فهرست کتاب


سیمای اخلاق در آثار علامه آیة الله حسن زاده آملی

عباس عزیزی

بخش چهارم: تحذیر از غفلت نفس

40- حقیقت نزدیک اما دور
روزی ماهیان نزد بزرگشان گرد آمدند و گفتند: ای فلانی!ما قصد داریم به دریایی که از آن موجودیم و بدون آن معدوم هستیم، برویم. پس ابتدا باید به ما بیاموزی که دریا کدام جهت است و راهش از کدام سوی است. تا آن را دریابیم؛ به سویش روان شویم؛ زیرا مدت هاست که نام آن را می شنویم، ولی بدان علمی نداریم و نه مکان آن را دانیم و نه جهتش را.
بزرگ ماهیان گفت: ای دوستان و ای برادران! این سخن در شان شما و امثال شما نیست، چه دریا بزرگ تر از آن است که کسی بتواند به آن رسد و این کارنه از عهد شما ممکن و نه در مقام شماست و او را شما غایب نیست و شما نیز از او پنهان نیستید. او از خودتان به شما نزدیک تر است.
چون سخن او را شنیدند برخاستند که او را بکشند. او گفت: به چه گناهی مرا مستحق مرگ می دانید؟
گفتند: تو می گویی آن دریایی که در جستجوی آنیم، چیزی است که ما در آن هستیم؛ در حالی که ما فقط در آبیم، آب کجا و دریا کجا!تو بر آنی که با سخنانت ما را گمراه سازی.
بزرگ ماهیان گفت: به خدا سوگند، این گونه نیست که می پندارید نت من جز به حقیقت سخن نگفتم، چه دریا و آب در حقیقت یک چیز هستند و اصلاً میانشان فرقی نیست. به آن، به حسب حقیقت و وجودش آب گویند و به حسب کمالات و خصوصیات و انبساط و انتشار تمام بر مظاهر، و دریا به جهت آب.
در این هنگام بعضی از ماهیان حقیقت را دریافتند و ساکت شدند و بعضی دیگر انکار کرده، از او رویگردان شدند و تنهایش گذاشتند(47).
41- آفت غفلت تاخیر در توبه
رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: اکثرة صیاح اهل النار من سوف یعنی بیشتر فریاد دوزخیان از پس از این گفتن و فردا کردن است. به بیمار بیداری گفتند: ما را اندرزی ده. گفت: شما را از سوف بیم می دهم.
حافظ!تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
مبادا خواجه غافل بخورد و غافل بخوابد که به قول عارف همه دان همدان بابا طاهر عریان: هر آن کو غافله غافل خوره تیر(48).
42- خطاب به خویشتن غافل
به خویشتن خطاب می کنم: ای همبازی اطفال! ای سرگرم به قیل و قال! ای اسیر اصطبل و علف! ای دور از سعادت و شرف!ای محبوس ر لحظای هوی! ای محروم از جنت لقاء! عمر به بی حاصلی و بوالهوسی گذشت، چه شود گر به خود آیی و ببینی چه کسی؟
بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الاخرة خیر وأبقی(49).
کلا بل تحبون العاجلة و تذرون الآخرة(50).
ندانم چه کسی به در خانه دوست رفت و ناامید برگشت؟!
یک صبح به اخلاص بیا بر در ما گر کام تو برنیامد آنگه گله کن(51)!
43- برادرم به فکر خود باش!
دوست عزیزم!به فکر خود باش، و یا اقتضای عصر اجازه نمی دهد، و یا آقا خیال می کند اگر خویشتن را دریابد چه خواهد شد؟!نه مزاحم کارت هست نه مانع بازارت، اینکه هستی و هرچه داری و البته هزار بار از آن بهتر خواهد شد، بلکه بالاتر بالاتر بالاتر؛ باز هم بالاتر بالاتر بالاتر؛ باز هم بالاتر بالاتر بالاتر.
این خداوند صادق الوعد است که می فرماید: للذین أحسنوا الحسنی وزیادة(52).و می فرماید: لهم مایشاؤون فیها ولدنیا مزید(53).
خواهی فرمود: آیا خودت بیداری یا واعظ غیر متعظی؟
عرض می شود: من اگر در خوابم جنابعالی چرا در خواب باشی(54)؟!

بخش پنجم: تهذیب و ریاضت دادن نفس

44- از خود دست بردار!
خویشتن بینی از نهاد و قیاس - گرد خود گشته همچو گاو خراس
خراس بر وزن پلاس آسیای بزرگی را گویند که آن را با چاروا گردانند نه به آب (برهان قاطع).
و باز در بیت بعد آن به معنی رخصت و اجازه است. یعنی اگر از خودت دست برداری به اندازه دو بار دم برآوردن و نفس کشیدن به درگاه خدای سبحان باریابی. خواجه حافظ گوید:
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید - خوبان در این معامله تقصیر می کنند.
45- اخلاق نفسانی
امام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به یکی از دانشمندان یهود گفت: هر کس طباع او معتدل باشد مزاج او صافی گردد، و هر کس مزاجش صافی باشد اثر نفس در وی قوی گردد، و هر کس اثر نفس در او قوی گردد به سوی آنچه که ارتقایش دهد بالا رود، و هر کس به سوی آنچه ارتقایش دهد بالا رود به اخلاق نفسانی متخلق گردد، و هر کس به اخلاق نفسانی متخلق گردد موجودی انسانی شود نه حیوانی، و به باب ملکی در آید و چیزی او از این حالت برنگرداند.
پس یهودی گفت: الله اکبر!ای پسر ابوطالب!همه فلسفه را گفته ای؛ چیزی از فلسفه را فروگذار نکرده ای(55).
46- خودسازی مهمترین کار
انسان کاری مهم تر از خود سازی ندارد و ساختن هر چیز را مایه به حسب آن چیز لازم است، مثلاً دیوار را سنگ و گل باید و انسان را علم و عمل.
انسان تا به لقاء الله نرسیده است به کمال مطلوبش نائل نشده است و لقاء الله به معنی اتصاف انسان به او صاف الهی و تخلق او به اخلاق ربوبی است. بابا افضل را کلامی کامل در این باب است که: عالم درختی است که بار و ثمره او لقای خدای تعالی است(56).
47- ریاضت
شیخ بهایی می گوید: شهید ثانی از عنوان بصری که پیرمردی نود و چهار ساله بود، نقل می کند که او گفت: چند سالی نزد مالک بن انس می رفتم، چون جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) آمد، نزد او رفتم و مایل بودم، همان طور که نزد مالک بن انس برای اخذ علم می رفتم، از آن حضرت نیز کسب علم نمایم.
روزی حضرت به من فرمود: خواستاران بسیاری دارم، لیکن مرا در هر ساعتی از شب و روز اورادی است که باید بدان ها مشغول باشم؛ پس مرا از ورد و ذکرم باز مدار!و همان طور که پیش می کردی، نزد مالک رو، و از او کسب علم کن!
(چون این سخن شنیدم) سخت غمگین شدم و از حضورش مرخص شده، با خود گفتم: اگر در من خیری دیده بود، این چنین نمی فرمود.
پس وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله شده و بر آن حضرت صلی الله علیه و آله سلام کردم. فرایش به کنار قبر پیامبر آمدم و دو رکعت نماز خوانده، گفتم: خدایا! از تو می خواهم که قلب جعفر (علیه السلام) را با من نرم گردانی و آنچه از علم او کا باعث هدایتم به صراط مستقیمت شود، روزی ام گردانی!
سپس با ناراحتی به خانه برگشتم و نزد مالک بن انس نیز نرفتم؛ چرا که قلبم از محبت جعفر بن محمد (علیه السلام) مملو بود و تنها برای ادای نماز واجب از خانه خارج می شدم. تا این که صبرم تمام شد و به در خانه حضرت آمده، اذن ورود خواستم. خادمش بیرون آمد و گفت: حاجتت چیست؟
گفتم: می خواهم بر شریف (امام صادق)سلامی عرض نمایم.
گفت: در حال نماز است.
مدتی همان جا نشستم. پس از اندکی خادم آمد و گفت: بر برکت خدا وارد شو!وارد شدم و سلام کردم، حضرت جواب گفت و فرمود: بنشین خدایت ببخشاید!
نشستم. حضرت سر مبارکش را بالا آورد و فرمود: کنیه ات چیست؟
گفتم: ابوعبدالله.
فرمود: خداوند کنیه ات را ثابت بدارد و توفیقت دهد! ای ابو عبدالله! حاجتت چیست؟
با خود گفتم: اگر در این دیدار، حتی جز این دعا بهره ای دیگر نبرم، باز هم کافی است.
حضرت دوباره فرمود: حاجتت چیست؟
گفتم: از خدا خواستم که قلب شما را با من نرم گرداند و از علم شما، اندکی روزی ام گرداند و امید دارم که خدای تعالی این حاجت شریف را اجابت فرماید.
فرمود: ای ابو عبدالله!علم با تعلم حاصل نشود؛ بلکه نوری است که بر قلب آن کس که خداوند خواهد هدایتش کند بتاباند. اگر طالب آنی، ابتدا در نفس خود، حقیقت عبودیت را جستجو نما و علم را به واسطه عمل بجوی و از خدا فهم و درک را طلب نما! تا تو را عطا فرماید.
گفتم: ای شریف!
فرمود: بگو، ای اباعبدالله!
گفتم: ای اباعبدالله!حقیقت عبودیت چیست؟
فرمود: سه چیز است:
یکی این که بنده در آنچه که خدا به او داده است، مالکیتی برای خود قایل نشود؛ چرا که بنده و غلام را ملک و مالی نیست. مال و ثروت را از آن خدا بداند و طبق او امر او، آن را مصرف نماید.
دیگر این که بنده تدبیری برای خود نداشته باشد.
و شی ء سوم آن که، در آنچه که خداوند تعالی امر و نهی اش فرموده است، خود را مشغول سازد (و از آن اطاعت کند).
پس چون خود را مالک عطایای خداوند، نبیند، اتفاق بر او سهل شود، و چون تدبیر خود را به او تفویض کند، مصایب دنیا برای او آسان گردد و چون به اطاعت و انجام اوامر و نواهی خداوند مشغول باشد، به ستیز و مباهات با مردم نپردازد. و چون خدا بنده ای را با این سه خصیصه گرامی داشت، دنیا و ابلیس و خلق در نظر او خوار شوند و دنیا را برای تکاثر و تفاخر نطلبد، و آنچه را که نزد مردم است، برای عزت و بلندی مرتبه خود طلب نکند و روزهایش را به بطالت نگذارد. پس این اولین درجه تقواست.
خداوند متعال فرموده است: تللک الدار الاخرة نجعلها للذین لایریدون علواًفی الارض و لا فساداً و العاقبة للمتقین(57).
گفتم: ای اباعبدالله!مرا نصیحتی فرما!
فرمود: تو را به نه چیز وصیت کنم، که آن، وصیت من است برای کسانی که خواهند در طریق خدای تعالی گام نهند و از خدا مسالت دارم که تو را در عمل بدان ها موفق نماید!یک نصیحت در ریاضت نفس است و سه دیگر در حلم و سه نصیحت بعدی در علم. آن ها را حفظ کن و سبک مشمار!
فرمود: اما در مورد ریاضت: آنچه را که بدان اشتها و میل نداری مخور!
چون موجب حماقت و بلاهت شود. چیزی مخور مگر هنگام گرسنگی، و چون خوردی، از حلالش بخور و نام خدا را آور و حدیث رسول صلی الله علیه و آله را به یاد آور که فرمود: آدمی، هیچ ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرد! پس اگر لازم شد که طعامی بخورد، ثلثی از شکمش را برای طعام، و ثلثی را برای آب و ثلثی دیگر را برای نفسش قرار دهد.
اما نصایحی که در حلم است: چون کسی تو را گفت که اگر یکی بگویی ده تا می شنوی، او را بگو که اگر ده تا بگویی، یکی هم نخواهی شنید. چون تو را دشنام دهند، او را بگو که اگر در آنچه گفته ای صادقی، از خدا خواهم که مرا ببخشاید، و اگر کاذب هستی، از خدا خواهم که تو را ببخشاید. و چون کسی تو را به سختی - به فحش و ناسزا - وعده داد، او را به نصیحت و دعا وعده ده!
اما درباره علم: آنچه را نمی دانی از آگاهان بپرس، ولی برای عیبجویی و آزمایش مپرس. با رأی شخصی ات کاری انجام مده و در تمام مسایل راه احتیاط را پیشه کن. از فتوا دادن فرار کن، همچنان که از شیر فرار می کنی. گردنت را پل مردم قرار مده! اکنون ای ابوعبدالله!برخیز و برو که نصایحم را گفتم و مرا از وردم باز مدار! چرا که من به نفس خود ظنینم. و السلام علی من اتبع الهدی(58).
48- نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
ریاضت، در تو راه علم و عمل، و تنها بر طبق نهج شریعت محمدی. از غیر این راه جز بعد و دوری حاصل ناید و بعد از حق، چه چیزی جز باطل وجود دارد؟ پیش از این نیز دانستی که علم و عمل چون دو بال انسانند که بدون آن ها، انسان قادر به پرواز به اوج کمال و عروج به معراج نیست.
نفس به اعتبار اول، نظری، و به اعتبار تاثیر پذیری از مافوق خود که همان مبادی باشند و قبول افاضه از آن ها، قوه ای دارد که بدان نظریه گویند، و دارای چهار مرتبه است و به اعتبار تاثیر اختیاری اش در بدن که جوهر آن را کمال می بخشد، قوه ای دیگر دارد که به نام عملیه خوانده می شود و برای آن نیز چهار مرتبه است. البته کمالی که بدن به واسطه نفس به دست می آورد، در حقیقت به نفس باز می گردد؛ چرا که بدن در تحصیل علم و عمل، آلت و وسیله ای است برای نفس.
اما مراتب قوه نظریه: نفس در مبدء فطرتش خالی از هر علمی است؛ لیکن برای قبول آن، مستعد است والا اتصافش بدان، محال است. در این هنگام بدان، عقل هیولانی گویند، که آن را با هیولای خالی از جمیع صور، که قابل آن است، تشبیه نموده اند. سپس چون آلاتش؛ یعنی حواس ظاهری و باطنی را به کار گیرد، علوم اولیه برایش حاصل شود و برای اکتساب نظریات مستعد شود. در این هنگام، عقل بالملکه خوانده شود، چه به سبب این اولیات، ملکه انتقال به نظریات برایش حاصل می شود. آن گاه، علوم اولیه را مرتب نموده، نظریات را به ادراک آورد و برایش ملکه استحضار حاصل شود؛ به طوری که هر وقت بخواهد می تواند بدون کسب جدید، آن ها را به استحضار آورد؛ لیکن بالفعل نمی تواند آن ها را به مشاهده آورد؛ بلکه نزدش مخزون مانند. پس عقل بالفعل است، چون قدرت دارد بالفعل، علوم را برای نفسش حاضر کند؛ زیرا قدرت بالفعل استحضار برای نفس دارد و چون علوم را با مشاهده، به استحضار آورد، عقل مستفاد خوانده شود؛ چه نفس انسانیه در آخر مراتب عقل می گردد ولیکن نه عقل فعال برای کمالات؛ بلکه عقل منفعل به حسب قبول کمالات از عقل فعال.
اما مراتب قوه عملیه: اولین مرتبه آن، تهذیب ظاهر است به استعمال شرایع نبوی و نوامیس الهی این مرتبه تجلیه نامیده می شود. به عبارت روشن تر، تجیلیه عبارت از آن است که نفس، قوا و اعضای خود را وادار کند که تحت انقیاد به احکام شرعی و نوامیس الهی و اطاعت از آن ها به مراقبت کامل بپردازند و از اوامر و دستورات شرع اطاعت کرده، از محرمات آن اجتناب کنند، تا آثار طهارت ظاهری در ظاهر، یعنی در بدن نمایان شود و نفس به تدریج بتواند ملکه تسلیم و انقیاد را، برای سلوک در طریق حق تعالی به دست آورد. متکفل بر حصول این مرتبه، علم فقه بر طریقه حقه جعفری است، نه غیر آن.
دومین مرتیه اش تهذیب باطن از ملکات پست و نقض آثار شواغل آن از عالم غیب است. نام این مرتبه تخلیه است. به عبارت دیگر، تخلیه یعنی نفس از زیان های اجتماعی و انفرادی و مفاسد آن ها اعراض و از عواقب وخیم دنیوی و اخروی احتراز کند؛ ماننده حسد و حرص و کبر و عجب و سایر اخلاق رذیله که در کتاب های اخلاقی بیان شده است.
رفع این رذایل اخلاقی از نفس، مانند علاج بدن از امراض جسمانی و نوشیدن مسهل و خوردن دارو، برای دفع آن هاست. همان گونه که غذای مقوی و خوب و مادامی که جسم مریض باشد، سودی نمی بخشد و باید طبیب ابتدا جسم را مداوا و معالجه کند و سپس با غذاهای مقوی آن را تقویت نماید، مادامی که امراض روحی و رذایل اخلاقی از نفس جدا نگردند و نفس سالم نباشد، ملکات فاضله سودی نمی بخشند.
سومین مرتبه، بعد از اتصال به عالم غی حاصل می شود، و آن آراستن نفس به صور قدسیه است. این مرتبه تحلیه نامیده می شود. به عبارت دیگر تحلیه عبارت است از این که نفس بعد از حصول مرتبه تخلیه به زینت اخلاق حمیده و ملکات فاضله جمیله، که در نظام اجتماعی و رشد فرد و تکامل آن بس مؤثر است، آراسته و مزین گردد.
پس تحلیه طهارتی معنوی است و مادامی که این طهارت برای انسان محقق نشود او به حقیقت، طاهر و پاک نیست؛ اگر چه ظاهرش نتصف به طهارت باشد. اتصاف نفس به آن، چون تقویت مریض بعد از خلاصی از مرض، با غذاهای مقوی است.
چهارمین مرتبه، تجلیاتی است که به دنبال ملکه اتصال و انفصال برایش روی می دهد و آن، ملاحظه جمال و جلال خداوند و انحصار نظر به کمال اوست. تا هر قدرتی را در جنب قدرت کاملش، مضمحل و هر عملی را در علم شاملش، مستغرق و بلکه هر وجودی را فایض از جنابش بیند. به این مرتبه، فنای در حق گویند، که خدا بر ما و جمیع مؤمنان، این نعمت عظمی را روزی کند و ما را بدان غایب قصوا برساند. این مرتبه، خود سه مرتبه دارد: محو و طمس و محق.
محو، فنای افعال بنده است در فعل حق سبحانه و تعالی؛ و طمس، فنای صفات بنده است در صفات خدا؛ و محق فنای وجودش در ذات حق است. پس در اولی در وجود فعلی را برای جز حق، و در دومی صفتی را برای غیر حق، و در سومی وجودی را جز برای حق نبیند.
فنا دو قسم است: یکی فنای استهلاک؛ مانند فنای نور ستارگان در نور خورشید؛ که در این صورت، عین و ذات فانی، باقی است، ولی تاثیر و حکم آن از بین رفته است، و دیگر فنای هلاک؛ چون فنای امواج در دریا، هنگامی که دریا آرام و ساکن است؛ که در این صورت عین و ذات فانی از بین رفته و اثری از آن باقی نمانده است.
چون سه مرتبه تجلیه و تخلیه، برای سالک حاصل شود، به برکت طهارت و صفا، برایش جاذبه محبت و عشق و به جناب حق جل جلاله، فراهم آید و محب و دوستدار آن می شود که برایش کمال حقیقی است؛ یعنی حضور دایمی نزد خدای تعالی و عبادت او و خلوت و انس به او، و یاد و ذکرش به زبان و قلب. پس این احوال موجب شوند که محبت به تدریج شدت پیدا کرده و آتش محبت کم کم مشتعل شود تا این که از خود غافل شود و جز او نبیند و به حق الیقین به آن برسد که خدای تعالی اول و آخر و ظاهر و باطن است و این که تنها او ظاهر، و ظاهر، تنها اوست؛ نه غیر او و این که باطن، همان ظاهر است و اول همان آخر و آخر همان اول. و همه تدویناً و تکویناً، چه لفظاً و چه عیناً، تحت اسم ظاهر هستند. و این حالت عارف، فنای در خدا نام دارد. پس فنا، ملاحظه جمال و جلال خداوند و قصر نظر بر کمال اوست.
فنا را سه درجه است: نخست، در افعال؛ که عارف در این درجه علل را، از مجردات و مادیات و طبیعیات و ارادیات، باطل و بلا أثر بیند. در نظرش، هر چیزی جز خداوند، باطل است. مؤثری جز حق نیست و قدرت عامله و اراده نافذاه ای در کاینات، جز قدرت و اراده او تبیتذ ذ پس ذاتی لایتناهی و نیز اراده و قدرتی لایتناهی که بر جمیع حاکم است، مشاهده کند؛ که و عنت الوجوه للحی القیوم(59). با چشم شهود بدون هیچ شکی، حقیقت آیه کریمه را نظاره می کند که: و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی. پس زبان حالش مترنم شود به: لا حول و لا قوة الا بالله؛ بدون شایبه بدون شایبه خیال و وهم، و بلکه با چشم بصیر و قلب بیدار و آگاه، آن را بر زبان جار کند. در این مقام، یأس و نا امیدی از مساوی، و بلکه قدرت بزرگ ترین پادشاهان زمین و کوچک ترین جانداران آن، مانند پشه، در نظر او یکی شود. به این درجه محو گویند و مولوی به آن اشاره دارد، که گفته است:
این سبب ها بر نظرها پرده هاست - که نه هر دیدار صنعش را سزاست
دیده ای باید سبب سوارخ کن - تا حجب را برکند از بیخ و بن!
تا مسبب بیند اندر لامکان - هرزه بیند جهد و اسباب دکان
درجه دوم، فنای در صفات است. عارف در این درجه، تمام اسما و صفات خداوند تعالی، چه صفات لطف، چون رحمن و رحیم و رازق و منعم، و چه صفات قهر، مانند قهار و منتقم، در غیب ذات احدیت مستهلک و فانی بیند، و جز ذات احدیت نبیند و هیچ تعینی را ملاحظه نکند. در این هنگام اختلاف مظاهر، مانند جبرائیل و عزرائیل و موسی و فرعون، در چشمش مرتفع گردد و تفاوتی میان لطف و قهر و بسط و غضب و عطا و منع و بهشت و آتش و صحت و مرض و فقر و غنا و عزت و ذلت نبیند. عارف مصقع بدین مرحله اشاره کرده و گفته است:
گر وعده دوزخ است و یا خلد، غم مدار - بیرون نمی برند تو را از دیار دوست
و این درجه را طمس گویند.
بدان که صفات خداوند تعالی یا ایجابی (مثبت) است و یا سلبی (منفی). صفات ایجابی اش را صفات جمال خواننده؛ چه آن ها، صفات وجودی اند و صفات سلبی اش را صفات جلال گویند؛ چرا که آن صفات، او را با نفی و رفع ترکیب و جوهریت و عرضیت و جسمیت از ساحت مقدسش، تجلیل کنند. لذا گفته می شود: او مرکب و عرض و جسم و صاحب ماهیت و مانند آن نیست؛ پس لازم می آید که مرئی مشاهد نباشد، و بلکه مدرک نیز نباشد؛ از این روست که به صفت جلال، ساتر و حجاب نیز گفته اند؛ مانند:
جمالک فی کل الحقائق سائر ولیس له الا جلالک ساتر
و نیز حکیم سبزواری قدس سره، گوید:
پرده ندارد جمال غیر صفات جلال - نیست بر این رخ نقاب، نیست بر این مغز پوست
صفات جمال و جلال به معنای دیگری نیز گفته می شود. قیصری در فصل دوم مقدماتش بر شرح می گوید: ذات خدای تعالی به حسب مراتب الهی و ربوبی، صفات متعدد و متقابلی را، چون لطف و قهر و رحمت و غضیب و رضا و سخط مقتضی است؛ که صفات جمالیه و جلالیه جامع آن هاست، زیرا هر چه که به لطف تعلیق گیرد، جمال و هر چه به قهر، تعلق گیرد جلال است. هر جمالی را نیز جلالی است؛ مانند هیمان حاصل از جمال الهی، که عبارت است و آن لطفی است که در قهر خدا مستور است. چنانکه می فرماید: ولکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب.
همچنین امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
سبحان من اتسعت رحمته لاولیائه فی شدة نقمته، و اشتدت نقمته لاعدائه فی سعة رحمته(60).
از اینجاست که معنای این حدیث حضرت (علیه السلام) معلوم شود که: حفت الجنة بالمکاره و حفت النار بالشهوات(61).
سومین درجه، فنای در ذات است. عارف در این مقام جمیع انواع کاینات مختلف را متحد بیند؛ چنانکه جاهل آن ها را متکثر پندارد، چه تعین و تشخص هر یک از آن ها، مانند ملک و فلک و انسان و حیوان و درختان و معادن، او را به این توهم اندازد که متبدد و متهددند. لیکن در این مشهد عظیم، از عرش تجرد اعلا تا مرکز کره خاک را، به صورت نگارستانی بیند که به قلم تجلی، دیوار و سقفش، منقش گشته است و هر چه در آن است، عکس های علم و قدرت و حیات و رحمت و نقوش لطف و قهر و اشعه جمال و جلال اوست و مشاهده می کند که هر چه در دار وجود از خشکی و دریا و پستی و بلندی و مجرد و مادی، که بعضی به بعضی دیگر متصل و مرتبط و یا منضمند- مانند هیکل انسانی واحد - همه با نغمه موزون واحدی، از عظمت عالم ربوبی خبر می دهند. در این مقام حقیقت توحید و کلمه طیبه لا اله الا الله برای عارف متحقق شود، در حالی که با زبان حقیقت گوید: یا هو یا من لیس الا هو. پس در این حالت برای او و سایر ممکنات هویتی نماند؛ زیرا هویت همه در تجلی حقیقت حق سبحان، مضمحل و متلاشی گشته است: لمن الملک الیوم لله الواحد القهار. این درجه والا، محق نام دارد(62).
49- مداومت بر ذکر یا حی و یا قیوم
ذکر شریف: یا حی یا قیوم یا من لا اله الا انت موجب صفای باطن و حیات دل است و در بسیار گفتن و مداومت آن فواید بسیار. چه فایده از این بیشتر که آدمی به یاد دوست باشد(63).

بخش ششم: جهاد با نفس

50- جهاد اکبر
امام امیر المومنین علی (علیه السلام) فرمود که: حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله پاره ای از لشکر (برای جهاد با دشمن) فرستاد، چون بازگشتند رسول خدا بدیشان گفت: خوش آمدند گروهی که جهاد اصغر کردند و جهاد اکبر بر ایشان باقی است.
گفته شد: ای رسول خدا! جهاد اکبر چیست؟
فرمود: جهاد نفس.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: برترین جهاد آن است که کسی با نفس خود که در میان دو پهلوی اوست جهاد کند(64).
51- جهاد با نفس
حسن حسن زاده آملی گوید: جهاد با نفس به لحاظ تعلق آن با بدن است که اوصاف سبعی و بهیمی و شیطانی از این تعلق پدید می آید، وگرنه روح انسانی با قطع نظر از این تعلق، عقل است و صفات عقل ملکی است و به اقتضای سرشت خود ناظر به کمال و دیار مناسب خود است که العقل ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان (حدیث سوم کتاب عقل کافی).
و چون جهاد با نفس به این عنایت تعلق با بدن است فرمود: أفضل الجهاد من جاهد نفسه التی بین جنبیه باید با آن دشمنان همخانه که قوای حیوانی اند جهاد کرد تا نفس مطمئنه و آرمیده و آسوده خاطر به تکامل و اعتلای خود رو آورد؛ وگرنه در خانه او از تهاجم و تنازع این قوای متضاده حیوانی غوغا و ضوضائی است که همیشه گرفتار آنها است، و با آن مشغله هرگز مشعله ای به دست نمی آورد. شیخ اجل سعدی چه نیکو سروده است:
تو با دشمن نفس همخانه ای - چه در بند پیکار بیگانه ای
و آن حدیث شریف أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک نیز به همین منوال است که گفته ایم - یعنی نفس به لحاظ تعلق به بدن و متعلقات آن که زخارف این نشاه اند أعدی عدو و أمارة بالسوء می گردد وگرنه با لحاظ مرتبه عقلی خود عبادت رحمان و کسب جنان می کند و آن مجرد بی رنگ چون اسیر این گونه رنگ ها گردد جنگ ها پیش آید(65).
52- بدترین دشمن
سعدی در باب هفتم گلستان گوید: بزرگی را پرسیدم از معنی این حدیث که أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک؟ گفت: به حکم آن که هر دشمنی را که بر وی احسان کنی دوست گردد، مگر نفس را که هرچند مدارا بیشتر کنی مخالفت زیادت کند(66).