فهرست کتاب


سیمای اخلاق در آثار علامه آیة الله حسن زاده آملی

عباس عزیزی

بخش دوم: مودب به آداب قرآن

245- کتاب ادب آموز
قرآن را مأدبة الله شناخته ایم به هر دو معنای مأدبة: یکی اینکه سفره پرنعمت و برکت الهی است، و دیگر اینکه ادب آموز و ادب کننده است(305).
246- قرآن ادب آموز است
حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله فرموده است:
ان هذا القرآن مأدبة الله فتعلموا مأدبته ما استطعتم، وان أصفر البیوت ابیت أصفر من کتاب الله .
مأدبه به فتح دال ادب است و ادب نگاهداشت حد هر چیز و راست و درست ایستادن آن است. یعنی قرآن ادب و دستور الهی است، از آن ادب فرا بگیرید و حد انسانی خودتان را حفظ کنید و نگاهدارید، و بدین دستور خودتان را راست و درست به بار بیاورید و به فعلیت برسانید، چنان که رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: ادبنی ربی فأحسن تأدیبی. و نیز فرمود: أدبنی ربی بمکارم الاخلاق. و درباب ادب، عمده ادب مع الله است(306).
247- ادب قرآنی
این دستر العمل های الهی ادب آموز و ادب کننده است، انسان را در حد انسانیتش نگاه می دارد، او را از اعوجاج و انحراف حفظ می کند، نمی گذارد که به سوی دیوی و ددی برود، او را به فعلیتش و کمال انسانیش می کشاند و می رساند؛ ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم(307). کسی که به آداب قرآن انسان ساز متادب نباشد، انسان نیست؛ هر چند، عامه هر حیوان مستوی القامه را انسان می پندارند(308).
248- طهارت
قرائت قرآن مجید در شب و روز ترک نشود هر چند به قدر پنجاه آیه بوده باشد. طهارت را حفظ کنید حتی با طهارت بخوابید(309).

فصل دوازدهم: رذایل و صفات زشت اخلاقی

249-مزرعه هرکس
بنده و جنابعالی زارع و مرزعه و زراعت خودمانیم، هر چه کاشته ایم همانیم، و خودمان را آن چنان که ساخته ایم محشوریم. یکی از موازین محکم، و مسائل متین حکمت متعالیه این است که علم و عمل انسان سازند، هز چند که به حسب ظاهر، عمل حرکت است؛ نماز می خوانیم حرکت است، طواف می کنیم حرکت است، جهاد می کنیم حرکت است، همه کارهای ما حرکت است؛ ولکن در دل این حرکت برکت است و آن برکت، کلکه و قدرت و منه است، اگر اعمال صالح باشند آن ملکات فضایل اخلاقی خواهند شد، و اگر طالح باشند رذایل اخلاقی خواهند بود(310).
250- پستی قوای نفیسه
افلاطون می گوید: اما آن کس که هدفش در دنیا، تنها لذت طلبی به وسیله خوردنی ها و نوشیدنی ها و....است که ثمره و نهایت آن ها چیزی جز بوی بد نیست و نیز جماع و لذت جنسی، پس نفس عقلیه او توان و مجال تشبه به باری تعالی را نمی یابد.
سپس افلاطون قوه شهویه انسان را به خوک و قوه عضبیه اش را به سگ و قوه عقلیه را به فرشته تشبیه کرده، می گوید: کسی که شهوت بر او غلبه کند و هدفش ازضای آن باشد، مانند خوک است، و آن که قوه عضبیه بر او چیره شود، چون سگ، و کسی که قوه نفس عقلیه بر او غالب باشد، بیشتر اوقاتش به فکر و شناخت حقایق اشیا سپری شود، مسایل سخت علمی را از ذهن بگذراند، انسان فاضلی است که شبیه باری تعالی است؛ چون آنچه در باری تعالی یافت می شود عبارت است از: حکمت و قدرت و عدالت و نیکی و زیبایی و حقیقت(311).
251- قوه شهوانی خوک
عبارت: افلاطون قوه شهویه انسان را به خوک تشبیه کرده است نیز کلام شریفی است و از این جا می توان دریافت که حشر مردم با شکل و صورت نیاتشان است و در آخرت، جزای انسان ها به نفس اعمالشان است و البته در این موضوع، اخبار و روایات بسیاری وارد شده است.
در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: مردم به شکل و شمایل نیاتشان محشور خواهند شد(312).
252- باید از خود گذشت
شیه سعد الدین حموی سوار بود به رود خانه ای رسید و اسب از آب نمی گذشت، امر کردند که آب را تیره ساختند و به گل آلوده کردند و اسب در حال بگذشت فرمود: تا خود را می دید از این وادی عبور نمی توانست کرد(313)!
253- ترس از نفاق
روایتی از امام باقر نقل شده است، که آن حضرت فرمود:
اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند: ای رسول خدا!از نفاق می ترسیم.
فرمود: چرا از آن می ترسید؟
گفتند: چون نزد تو آییم آخرت را به یادمان آوری و در نتیجه، میل و رغبتمان بدان برانگیخته می شود و دنیا را فراموش می کنیم و از آن دوری می جوییم؛ به طوری که در حالی که نزد تو هستیم، آخرت و بهشت و جهنم را می بینیم. ولی چون از نزد تو می رویم و به خانه های خود وارد می شویم و فرزندان خود را می بوییم و عیال خود را می بینیم، آن حالت از بین می رود؛ مثل این که اصلاً چنان حالتی نداشته ایم. آیا خوف آن نداری کهع این حالت نفاق باشد؟
حضرت فرمود: هرگز این نفاق نیست!بلکه، خطوات شیطان است که شما را به دنیا راغب و مایل می کند. به خدا سوگند، اگر بر آن حالتی که گفتید باقی بمانید (به مقامی می رسید که)، با ملایکه مصافحه کرده، روی آب راه می روید...(314).
254- غرور کاذب
نفس خاطی خودم را مخاطب قرار داده، گویم: ای هالک! چه چیزی تو را به خدایت مغرور کرده است که نزد او اعمال فاضح به انجام می رسانی؟!
برخیز و به سوی کسی که تو را آفریده و به صورتی که خواسته قرار داده است سقر کن! آیا نمی بینی که ماسوای او، پیش در خانه اش به اعتکاف نشسته اند؟!
چرا که به سوی او پر نمی کشی و عمر را در قبل و قال سپری می کنی؟! و در سوال و جواب، فرومایگی می کنی؟!فرصت را غنیمت شمار و از غصه فارغ شو!تسویف را کنار گذار، که وضیع و شریف را از میان برد. نزد پروردگار بخشنده ات حضور یاب، که حضور موروث نور است!و بلکه نور علی نور است. والله نور السموات والارض، و (خداوند)نور جمال آن هاست. مگر قرآن را نخوانده ای که خداوند فرموده است: من جاهد فینا لنهد ینهم سبلنا.
مگر سخن امام صادق (علیه السلام) را نشنیده ای که فرمود: علم تنها به تعلم حاصل نشود؛ بلکه نوری است که بر قلب آن کس که خداوند خواهد هدایتش کند، بتاباند(315).
255- دزدی
گویند: ابو حامد محمد غزالی آنچه را فرا می گرفت در دفترها می نوشت. وقتی با کاروانی در سفر بود و نوشته ها را یک جابسته با خود برداشت، در راه گرفتار راهزنان شدند. غزالی رو به آنان کرد و به التماس گفت: این بسته را از من نگیرید!دیگر هر چه دارم از آن شما.
دزدان را طمع زیادت شد آن را گشودند و جز دفترهای نوشته چیزی نبافتند. دزدی پرسید که: این ها چیست؟
چون غزالی وی را بدان ها آگاهی داد، دزد راهزن گفت: علمی را که دزد ببرد به چه کار آید!
این سخن دزد در غزالی اثری عمیق گذاشت و گفت: پندی به از این از کسی نشنیدم و دیگر در پی آن شد که علم را در دفتر جان بنگارد.
آری!بهترین دفتر دانش و صندوق علوم برای انسان گوهر جان و گنجینه سینه او است. باید دانش را در جان جای داد و بذر معارف و علوم را در مزرعه دل به بار آورد که از هر گزند و آسیبی دور، و دارایی واقعی آدمی است(316).
256- فریب ریش بلند خوردن
بز نر بسیار غیور است، وقتی که گله راه می رود بز نر پیشاپیش همه گوسفندها راه می رود نمی گذارد گوسفندی بر او پیشی بگیرد. و این به جهت آن است که چون سایه خود را در آفتاب می بیند، خود را به جهت شاخ های بلند و ریش درازی که دارد بهتر از دیگران می پندارد و نمی گذارد گوسفندان دیگر بر او تقدم بجویند و آنها را شاخ می زند.مکتوب فی التوارة لا یغرنک طول اللحی فان التیس له لحیة . یعنی فریب ریش بلند نخورید و گمان نکنید که هر که ریش بلندی دارد و حال آن که با گوسفندان دیگر فرقی ندارد. شریح قاضی اگر ریش بیع و شری می شد، من به ده هزار درهم چنین ریشی را می خریدم(317).
257- کفاره غیبت
از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند که: کفاره غیبت چیست؟
فرمود: هر گاه به یاد شخصی که غیبتش نموده، افتد، برای او از خداوند طلب غفران کند(318).
258- دزد مرغابی
مردی نزد حضرت سلیمان (علیه السلام) آمد و شکایت کرد که همسایه ها مرغابی مرا می دزدند و نمی دانم کیست. سلیمان (علیه السلام) وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را می دزدد و داخل مسجد می شود در حالتی که پر او بر سرش است، مردی دست بر سر کشید گفت: بگیرید که دزد اوست(319)!
259- دروغگو فراموشکار است
شخصی نزد شریح ادعا کرد که فلان زیر فلان درخت پولی از من گرفته نمی دهد، طرف منکر واقعه شد. شریح به مدعی گفت: برو ده برگ از آن درخت بچین و بیاور تا شهادت دهد، و مشغول مرافعات دیگر شد. بعد از مدتی روی به منکر کرده گفت فلانی به پای آن درخت رسیده؟
گفت: نه، حکم موافق مدعی داد چون منکر گفته بود من چنین درختی نمی دانم(320)!
260- وای بر سنگین دلان
خداوند در قرآن کریم فرموده: فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر الله اوئلک فی ضلاب مبین؛(321) پس وای بر سخت دلانی که یاد خدا در دل هایشان راه ندارد، اینان در گمراهی آشکار هستند(322).
261- حسد و محسودین
ابوالصباح کنانی گفت: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: اینکه خدای عزوجل فرمود: آیا حسد می ورزند مردمی را بر آنچه که خدا از فضلش به ایشان داده است، این مردم کیانند؟
امام فرمود: ای ابوالصباح!قسم به خدا، آن مردم محسود ماییم(323).
262- چهار صفت منافق
خداوند برای منافقین چهار صفت زشت بیان فرموده و نیز فرموده که برای هر یک چه عاقبت وخیمی است:
اول - خدعه کردن و فریب دادن،
دوم - فساد کردن،
سیم - تصلف یعنی به عقل خود بالیدن و دیگران را سفیه و بی عقل دانستن،
چهارم - استهزاء کردن مؤمنین.
اما خدعه کردن عبارت از این است که باطن زشت را به ظاهر نیکو بپوشند و در انظار جلوه دهند و خدعه مخفی کردن است و به این جهت صندوق خانه را مخدع گویند یعنی محل پنهان کردن. منافقین اگرچه می خواهند خدا و پیغمبر را فریب دهند ولکن خود را فریب می دهند و با خویش خدعه می کنند نه با خدا و اگر کسی گوید چگونه می شود شخصی خود را فریب دهد چون خدعه به معنی اخفای حقیقت است و هر کس برای خود حقیقتش ظاهر است؟
گوییم: در انسان قوای مختلف خلق شده مانند عقل و شهوت و غضب، و همین طور که منافقین شهوت دارند عقل نیز دارند و اگر نداشتند خداوند آنها را مکلف نمی فرمود و چون عقل در باطن به آنها بگوید باید در معجزات وادله پیغمبر نظر کرد شاید قیامت و بهشت و دوزخ صحیح باشد و گرفتار عذاب شویم فوراً قوه شهویه به منارعه برخاسته و این خاطره را از دل محو می کند و لذایذ دنیا را جلوه می دهد، این است که منافقین فریب آن را می خورند، پس قوه شهویه با عقل آنها خدعه کرده و صحیح است بگوییم خودشان خود را فریب می دهند و ملتفت نمی شوند. عاقبت وخیم خدعه عذاب الیم است در قیامت، چون خدعه دروغگویی است و دروغ مصیبت بزرگ است.
دوم از صفت زشت منافقین افساد بوده، چون بعد از ظهور اسلام می دیدند اوضاع اجتماعی مردم طور دیگر می گردد و اخلاقشان متغیر می شود و هر کدام که طمعی در ریاست و بزرگی داشتند دستشان از آن کوتاه می شود و موقعیتی که با وضع و اخلاق سابق مردم داشتند باطل می شود و بعد از آن مشکل است آن ریاست و موقعیت را به زودی به چنگ آورد، لذا احتیاط را از دست نمی دادند در باطن کمک به کفار می کردند و اخبار پیغمبر و مؤمنین مدینه را به آنها می رسانیدند که مثلاً در مقام جنگ اند و چقدر لشکر تهیه کرده اند و گاهی اشکر اسلام را می ترسانیدند و قلوب آنها را می شکستند تا در جهاد کوشش نکنند و گاهی مؤمنین را می گفتند زکات بر اصحاب پیامبر انفاق نکنند، تا مسلمین پراکنده شوند و این مطالب در آیات دیگر قرآن هست؛ چنان که در سوره منافقین است: یقولون لا تنفقوا علی من عند رسول الله حتی ینفضوا و این اعمال افساد بود و خودشان گمان می کردند اصلاح است و به این وسیله، اسلام که موجب اختلاف کلمه شده ضعیف می شود و به واسطه رحلت پیغمبر از بین می رود و باز بت پرستی و اخلاق سابق بر می گردد و چنان می دانستند که اسلام امر موقتی است و تا هست زبانی اظهار همراهی می کردند تا مال و جانشان محفوظ ماند. خداوند چون داده اش تعلق به ترقی و تعالی اسلام قرار گرفته بود خبر می دهد که هر چه این مردم در مخالفت اسلام جدیت کنند برای ضعف و خرابی حال خود کمک کرده اند و اسلام که همه چیز را در بر دارد - از ملک و دولت و ثروت و علم و عزت - هر کس مخالفت کند، مفسد است.
سیم از صفت زشت منافقین آن است که مومنین را سفیه می دانند، چون گمان می کنند انسان در دنیا برای لدت بردن و خوشگذرانی آمده است و هر کس هم خود را در غیر آن صرف کند، احمق است، چون چشم از منافع خود بی جهت پوشیده است و رنج عبادت را عبث برای خود اختیار کرده و حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) فرموده: العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان یعنی عقل آن است که به سبب آن خداوند را بهادت و بهشت را تحصیل کنند و در بین حکما حتی آنها که دهری و طبیعی بوده اند کسی نگفته انسان باید تمام به دنبال شهوات برود، بلکه همه آنها سخاوت وجود و عفت و شجاعت و خدمت به بنی نوع انسان و تحمل رنج شخصی برای راحت دیگران و جهاد برای حفظ وطن و همنوعان را ممدوح می شمارند و هر کس که غیر این طور باشد مذهب می کنند.
بلی ابیقورس حکیم یونانی که منکر حشر و بقای نفوس بود گفته: انسان باید در دنیا لذایذ را تحصیل کند و سعادت آن کس بیشتر است که لذت بیشتر برده، منتهی لذت دو قسم است: لذت جسمانی و لذت عقلی، پس سخاوت و شجاعت برای کسی خوب است که از آن عمل لذت ببرد، اما بخیل و جبان اگر مال ببخشند یا در جهاد کوشش کنند عمل رشتی مرتکب شده اند، چون بر خلاف لذت شخصی عمل کرده اند، پس هر کس هر عملی که به نظرش خوش آید و از آن لذت ببرد باید آن عمل را مرتکب شود تا از آن لذت ببرد وگرنه از سعادت خود کاسته، این است مذهب ابیقورس و همیشه منفور عقلا بوده است، اگرچه در معنی جمعی اراذل و اوباش و مردم پست فطرت که از مقام حیوانیت تجاوز نکرده طرفدار این مذهب هستند و به مخالفین خود لبخند می زنند. عاقبت وخیم این صفت آن است که خداوند حکم به سفاهت آنها فرموده که الا انهم هم السفهاء زیرا که نفع عاجل را بر سعادت دائمی اخروی ترجیح و برای خوشگذرانی موقتی عذاب دائم را قبول می کنند.
چهارم از صفات قبیحه منافقین آن است که مؤمنین را سخریه و استهزاء می نماید و این علامت بزرگ جهالت است؛ زیرا که بر فرض مؤمنین بر خطا رفته باشند باید با دلیل و موعظه آنها را برگردانند نه سخریه و خود حضرت پیغمبر و مؤمنین صدر اول هرگز کفار را مسخره نمی کردند و از اینجا معلوم می شود که کشتن بهتر از مسخره کردن است و مسخره سلاح عاجز جاهل است. عاقبت این عمل زشت منافقین آن است که خداوند آنها را مسخره و استهزا می کند و آنها را در طغیان و کفر باقی می گذارد اگر گویی استهزاء کار جهال است و لایق ساحت مقدس الهی نیست.
در جواب گوییم: غرض نتیجهه استهزاء است؛ چون استهزاء کننده می خواهد طرف خود را ذلیل و شرمنده کند، خداوند آنها را ذلیل و شرمنده می نماید نه آنکه واقعاً استهزاء کند و بر سبیل مقابله به مثل لفظ استهزاء را برای ذلیل کردن استعاره آورده، مثل اینکه در قرآن وارده است: فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم یعنی اگر کسی بر شما ظلم کند به مثل آنکه بر شما ظلم کرده شما هم بر او ظلم کنید، با آنکه اگر مظلوم به مثل آنکه ستم دیده تقاص کند ظلم نیست و اسمش را در این آیه ظلم گذاشته به جهت مماثلت لفظی، چنان که مماثلت در مقدار و کیفیت شرط است. ما اینکه خداوند آنها را در کفر باقی می گذارد برای آن است که هدایت کننده اعتنا نکنند و او را مسخره کنند، البته علم برای آنها حاصل نمی شود و موعظه در آنها در کفر می مانند. پس معلوم شد که باقی ماندن آنها در کفر نتیجه عمل زشت خود آنهاست نه آنکه خداوند آنها را بی جهت از هدایت باز داشته باشد(324).
263- غفلت از خویش
باید به آنانی که بر غم و اندوه باطنی خود و هر چیزی دیگر می گریند، گفته شود که شایسته است بیشتر بر کسی که از نفس خود غافل است و در شهوات حقیر و پست و فرومایه ای که او را به بدختی و گمراهی می کشانند فرو رفته است، گریه و زاری کنند.
شهوات و امیالی که طبع او را به طبع بهایم مایل می گردانند و از او بخواهند که به این امر شریف اشتغال جوید و خالصانه به آن پرداخته، تا توان دارد به تزکیه و پالایش خود اقدام نماید. چه پاکی و طهر حقیقی، پاکی نفس است؛ نه پاکی ظاهری و جسمانی. از این رو شخص عالم و حکیم و مبرز، که خدای خود را عبدی فرمانبردار بوده، ولی بدنش به بوی بد آلوده است؛ حتی در نظر جاهلان نیز، از نادانی که ظاهر خود را به مشک و عنبر معظر نموده است، بهتر است. از فضیلت شخص متعبد که از دنیا و لذات دنی آن احتراز می جوید، این است که همه جاهلان و نابخران، و بزرگوای اش اعتراف دارند و بدو احترام می گذارند و شادمان می گردند خطایشان را بدانان، تذکر دهد؛ جز آن کس که خود را مسخره کرده باشد.
پس ای انسان جاهل!آیا نمی دانی که اقامتت در این عالم همچو لحظه ای، سپری خواهد شد، و آن گاه به عالم حقیقی خواهی رفت و در آن جا، جاودانه خواهی ماند؟!(325)(326).
264- سقوط سنگ پس از هفتاد سال
روزی جناب رسول الله صلی الله علیه و آله با اصحابش در مسجد نشسته بودند، ناگهان آوازی سخت شبیه صدای فرو ریختن دیوار و فرو آمدن خرسنگی مثلاً شنیدند و هولناک شدند، رسول الله فرمود: مدت هفتاد سال است که سنگی از بالای جهنم رها شده است و اینک به قعر آن رسیده است، و این صدا از سقوط آن سنگ به قعر جهنم بوده است.
هنوز رسول الله از کلامش فارغ نشده بود که فریاد و شیون از خانه منافقی برخاست که هفتاد سال عمر کرد و در آن وقت بمرد. رسول الله گفت:
الله اکبر.
پس صحابه دانستند که آن سنگ این منافق بود که از آن روز که خلق شده است تاکنون در جهنم سرازیر بود ئ فرود می آمد و در آن وقت به قعر آن رسید. قال الله- تعالی - أن المنافقین فی الدرک الأسفل من النار(327).
265- طلب چیزی که به نابودی می کشاند
مردی در بیابان شکاری یافت و چیزی نداشت که او را ذبح کند، شکار به سم خود زمین را کاوید و سم او به کاردی برخورد، مرد کارد را بگرفت و بدان ذبحش کرد. این مثل را در جایی آورند که آدمی به طلب چیزی رود که او را به نابودی کشاند(328).
266- تحریم ربا
هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام) از سبب تحریم ربا پرسد، حضرت فرمود: اگر ربا حلال می بود، مردم تجارات و حرفه های مورد نیاز خویش را ترک می گفتند. پس خداوند ربا را حرام فرمود تا مردم از حرام به سوی حلال و تجارات و خرید و فروش بگریزند....(329)
267- آفت طمع
حنین، موزه دوزی یعنی کفش دوزی از اهل حیره بوده است، مردی اعرابی خواست از او موزه ای بخرد، در بهای آن چند باز حرف در میانشان رد بدل شد، سرانجام اعرابی با آن همه چانه زدن موزه را نخرید و حنین سخت در غضب شد و برسر آن شد که اعرابی را نیز به خشم آورد. چون اعرابی رهسپار شد، حنین از سوی دیگر رفته یک لنگه کفش را بر سر راه وی انداخت، و پیش رفته لنگه دیگر را نیز بر سر راه وی نهاد، و خود در کناری کمین کرده بنشست. چون اعرابی و به لنگه نخستین بر خورد کرد، گفت: این لنگه کفش چه قدر شبیه به کفش حنین است، اگر آن لنگه دیگر با این بود می گرفتمش، چون پیش رفت و به لنگه دیگر رسید پشیمان شد که لنگه پیشین را ترک گفته است، از شتر فرود آمد و زانویش را ببست و برای گرفتن موزه اول برگشت، حنین فرصت کرده شتر را با آن چه بر او بود در ربود.
چون اعرابی به خانه خود بازگشت، کسانش پرسیدند: از سفرت چه آورده ای؟
گفت: دو لنگه موزه حنین را آورده ام. پس این داستان مثل شده است برای هر کس که از سفر خود نا امید باز گردد(330).
268- ادعای بی حا
ابن سکیت گفته است: حنین مردی دلاور بود، نسبت خود را به اسد بن هاشم بن عبدمناف ادعاء کرد، یک جفت موزه سرخ رنگ پوشیده و نزد عبدالمطلب آمد و گفت: ای عم! من فرزند اسد بن هاشمم.
عبدالمطلب گفت: نه چنین است که من پوشاک - یعنی موزه - فرزند هاشم را در تو می بینم، شامل هاشم را در تو نمی یابم، برگرد. حنین نا امید برگشت. و این مثل شده است که رجع حنین خفیه(331).
269- بلال با اعمال درست
مردی نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و به آن حضرت عرض کرد که: بلال با فلانی مناظره می کند و الفاظ وی ملحون است و آن کس عباراتش معرب و صحیح است و به بلال می خندد.
امام فرمود: ای بنده خدا! اعراب و تقویم کلام برای تقویم و تهذیب اعمال است، آن کس را اگر افعال او نادرست باشد اعراب کلامش سودی ندهد، و بلال را که افعالش به درستی آراسته است لحن الفاظش ریانی نرساند(332).

فصل سیزدهم: یاد مرگ

270- فانی در باقی کن!
پیش تا صور در دهد آواز خویشتن را بکش به تیغ نیاز
یعنی پیش از آن که دست مرگ به گریبانت رسد و نفخه صور آواز دهد،
خویش را فانی در باقی کن.
حدیث رسول الله است که موتوا قبل أن تموتوا(333).
پیشتر از مرگ خود ای خواجه میر تا شوی از مرگ خود ای خواجه میر
271- راه طولانی و سخت
برادرم!حرف این و آن را مزن، دم فروبند و تماشا کن. بنگر و عبرت بگیر. به فکر خود باش.
دست توسل به دامن خاتم اوصیاء و اولیاء امام زمان مهدی موعود حجة بن الحسن العسکری (علیه السلام) دراز کن که گردنه های سهمگین و هولناک در پیش داری و آن بزرگوار امیر کاروان است.
از افراط و تفریط بپرهیز. اهدنا الصراط المستقیم گوی. از پیروی نفس حذر کن. از اوباش بگریز.
ای سالک ره از خود خبردار - بس رهزنت هست در هر کمینی
دل را به یاد دلدار یک جهت کن تا از محبین باشی.
مناجات محبین امام زین العابدین و سید الساجدین (علیه السلام) را فراموش مکن. بسم الله الرحمن الرحیم الهی من ذا الذی ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلاً....(334)
272- زیرک ترین مؤمنان
از رسول الله صلی الله علیه و آله پرسیدند: چه کسی در میان مؤمنان از دیگران زیرک تر است؟
در جواب فرمود: آن که به یاد مرگ بیشتر، و در آمادگی برای آن شدیدتر است(335).
273- یاد مرگ
امام متقین، قائد غر محجلین و امیرمؤمنان می فرماید:
ای بندگان خدا! از مرگ و نزول آن بترسید و آماده شوید! زیرا مرگ امری است بس عظیم؛ چرا که همراه مرگ یا شر ابدی است و یا خیر ابدی. هیچ کس از شخص نیکوکار به بهشت، و از بدکار به جهنم نزدیک تر نیست. روح هیچ انسانی از بدنش جدا نمی شود، مگر آن که خود می داند به کجا می رود؛ به سوی بهشت و یا به جهنم و آتش؟ دشمن خداست و یا دوست او؟ اگر دوست خدا باشد، درهای بهشت بر روی او گشوده می شود و راهش برای او همواره می گردد و به آنچه که خدا برای دوستانش، از فراغت بال و خلاصی از هر گونه سختی و رنج فراهم نموده است، می نگرد، و اگر دشمن خدا باشد، درهای جهنم به روی او گشوده می شود و راهش برای او همواره می گردد و همه زشتی های آن را در برابر چشمان خود می بیند.
ای بندگان خدا! بدانید که در پشت این روز، روز سخت و بزرگی است؛ که قعر آتش آن بس عمیق و حرارت آن بسیار شدید و عذابش همیشه تازه و تازیانه هایش از آهن و نوشیدنی آن را خون چرک آلوده است. عذاب آن آرام نگیرد و ساکنان آن نمیرند. خانه ای است که رحمت خدا در آن جای ندارد و هیچ دعایی در آن اجابت نشود(336).