زمزمه های زندگی

نویسنده : شهید بنت الهدی صدر

پیشگفتار مترجم

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله و السلام علی محمد رسول الله و علی آله، و آل الله، و اللعن علی اعدائهم اعدا الله، من الان الی یوم لقا الله.
پس از یاد خدا و ذکر نام پر برکت او، که آفریدگار جهان و انسان، سفا دهنده درد مندان، نازل کننده کتاب و میزان، هدایت کننده گمراهان، مراد و منظور عارفان، ملجا و پناه مظلومان، حامی و پشتیبان مستضعفان، خصم ستمگران و کیفر کننده متجاوزان است
بانوی شهید، آمنه صدر بنت الهدی از نویسندگان هنرمند و متعدد و انقلابی بود. البته همه خوانندگان عزیز و گرامی، کم و بیش، بنت الهدی را می شناسد. چرا که خبر شهادت مرجع بزرگوار جهان اسلام، حضرت آیه الله العظمی سید محمد باقر صدر و خواهر مظلومش که در عراق به دست شقی ترین فرد تاریخ حاظر، به شهادت رسیدند، سراسر ایران اسلامی، بلکه جهان اسلام را تکان داد، که مسلما جبران ناپذیر بود.
بنت الهدی در قصه نویسی تبحر داشت. داستانهایش شرح حال نا بسامانی های است که در اثر گم کردن راه صحیح، دامنگیر زنان و دختران مسلمان می شود. او ضمن توضیح دردها، به علت بروز آنها و نیز راه درمانشان که از مکتب اسلام الهام گرفته است، می پردازد.
این کتاب شامل چهار قصه از این قبیل است که برگزیده ام و آنها را ترجمه نموده ام، امید وارم مفید واقع افتد.
در انتخاب قصه ها، سعی نمودم تا داستانهایی را برگزینم که با جامعه اسلامیمان تناسب داشته و مورد ابتلا باشند.
امیدوارم که زنان و دختران جامعه ما، آثار این شهید را مطالعه نموده و وی را در زندگی خود الگو و سرمشق قرار دهند. همچنین امیدوارم این اثر برایم باقیات صالحاتی باشد برای روز معادم و برای خوانندگان محترم سودمند.
غفر الله لنا ولکم و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته
قم - لطیف راشدی

وسوسه

انتظار، در لحظات نخست، نه فقط آرام بخش نیست که تا حدودی ناراحت کننده است. ولی اگر تصادفا طولانی شود، می تواند در انسان نوعی احساس یاس برانگیزد. راستی تاثیر یاس در انسان چیست؟ یاس انبرک احساسی است که در اعماق روح آدمی به دنبال ریشه های آرامش است تا آن را برکند و می خواهد ببیند چه چیزهایی مایه آبادانی درون و نیکبختی انسان است تا آن را از ریشه بیرون کشد.
عاطفه در چنین حالتی از انتظار به سر می برد. او در انتظار هانیه بود. با هانیه وعده دیدار داشت و گفته بود مایل است این ملاقات خصوصی باشد و زمان آن هم یک ساعت پس از غروب آفتاب. ولی هانیه کجاست؟
ساعت نزدیک نه است. چرا هنوز نیامده است.
گاهی برای هانیه نگران می شد و همین احساس، به او کمک می کرد تا احساس سرزنشی را که نسبت به او در دلش بیدار می شد از خود براند و به خود بگوید شاید هانیه معذور باشد یا در تنگنایی قرار گرفته باشد؛ سابقه نداشت که هانیه دیر سر وعده، حضور یابد.
عاطفه کوشش کرد تا زمان انتظار را با مطالعه کتاب کوتاه کند ولی در این کار، افکارش با او همکاری نمی کرد. درباره هانیه و دیر کردن او با خود گفت: ای کاش می توانستم تلفنی با هانیه تماس بگیرم ولی...
حدود ساعت نه و نیم بود که زنگ تلفن به صدا در آمد. عاطفه با شتاب، به طرف تلفن رفت، گویی می دانست تلفن از طرف هانیه است.
عملا نیز چنین بود، عاطفه از سلامت هانیه مطمئن شد و چون تاخیرش به علت یک کار ضروری بود، ملاقات به صبح فردا موکول شد.
بامداد روز بعد دیگر انتظار طولانی نبود. هانیه صبح رود به دیدن عاطفه آمد و عاطفه به گرمی از او استقبال کرد به دگرگونی چهره اش که همیشه می درخشید پی برد. هنگامی که مانند دو خواهر مهربان به گفتگو نشستند، ناگهان عاطفه متوجه شد آن طنین خوشبینانه ای که همیشه در صدای هانیه بود و هر شنونده ای را جلب می کرد، احساس نمی کند. صدایش اندوهگین و کلماتش سرد بود. سعی می کرد بیشتر ساکت باشد تا حرف بزند.
عاطفه از سکوت غم انگیز دوستش سخت ناراحت شد. هانیه نسبت به عاطفه، فقط یک دوست نبود بلکه مشعل شبهای تیره و چراغ تاریکیها ترسناک او بود. از دیر باز، سیراب کننده روح او بود، و تشنگیهای فکری او با دانش و اندرزهای بزرگوارانه هانیه، ارضا می شد. هانیه برای عاطفه همه چیز بود. عاطفه احساس می کرد که باید هانیه را به حرف آورد تا آنچه در دل دارد بیرون بریزد. با لحنی که کوشش می کرد طبیعی جلوه کند به او گفت: حالا نمی گویی که باعث تاخیر و نیامدن دیروزت چه بوده است؟ تو دیروز قرار گذاشته بودی. تو عادت نداشتی خلف وعده کنی. هانیه آهی کشید و گفت: گاهی اوقات نمی توانم به وعده خود عمل کنم.
عاطفه فکر کرد که می تواند از این رخنه به درون هانیه راه یابد و درد او را بیابد و ادامه داد:
ولی این حالت مخصوص تو نیست، خلف وعده اضطراری گاهی اوقات برای همه پیش می آید.
هانیه گفت: ولی اگر حالت اضطراری همیشه پیش آید انسان...
هانیه، پاسخ را نیمه کاره گذاشت و ساکت شد. گویی نمی دانست جمله اش را چگونه تمام کند.
عاطفه دریافت که قطره ای اشکی روی دست های هانیه که در دامنش بود، افتاد. وحشت زده شد چون هانیه کسی نبود که به هر دلیلی اشک بریزد. اشکهای او همیشه دلایلی بزرگ داشت. بی مقدمه گفت: اوه، گریه می کنی. هیچ وقت تو را در این حالت ندیده بودم. چه گرانبهاست اشکهای که از چشمانت فرو می ریزد. ولی ای کاش فقط برای خدا اشک می ریختی
هانیه آهی کشید. گویی این جمله آخر عاطفه در او کارگر افتاد، سرش را بلند کرد و گفت: فکر می کنی که درد من و اشک های من برای خدا نیست؟ برای خدا و به همین دلیل، این روزها بی اندازه غمگینم.
عاطفه گفت: چرا غمگینی، در حالی که اطمینان داری که در راه حق گام برمی داری؟
همین اطمینان کافی است که احساس نیکبختی و رضایت داشته باشی. آیا انسانی که از امامت مسئولیت، به خوب پاسداری کرده و وظایف خود را در قبال دینش انجام داده و با گامهای استوار و رو سفیدی به سوی دیدار پیامبرش (صلی الله علیه وآله) می رود، در قلبش چیزی برای خشنودی و شادی ندارد؟ کسی که صدای پیامبر را با گوش دل می شنود که می فرماید: من به سوی آنان مشتقاقم.، چه خوشبخت است انسانی که در راهی پیش می رود که پیامبر را به دیدن خود مشتاق می سازد.
هانیه گفت: علت اندوه من همین است. می ترسم در نیمه راه باز بمانم و نتوانم با کارنامه درخشانی در برابر پیامبر - (صلی الله علیه وآله) - بایستم.
عاطفه گفت: آیا کوتاهی و تقصیری از تو سرزده است؟
هانیه گفت: ولی گاهی وضعی پیش می آید که از طاقت خود راضی نیستم و احساس رکود می کنم وقتی می بینم نمی توانم به سوی کمال پیش بروم. خواهر! مدتی است احساسی در من پدید آمده که قبلا آن را نداشتم. احساس یاس!
عاطفه با افسوس پرسید: یاس؟چرا یاس. فقط کافران از رحمت خدا مایوس می شوند.
هانیه اشک را پاک کرد و گفت: یاس من از رحمت خدا نیست. یاس در وجود خود من است. هنگامی که از اطرافیان جفا یا حق ناشناسی می بینم این را به قصور خودم یا بی باوری وجودم، یا به روش همزیستی ام یا رفتاری که بر پایه ایمان و آیین، باید داشته باشم مربوط می سازم. اینجاست که دست خوش نا امیدی می شوم. نا امیدی که قلبم را در هم می فشرد و به حیرت فرو می روم و دیگر نمی دانم چگونه رفتار کنم. نه می توانم اشتباهم را دقیقا بشناسم و آن را اصلاح کنم و نه می توانم خودم را تبرئه کنم و مسئولیت را به گردن دیگران بیندازم و آنها را نصیحت و راهنمایی کنم.
عاطفه با علاقه گوش می داد و همین که هانیه سکوت کرد از او پرسید: اکنون آیا چیز تازه ای اتفاق افتاده است؟
هانیه گفت: اتفاق افتاده باشد یا نه، مهم نیست. مهم این است که این حالات، هنگامی که پی در پی در من به وجود می آید روحیه ام تهدید به خطر می شود.
عاطفه گفت: ولی در زندگی مومن اصول کلی است که راه او را از لحاظ نوع برخورد دینی، اخلاقی، اجتماعی تعیین می کند. تا هنگامی که تو اطمینان داری که از این اصول منحرف نشده ای شایسته نیست که به خودت یاس راه دهی. به خودت مراجعه کن و حساب و کتاب کن نقطه های ضعف و اشتباه ات را جست و جو کن. اگر نقطه ضعف بیابی، درونت را از آن پاک سازی کن، بدون اینکه در آن مایوس باشی. چرا که انسان با ایمان در زندگی به دنبال هدف خیر است و این هدف محقق نمی شود جز به تذهیب نفس، چنان که شایسته انسانی و با آور استعدادهای او باشد. نهضت اصلاحی که در درون خود آغاز کرده ای چه بسا که در اثر فضونی پختگی ها و تبلور انسانیت تو، روز به روز نیرومندتر و موثرتر شود. زیرا نتیجه تجارب بی شمار و پیگیری ها، روز به روز آشکارتر می شود و کار انسان و نتایج تلاش های او نیز روز به روز درخشانتر خواهد بود.
هانیه گفت: ولی من در درون خود جست وجود کردم و چیزی که بر آن خورده گیرم نیافته ام. با این حال به خود می گویم که نفسم مرا فریب می دهد.
راستی مگر انسان قادر به کشف عیوب خود باشد؟ به همین علت، چنان که می بینی به تو پناه آورده ام چون قبول دارم که:
مومن آینه مومن است. (1)
آماده ام تا تو عیوب مرا که شاید در زوایای روحم خانه کرده، به من بگویی و بشناسانی.
عاطفه گفت: هانیه جان! همان گونه که همیشه تو را چنین شناخته ام از کسانی نیستی که اشتباه را به درون خود راه دهی. با نظاره ای که به رفتار تو در اجتماع داشتم هیچ نکته ای که تو را به یاس وادارد مشاهده نکرده ام. تو از روحیه مطلوبی برخورداری.
هانیه در اینجا حرفهای عاطفه را قطع کرد و گفت: خواهش می کنم عاطفه جان! من اینجا نیامده ام که از من تعریف کنی. نه عزیزم! من فقط برای راهنمایی پیش تو آمده ام.
عاطفه از این قطع کلام تبسمی کرده گفت: من شخصا در شما خرده ای نمی بینم. خودت همچنان که چند لحظه پیش گفتی درد خودت چیزی که تو را محکوم کند ندیده ای. پس نصیحتم به تو این است که در راه درست همچنان پیش روی.
در هر خاکی که بذر بپاشی و در هر زمینی گلی بکاری، و در هر خم کوچه ای که شمعی برافروزی، حال اگر کسانی باشند که در هر سلامت بذر شک کنند یا از آن گل خوششان نیاید، آن چه از بذر می روید، یا بویی که از آن گل در فضا پخش می شود، برای جذب این گونه آدمها کافی خواهد بود. البته پس از آن که آن گیاه یا گل وجود خویشتن را به شکل انکار ناپذیری اثبات کنند. در طبع خود چیزی جز یک سرچشمه دهش نیست و دهش اگر نیک باشد، به دنبال تحقیق چیزی است که او را به خدا و خشنودی خدا نزدیک کند. تا هنگامی که این هدف زندگی او نباشد دیگر چیزی نمی ماند که او را از حرکت باز دارد حتی اگر یک نفر هم به ندای او لبیک نگوید.
وانگهی تا هنگامی که مار نیک برای خدا و برای خدا و در راه خدا باشد من به چیزی که ناسپاسی نام دارد معتقد نیستم. هیچ کار نیکی نزد خدا گم نمی شود و خداوند به گفته این و آن به اشتباه نمی افتد و هر کار نیک را به ده چندان پاداش می دهد. این احساس به انسان می گوید که کارهای او نیازمند ارزش گذاری نیست جز از سوی خداوند و همین احساس است که به انسان می گوید تا از کار نیک کردن روی برنگرداند، واکنش ها هر چه می خواهد باشد. فقط باید مطمئن گردد. که کار او در جهت خشنودی خداوند است.
عاطفه حرف می زد و هانیه سراپا گوش بود. در این جا عاطفه سکوت کرد تا آثار سخنان خود را روی هانیه ارزیابی کند. و چون نشانه های درک عمیق و خشنودی را در چهره او نمایان دید، ادامه داد: مگذار که این عینک سیاه به زندگی و روزگارت رنگ زند. تو یک هستی کامل، زندگی، و جامعه! تو هانیه؛ یعنی همان کسی هستی که آن همه کمال، ایمان، جهاد، صبر و عمل را در خود جمع دارد. خواهرم از خویشتن کناره مگیر! آرزوها و رویاهایی به وجود تو وابسته است. تو نیز با همین آرزوها و امیدها باش!
خواهرم! تو شعله ایمانی! تو کاری:، تو یک میدان جهادی. پس مگذار که نورت فروکش گند و کارت اندک شود و سلاحت به زمین افتد. آن عینک را از چشمانت بردار. چشمانت برای تامل، دور نگری و کنجکاوی و درخشش آفرید شده اند. تا هنگامی که گهگاهی خویشتن را بازخواست نکنی و از خودت حساب نکشی تا افسار نفست همچنان در دست تو بماند و از واقعیت آن همواره آگاه باشی.
عاطفه در اینجا ساکت شود و در انتظار پاسخ ماند. پس از چند لحظه سکوت هانیه با طنین اطمینان بخشی گفت:
تو واقعیت را که نزدیک بود در پوششی سیاه از نظرم پنهان بماند، در برابرم آشکار کردی و پرده را از آن به یک سو زدی. واقعیتی که به ما می گوید: که ما با همه وجود و اعمال و رفتار خود به سوی یک هدف، یعنی خوشنودی و رضای خدا پیش می رویم. تا هنگامی که در خود چیزی مه حاکی از انحرافمان از این هدف باشد مشاهده نکنیم، باید به راه خود ادامه دهیم و هیچ کلوخ و خاری را مانع پیش رفتن به حساب نیاوریم، باید زبان حال ما این باشد که:
کل عذاب فیک مستعذب - مالم یکن سخطک و النار(2)

آژیر خطر

وقتی عبدالحکیم به خانه برگشت، همسرش اقبال هنوز به خانه بازنگشته بود. روی مبل نشست و در حالی که گاهی با فرزندانش بازی می کرد و گاهی به خواندن کتاب می پرداخت، خود را سرگرم می کرد.
حدود ساعت 10 شب، اقبال مثل همیشه با آرایش کامل و لباس های مد روز و شیک، به خانه باز گشت، او به همسرش اجازه نداد تا به زیبایی و دلربایی او نگاهی کند و از این جذابیت، لذت ببرد و بدون توجه به همسرش به سوی اتاق رفت و آرایش و زیبایی مصنوعی خود را زدود و به صورت واقعی خود تبدیل شد که از زیبایی بهره ای نداشت.
عبدالحکیم متوجه شد که اقبال می خواهد به او مطلبی را بگوید. حالت گفتارش با طنازی و نوعی التماس و در خواست بود. پس از آن که فرزندان به خواب رفتند، اقبال گفت: راجع به مجلس امروز عصر از من چیزی نمی پرسی؟ عبدالحکیم لبخند تلخی برلبانش نقش بست و در حالی که نگران بود آهسته و در دل خود پناه به خدا برد و گفت: امیدوارم از این مجلس میهمانی لذت کافی برده و آسایش لازم را به دست آورده باشی...
اقبال در صحبت های همسرش پرید و گویی از فردوس موعود و بهشت برین، سخن می راند،گفت: وای خدای من! نمی دانم این مجلس چقدر خوب و زیبا مفرح بود! خانه ای مجلل در باغ بزرگی بود! پذیرایی، بسیار محترمانه بود. مدرنترین موهای مصنوعی این مجلس، کلاه گیس دوست من حیات بود و گرانترین لباس این مجلس، لباس نعمیه همسر دکتر عاصم بود. آخ... آن قدر زیبا و محترم بود که مورد توجه همه میهمانها قرار گرفت. واقعا که مجلس مجلل و مفرح زیبایی بود!
عبدالحکیم با لبخند تلخی پرسید: نعمیه را می ستایی یا لباسش را؟
اقبال گفت لباسش را می گویم!
عبدالحکیم با تعجب پرسید: یعنی خود نعمیه نه، فقط لباس او توجه ات را جلب کرد...!
اقبال مجال سخن گفتن را به او نداد و گفت: من در کنار او به شدت خجالت می کشیدم و هرگز نمی توانستم احساس شادی و راحتی کنم!
عبدالحکیم دوباره از شر شیطان به خدا پناه برد و با خودش گفت: این اول کار است، آخر کار خدا رحم کند!
اقبال بلافاصله گفت: می بینم صحبت های من برایت بی اهمیت است. آیا برای تو این قدر بی ارزش شده که نمی خواهی علت خجالت من را بدانی و مانند شخص غریبه ای با من برخورد می کنی؟!.
او این سخن را گفت و بغض گلویش را گرفت و گریه کرد.
عبدالحکیم با خودش گفت: خدایا خودت کمک کن. اگر لحظه ای دیگر پاسخ او را ندهم، این جا را تبدیل به مجلس عزاداری خواهد کرد.
و ادامه دادن اقبال جان! چرا این فکر باطل را در مغزت راه می دهی؟ آیا تو همسر و مادر بچه هایم نیستی؟! من یک لحظه حواسم نبود که تو چه گفتی. حالا بگو چه چیزی باعث خجالت تو شده است عزیز من! امیدوارم علتش لباس جدید تو نباشد؟
اقبال گفت: با این که به زیبایی لباس نعمیه نبود، ولی علت این نیست. زیرا می توانم در آینده بهتر از آن را بخرم. اما موضوع تعیین مجلس بعدی توسط دوستانم است. چون که مدت طولانی گذشته است و من نتوانستم مجلس جشنی در خانه خودمان برگزار کنم. اکنون دوستانم این موضوع را چگونه تعبیر خواهند کرد. حتما آنان خواهند گفت که من توانایی مالی و معنوی ندارم یا همسرم بخیل و گدا صفت است که به رسومات و عادات جامعه آشنایی ندارد و این موضوع جدا مرا آزرده کرده است. عبدالحکیم! من برای تو ناراحتم، چون تو انسان ممتاز و برجسته ای هستی و باعث تاسف است که در مورد تو قضاوت نادرستی صورت بگیرد، در حالی که من تو را می شناسم. تو بهترین همسر و سر پرست خانواده هستی!
عبدالحکیم لبخندی بر لبانش نقش بست و گفت: همسر عزیزم! من از محبت و احساس تو نسبت به خودم ممنون و متشکرم! حالا بگو از من چه می خواهی؟
اقبال گفت: آیا امروز پنجم ماه نیست؟
عبدالحکیم گفت بلی
اقبال گفت: بنابراین می توانم روزی را برای مجلس میهمانی تعیین کنم. بهتر آن است که تو این مسئله را به عهده بگیری.
عبدالحکیم گفت: طوری صحبت می کنی انگار راجع به روز معینی درباره کشور گشایی یک مکان سخن می گویی که نیاز به فراهم کردن پول فراوانی دارد؟
مانند بچه ها خودش را لوس کرد و با خنده گفت: نه خیر، آن گونه که فکر می کنی نیست عزیزم، اما حدود...حدود... و همین طور بدون این که بداند چه مقدار پول نیاز است کلمه حدود را تکرار می کرد و نمی دانست بعد از آن چه بگوید.
عبدالحکیم در حالی که می خواست مقدار زیادی بگوید که همسرش قانع شود گفت: مثلا ده دینار است؟
اقبال با تعجب تکرار کرد ده دینار! نه. کم است.
عبدالحکیم: پانزده دینار است؟
اقبال: کمی بیشتر است!
عبد الحکیم در حالی که سرش را از ناراحتی تکان می داد، گفت: پس چه مقدار پول می خواهی؛ اقبال خانم، با این حال چگونه تا آخر ماه را بگذرانیم در حالی که اول ماه مقدار زیادی بابت خرید کفش و کیف و اجرت خیاط، خرج کردم. الان هم که می خواهی بیشتر باقیمانده پول را برای روز میهمانی خرج کنی؟ در این صورت چگونه مخارج بقیه ماه را تامین نمایم؟
اقبال گفت: می توانی برای این مجلس از یکی از دوستانت قرض کنی؟
عبدالحکیم گفت: آیا این بدهکاری ها کافی نیست که این بار هم به آنها اضافه کنم؟ آن هم برای چه چیزی؟ برای این که همسرم می خواهد مجلس میهمانی راه بیندازد و از دوستانش پذیرایی کند.
اقبال گفت: آخ که درست فکر می کردم تو نسبت به مسائل من به وضوح بی اعتنا شده ای. چقدر بدبخت و بیچاره شده ام. من که دختر یکی از ثروتمندان و ناز پرورده پدر و مادرم بودم، حالا در خانه شوهرم نمی توانم یک مجلس میهمانی راه بیندازم. از این به بعد چگونه با خانواده و دوستانم رو به رو شوم. چگونه به مردم نگاه کنم؟ این به معنی دوری نهایی از جامعه و مردم است. برای من مایه ننگ و خجالت است که به میهمانی بروم، اما مجلس میهمانی راه نیندازم!)
این را گفت و از ته دل شروع به گریه کردن.
عبد الحکیم سعی کرد تا همسرش را با منطق به حقیقت زندگی خود و خانواده اش متوجه و قانع کند، اما اقبال قانع نشد و گفت: (این موضوع باعث می شود تا دچار بدترین مرضها شوم؛ چون اگر یک روز از خانه بیرون، دچار ناراحتی اعصاب می شوم و نمی توانم غذا بخورم!)
بعد از صحبتهای زیاد سر انجام عبد الحکیم تسلیم خواسته های همسرش شد و بناچار در خواستهای اقبال را پذیرفت.
اقبال برای آماده کردن مجلس، کارها را بین خواهران و دوستانش، تقسیم کرد تا آن ها انجام دهند. وقتی عبد الحکیم از او پرسید نقش او پس از تقسیم کارها بین دیگران چیست؟ گفت: (من خانه را آماده می کنم. مثلا صندلیها را مرتب می کنم و خانه را تزیین می نمایم.)
اقبال مصمم بود تا به هر قیمتی که شده، حتی به قیمت نابودی اعصاب و عواطف همسرش نسبت به خودش، این مجلس میهمانی را به راه اندازد و خواسته خود را تحمیل نماید. او درونگر و مال اندیش نبود و تنها به فکر امروز بود و تنها به فکر امروز بود و به عواقب بدی که از این کار بر زندگی خود و خانواده اش، متوجه می شد، اعتنایی نداشت.
عصر روز موعود فرا رسید و اقبال کوشید تا لباسی بپوشد که بر جذابیت او بیفزاید. او برای پذیرایی از میهمان هایش آماده شد. فرزندانش را به خانه مادرش فرستاد و شوهرش را از خانه بیرون کرد و به او گفت:
نکند قبل از ساعت ده شب باز گردی؛ چون که ممکن است مجلس شادی ما را به هم بزنی!
نیم ساعت به غروب مانده بود میهمان ها دسته دسته می آمدند. گویا همه در مسابقه آرایش و پوشیدن لباسهای شیک شرکت کرده بودند. هر گاه یکی از میهمانها وارد می شد، تمام چشمها، کنجکاوانه به او دوخته می شد و می گفتند:
رنگ لباس هایش، مناسب نیست
باید بلندتر از این می شد.
و با حالتی اندوهبار و ناامیدانه گویا اتفاق وحشتناکی افتاده باشد؛ سر خود را با تاسف تکان می دادند و بعد هم زیر لب زمزمه می کردند:
چقدر از این کج سلیقگی ناراحت می شوم !این فوکل و آرایش برای این چهره مناسب نیست! لعنت بر اینها؛ متاسفم که مدلهای زیبا را بدشکل می کنند. من همه چیز را تحمل می کنم جز هماهنگ نبودن چهره با آرایش را!
از این جا و آنجا صدای خنده شنیده می شد. حدود ساعت هشت بود که تمام میهمانها آمده بودند. اقبال با بعضی از دوستانش آماده پذیرایی از آنان شدند.
در همین لحظه زنگ تلفن به صدا در آمد آن طرف خط با یکی از میمان ها کار داشت.
همه چیز آرام بود اگر این تلفن نشده بود، وقتی آن میهمان با تلفن صحبت ها تمام شد، با اضطراب و دستپاچگی و صاحب خانه یعنی اقبال که در آشپزخانه بود رفت. وقتی او را دید گفت: (خیلی معذرت می خواهم، دلم می خواهد در این محفل بمانم، اما همسرم گفت احتمالا نظامی صورت می گیرد که به دنبال آن خاموشی و حالت فوق العاده خواهد بود. بنابراین بهتر است هر چه زودتر به خانه برگردم)
هنوز حرفهای او تمام نشده بود که همه دستپاچه و نگران شدند و برای لحظه ای همه رسومات اجتماعی را فراموش کردند و همهمه ای به وجد آمد. (چادرم کجاست؟ کیف من کجاست؟ راه من خیلی دور است، نمی دانم آیا فرزندانم در خانه هستند یا خیر؟ باید هرچه زودتر برویم)
میهمان ها آنقدر دستپاچه و مضطرب بودند که میزبان را فراموش کردند و برای بیرون رفتن از خانه، سبقت می گرفتند؟ میزبان نمی دانست چه کاری باید بکند. او سعی می کرد تا آنان را آرام کند، اما هیچ فایده ای نداشت. در عرض ده دقیقه خانه را ترک کردند و میزبان تنها ماند اقبال
اقبال نگاهش را بر گرداند در حالی که از این اتفاق مات و حیران شده بود او به بشقابهای خالی و صندلی های درهم برهم شده نگاه کرد و خیلی متاثر شد.
به سوی آشپز خانه رفت به غذاهایی که به زحمت و هزینه زیاد، آماده و تهیه شده بود نگاهی انداخت. غذاها در بشقابها دست نخورده مانده بود. می توانست او چه بکند. تمام زحمتها و مخارج این مجلس را از نظر گذراند و این که این مجلس میهمانی، بین او و همسرش عبدالحکیم شکافی انداخته بود که اگر این میهمانی نبود هرگز به وجود نمی آمد.
او چقدر به این روز دل بسته بود و برای آن آرزوها داشت که در مقابل دوست هایش ابراز وجود و خود نمایی کند و خود را فردی اجتماعی و آشنا به اصول اجتماعی، نشان می دهد. اما تمام آرزوها براساس یک مکالمه تلفنی بر باد شد. او جز این که بنشیند و به تلخی گریه کند، راه دیگری نداشت.
بعد از چند دقیقه مسئله مانور نظامی و خاموشی را به یاد آورد و یادش آمد که عبدالحکیم قرار است که بعد از ساعت ده باز گردد. بنابراین او تا ساعت ده در خانه تنها خواهد ماند.
برای مدتی اندیشه ناکامی میهمانی فکرش را مشغول کرد. همچنین اندیشید که شاید عبدالحکیم خبر مانور نظامی و خاموشی را بشنود و در بازگشت به خانه، سرعت ببخشد.
به طرف باغچه رفت. انجام هر کاری از آن سلب گردیده بود، ترس بر تمام وجودش مسلط شده بود. روی صندلی در کنار باغچه به انتظار بازگشت همسرش عبدالحکیم نشست.
بعد از چندی، نگاهی به ساعت انداخت، ساعت 9بود! پس حمله هوایی و خاموشی چه شده و چرا تا کنون صورت نگرفته است.
او می خواست لباس هایش را عوض کند، اما ترس او را از انجام هر کاری فلج کرده بود. تا ساعت ده شب هیچ اتفاقی نیفتاد.
چند ثانیه از ساعت ده شب گذشت که صدای زنگ خانه بلند شد. اقبال متوجه آمدن عبدالحکیم شد. او در حالی که نمی دانست برای ناکامی امروز خود به همسرش چه بگوید، به طرف در خانه رفت ولی قبل از گشودن در لحظه ای درنگ نمود، سپس در حالی که دستش می لرزید در خانه را باز کرد.
بله، خود عبدالحکیم بود. با تبسم و لبخندی دردناک به وی سلام کرد. عبدالحکیم بلا فاصله گفت:
می توانم داخل شوم یا آن که زود آمده ام؟
اقبال سرش را پایین انداخت و با خجالت گفت:
ای کاش زودتر از اینها آمده بودی؛ بیا تو چون من در خانه تنها هستم.
او وارد حیاط شد در حالی که از خلوتی خانه به این سرعت تعجب کرده بود وقتی بشقاب های خالی و تمیز را مشاهده کرد، تعجبش بیشتر شد بدون این که چیزی بگوید نگاهش را به چهره اقبال دوخت. اقبال با گریه گفت:
نمی دانم چگونه برایت بگویم عزیزم! میهمانها قبل از شروع پذیرایی به خاطر مانور نظامی و هوایی احتمالی رفتند
اقبال خیال می کرد این خبر عبد الحکیم را ناراحت می کند، اما برعکس چهره او باز و خندان شد و گفت:
جالب است! جالب است! کجاست این حمله هوایی و خاموشی و
اقبال گفت: همسر یکی از دوستانم با او تلفنی تماس گرفت و این خبر را داد. میهمانها هم وقتی مطلع شدند برافروختند و مضطرب شدند و به این دلیل وحشت زده از این جا رفتند.
دروغ بوده اقبال! آیا باور می کنی که حمله هوایی و خاموشی بدون اطلاع قبلی باشد؟ دلیل آن هم خیلی روشن است، تا این ساعت حمله هوایی اتفاق نیفتاده است.
اقبال لحظه ای درنگ کرد و بعد گفت:
بله! مثل این که دروغی بیش نبوده است. اما نتیجه آن همان گونه که می بینی شد!
عبدالحکیم گفت: امیدوارم این نتیجه به نفع تو باشد اقبال! باز هم امیدوارم که اتفاق امروز به تو درسی آموخته باشد تا در آینده از آن استفاده نمایی!
اقبال در جواب گفت: بله! اتفاق امروز یک درس فراموش نشدنی برای من بود و تا زنده هستم آن را به خاطر خواهم داشت.
صبح روز بعد همان زنی که با تلفن صحبت کرده و این مشکل را به وجود آورده بود، برای عذر خواهی از این اتفاق، با اقبال، تلفنی تماس گرفت و: راستش فرزندم جمال از روی نردبان پایین افتاده و دستش شکسته بود. بنابراین همسرش می خواست بدون این که مرا ناراحت کند جریان را بگوید تا به خانه باز گردم. به همین دلیل موضوع حمله هوایی و خاموشی را به دروغ ساخت و عنوان نمود. من خیلی خیلی از این اتفاقی که افتاده متاسفم و نمی دانم با چه زبانی از شما برای این همه ناراحتی، معذرت خواهی کنم.
اقبال در جواب گفت: شاید در ابتدا این اتفاق، بدون ناراحتی و دردسر نبود، اما نتایج آن بسیار آموزنده و عبرت آمیز بود و پرده هایی از مقابل چشمانم کنار زد که برای من خطرناک بودند.
البته فرقی نمی کند که صحبتهای اقبال برای دوستش قابل فهم بود یا نبود، اما باز هم دوست اقبال از وی عذر خواهی نمود و از یکدیگر خداحافظی کردند.