه السلام) و انتخاب وی به عنوان خلیل الله یعنی دوست خدا می باشد.
در روایت است که خداوند حضرت ابراهیم (علیه السلام) را به مقام خلیلی خویش برنگزید مگر به خاطر دو چیز: اول اینکه سعادتمدانه مردم را اطعام می کرد و دیگر این که شب هنگامی که مردم در خواب بودند نماز می خواند.(17)و نیز گویند حضرت ابراهیم (علیه السلام) از مال دنیا بهره فراوانی داشت و گوسفندان بسیاری داشت. لذا فرشتگان الهی گمان می کردند که اکرام وی از آن جهت است که نعمت و مال فراوان به او اعطاء شده است و چون پروردگار عظیم الشان خواست به ایشان ثابت کند که عنوان خلیل الهی آن حضرت از جهت مال و منال نیست به جبرئیل فرمود: برو در جایی که ابراهیم صدای تو را بشنود، نام مرا بگو.وقتی ابراهیم (علیه السلام) کنار گوسفندانش ایستاده بود جبرئیل بر بالای بلندی ایستاد و گفت:سبوح القدس، رب الملائکه و الروح . ناگهان ابراهیم (علیه السلام)با استماع نام نامی دوست، رعشه بر اندامش افتاد و از فرط هیجان به این سو و آن سو می نگریست، تا این که شخصی را بالای بلندی بدید. با شتاب به سوی او دوید و به او گفت: تو بودی که نام حبیب مرا به زبان آوردی؟ گفت: بلی.گفت: اگر بار دیگر نام محبوبم را بگویی ثلث گوسفندانم را به تو می بخشم. جبرئیل نام رب الجلیل را بار دیگر به صدای بلند بر زبان آورد. ابراهیم (علیه السلام) گفت: بار دیگر بگو تا نیمی از گوسفندانم را به تو عطاء کنم. بار دیگر جبرئیل نام حضرتش را بلند بگفت.ناگهان ابراهیم (علیه السلام) از حدت شوق و کثرت ذوق چنان بی قرار و واله گشت که فرمود: تمامی گوسفندانم از آن تو.بار دیگر نام حبیبم بگو.جبرئیل باز گفت.فرمود: دیگر متاعی ندارم به تو عطاء کنم جز جان خویش، از این لحظه عنانم در اختیار توست. بار دیگر نام محبوبم را بازگو و جبرئیل تکرار فرمود.ابراهیم (علیه السلام) فرمود: بیا من و گوسفندانم در اختیار توایم. جبرئیل فرمود: ای ابراهیم! من یاری به گوسفندانت ندارم.من جبرئیل هستم و دانستم که چرا خداوند تو را خلیل خویش برگزیده است، چون تو به عهد دوستیت وفاداری و در یک رنگی ات صادقی.(18)
آنچه باید بیش از هر چیز مدنظر سالکان طریق الهی و مشتاقان قرب حضرتش قرار گیرد رفتن حضرت ابراهیم (علیه السلام) به میعادگاه پروردگار و بردن فرزند دلبندش حضرت اسمعیل (علیه السلام) به قربانگاه است که در آن حال که مایه آسایش خویش را با رغبت تمام به قربانگاه می برد، هرگز شکایتی و تاخیری در امر حق نکرد.
گویند پس از آن که سالها از رها کردن اسمعیل و هاجر در بیت المعمور گذشته بود روزی ابراهیم (علیه السلام) بر راهی نشسته بود که اسمعیل (علیه السلام) از شکار بازگشت و وقتی چشم خلیل (علیه السلام) به قامت رعنای نورچشمش افتاد، مهر پدری در او اثر کرد و میلش به پسر برگشت. همان شب که هشتم ذی الحجه بوده و آن را شب ترویه نامیده اند به خواب دید که باید اسمعیل (علیه السلام) را در راه دوست قربانی کند .
ابراهیم (علیه السلام) مردد شد که آیا این خواب عجیبه و امر غریبه از الهامات قدس ربوبی است یا از وساوس ابلیس لعین؟ شب دیگر که شب عرفه بود باز به خواب دید و باز در شب نحر خوابش تکرار شد و این بار یقین حاصل کرد که دستوری از جانب رب جلیل است و روانیست که در اجرای امر الهی تأخیر افتد. لذا صبح آن روز به هاجر گفت: اسمعیل را جامع نیکو بپوش و موهایش را شانه کن که می خواهم او را به نزد محبوبم ببرم.
هاجر سرش را شانه کرد و جامه لطیفی بر قامتش پوشاند و بر رخسار نکویش از سر مهر مادری بوسه ای زد؛ بی خبر از این که او را به قتلگاه می برند.وقتی آماده رفتن شدند، حضرت خلیل (علیه السلام) به حاجر گفت: کارد و رسنی آماده کن تا با خود بردارم.هاجر گفت: اگر به ضیافت حبیب می روی کارد و رسن را برای چه می خواهی؟! ابراهیم (علیه السلام) فرمود: شاید گوسفندی بای قربابی آوردند.سپس کاردی به غایت برنده برداشت و به همراه فرزندش روانه میعادگاه شد.
ابلیس رجیم که بر این خاندان پاک و طاهر حسد می برد به صورت پیرمردی در آمد و ابتدا در صدد تلبیس و فریب هاجر برآمد.چرا که می دانست مهر مادری محکم تر و با اساس تر است و اصولا زنان را رقت بیشتری است و زدتر تحت تاثیر وساوسش قرار می گیرند. لذا نزد هاجر رفت و به وی گفت: می دانی ابراهیم پسرت را به کجا می برد؟ گفت به ضیافت حبیب.او را می برد به قتل برساند هاجر گفت: کدام پدر پسرش را ذبح کرده خصوصا پدری چون ابراهیم (علیه السلام) و پسری چون اسمعیل (علیه السلام)؟! ابلیس گفت: حضرت عزت وی را امر فرموده که اسمعیل (علیه السلام) را در راهش قربانی نماید.هاجر گفت: اگر فرمان از سوی رب جلیل است هزاران جاهاجر و فرزندانش فدای وی باد.
ابلیس که از وی نومی شد به نزد ابراهیم (علیه السلام) آمد و گفت: ای ابراهیم می خواهی که چنین فرزندی را به قتل برسانی؟ آن خواب از ناحیه شیطان بوده، چگونه به ناحق می خواهی وی را بکشی. خلیل الرحمن (علیه السلام) که به علم نبوت می دانست که وی لعین رجیم، ابلیس مطرود است.بر وی پرخاش نمود که هرگز ترا بر من دستی نیست.خواب من رحمانی و قربانی اسمعیل فدیه ای برای حبیب و دلدارم می باشد.
ابلیس به نزد اسمعیل (علیه السلام) که نوجوانی سیزده ساله بود آمد و به او گفت: پدرت تو را به کجا می برد؟ گفت به ضیافت دوست می برد.گفت: اشتباه کرده ای! چون ترا می برد تا بکشد و می گوید که حق تعالی به او خطاب کرده که فرزند خویش را قربانی نماید.اسمعیل (علیه السلام) گفت: اگر فرمان از جانب حضرت حق جل و علی است، هزاران جان اسمعیل نثار امر جلیل و فدای خلیل باد.
ابلیس به تلبیس خود پرداخت و گفت: ای پسر! تو تحمل تیغ بران را نداری. از پیش پدر بگریز و در این امر با پدرت منازعت کن. اسمعیل (علیه السلام) فرمود: ای پیر مرا رها کن که نتوانم از فرمان حق سرپیچم و امر او را بر زمین گذارم، و نعره ای زد که: ای پدر! این پیر مرد مرارها نمی کند و وسوسه های باطل در ذهنم ایجاد می کند.حضرت خلیل (علیه السلام) فرمود: پسرم این موجود ابلیس لعین است که مطرود بارگاه باری تعالی است و از سر تلبیس سعی در آن دارد که ما را از انجام امر حق باز دارد.وی را سنگسار کن.گویند اسمعیل (علیه السلام) وی را سنگسار کرده فرمود: ای لعین به تو گفتند سربنه، گرن کشیدی؛ لا جرم طوق لعنت در گردنت افتاد.چون مرا گویند که سر بباز، اگر گردن ننهم، گردن جان من از طوق شوق محروم ماند و شیطان که مخذولا اله الا الله و منکوب شده بود نومید و مایوس بازگشت.
ابراهیم (علیه السلام) و اسمعیل (علیه السلام) به همراه هم در حرکت بودند؛ تا این که بهمنی رسیدند و چون در موقف منی مستقر شدند، اسمعیل (علیه السلام) را نزد خود بنشاند.کارد ورسن را از آستین بیرون آورد و به پسر گفت: آیا هیچ وصیتی داری که به جای آورم؟ گفت: آری، سه وصیت دارم؛ اول آن که موقع کشتن دست و پای مرا محکم ببندی؛ به دو دلیل یکی آن که زخم کارد خون ریز چون به بدن نحیف و ضعیف من رسد مبادا که دست و پا بزنم و مضطرب گردم و از جمله صابران نباشم.دوم آن که حفظ حریم حرمت لازم است که و مبادا که در وقت دست و پا زدن جامعه مبارکت را به خون آلوده سازم و از جمله ارباب عقوق و عصیان گردم.ابراهیم (علیه السلام) وصیت وی را پذیرفت و فرمود: دیگر وصیت داری؟
گفت دوم وصیتم این است که به وقت قربانی صورتم را بر خاک نهی به دو سبب: اول آن که می خواهم صورت مذلت در مقابل پروردگار عزت به خاک بسایم و جبینم را به خاک عبودتش بیالایم.شاید از سر رحمت به من عاصی بنگرد و دوم آن که می
خواهی در وقت قربانی صورت مرا نبینی؛ چرا که شاید مهر پدری به جنبش آید و در نفاذ امر الهی خللی وارد گردد.
ابراهیم (علیه السلام) این وصیت را هم قبول کرد و فرمود: دیگر وصیتی داری؟ اسمعیل (علیه السلام) فرمود: وصیت آخر من این است که چون به خانه روی با مادرم درشتی مکن و او را در این غم دلدار باشی و به وی تسلی بخشی و به وی سلام مرا برسان و بگو مرا حلال کند و در فراق من شکیبا باشد که خدا صابران را دوست می دارد.چون خواست که اسمعیل (علیه السلام) را قربانی کند، به امر الهی کارد نتوانست گردن وی را ببرد و ناگهان گوسفندی به فدیه آن از طرف پروردگار متعال فرستاده شد که به دست ابراهیم (علیه السلام) در راه خدا قربانی شود.(19)