فهرست کتاب


بامداد بشریت

محمد جواد مروجی طبسی

2. تفتیش خانه امام

هنوز لحظاتی از رحلت امام حسن عسکری علیه السلام نگذشته بود که خانه آن حضرت از طرف معتمد عباسی به محاصره در آمد. ماموران حکومت به بازرسی دقیق خانه امام حسن عسکری علیه السلام پرداختند. سپس به جست جوی فرزندش پرداختند. آنان زنان قابله را احضار نمودند تا کنیزان باردار را بیابند. قابله ای گفت: فلان کنیز باردار است. کنیز را در اتاقی باز داشت کردند و نگهبانان مسلح و جمعی از زنان را مامور کردند تا هنگام زایمان آن کنیز، مراقب او باشند.(57)

4. گزارش جعفر و دستگیری صیقل

پس از گزارش جعفر مبنی بر ای که فرزند خرد سالی در خانه امام حسن عسکری علیه السلام وجود دارد، بار دیگر معتمد بر آشفت و خدمتگزاران خود را فرستاد که صیقل، کنیز امام حسن عسکری علیه السلام را پیدا کنند و از او بخواهند تا طفل را به آن ها نشان دهد. صیقل وجود چنان فرزندی را انکار کرد. او برای آن که وجود مقدس امام عصر علیه السلام را از گزند خطر برهاند، به آنان گفت: من از امام حسن عسکری علیه السلام بار دارم.
آنان تصمیم گرفتند صیقل را در خانه ای زندانی کنند تا فرزندش را به دنیا بیاورد، تا پس از ولادت او را بکشند. ناگاه با مرگ عبد الله بن یحیی وزیر خلیفه مواجه شدند. از طرفی، صاحب الزنج در بصره خروج کرد و اوضاع مملکت برآشفت. صیقل از این موقعیت استفاده کرد و به خانه خود باز گشت (58)

4. اعزام نیرو برای کشتن امام زمان علیه السلام

رشیق می گوید: معتضد، خلیفه عباسی مرا همراه دو نفر دیگر احضار کرد و به ما دستور داد تا هر یک، دو اسب با خود برداریم و به سرعت، به سامرا برویم. او نشانی خانه امام حسن عسکری علیه السلام را به ما داد و گفت: وقتی که به در خانه می رسید، غلام سیاهی آن جا نشسته است. داخل خانه شوید و هر که را در آن دیدید، سر او را برای من بیاورید.
رشیق می گوید: به دنبال دستور او، راهی شهر سامرا شدیم. چون به خانه امام حسن عسکری علیه السلام رسیدیم، غلام سیاهی در دهلیز خانه شدیم، از تمیز بودن آن بسیار در شگفت ماندیم و به روی خود، پرده ای را آویزان دیدیم که هرگز شبیه و مانندش تاکنون ندیده بودیم، پرده را کنار زدیم. حجره بزرگی در نظرمان جلوه کرد. دریایی آبی در میان حجره نمایان بود و در منتهای حجره، حصیری در روی آب گسترده و بر روی آن حصیر، مردی ایستاده و مشغول نماز بود و هیچ توجهی به ما نمی کرد.
احمد بن عبد الله به قصد انجام ماموریت، پا در حجره گذاشت که در آب فرو رفت و پس از دست و پا زدن زیاد، دست دراز کرد و ما او را از آب بیرون کشیدیم که ناگاه از هوش رفت و پس از ساعتی به هوش آمد.
همسفر ما تصمیم گرفت پیش رود، که حالش همانند احمد بن عبد الله شد. به ناچار، زبان عذر خواهی را گشوده، گفتم: از خدا و از تو ای مقرب درگاه خدا! معذرت می خواهم، به خدا سوگند نمی دانستیم که نزد چه کسی می آییم و اکنون توبه می کنیم.
او به سخنان ما توجهی ننمود و مشغول خواندن نماز شد. چون چنین دیدیم، به طرف معتضد برگشتیم. معتضد به نگهبانان سپرده بود که هر وقت ما برگشتیم از ورودمان جلوگیری نکنند. نیمه شب بود که نزد معتضد رفتیم و ماجرا را گفتیم او از ما پرسید، آیا پیش از آن که به این جا برسید به فرد دیگری در این باره صحبت کرده اید؟
گفتیم: نه
معتضد گفت: اگر کسی از این ماجرا باخبر شود، همه را خواهم کشت.
از این رو، ما از ترس کشته شدن، تا او زنده بود، جرات نداشتیم این ماجرا را نقل کنیم. (59)
امام صادق علیه السلام به گروهی که به ملاقات رفته بودند، چنین فرمودن بنی امیه و بنی عباس وقتی که فهمیدند زوال ملکشان به دست توانای قائم ما خواهد بودت با ما دشمنی نمودند و شمشیرهای خود را برای کشتن ما به کار بردند.(60)