فهرست کتاب


سیمای اخلاق در آثار علامه آیة الله حسن زاده آملی

عباس عزیزی

فصل دوم: معرفت نفس

بخش اول: اهمیت معرفت نفس

81- اهم معارف در معرفت
اهم معارف در معرفت وسائط فیض الهی معرفت نفس انسانی است، بلکه معرفت نفس قلب و قطب جمیع مباجث حکمیه، و محور تمام مسائل علوم عقلیه و نقلیه و اساس همه خیرات و سعادات است، و معرفت آن اشرف معارف. چون جنس این گوهر نفیس شناخته شود، صولت انکار در این گونه مسائل ضروری نظام احسن ربانی مبدل به دولت اقرار می گردد(108).
82- علم اخلاق
علم اخلاق قواعد و قوانینی است راجع به صفات و اعمال اختیاری انسان نسبت به خود و خانواده و جامعه خویش برای تحصیل خیر و سعادت که باید انسان آنها را داشته باشد و برای خود تحصیل نماید. علم اخلاق هم علم است و هم عمل؛ زیرا که فقط دانستن این که چه عمل نیکو و چه عملی زشت است کافی نیست. بلکه باید سعی کرد که عمل نیکو را به جا آورد و صفات نیکو را دارا گردید. ژان ژاک رو سو معتقد بوده است که خواندن علم اخلاق در مقام عمل ضرورت ندارد، چون در هر کسی قوه ای هست که نیک و بد را تشخیص می دهد و فطرت متمایل به خیر است. فقط علم اخلاق دانستن اصطلاحات و فروض است. ولیکن این عقیده را نمی توان پذیرفت؛ زیرا که هر چند اکثر مردم به حسب فطرت متمایل به خیرند و اگر نبودند تربیت آنها غیر مقدور بود، مع ذلک شکی نیست که تذکر و بیان و نصیحت در ترویج اخلاق مردم و تشکیل مدینه فاضله مد خلیت تام دارد، چنانکه سره ارباب عقول از حاملان وحی و معلمان الهی بشر و غیر هم بر این نهج قویم و صراط مستقیم است(109).
83- در خواست معرفت نفس از علی (ع)
نقل است که:
کمیل بن زیاد خطاب به امام علی (علیه السلام) عرض کرد: ای امیر مؤمنان!خواهم که از نفسم برایم بگویی، تا معرفتی بدان یابم!
حضرت (علیه السلام) فرمود: ای کمیل!از کدام نفس برایت بگویم؟
کمیل گفت: مولای من!مگر بیش ار یک نفس در من موجود است؟!
فرمود: ای کمیل!در انسان چهار نفس موجود است:
نامیه نباتیه و حسیه حیوانیه و ناطقه قدسیه و کلیه الهیه.
هر یک از آن ها را پنج قوه و دو خصیصه است:
نامیه نباتیه را پنج ثوه است: ماسکه و جاذبه و هاضمه و دافعه و مربیه.
اما دو خصلت آن عبارت است از زیادت و نقصان، وانبعاث آن از کبد است.
حسیه حیوانیه را نیز پنج قوه است که عبارتند از: شنوایی و بینایی و بویایی و چشایی و لامسه. تو خضلتش نیز رضایت و غضب است، و محل انبعاثش، قلب می باشد.
همچنین نقس ناطقه قدسیه را نیز، پنج قوه است: فکر و ذکر و علم و حلم و نباهت، و آن را انبعاثی نیست. این نفس شبیه ترین اشباح، به نفوس ملکیه است، و دو خصیصه دارد که عبارتند از: نزاهت و حکمت.
و کلیه الهیه نیز پنج قوه دارد که عبارتند از: بقای در فنا و نعیم در شقا و عزت در ذلت و فقر در غنا و صبر در بلا. دو خاصیت آن نیز رضا و تسلیم است. این همان نفسی است که مبدأش خداست و عاقبت به سوی او بازشت دارد؛ چنانکه خدای تعالی فرموده است:
و نفخت فیه من روحی و یاایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة. و عقل وسط کل است(110).
84- شخص زیرک
زیرک کسی است که خو را شناخت و کارهایش را خالص گردانید(111).
85- من کیستم؟
من کیستم؟ من کجا بودم؟ من کجا هستم؟ من به کجا می روم؟ آیا کسی هست بگوید من کیستم؟!
آیا همیشه در اینجا بودم، که نبودم؛ آیا همیشه در اینجا هستم، که نیستم؛ آیا به اختیار خودم آمدم، که نیامدم؛ آیا به اختیار خودم هستم، که نیستم؛ آیا به اختیار خودم می روم، که نمی روم؛ از کجا آمدم و به کجا می روم؛ کیست این گره را بگشاید؟!
چرا گاهی شاد و گاهی ناشادم، از امری خندان و از دیگری گریانم؛ شادی چیست و اندوه چیست، خنده چیست و گریه چیست؟!
می بینم، می شنوم، حرف می زنم، حفظ می کنم، یاد می گیرم، فراموش می شود، به یاد می آورم، ضبط می شود، احساسات گوناگون دارم، ادراکات جور وا جور دارم، می بویم، می جویم، می پویم، رد می کنم، طلب می کنم؛ این ها چیست، چرا این حالات به من دست می دهد، از کجا می آید، و چرا می آید، کیست این معما را حل می کند؟!
چرا خوابم می آید خواب چیست؟ بیدار می شوم بیداری چیست؟ چرا بیدار می شوم چرا خوابم می آید نه آن از دست من است و نه این؛ خواب می بینم خواب دیدن چیست تشنه می شوم، آب می خواهم، تشنگی چیست آب چیست؟!
اکنون که دارم می نویسم به فکر فرو رفتم که من کیستم این کیست که اینجا نشسته و می نویسد نطفه بود و رشد کرد و بدین صورت در آمد، آن نطفه از کجا بود چرا به این صورت در آمد. صورتی حیرت آور در آن نطفه چه بود تا بدینجا رسید؟ در چه کارخانه ای صورتگری شد و صورتگر چه کسی بود؟ آیا موزون تر از این اندام و صورت می شد یا بهتر از این و زیباتر از این نمی شد؟ این نقشه از کیست و خود آن نقاش چیره دست کیست و چگونه بر آبی به نام نصفه این چنین صورتگری کرد، آن هم صورت و نقشه ای که اگر بنا و ساختمان آن، و غرفه ها و طبقات اتاق های آن، و قوا و عمال وی و ساکنان در اتاق ها و غرفه هایش، و دستگاه گوارش و بینش، و طرح نقشه و پیاده شدن آن و عروض احوال و اطوار و شؤون گوناگون آن شرح داده شود هزاران هزار و یک شب می شود ولی آن افسانه است و این حقیقت(112)؟!
86- الهی عرفنی نفسی!
الهی عارفان گویند عرفنی نفسک، این جاهل گوید عرفنی نفسی(113)!
87- برترین خرد برترین خرد شناسایی آدمی به نفس خود است، پس هر که خود را شناخت با خرد است و آنکه خود را نشناخت گمراه است(114).
88- زادن جان ها
مادر سقراط ماما بوده است و سقراط می گفت: من مانند مادرم پیشه مامایی پیش گرفتم. او کودکان را در زادن کمک می کرد و من جان ها را یاری می کنم که زاده شوند؛ یعنی به خود آینند و راه کسب و معرفت را بیابند(115).
این بود گفتار سقراط، استاد افلاطون، استاد ارسطو. بنابراین چگونه خرسند نباشیم که پیشه با ارج مامایی را که چون سقراط پیشه خود کرده بود پیش گرفتم؛ و یا دارم باغبانی می کنم، اگر آن باغبان نهال می پروراند این باغبان کمال می پروراند(116).
89- سرمایه همه سعادت ها
سرمایه همه سعادت ها و اهم واجبات معرفت نفس یعنی خودشناسی است، و آنکه خود را نشناخت عاطل و باطل زیست. و گوهر ذاتش را تباه کرد و برای همیشه بی بهره ماند. هیچ معرفتی چون نعرفت نفس به کار انسان نمی آید. انسان کاری مهم تر از خود سازی ندارد و آن مبتنی بر خودشناسی است.
سقراط خودشناسی و اخلاق را از همه مهم تر می شمرد. گویند وقتی از کنار معبد دلف، عبور می کرد دید بالای آن نوشته است: خود را بشناس همین کلام را اساس فلسفه خود قرار داد. سقراط در مقابل دانشمندان طبیعی گفت: بیهوده در شناختن موجودات خشک و بی روح رنج مبر، بلکه خود را بشناس که شناختن نفس انسان بالاتر از شناختن اسرار طبیعت است(117).
90- بالاتر از شناخت طبیعت
سقراط گفت: بیهوده در شناختن موجودات خشک و بی روح رنج مبر بلکه خود را بشناس که شناختن نفس انسان بالاتر از شناختن اسرار طبیعت است.(118)
91- مادر حکمت
معرفت نفس ام حکمت است(119).
92- صد کلمه ارزشمند
این صد کلمه که صد دانه در یکدانه است، برای خاطر عاطر آن عزیزی که شائق اعتلای به ذروه معرفت نفس است، از قلم این کمترین: حسن حسن زاده آملی، به رشته نوشته در آمده است که اگر مورد پسند افتد او را بسنده است:
الف - آن که خود را نشناخن، چگونه دیگری می شناسد؟!
ب- آن که از صحیفه نفس خود آگاهی ندارد، از کدام کتاب و رساله طرفی می بندد؟!
ج - آن هر گوهر ذات خود را تباه کرده است، چه بهره ای از زندگی برده است؟!
د- آن که خود را فراموش کرده است، از یاد چه چیز خرسند است؟!
ه-آن که می پندارد کاری برتر از خودشناسی و خداشناسی است چیست؟!
و- آن که در صقع ذات خود با تمثلات ملکی همدم و همسخن نباشد، باید با چه اشباح و خیالات همدهن باشد؟!
ز- آن که خود را برای همیشه درست نساخت پس به چه کاری پرداخت؟!
ح - آن که از سیر انفسی به سیر آفاقی نرسیده است، چه چشیده و چه دیده است؟!
ط - آن که می انگارد در عوالم امکان، موجودی بزرگ تر از انسان است کدام است؟!
ی- آن که تن آراست و روان آلاست، به چه ارج و بهاست؟!
یا-آن که معاش مادی را وسیله مقامات معنوی نگیرد سخت در خطاست.
یب- آن که بر هر آرمان است، ارزش او همانست.
یج-آن که از مرگ می ترسد، از خودش می ترسد.
ید-آن که خدای را انکار دارد، منکر وجود خود است.
یه-آن که حق معرفت به نفس روزیش شده است فیلسوف است، چه اینکه فلسفه، معرفت انسان به نفس خود است؛ و معرفت نفس، أم حکمت است.
یو-آن که در خود فرو نرفته است و در بحار ملکوت سیر نکرده است و از دیار جبروت سر در نیاورده است، دیگر سباحت و سیاحت را چه وزنی نهاده است؟!
یز-آن که خود را جدولی از دریای بیکران هستی نیافته است، در تحصیل معارف و ارتقایش چه می اندیشد؟!
یح-آن که خود از متسخر در تحت تدبیر متفرد به جبروت نمی یابد، در وحدت صنع صورت شگفتش چه می گوید؟!
یط-آن که در وادی مقدس من کیستم قدم ننهاده است، خرواری به خردلی.
ک-آن که از اعتلای فهم خطاب محمدی سرباز زده است، خود را به مفت باخته است.
کا-آن که طبیعتش را بر عقلش حاکم گردانیده است، در محکمه هر بخردی محکوم است.
کب- آن که در اطوار خلقتش نمی اندیشد، سودای او سراسر زیان است.
کج- آن که خود را زرع و زارع و مزرعه خود نداند، از سعادت جاودانی باز بماند.
کد-آن که غذا را مسانخ مغتذی نیابد هرزه خوار می گردد، و هرزه خوار هرزه گو و هرزه کار می شود.
که-آن که کشتزارش را وجین نکند از گیاه هرزه آزار بیند.
کو- آن که من عرف نفسه فقد عرفه ربه را درست فهم کند، جمیع مسائل اصیل فلسفی و مطالب قویم حکمت متعالی و حقایق متین عرفانی را از آن استنباط تواند کرد؛ لذا معرفت نفس را مفتاح خزائن ملکوت فرموده اند. پس برهان شرف این گوهر یگانه اعنی جوهر نفس، همین ماثور شریف من عرف بس است.
کز- آنکه در کریمه ولا تجزون الا ماکنتم تعلمون، وهل ثوب الکفار ما کانوا یفعلون، وکلما رزقوا منها من ثمرة رزقاً قالوا هذا الذی رزقنا من قبل وأتوا به متشابهاً(120)، و نظائر آنها به خوبی اندیشه کند جزا را موافق اعمال و عقائد می یابد.
کح-آن که در آیات انه عمل غیر صالح، یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر مخضراً وما عملت من سوء ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة ولا کبیرة الا أحصیها و وجدوا ما عملوا حاضراً، و اشباه آنها نظری صحیح اندازد دریابد که انسان شب و روز در مطلق اعمال و احوال خود سازنده خود است، و هر گونه که خود را ساخت همان گونه از این سرا به سرای دیگر رخت بر می بندد.
کط-آن که در کسب علم و حرفه و صنعت خود تامل کند، در می یابد که فعل او را ظاهری و باطنی است، ظاهر او که قشر است با زمان متصرم است و ناپایدار، و باطن که لب است ملکه او گردد و متحقق و بر قرار، و بدین ملکه ملک و سلطان و اقتدار بر تصرف در ماده و اعمال اعمال خود کند، پس آنگاه آگاه شود که علم و عمل جوهر و انسان سازند.
ل- آن که در علم و عمل دقیق شود، علم را امام عمل وقائم بر آن می یابد چنانکه گویی: علم نر باشد و عمل ماده؛ و مانند آن که:
آسمان مرد و زمین زن در خرد - هر چه آن انداخت این می پرورد
و مانند منی رجل که قوه مولده است، و رطوبت مرآة که متولده است چه آن آسمان است و این زمین الرجال قوامون علی النساء؛ و از این دقت آگاه گردد که علم مشخص روح انسان، و عمل مشخص بدن اوست که نه روح بی بدن است و نه بدن بی روح، این قائم به آن است و آن قائم بر این.
لا-آن که به سر سوره قدر کشف تام محمدی برسد، انسان را صاحب مقام فوق تجرد شناسد؛ چه این که قرآن مجید بیکران در لیله مبارکه بنیه محمدیه، از غایت فسحت قلب و نهایت شرح صدرش به انزال دفعی فرود آمده است.
لب- آن که در معرفت انسان و قرآن توغل کند، قرآن را صورت کتیبه انسان کامل شناسد، و نظام هستی را صورت عینیه او یابد.
لج-آن که در صورت علمیه، به درستی تعقل کند، هم صورت علمیه را و هم واهب و متهب آن را عاری از ماده و احکام آن می یابد. یعنی اذعان می کند که صورت علمیه و وعاء تقرر آن مطلقاً چه مفیض و چه مستفیض، فوق طبیعت و رأی آنند.
لد-آن که در اعتلای نفس از وقه به فعل بیندیشد که هر چه داناتر می شود برای احذ معارف قوی تر آماده تر می گردد، پی می برد که نفس را رتبت فوق تجرد است؛ یعنی علاوه بر مجرد بودنش حد یقف ندارد؛ و به سر اثر گرامی: یا من لا تزیده کثرة العطاء الا جوداً و کرماً آگاه می گردد.
له-آن که خطاب محمدی را درست فخم کند که انسان ها برای اغتذای از این سفره الهی دعوت شده اند، قدر و مرتبت خود را شناسد و در راه استکمالش پویا و جویا گردد.
لو-آن که در حقیقت علم، درست تأمل کند که بصر نفس می شود و او را از ظلمت به ضیاء می کشاند، آگاه گردد که نور علم نفس نفس و عین ذات او می گردد؛ و به سر اتحاد علم و عالم و معلوم به حسب وجود، می رسد.
لز- آن که در آثار صفات و اخلاق انسان ها، و در احوال و افعال حیوان ها دقیق شود، حیوان ها را تمثلات ملکات انسان ها می یابد.
لح- آن که در کتب مصنفان و مولفان فکر کند، آنها را دلیل بر تجرد وعای علم اعم از واهب و متهب که نفس است می یابد.
لط-آن که خود را ابدی شناخت، فکر ابدی می کند.
م-آن که در طلب دقت کند بین طالب و مطلوب مناسبتی می یابد، و پی می برد که نفس بدون توحد و تجمع به کمال انسانی نرسد، و تعلق با تعقل جمع نشود. حضرت وصی امام علی (علیه السلام) فرموده است: العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن کل مایبعدها.
ما- آن که در معرفت نفس غور کند، خود را یک شخص ممتد دارای مراتب بیند که هر مرتبه را حکمی خاص است، ورد عین حال مرتبه بالا حقیقت مرتبه پایین و پایین رقیقت بالا است چنانکه بدن مرتبه نازله نفس است، و مع ذلک همه افعال مراتب از یک هویت اند.
مب-آن که چند روزی کشیک نفس خود بکشد و صادرات و واردات آن را مواظب باشد به درد خود می رسد و چاره درمانش می کند.
مج -آن که انسان کامل است، به تعبیر عارف، مبین حقائق اسماء است؛ فیلسوف گوید: فیلسوف کامل امام است، که فلسفه علم به حقایق اشیاء است و اشیاء اسماء عینی اند؛ قرآن کریم فرماید: علم آدم الاسماء کلها، و کل شی ء أحصیناه فی امام مبین پس قرآن و عرفان و برهان را از یکدیگر جدایی نیست.
مد-آن که خود را زرع و زارع و مرزعه و بذر خود شناخت، بیش از هر چیز به کشت و کشتزارش پرداخت.
مه-آن که نفس را بسیط شناخت او را ابدی یافت؛ زیرا که تباهی مر مرکب را است؛ و جوهر بسیط عقل و عاقل و معثول است.
مو-آن که در ادله تجرد نفس - اعم از تجرد برزخی، و تجرد تام عقلی، و تجرد اتم فوق تجرد عقلی آن - تدبر کند همه را منتج یک نتیجه یابد که نفس جوهر بسیط ابدی است.
مز-آن که در تصرف انسان های کامل در ماده کائنات دقیق شود، معجزات و خوارق عادات را از قوت و قدرت نفوس قدسی آنان باذن الله یابد.
مح - آن که در معنی حقیقی سعادت انسان درست نظر کند پی برد که سعادت نفس انسانی این است که از کمال وجودی خود در عداد جواهر مفارق از ماده قرار گیرد تا در صدور افعالش مانند قوام ذاتش از ماده طبیعی بی نیاز گردد، چنانکه وصی (علیه السلام) فرمود:
والله ما قلعت باب خیبر و قذفت به اربعین ذراعاً لم تحس به اعضائی بقوة جسدیة، ولا حرکة غذائیة، ولکن أیدت بقوة ملکوتیة و نفس بنوریها مستضیئة.
یعنی سوگند به خداوند من به قوت جسدی و حرکت غذایی در از خیبر برنکنده ام و آن را به چهل ارش به دور نیفکنده ام چنانکه اعضایم بدان احساس نکرده است، ولکن به قوت ملکوتی و نفسی که به نور رب خود مستضی ء است، بر آن دست یافتم. و به عبارت دیگر: سوگند به خداوند من به تأیید قوت ملکوتی و نفسی که به نور رب خود مستضی ء است در از خیبر برکنده ام و آن را به چهل ارش به دور افکنده ام چنانکه اعضایم بدان احساس نکرده است، نه به قوت جسدی و حرکت غذایی.
مط- آن که چند روزی خود را از هرزه خواری و هرزه کاری، و از گزاف و یاوه سرایی بلکه زیاده گویی و خلاصه از مشتهیات و تعشقات حیوانی باز بدارد، می بیند که اقتضای تکوینی نفس این است که از ریاضت مطابق دستور العمل انسان ساز اعنی منطق و حی ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم بوده باشد، اقتصادی تکوینی نفس به کمال غائی و نهایی خود نایل آید.
ن-آن که در باطن و ظاهر خود تامل کند بدین حقیقت می رسد که هیچ گاه باطن از ظاهر غافل نمی شود، حتی نائم در نوم خود و سکران در سکر خود، لذا به اصابت کمترین أذی و الم بدآنها آگاه می گردند؛ پس نفس را مظهر لا تأخذه سنة ولا نوم می یابد، و از اینجا زیادت بصیرت حاصل کند که باطن عالم حیات و علم و آگاهی است هیچ گاه از ظاهر غافل نمی شود، اما ظاهر بر اثر اشتغال به غیرش از باطن غافل می گردد.
نا-آن که در شد خود دقت کند، می بیند که او را دو گونه غذا باید:
غذایی که مایه پرورش تن اوست، و غذایی که مایه پرورش روان اوست. و هر یک را دهانی خاص است: دهان آن دهان است، و دهان این گوش. نه از غذای تن روان پرورش می یابد و فربه می شود، و نه از غذای روان تن. آب مظهر و ظل حیات و علم است، و تن مرتبه نازله نفس و ظل آن است؛ تن تشنه آب خواهد که ظل حیات و علم است، و تنن مرتبه نازله نفس و ظل آن است؛ تن تشنه آب خواهد که ظل حیات است، و روان تشنه علم خواهد که اصل آن است. امام ملک و ملکوت صادق آل محمد صلی الله علیه و آله در تفسیر عام کریمه فلینظر الانسان الی طعامه، فرمود: علمه الذی یأخذه عمن یأخذه؛ بنگر که غذای جسم و جان تو چگونه است؟ وبدان که غذا با همه اختلاف انواع و ضروب آن، مظهرصفت بقاء و از سدنه اسم قیوم و با مغتذی مسانخ است؛ و تغذی حب دوام ظهور اسم ظاهر و احکام آن است.
نب-آن که در معرفت نفس دقیق شود می بیند که او را دو قوه نظری و عملی است. قوه نظری را قوه علامه و نیروی بینش گویند؛ و عملی راقوه عماله و نیروی کنش گویند. این دو قوه به منزلت دو بال نفس اند که بدان ها به اوج حقائق طیران می کند تا به جنة اللقاء و جنت ذات و ادخلی حنتی می رسد. رئیس کمالات معتبر در قوه نظری معرفة الله است، و در قوه عملی طاعة الله. و به حسب مراتب فعلیت این دو قوه، انسان را درجات است: یرفع الله الذیی آمنوا منکم ولذین اوتواالعلم درجات، ولکل درجات مما عملوا، الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه کلم طیب ارواح طاهره مؤمنان است، و عمل صالح کردار نیکو و معارف علیه است که رافع روح طیب است
نج آن که گوهر نقس ناطقه اش به نصاب استکمال و ترقی خود رسید، همان طور که اجداث را قبور اجساد می بیند، اجساد را نیز اجداث نفوس می یابد، نن و ما انت بمسمع من فی القبور؛ چنانکه موت اراری را کمال جوهر حی ناتق و موت طبیعی را متمم این کمال می باید من مات فقد قامت قیامته.
ند-آن که در معرفت نفس به مرحله یقظه قدم نهاد، بسیاری از دانش ها را
بیش از خواب و خیال ارزش نمی نهد. آن عملی که نور نفس است دیگر است که العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء، و آن فضلی که عنوان تعیش است دیگر.
نه-آن که قدر خود را شناخت، بدن و قوایش را شبکه اقتناص علوم، و حباله اصطیاد معارف خود ساخت، چه فعلیت نفس به معارف الهیه و ملکات علمیه و عملیه صالحه است.
نو-آن که معرفت نفس را مرقات معرفت رب گرفته است، نسبت قوی را به نفس مانند نسبت ملائکه به رب می یابد.
نز-آن که در صورت انسانی نسبت به نظام هستی عمیق شود می بیند که اگر صورت انسانی نبود نه افاضات عقلی بود، و نه استفادات نفسی، و نه سیاسات شرعی.
نح-آن که در کار نفس و بدن درست اندیشه کند آن دو را در ایجاب و اعداد متعاکس یابد، که از آن سوی ایجاب است و از این سوی اعداد.
نط-آن که به سرشت نفس آگاهی یافت، سرش را به قدش جبروت بدارد؛ زیرا که می داند نفس ناطقه انسانی بس که لطیف است به هر چه روی آورد به صورت آن در می آید. ابن سینا شیوا و رسا گفته است: المنصرف بفکره الی قدس الجبروت مستد یماً لشروق نور الحق فی سره یخص باسم العارف .
س-آن که نفس آگاه دارد روی دل را با الله دارد، و فرموده کشاف حقائق امام به حق ناطق جعفر صادق (علیه السلام) را که: القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله ، حلقه گوش خود کند.
سا- آن که نفس را بسیط شناخت می داند که تعریف البسائط لایکون الا بلوازمها، لذا معرفت فکری به بسائط را نشاید، اما معرفت شهودی که فوق معرفت فکری است میسر است. چنانکه در حکمت متعالیه محقق است که:
حقیقة الو جود هی عین الهویة الشخصیة لا یمکن تصورها و لا یمکن العلم بها الا بنحو الشهود الحضوری .
سب-آن که صاحب همت باشد و نفس را از اشتغال بدین نشأه انصراف دهد، گاهی تمثلاتی در لوح نفس خود مشاهده کند، و گاهی حقائقی بی تمثل دریابد، و از این حالت آگاهی یابد که آنچه به آدمی در حالات نوم و تنویم و غشوه و خوف و احتضار و نظائر آنها روی می آورد، هیچ یک موضوعیت در روی آوردن تمثلات و ادراکات دیگر ندارد، آنچه که موضوعیت دارد انصراف از نشأه عنصری و اعراض از تعلقات این سویی است و چون انصراف در بیداری هم روی آورد نتیجه هزاران خواب و احتضار را می دهد.
سج - آن که در تمثلات نفس تأمل کند، جمیع تمثلاتش را یک نحو ادراکش می یابد که برای شخص او حاصل شده است و دیگری بدان آگاه نیست؛ چنانکه کریمه فتمثل لها بشراً سویا در این حکم حکیم، معیار عدل ویزان قسط است. و عمده آن است که سر دلها درست ادراک شود؛ نظیر کریمه لیس للانسان الاماسعی که در للانسان باید دقت کرد. و روایاتی که در احوال و اطوار انسان در عوالم عدیده به لفظ تمثل و اشباه آن حقائقی را نام می برند. به همین مثابت اند و بازگشت همه به لها و له به بیان مذکور است.
سد-آن که در تن و روان خود بیندیشد، خود را یک چیز دو چیز بلکه چند چیز یابد: یک چیز به حسب شخصیت، دو چیز یا چند چیز به لحاظ تحلیل عقلی. یک شخصیت ممتد از فرش تا فوق عرش، که یک انسان طبیعی و مثالی و عقلی و الهی است: طبیعت همیشه سیال است، و صورت او به تجدد امثال محفوظ است، و در حقیقت روح متجسد است؛ مثال را تجرد برزخی است، و عقل را تجرد تام، و الهی این که هیچ چیز به انفصال و استقلال نازل نشده است بلکه بیده ملکوت کل شی ء. روان گوهری نورانی منزه از مشاین طبیعت، مغتذی به حقائق علمیه است، و حقائق علمیه صور فعلیه اند که به کمال رسیده اند و حرکت در آنها راه ندارد وگرنه باید بالقوه باشند و لازم آید که هیچ صورت علمیه ای متحقق نباشد و به فعلیت نرسیده باشد. پس انسان ثابت سیال است، هم براهین تجرد نفس در وی به قوت خود باقی است، و هم ادله حرکت جوهر طبیعت صورت جسمانیه.
سه- آن که در آلام و لذت دنیوی که از خارج بدو اصابت می کنند و از انفعالات نفس اند، و نیز در آلام و لذات اخروی که از تمثلات و ادراکات در حال انصراف از این نشأه در نوم یا بیداری به انشاء نفس و واردات داخلی می چشد که از افعال نفس اند، نظر کند بدین حقیقت اذعان کند که لذات و آلام نفس در این نشأه از مقوله انفعال، و در آن نشأه از مقوله فعل اند.
سو-آن که در نحوه تحصیل معارف خود نظر کند، در یابد که قوای بدنی از حواس ظاهر و باطن، در ابتدای امر، معدات نفس برای کسب علوم اند، و نفس که قوی شده است از آنها مستغنی گردد؛ و چه بسا که اشتغال قوی در این هنگام به خارجیات و شواغل حسی، نفس را از کارش باز بدارد و رهزن وی شود؛ لاجرم نفس را گوهری نورانی قائم به ذات خود می یابد؛ و برای چنین گوهر، ممکن است جمیع مجردات را بدون آلت ادراک کند.
سز-آن که در اخلاف امزجه و نفوس آنها تأمل کند، می بیند انسانی غبی است یعنی گول است و او را از فکر فائدتی نباشد؛ و دیگری به قدری ثقافت و حدت ذهن دارد که غنی است یعنی از تعلم و تفکر بی نیاز است؛ و بین این دو را مراتب بسیار است. این عنی دارای روح قدسی و مؤید به روح القدس است، و از او تعبیر به صاحب نفس مکتفی می کنند. و چون مفیض علی الاطلاق فعلیت محضه است و در فاعلیت تام، و فیض او علی الدوام فائض است، و نفس مکتفی هم در قبول تام است، لذا چنین نفس مظهر و مصداق تام اسمای تعلیمی و تکوینی علم آدم الاسماء کلها، وکل شی ء أحصیناه فی امام مبین، و واسطه فیض و امام معصوم است.
سح- آن که در مدارک سبعه خود که حواس خمس و خیال و وهم اند، حق نظر ادا کند آن ها را ابواب مکاسب خود یابد؛ پس اگر در تحت تدبیر و فرمان عقل نباشند هفت باب جهنم اند، و اکر باشند هشت باب بهشت.
لاجرم هر کس بهشت یا دوزخ خویش است.
سط-آن که به نعمت مراقبت متنعم است می داند، که هر چه مراقبت قوی تر باشد تمثلات و واردات و ادراکات و منامات زلاتر، و عبارات که اخبار برزخی اند، رساتر و شیواترند. گاهی این بی ذوق چیزکی چشیده است که: التوحید ان تنسی غیرالله، علم الحکمة متن المعارف؛ یا حسن خذ الکتال بقوة. اما تمثلات چه بسیار.
ع-آن که در انسان ها بیندیشد، برتری رت در هر کار و در هر جا از آن بینش بیند، و بینش را از دانش به فزونی یابد. آری، هز که بینش و دانش او بیش است از دیگران پیش است. و هر گاه نور دانش با نور کردار شایسته است همنشین شود، به شرف نور علی نور مشرف شود و رد رتبه مضاعف گردد.
عا-آن که راه آه و سوز و گدار که روح و ریحان و جنت نعیم اهل دل است، و راز و نیاز که قره عین عارف است، نباشد پس نشاط و شادی او در چیست؟!
عب-آن که در آثار ملکات علوم و اعمال خود در خواب و بیداری بیندیشد، آنها را مواد صور برزخیه خود بیند، و به سر الوم اخ الموت پی برد. آن صور قالب های مثالی اند و به ابدان مکسوب یا مکتسب تعبیر می شوند؛ مکسوب در صور ملکات حسن که لها ما کسبت، مکتسب در قالب های ملکات قبیح که علیها ما اکتسبت؛ چه افتعال فعلی را به خلاف فطرت از راه احتیال و خدعه انجام دادن است که از آن تعبیر به ناصواب و نصیت و گناه می شود. پس آن مواد به منزلت ارواح، و این صور به مصابت ابدان اند، و روح الارواح نفس آدمی است که آن صور همه از منشآت او و قائم بدویند.
عج-آن که در حل مسائل مشکل، و فتح امور مبهم از قبیل ریاضیات عالی، و صنایع ظریف، بلکه در مطلق شؤون احوال و افعال خود التفات نماید، بر وی روشن است که با اضطراب به در آمد و اطمینان یافت به مثصود خود نائل می شود؛ همچنین در سلوک روحانی نفس مضطرب طرفی نمی بندد، و چون مطمئن شد، مطمئن شدن همان و مخاطب به خطاب یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی شدن همان.الا بذکر الله تطمئن القلوب.
عد-آن که در جسم و روح خود بیندیشد، هر یک را بدین احوال شش گانه بیابد که آدم اولیاء الله حضرت وصی امام علی (علیه السلام) زبان داده است:
ان للجسم ستة احوال: الصحة و المرض و الموت و الحیوة و النوم و الیقظئة؛ و کذلک الروح فحیوتها علمها، و موتها جهلها، و مرضها شکها، و صحتها یثینها، و نومها غفلتها، و یقظتها حقظها.
یعنی جسم را شش حالت است: تندرستی و بیماری و مرگ وزندگی و خواب و بیداری؛ همچنین روح را که دانش زندگی، نادانی مرگ، دو دلی بیماری، استواری تندرستی؛ نا آگاهی خواب، و نگهداری بیداری اوست.
عه-آن که در منشآت تمثلی نفسانی خود در حال انصراف از شواغل حسی و موانع خارجی بیندیشد، اعتراف کند که نفس چون قوت گیرد مانند نفوس متألهه، تواند به سلطان کلمه نوری وجودی و امر کن ایجادی خود اشباح اشخاصی عمانند خود و یا دیگران انشاء کند، و چون مجرد از ماده و احکام آن و محیط و فائق بر آنها است، به چشم بر هم زدنی به طی ارض به هر جا خواهد گسیل دارد، و به مواضع مختلف در اطراف و اکناف فرستد، تا به داد مظلومان برسند، و گمشدگان را دریابند، و نفوس مستعده را امداد نماید.بدین سر مثنع عارف رومی در دفتر دوم مثنوی ایمائی نموده است که:
شیر مردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند - آن طرف چون رحمت حق می دوند
اشخاص یاد شده همه قائم به آن نفس متاله منشی آنهایند که قیام فعل به فاغل یعنی معلول به علت است. در این امر، حدوث اشباح صفحه تلویزیون در آن واحد در مواضع مختلف، تا حدی تنظیر مناسبی است؛ ولکن این صتعت است و سایه بی جان و آن خلقت باذن الله است و اشخاص حی متصرف که در حقیقت از شؤون یک نفس متاله اند.
عو-آن که از خواب غفلت بیدار شده است از نامخرمان -اعنی از خفتگان و مردگان -دوری گرزیند و حیات ابد آرزو کند، و چندان در جستن زنده زنده کننده. در اصحاح هشتم انجیل متی آمده است که: یکی از شادگران حضرت مسیح (علیه السلام) بدو گفت: ای آقا!مرا باز ده که نخست بروم پدرم را به خاک سپارم؛ بدو فرمود: پیرو من باش، مردگان زا بگذار مردگانشان به خاک سپارند!
و در شریعت خاتم صلی الله علیه و آله پرسید:
هر گاه جنازه و مجلس عالمی پیش آید کدام یک در نزد تو محبوب تر است تا حاضر شوم؟ فرمود: اگر برای تجهیز و دفن جنازه کسی هست، همانا که حضور مجلس عالم برتر از حضور هزار جنازه است.
عز-آن که در حدوث نفس مطالعه دقیق داشته باشد، مبدأ تکون او را قوه طبیعی اعنی جسمانی یابد؛ قوه ای که از کثرت و شدت قابلیت فعلیت، کأن از سنخ ماده برتر است اعنی همان نفس طبیعی را در بدو امر، خظی از ملکوت و تجرید است. در اصحاح چهارم انجیل مرقس آمده است که حضرت عیسی پیغمبر (علیه السلام) در ترغیب این که: نیکی اندک را در ملکوت پاداش بزرگ است به تمثیل فرموده است: دانه خردل از هر بذری ریزتر است، و هر گاه کشت شود شاخه های بزرگ برآورد که پرندگان آسمان در سایه آن بسر آورند؛ نقطه نطفه هم دانه ای است که بالقوه شجره طوبی و سدة المنتهی می شود؛ یعنی این قوه جسمانی بالفعل مفارق عقلی بالقوه است که به حرکت در جوهر و تبدل ذاب و استکمال وجودیش در تحت تدبیر ملکوت، مفارق روحانی ابدی گردد. بدان لحاظ که کمال جسم است به تازی نفس گویند و به پارسی جان؛ و چون ببالد و نیرو گیرد و تجرد یابد به پارسی روان خوانند چنانکه مخرج او را از نقص به کمال بوان بخش. پس جان در تحت تدبیر ملکوت از خاک روید و بالیدن گیرد تا روان شود که والله انبتکم من الارض نباتا؛ و با این که روان است به اضافت با تن جان است و تن مرتبه نازله آن است که نه جان بی تن است و نه تن بی جان؛ و به قلم شیوای باباافضل شیرین بیان در مناسب تن با جان:
تن و جان به هم تمام و کاملند و از هم جدا نیستند: تن و جان به هم نتن است، و جان تن به هم جان است. تن را چون به چشم حقیقت بینی جان باشد، و جان را چون به چشم اضافت بینی تن باشد، و در جمله محسوسات و معقولات و متقابلات چنین میدان.
پس انسان عبارت از بنیت جسمانی تنها نیست، و نیز عبارت از روحی تنها نیست، و مرکب از جسم و جان به ترکیب انضمامی نیست، بلکه انسان حقیقت واحدی است که بدنش مرتبه نازله اوست و یک هویت و شخصیت است، و در حقیقت همانی است که به من و أنا و مانند آنها بدان اشارت و تعبیر می کنند.الذی احسن کل شی ء خلقه و بدأ خلق الانسان من طین ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین،(121) ولقد خلقنا الانسان من صلصال من حمأمسنون،(122) ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طین - الی قوله سبحانه - ثم أنشأناه خلقاً آخر فتبارک الله احسن الخالقین(123)،همین خلق شده از سلاطه طین و ماء مهین و حمأ مسنون، متدرجاً به جایی رسید که ثم انشأناه خلقا آخر؛ انشاء ایجاد جدید است که احداث امر دیگری است، یعنی همان موجود زمینی آسمانی گشته است، و همان مادی سابق انسان شده است.
عح-آن که در خوراک مادی خود درایت به کار دارد، داند که: بطنه مضاد فطنه است و بلاهت زاید و فتنه ببار آرد.
عط-آن که با یاد خدا همدم نیست آدم نیست.
ف-آن که به سیر معنوی خود توجه کند، یابد که: شهود طلعت سعادت و ارتقای به جنت قرب و لقاء و مکاشفات انسانی مراهل همت و استقامت راست، نه صاحب حال موقت را که نصاب نصیب او قیل و قال است.
فا-آن که را تسلیک نفس به دشت و دمن حضیره قدس است، با حفره لای و لجن طبیعت چه انس؟!
فب-آن که در خواسته هایش دقت کند، مطلقا به کمال رسیده را خواهد که شی ء تا به کمالش نرسد خواهان ندارد، پس چگونه درباره خود می خواهد ناقص و خام بماند.
فج-آن که در کار حواس و عقل بیندیشد، هر یک را جاسوسی در حفظ و بقای شخص می یابد؛ مثلاً شخص غذا می خواهد، باصره دیده بانی می کند و تمیز میان غذا و جز آن می دهد، با بار دادن باصره، همین که دست بدان رسید لامسه بار نمی دهد که داغ است؛ غذای دیگر را بار داده است که معتدل است تا خواهد بدهان برساند جاسوس دیگر به نام شامه دربان است و اجازه نمی دهد که بدبو است؛ غذای دیگر را اجازه داده است که بوی مناسب دارد تا بدهان گذاشت در آن جا جاسوس دیگر به نام ذائقه نشسته است و اجازه نمی دهد که بسیار تلخ است؛ غذای دیگر را اجازه داد که شایسته است؛ اگر حیوان باشد می خورد، اما اگر انسان باشد یک جاسوس دیگر غیبی به نام عقل دارد و می گوید: هیچ یک از آن جاسوس ها در کار خود خیانت نکرده اند که اجازه داده اند این غذا برای تن گوارا است، ولکن تو انسانی، شیئیت تو صورت فعلیتی و حقیقی به نام روح است که این کالبد سایه این از آن است، و این جواسیس همه سدنه او و از شؤون اویند اویند، این غذا شبهه ناک است، غصبی است، مال یتیم است، زنهار و دو صد زنهار نخور که برای روحت ناگوار است، ایت غذای حرام با آن چنان کند که هزاران بار به توان هزاران بار بدتر از خوراک نامناسب با تن.
فد-آن که در اعضاء و جوارح آشکار و پنهانش و به خوبی عمیق و دقیق شود و به ویژه اگر در علم شریف تشریح دست داشته باشد، هر یک را با صنعی پیراسته، و اندازه ای بایسته، و شکلی شایسته، و زیبایی ایی دل خواسته، و نظمی آراسته، به شگفتی تمام تماشا می کند؛ و به یقین اذعان می نماید به از آن که هستند تصور شدنی نیست. آنگاه هر فعلی از افعال خود را به قوه ای خاص و عضوی به خصوص اسناد دهد. و گاهی در مقام اسناد بدان ها اشارت کند که مثلاً: با این دو دیده ام و شنیده ام، و دست بر چشم و گوش خود نهد. و در عین حال با اندک التفاتی اعتراف کند که هیچ یک در فعل خود استقلال وجودی ندارد؛ چنان که مرده را می نگرد که همه اندام او به جای خوداند. ولی آثار زنده ندارند؛ بلکه پس از چندی از یکدیگر گشیهته شوند و زیبایی خود را از دست دهند و تباه گردند، به حدی که آن پیکر سبب انس و الفت، حال موجب خوف و نفرت شده است. لذا ایجاد افعال و آثار را از دیگری یابد، و میان ایجاد و اسناد فرق گذارد، که ایجاد از گوهری به نام نفس و روح است و اسناد به قوا و اعضاء و کثرتش را به یک وحدت استوار، و در فعل به اختیار یابد. نه کثرتی که یکی جابر و دگران مجبورند، بلکه یکی رب و دیگران مربوبند؛ و نه کثرتی که هر یک متفرد در افعال و ممتاز و منحاز از دیگری به استقلال است بلکه یکی رب و دیگران به استقلال است بلکه یکی مطلق و دیگران مقید و شؤون اویند؛ و نه وحدتی که منکر کثرت و مجالی و مظاهر نفس شود، از ایراکه رب بی مظاهر را معنی نبود، لاجرم وجود قوا و اعضا را به لغو و فضول نسبت نکند بلکه حق داند و با نبودن یکی از آنها نفس را در کارش مختل یابد؛ اما وحدت در کثرت و کثرت در وحدت بیند: وحدتی قاهر و محیط، و کثرتی مقهور و محاط. پس سفری از خود به نظام احسن هستی کند، و به توحید حقیقی قرآنی که غایب آمال عارفان است رسد؛ و به لطیفه به حول الله و قوته در مقام ایجاد، و اقوم واقعد در مرتبت اسناد پی برد. و از این جا جبری را به افراط، و تفویضی را به تفریط ژاژخای یابد؛ و حکم عدل امر بین الامرین را بر جان و دل نشاند؛ و به حق بودن کلمات نوری وجودی و قیام آنها به رب مطلق و معیت قیومیه رب مطلق بر آنها آگاه گردد؛ و به سر الحمدالله رب العالمین واقف، و به معرفت اثر بسیار بسیار نفس: من عرف نفسه فقد عرف ربه عارف شود.
فه-آن که خود را دوست درد، دیگر آفریده ها را دوست دارد که همه برای او در کارند. فو-آن که برای خدا یک چله کشیک نفس کشد، چشمه های دانش از دلش بر زبانش آشکار گردد.چنانکه خواجه عالم صلی الله علیه و آله فرموده است: من أخلص لله اربعین صباحاً ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه.
فز-آن که خود را جدولی از دریای بیکران هستی شناخت، دریابد که با همه موجودات مرتبط است، و از این جدول باید بدآنها برسد.
ما جدولی از بحر وجودیم همه - ما دفتری از غیب و شهودیم همه
ما مظهر واجب الو جودیم همه - افسوس که در جهل غنودیم همه
فح- آن که در گوهر نفس خود، ساعتی به فکرت بنشیند دریابد که اگر خود او آن را به تباهی نکشاند هیچ کس نتواند آن را تباه کند. و آنچه که او را از تباهی باز می دارد، دانش بایسته و کردار شایسته است که دانش آب حیات ارواح است چنانکه آب مایه حیات اشباح است.
فط-آن که در انسان تمام و ناتمام اندیشد دریابد که:
بود مرد تمامی آن که از تنها نشد تنها به تنهایی بود تنها و با تنها بود تنها
ص-آن که در مباحث حواس خمس کتب حکمی دقت کند، دریابد که همه آن مطالب سنگین و سهمگین به خصوص مسائل ابصار که از همه دشوارتر است، اختصاص به یک نشأت ابتدایی طبیعی انسان دارد؛ چه این که در رویای منامی همه آنها در کارند با این که هیچ یک از شرایط احساس دخالت ندارد. حال اگر از هالم خواب هم بالاتر برود دریابد که گوهر نفس به وجود احدی یکپارچه حیات و نور و علم و سمع و بصر و سائر ادراک ها است. و از آن هم بالاتر در سنخیت نفس مفاض با عقل مفیض و مخرج نفس از نقص به کمال، عقل را به وجود احدی یکپارچه حیات و نور و علم و سمع و بصر یابد. و سپس به والله من ورائهم محیط رسد و دریابد که اسماء حسنی و صفات علیایش به وجود احدی عین ذات صمدی اویند و فقط تغایر مفهومی دارند. آنگاه بسیاری از افعال و آثار خود را به همین مثابت در هر نشأه به حکم همان نشأه ارتقاء دهد و در تطابق کونین نتایجی به دست آورد.
صا- آن که لااقل در صنعت یک چاقو، عقل خود را به کار برد که تیغه و دسته آن هر یک به وفق دیگری ساخته شده است، اذعان کند که نظام هستی را حیات و علم و قدرت و تدبیر و اراده می کند که از هر نوع یکی مذکر و یکی مؤنث به وفق یکدیگر آفریده است. وگرنه نوترون و پروتون چه دانند که این و آن بدین خلقت شگفت جفت موافق یکدیگر ساخته شوند.
صه-آن که در منزل یقظه قدم نهاد و عارف به منطق وحی است، برای او شایسته است یک دوره قرآن کریم را به دقت به این عنوان قرائت کند: اسمایی را که پروردگار متعال بدان ها خویشتن را وصف می فرماید، و نیز آنچه را ملائکه او را بدآنها نداء می کنند، و نیز دعای انبیاء و اولیاء را که خداوند سبحان در پیش آمد شدائد اوضاع و احوال آنان از زبانشان نقل فرموده است که در آن شدائد احوال و اوضاع خدای تعالی را به اسمی خاص و دعایی مخصوص خوانده اند، انتخاب کند، چه این که نمونه آن شدائد احوال برای دیگران به فراخور قابلیت و شرایط زمانه و روزگار آنان پیش می آید، کأن هر یک از آن اشخاص و حالات عنوان نوعی دارد که در هر کوره و دوره و در هر عصر و زمان در دیگران طوری ظهور و بروز می نماید، این کس نیز در پیش آمدهای زندگی خود که مشابه با آن حالات است، خداوند را بدان اسم و دعا و ذکر و مناجات بخواند و آن را وسیلت نجات و سعادت خود قرار دهد، چنانکه از تدبر و غور در بسیاری از آیات، و تأمل و دقت در بسیاری از روایات حث و تحریص بدین دستور العمل استفاده می شود؛ و رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور ما را در این مطلب اهم، اهمیت بسزا است. مثلاً چون انسان یونسی مشرب شده است لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. و چون ایوبی مشهد شده است حق تعالی را به ندای ایوبی نداء کنند:رب انی مسنی الظر و انت ارحم الراحمین؛ و علی هذا القیاس.
صو-آنکه در تعیش خود بیندیشد، ابنای نوع خود را در خدمت خود بیند، پس دور از انصاف است که او نیز عضو فعالی از پیکر اجتماع نباشد و بدان خدمت نکند که ناچار باید بار خود را بر دوش دیگران نهد و کل بر آنان باشد و شر الناس کل الناس را نادیده بگیرد.
ضر-آن که در احوال والدین نسبت به اولاد تامل کند می بیند آنچه که از پدر و مادر در حق فرزند است رحمت است، و پیش آمدن خشم بر وی بر اثر گستاخی فرزند و نافرمانی اوست. از این جا به معنی یا من سبقت رحمته غضبه پی برد، و خود را مظهر این اسم شریف بیند، و به اصیل بودن جنت و طاری بودن جهنم آگاه شود.
صح-آن که در قرآن و انسان تعقل کند، قرآن را سفره پر نعمت رحمت رحیمیه الهی، و وقف خاص انسان یابد. هم آن را بی پایان یابد که کتاب الله است قل کل یعمل علی شاکلته، و هم این را که حد یقف برای او نبود؛ چنان سفره برای چنین کس گسترده است. قرآن: حروف آن اسرار، کلمات آن جوامع کلم، آیات آن خزائن، سوره های آن مدائن حکم، مدخل آن باب رحمت بسم الله الرحمن الرحیم، وقف خاص مخلوق فی احسن تقویم، واقف آن رحمن و موقوف علیه آن انسان است. و با توجه بدین که علم و عمل، انسان سازند و جزاء نفس عمل است و صورت هز انسان در آخرت نتیجه عمل و غایب فعل او در دنیا است، به سر گفتار قرآن و نبی و وصی رسد که:یس و القرآن الحکیم، انا مدینة الحکمة و هی الجنة وانت یا علی بابها، أن درجات الجنة علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیامة یقال القاری ء القرآن وارق. قرآنت حکیم است و آیات او حکمت است و حکمت بعشت است و درجات بعشت به عدد آیات قرآنند و جانی که حکمت اندوخته است شهر بهشت است و ولایت، در این شهر. آری ولایت، در بهشت است، ولایت زبان قرآن است، ولایت معیار و مکیال انسان سنج است، و میزان تقویم و تقدیر ارزش انسان ها است. پس هر کس صحیفه وجود خود را مطالعه کند که تا چه پایه قرآن است یعنی مدینه حکمت و شهر بعشت است رساله قرآن و انسان ما را در این نکته علیا، رتبه والاست. صط-آن که در ارتباط بی تکیف و بی قیاس خود با پروردگارش درست بیندیشد، دریابد که صلاة سبب مشاهده است و مشاهده محبوب قرة عین محب است لذا رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: حعلت قرة عینی فی الصلاة؛ زیرا که صلاة مناجات بین حق تعالی و عبد اوست، و چون صلاة مناجات است ذکر حق است، و ذاکر حق همنشین حق است و حق جلیس اوست، و کسی که جلیس ذاکر خود است او را می بیند و الا جلیس او نیست. لذا وصی (علیه السلام) فرمودن لم أعبد رباً لم أره پس صلاة مشاهده و رویت است یعنی مشاهده عیانی روحانی و شهود روحی در مقام جمعی است، و رویت عینی در مظاهر فرقی است. پس اگر مصلی صاحب بصر و عرفان نباشد که نداند حث تعالی برای هر چیز و از هر چیز متجلی است، حق را نمی بیند.
ق-آن که رد ارزش تکوینی انسان تعقل کند، او را مکیال هر چیز و میزان قدر و قیمت آن داند؛ یعنی علم و حس انسانی را معیار معلومات و محسوسات یابد، و ارزش هر موجود را به وجود انسان و بهره بردن وی از آن به تمدن جامعه انسانی وابسته بیند. این انسان است که در جمیع موجودات و در همه عوالم و مراتب سیر علمی می نماید، و وی را مقام وقوف نیست و به هر رتبه و درجه ای که رسیده است در آن مرتبه توقف نمی کند و به مرحله بالاتر عروج می یابد، و متصف به صفات کمالیه جمیع موجودات می گردد، و بر همه تسلط می یابد، و به حقیقة الحقائق که حیات مطلق و جمال و جلال مطلق است می رسد؛ و به اذان او که اذن فعلی و اتصاف کمالات وجودی است، می تواند در ماده کائنات تثرف کند و رب انسانی شود و حلیفه الله گردد و کار خدایی کند، والسلام(124).
93- کلمات قصار در معرفت نفس
به چند گفتار از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در ترغیب به معرفت نفس تبرک می جوییم:
1- بزرگ ترین نادانی، نادانی انسان در کار نفس خودش است.
2- بزرگ ترین دانش خودشناسی است.
3-برترین خرد، شناسایی آدمی به نفس خود است؛ پس هر که خود را شناخت باخرد است، و آنکه خود را شناخت گمراه است.
4-زیرک کسی است که خود را شناخت و کارهایش را خالص گردانید.
5-عارف کسی است که نفس خود را شناخت و آن را آزاد کرد و از هر چه که دورش می کند پاک گردانید.
6-معرفت نفس نافع ترین دو معرفت است (معرفت آفاق و معرفت انفس، سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم).
7-در شگفتم از کسی که گمشده خود را می جوید و خودش را گم کرده و نمی جوید.
8-غایب معرفت این است که آدمی خود را بشناسد.
9-کسی که از خود آگاهی ندارد، چگونه از دیگری آگاهی می یابد.
10-آنکه خود را شناخت به نهایت هر آگاهی و دانش رسید.
11- هر کس نفس خود را شناخت با آن مجاهده می کند، و آنکه نشناخت آن را مهمل می گذارد.
12-خودشناسی سودمندترین شناسایی هاست.
13- آن کس که به خودشناسی دست یافت به رستگاری بزرگ رسیده است.
14- هر کس خود را شناخت پروردگارش را شناخت.
15- در شگفتم از کسی که جاهل به خود است، چگونه می خواهد عارف به ربش شود(125)؟
94- به حال خود باش!
گویند یکی از این دو فیلسوف بزرگ یونانی، طالس یا سقراط، از نخستین کسانی هستند که گفتند خود را بشناس؛ و در احوال میر سید شریف آورده اند که فرزندش در هنگام ارتحالش گفت: پدر!مرا وصیتی کن.
گفت: بابا به حال خود باش(126).
95- سعادت انسان
معلم ثانی ابونصر فارابی در مدینه فاضله درباره سعادت انسان سخنی بسیار بلند دارد که آن را ترجمه می کنیم: سعادت این است که نفس انسان در کمال وجودیش به جایی برسد که در قوام خود، به ماده نیاز نداشته باشد؛ و این در صورتی است که در عداد موجودات مفارق از ماده در آید و بر این حال، دائم و ابد باقی بماند(127).
96- قوای انسان و هدف آن
افلاطون می گوید: اما آن کس که هدفش در دنیا، تنها لذت طلبی به وسیله خوردنی ها و نوشیدنی ها و...است که ثمره و نهایت آنها چیزی جز بوی بد نیست و نیز جماع و لذت جنسی، پس نفس عقلیه او توان و مجال تشبه به باری تعالی را نمی یابد.
سپس افلاطون قوه شهویه انسان را به خوک و قوه غضبیه اش را به سگ و قوه عقلیه را به فرشته تشبیه کرده، می گوید: کسی که شهوت بر او غلبه کند و هدفش ارضای آن باشد، مانند خوک است، و آن که قوه غضبیه بر او چیره شود، چون سگ، و کسی که قوه نفس عقلیه بر او غالب باشد و بیشتر اوقاتش به فکر و شناخت حقایق اشیا سپری شود، مسایل سخت علمی را از ذهن بگذراند، انسان فاضلی است که شبیه باری تعالی است؛ چون آنچه در باری تعالی یافت می شود عبارت است از: حکمت و قدرت و عدالت و نیکی و زیبایی و حقیقت(128).
97- خروج از حجاب تن
معلم ثانی، فارابی، در فصوص چه نیکو گفته است: علاوه بر لباس که بر تن داری، بدن نیز به نوبه به نوبه خود، پرده است. پس بکوش تا این حجاب را رفع نمایی، تا لاحق شوی و در طلب آنچه در علاقه و مباشرت آن است نباشی. اگر معذب شوی وای بر تو! و اگر ایمن مانی خوشا به حالت!که در این صورت تو در پوشش بدنت، در اوج ملکوت هستی، چیزهایی می بینی که هیچ چشمی ندیده، و می شنوی آنچه را که هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ کس خطور نکرده است. پس حق، عهدی با تو بسته است، تا نزد او به تنهایی روی(129).
98- نتیجه ماندن در بدن
شیخ الرئیس در نمط هشتم از اشارات، چه خوب گفته است: اگر در بدن مانی و به علاقه های آن مشغول شوی، به کمالی که لایق آنی دست نمی یابی. و به ضد آندچار خواهی شد. پس بدان که قصور از توست نه از او(130).

بخش دوم: معرفت نفس طریق معرفت رب

99- خود را نشناختم تا...
الهی! من خودم را نشناختم تا تو را بشناسم(131).
100- معرفت نفس معرفت خداست
محققان در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه گفته اند که معرفت نفس دلیل معرفت خدا است از راه مخالفت نه از راه موافقت؛ زیرا که هر کس که نفس خود را بشناسد که محدث است خدای را بشناسد و بداند که واجب الوجود است.
و هر کس که نفس خود را به عبئودیت بشناسد خدای را به ربوبیت بشناسد.
و هر کس که نفس خود را به تقصیر بشناسد خدای را به نفاذ مشیت و تقدیر بشناسد.
و هر کس که نفس خود را به تغیر و فنا بشناسد خدای را به دوام و بقاء بشناسد. پس معلوم شد که معرفت نفس دلیل است بر معرفت خدای تعالی از طریق مخالفت نه از راه موافقت و والله اعلم(132).
101- خودشناسی
در شگفتم از کسی که گمشده خود را می جوید و خودش را گم کرده و نمی جوید.
در شگفتم از کسی که جاهل به خود است، چگونه می خواهد عارف به ربش شود.
غایت معرفت این است که آدمی خود را بشناسد.
کسی که از خود آگاهی ندارد، چگونه از دیگری آگاهی می یابد.
خودشناسی سودمندترین شناسائی ها است.
کسی نفس خود را نشناسد آنرا مهمل می گذارد.
هر کس نفس خود را شناخت با آن مجاهده می کند.
هر کس خود را شناخت پروردگارش را شناخت(133).
102- راه صعود به معرفت الله
مقصود این است که سالک آگاه شود که می توان به معرفت نفس، نیل یافت و از آن، به قله معرفت رب صعود نمود، و نیز استدلال به آنچه که تصدیق این حقیقت را برای سالک آسان نماید و او را آماده قبول اصولی نماید که فکر او را نفع و سود می سارند. والا تفکر چیزی نیست مگر این که شخص فکر کننده زمانی به تحلیل و تجزیه نفس خویش می پردازد، و بار دیگر در عالم خارجی سیر و فکر می کند و آن را به نقد و بررسی می کشاند. برای این شخص، آن عوالمی که معلوم و آشکارند، مرتبه ای از نفسش می باشند. او از خود می پرسد که من چیستم (یا نفس من چیست)؟! سپس هر صورت و خیالی را از قلب خود می زداید و فکر او در عدم سیر می کند، تا این که حقیقت خود و نفسش بر او آشکار می گردد؛ یعنی عالم از میان برمی خیزد و او حقیقت خود و نفس خویش را بدون صورت و ماده، به عیان می بیند. این مرحله، اول راه معرفت نفس است، و شاید منظور اما (علیه السلام) نیز، زمانی کا از ایشان در تفسیر آیه: أفمن شرح الله صدره فهو علی نور من ربه ، پرسش شد همین مطلب بوده است که فرمود: نشان شرح صدر، روی گردانی از دار غرور و توجه و روی نمودن به دار خلود و آماده مردن شدن و قبل از رسیدن اجل است(134).
103- خود را بشناس!
از وحدت جمیه در مورد حق سبحانه، به وحدت حقه حقیقیه و از وحدت شهصیه در نفس انسان به وحدت حقه ظلیه تعبیر می کنند. از این رو هر کس چشم بصیرتش باز باشد، سر فرمایش پیامبر را در می یابد، که فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه.
علم الهدی، سید مرتضی در مجلس نهم از امالی اش غرر الفرائد و درر القلائد می گوید: روایت شده است که یکی از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله، از ایشان پرسید: چه زمانی انسان خدایش را می شناسد؟
حضرت فرمود: وقتی که خود را بشناسد(135).
104- معرفت نفس
معرفت نفس طریق معرفت رب است که از سید انبیاء و هم از سید اوصیاء - صلوات الله علیهما - ماثور است: من عرف نفسه فقد عرف ربه هرکس در خویشتن بیندیشد و در خلقت خود تفکر و تامل کند دریابد که این شخص محیر العقول، واجب بالغیر است(136).