انسان شناسی جلد سوم

استاد جلال الدین فارسی

نامهای این شیوه زندگی، عبادت و مردن

این شیوه زندگی اوصافی دارد که آن را از زندگی های کفار، از زندگی های پست استکباری، دنیاداری، داموارگی، و دون جانوری متمایز می گرداند.
1. حیات طیبه
زندگی پاک، پیراسته، و منزه از هر پلیدی، ستم زشتی، زشتکاری، و نجاست که در زندگی های استکباری، دنیاداری، داموارگی، و دون جانوری یافت می شود. راغب اصفهانی می نویسد: انسان طیب کسی است که از نجاست نادانی و زشتکاری و کارهای بد عاری باشد و به زیور دانش و ایمان و کارهای نیکو آراسته باشد و چنین انسانهایی در آن آیه مورد اشاره اند که الذین تتوفاهم الملائکة طیبین... و در این آیات: طبتم فادخلوها خالدین. هب لی من لدنک ذریة طیبة...(18) آیه کریمه 97 نحل موید گفتار اوست: من عمل صالحاً من ذکر أو أنثی و هو مؤمن فلنحیینه حیاة طیبة .
2. شیوه زندگی بایسته
این شیوه زندگی بارها با وصف حق به معنی بایسته توصیف می شود: هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله...(19) این حقیقت که دین الحق به معنی زندگی بایسته است در آیه کریمه 11 توبه بروشنی نمایان است. با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا ایمان می آورند و نه به دوره آخرت، و نه آنچه را خدا و پیامبرش حرام کرده است حرام می شمارند و لا یدینون دین الحق - و نه زندگی بایسته را زندگی می کنند بجنگید تا در حالی که خوار و شکست خورده اند بدست خود جزیه بپردازند.
3. شیوه زندگی فوق العاده ارزنده
با عبارت الدین القیم. هر گاه در کاربرد قیم و قیمة در قرآن تأملی کنیم در می یابیم که قیم به معنای بسیار ارزنده(20) چهار بار به صورت وصفی برای دین به معنی زندگی آگاهانه و ارادیی که انسان پیش می گیرد بکار می رود و دو بار برای مطالب یا محتوای وحی الهی و آموزه ها و احکامی که خداوند در مورد زندگی بایسته دارد و در یک جا هم به صورت ذلک دین القیمة که مفسران(21) با دقت نظر آن را مختصر دین الکتب القیمهای دانسته اند که اندکی پیش سخن از آن رفته است.
قیم در مورد کتاب، و جمع آن قیمة برای کتب جز به معنای بسیار ارزنده نیست. الحمدلله الذی انزل علی عبده الکتاب... قیماً لینذر بأساً شدیداً...(22) رسول من الله یتلوا صحفاً مطهرة فیها کتب قیمة... و ما أمروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین حنفاء و یقیموا الصلوة و یؤتوا الزکاة و ذلک دین القیمة.(23) ستایش خدایی راست که بر بنده اش آن آموزه ها و احکام مکتوب و مقرر را نازل کرد و در آن هیچ کژراهه ای ننهاد بطوری که ارزش آور، ارزش آفرین باشد تا (بنده اش) مردم را از کیفری سخت بیم دهد... در پایان سوره کهف که با این آیات آغاز می شود ارزش آوری و ارزش آفرینی - یا قیم بودن - آموزه ها و احکام وحیانی را که مکتوب یا کتاباند بدین شرح معین و مشخص می فرماید: بگو: همه سخن این است و نه بیش که من بشری مانند شما هستم، به من چنین وحی می شود که خدایتان فقط خدای یگانه است بنابراین کسی که امید به دیدار پروردگارش بسته است باید عمل صالح داشته باشد و در پرستش و اطاعت پروردگارش هیچکس را شرکت ندهد. راه و رسم زندگی بسیار ارزنده ای که خداوند از راه وحی به پیامبرش به بشر می آموزد و دارای این خصوصیات است که همه اندیشه ها، و استدلال ها، داوری ها، عواطف هیجانات، و کارهای عملی آن صالح یا شایسته و پسندیده است و مصدر امر به این کارها و نهی از کارهایی که در این راه و رسم زندگی یافت نمی شود خدای یگانه ای است که جهان و انسان را آفریده و می پرورد و سه مرحله زندگی دنیا و زندگی برزخی و زندگی قیامتی را حاکمیت و مالکیت و اداره و تدبیر می فرماید. در این شیوه زندگی از هیچ مصدر امر و نهی و قانونگذار دیگری خبر و اثری نیست.
رسول من الله... آن بنده خدا که کتاب قیم یا آموزه ها و احکام ارزش آور ارزش آفرین بر او نازل شده است فرستاده ای از جانب خداست. با تصمیم گیری خودش کمر به دعوت و آموزش دادن به مردم نبسته است، به دستور خدا انجام مأموریت و رسالت می کند. آموزه ها و احکام به او تعلق ندارد، متعلق به خداست. صحیفه هایی را برای مردم می خواند که منزه از باطل و از کژراهه های زندگی است. در آن صحیفه ها آموزه ها و اوامر و نواهی و معارف حقه ای مکتوب یا قابل کتابت هست که بسیار ارزنده و ارزش آفرین است.
فیها کتب قیمة. چه آموزه ها و اوامری است؟ هیچ آموزه و امری جز این نیست که خدا را در حالی که حقگرا باشند (و نه آزگرا، و نه دستخوش سائقه های عضوی، و نه اسیر - ذلیل علائق پست استکباری و دنیاداری و جانورسانی و دون جانوری) بندگی و پرستش کنند و هم در حالی که زندگی دین - را که جز طاعت و کار نیست بتمامی برای او کنند (و نه بخشی از زندگی و طاعت و کارشان را به خدا و بخشی را به طاغوت اختصاص دهند) و نماز را مداومت دهند و زکات را (که مایه رشد معنوی است)(24) بپردازند. آن، زندگی بسیار ارزنده است.
این معنا در صورتی درست خواهد بود که بنا بر گفته ابن منظور افریقایی هاء را در القیمة برای مبالغه بدانیم. اما اگر آن را تاء تأنیث بشماریم، چنانکه تنی چند از مفسران نظر داده اند معنا چنین خواهد بود: آن زندگی و راه و رسمی است که معارف و آموزه ها و احکام ارزش آفرین در بر دارند. در هر حال، آن اشاره است به شیوه ای از زندگی که صاحب و برگزیننده اش به انگیزه حقگرایی فطری آن را بر زندگی های پست استکباری، دنیاداری، داموارگی، و دون جانوری ترجیح داده و اختیار کرده است و اطاعت و بندگیش بتمامی برای خداست و اوامر و نواهی هیچکس و هیچ مصدری را به گردن نگرفته اطاعت غیر خدا را نمی پذیرد و بر جسته ترین فعالیت هایش اقامه نماز و پرداخت زکات با قصد رشد معنوی یعنی تقرب به خداست. چنانکه همین حقیقت را یوسف بر زبان می آورد: ان الحکم الا الله امر ألا تعبدوا الا ایاه. ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون(25) و در سوره روم می فرماید: فأقم وجهک للدین حنیفاً... ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لایعلمون... بنابراین سراپای وجودت را حقگرایانه برای زندگی بر پا دار همان که سرشتی خدایی است که آدمیان را بر آن سرشته است. آفرینش خدا قابل تغییر نیست. زندگی بسیار ارزنده همان است ولی بیشتر آدمیان نمی دانند. در حالی چنین کنید که رو به سوی او باز آورده باشید و از او پروا گیرید و نماز را بپا دارید و از مشرکان نباشید (مصدر امر و نهی دیگری در کنار خدا نداشته باشید).(26) فأقم وجهک للدین القیم من قبل ان یأتی یوم لامرد له من الله...
بنابراین سراپای وجودت را برای زندگی بسیار ارزنده بپا دار پیش از آن که زمانی فرا رسد که هیچ قدرتی نتواند در برابر خدا مانع گردد.(27)
ذلک الدین القیم در آیه 36 توبه هم به معنی زندگی بسیار ارزنده ای است که در آن مقررات الهی درباره جنگ و صلح بدقت مراعات می شود.
به نظر می رسد واژگان قیام، اقامه قیم، و قیمه بدان سبب در گذشت روزگار در فرهنگ تازیان معنای ارزش و ارزندگی می یابد که حالت قیام به امری و اقامه چیزی یا امری همان وضعیت محیطی آزادی - عزت است و نقطه مقابلش وضعیت محیطی اسارت - ذلت که در آن فرد به روی در افتاده بر زمین است. چنانکه خداوند اشاره به تقابل آن دو می فرماید: أفمن یمشی مکباً علی وجهه أهدی أمن یمشی سویاً علی صراط مستقیم با وجود این آیا کسی که بر روی در افتاده راه می رود به مقصد رسیده تر است یا کسی که راست قامت بر راه راست هموار رهسپار است؟(28)
4. راه و رسمی از زندگی که محرکش حقگرایی است
در چندین آیه می آید که یکی از ویژگی های این راه و رسم زندگی آن است که به انگیزه فطری حقگرایی یا حنیفیت صورت می گیرد. یا دستور داده می شود که حقگرا زندگی کنید یا وجودتان را حقگرایانه برای زندگی بپا دارید: فأقم وجهک للدین حنیفاً.(29)
5. شیوه ی زندگی یکسره طاعت خداست
به همین جهت از آن به دین الله یا طاعت خدا یاد می شود: اذا جاء نصر الله و الفتح و رأیت الناس یدخلون فی دین الله... در این زندگی، انسان به طاعت خدا در می آید: ولا تأخذکم بهما رأفة فی دین الله (30) در اجرای احکام کیفری نسبت به این دو مجرم و در اطاعت خدا نباید شما دستخوش نرمدلی و احساسات شوید.
6. زندگی خاص که با اسلام یا تسلیم توأم است
شروع این زندگی با اسلام به معنی تسلیم و سپردن سراپای وجودمان به ولایت تشریعی خدا و به آموزش های پیامبر و ولایتش است: و من احسن دیناً ممن اسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملة ابراهیم حنیفاً(31) و چه کسی نیکو زندگی تر از کسی تواند بود که وجودش را برای خدا سپرده است در حالی که احسان کننده باشد و حقگرایانه سنت ابراهیم را پیروی کند؟
ان الدین عندالله الاسلام بیگمان زندگی معتبر تسلیم کردن سراپای وجود خویش است.(32) فمن اسلم فاولئک تحروا رشداً(33) بنابراین هر کس وجودش را (به خدا و پیامبر) بسپارد چنین گروهی پژوهنده رشد باشند. آری، کسی که وجودش را تسلیم خدا کند در حالی که احسان کننده باشد مزد خویش را نزد پروردگارش دارد.(34)
رخداد آگاهانه و ارادی اسلام یا تسلیم وجود خویش به آموزه ها و اوامر و نواهی یا احکام وضعی و احکام تکلیفی الهی که در هر فردی ممکن است روی دهد در پیامبر پیش از دیگران و معاصرانش روی می دهد. به همین دلیل خداوند به پیامبر اکرم دستور می دهد: بگو: من دستور دارم که اولین کسی باشم که تسلیم می شود.(35) بنابراین بر خلاف تصور عوام و مدعیان تدریس دین، اسلام نه چیزی خارج از وجود آدمیان بلکه رخدادی آگاهانه و ارادی است که در هر بعثت انقلابی ابتدا در وجود پیامبر، و در بعثت - انقلاب اجتماعی خاتم در نبی اکرم و سپس در سایر انسانها اتفاق افتاده است.
بدینسان پیامبر و پیروانش تسلیم ولایت تشریعی آفریدگار می شوند و از مساوات سیاسی نسبت به یکدیگر برخوردارند. در برابر خداوند که شارع یا قانونگذار است برابراند.
مردمی که ولایت تشریعی خداوندی را که پروردگارشان است می پذیرند و تسلیم آن شده و اوامر و نواهیش را در سراپای وجودشان بکار می بندند به همان اثر و نتیجه ای می رسند که پیامبر با این کارها به آن نائل آمده و نائل می آید. از نظر تکوینی و آنچه در نظام هستی هم روی می دهند با هم برابرند. به دیگر بیان، همگی هم در برابر ولایت تشریعی خدا و هم در برابر ولایت تکوینی او برابرند و در یک مقام قرار دارند.

دین، و خدا

حال که دانستیم دین رخدادی آگاهانه و ارادی در وجود ما آدمیان است حقائق بسیاری بر ما مکشوف می گردد. از جمله این حقیقت که رخداد دین اختصاصی به ما مسلمانان یا پیروان پیامبران ندارد و در هر آدمی اتفاق می افتد. تفاوت این اتفاقات در این است که آنچه در کفار روی می دهد چهار زندگی استکباری، دنیاداری، داموارگی، و دون جانوری است در حالی که در ما حیات طیبه رخ می دهد و فراگرد خردورزی، دانایی، معرفت به انواع زندگی و کارهای مختلف از خوب و بد و نظائرش، ایمان به این معارف، تقوی، توکل، رجا یا امید، و تسلیم، همچنین اعمال صالحه ای که سیر تقرب ما به خدا متعال منوط به آن است.
در اینجا و در حال روشنایی و بینایی حکیمانه می توانیم با تأمل و اندیشه در کلام الهی آنجا که دین را به خودش نسبت می دهد دریابیم که این نسبت به چه معنی است؟ در رخداد آگاهانه ای که بنحو ارادی ما - اعم از مسلم و کافر - در خویشتن بوجود می آوریم و دوام می بخشیم خدا چه دخالتی دارد؟ روشن است که این دین که خداوند میان خودش با آن نسبتی برقرار می داند آن رخداد آگاهانه و ارادی که ما در خودمان پدید آورده ایم نیست و خلق و ایجادی از نوعی دیگر است. اما چرا خداوند با لفظی به آنچه ایجاد و خلق اوست اشاره می فرماید که همان را در مورد رخداد زندگی اختیاری ما هم بکار می برد؟
ابتدا در کلام الهی دقت کافی کنیم:
و له ما فی السموات و الارض و له الدین واصباً.(36) و هر آنچه در جهان های برین و در عالم طبیعت هست متعلق به اوست و دین که دائماً و بطور لاینقطع و پیوسته در حال وقوع است متعلق به اوست.
هر چه ما و کفار انجام می دهیم و مجموعاً زندگی نام دارد در نظام هستی و بر اساس روابط و قوانینی که خدا برقرار کرده و برقرار است انجام می گیرد. تمام امکانات و توانایی هایی که در زندگی بکار می گیریم اعم از آنچه در ساختار ما هست و بودیعت نهاده شده است و آنچه در محیط و زمان - مکان در دسترس ما قرار گرفته است و به کمک و بواسطه آنها زندگی می کنیم متعلق به خداست چه از نظر خلق و ایجاد و چه از نظر بقا. چون او هم خالق است و هم پروردگار و هم قیوم. کفار از رحمت رحمانیش که سیل پایان ناپذیر نعمت های خدا باشد استفاده می کنند. و ما هم از آن بهره مند می شویم. فرق ما و آنها در این است که ما بنحو صحیح استفاده کرده شاکر هستیم و آنها نعمت ها را بهدر داده بد از آن استفاده می کنند و کافر - به معنی حق ناشناس ناسپاس اند. پس هیچکس جز با آنچه خدا داده است زندگی و کار نمی کند.
وانگهی بر آنچه ما و کفار از کار خوب و بد می کنیم تکویناً و در همین نظام هستی آثار و نتایجی مترتب است که این ترتب مانند آنچه قوانین جریان طبیعی می نامیم بر اساس نظام هستی روی می دهد که خدا برقرارش ساخته است. از همین مترتب بودن و برقراری رابطه میان آثار و نتایج با اعمال آگاهانه و ارادی ما انسانهاست که ما بعنوان پاداش و کیفر تکوینی و قانونمند یاد می کنیم. اینها همه با خدا نسبت دارند. مثلاً این نسبت:
کسی که کار شایسته کند به نفع و خبر و صلاح خودش باشد و کسی که کار بد کند علیه خودش باشد.(37)
کسی که کار شایسته کند مرد باشد یا زن در حالی که مؤمن باشد او را به حیات طیبه زنده کنیم.(38) ... چنین کسانی به بهشت در آیند، در آن بی حساب روزی خورند.(39)
فمن اسلم فاولئک تحروا رشداً.(40)
بلی من اسلم وجهه الله و هو محسن فله اجره عند ربه.(41)
در حیات طیبه، در زندگی پیامبر اکرم، و در زندگی ما مسلمانان و پیروان هر پیامبری اثر گذاری خدای متعال بیش از اثرگذاری او در زندگی کفار است. چه، ما آنچه را از معارف حقه نازل فرموده خواه جهان - انسان شناسی توحیدی و خواه احکام و طرح سازماندهی اجتماعی آن در وجود خویش و در محیط اجتماعی و محیط بین المللی و محیطهای درونی و طبیعی بکار بسته ایم. چنانکه پیامبر اکرم - به فرمان الهی - همین معنا را در مورد خودش چنین بیان می دارد: ان ولیی الله الذی نزل الکتاب و هو یتولی الصالحین و الذین تدعون من دونه لایستطیعون نصرکم و لا انفسهم ینصرون. و ان تدعوهم الی الهدی لایسمعوا و تراهم ینظرون الیک و هم لایبصرون.(42)
و خداوند در مورد عامه مسلمانان و تعالی یافتگان به حیات طیبه چنین بیان می فرماید: سوگند به این دوران - دوران پیامبر خاتم - که انسان در حال زیان بری - یا بعد از خدا - است مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند و یکدیگر را به معارف حقه سفارش کردند و یکدیگر را به مقاومت در برابر عوامل مخل زیستن و مفسد رشد معنوی فراخواندند.
این حقیقت را که در صدها آیه به شیوه های گوناگون تفهیم می فرماید در یک جا بدین ایجاز بیان می فرماید: انما توعدون لصادق. و ان الدین لواقع بیگمان آنچه به شما وعده داده می شود البته راست است و بیگمان دین البته پیوسته در حال وقوع و رخ دادن است.(43) و رخ دادن دین در مورد کفار را چنین تأکید می فرماید: ... و لهم عذاب واصب(44) تا تفسیری باشد برای وصوب در آیه ... و له الدین واصباً(45) چنانکه دین در آیه 53 صافات: أئذا متنا و کنا تراباً و عظاماً أئنا لمدینون و آیه 86 واقعه فلولا ان کنتم غیر مدینین ترجعونها ان کنتم صادقین به همین معنا و حاکمیت تکوینی خدا و محکومیت بشر در نظام هستی است.(46)
رویداد دین در وجود ما به کارهای طولانی سه پیکر تراشی می ماند که تندیس لائوکون را از سنگ مرمر یکپارچه ای با هنرمندی اعجاب انگیزی تراشیده اند.(47) رحمت رحمانی خداوند در رخداد دین در ما و کفار سهیم است، آنچه آگاهانه و بنحو ارادی انجام می دهیم از گزینش یک نوع زندگی تا هر اندیشه حق و باطلی، استدلال و داوری و عاطفه - هیجان و کرداری نقش تعیین کننده و سرنوشت ساز دارد، آنچه به صلاح ما بصورت رشد معنوی، تقرب به خدا، و احراز منزلت والا در نظام هستی، فتح چهار محیط، و رستگاری پس از مرگ در بهشت برزخی و سپس در بهشت قیامت روی می دهد و تکویناً پاداش ما بشمار می آید و آنچه علیه کفار زشتکار ستمگر برخود و بر دیگران در وجودشان در همین زندگی و پس از مرگ روی می دهد و تکویناً کیفرشان حساب می شود جملگی کار خداست و رخدادی در نظام هستی که جزئی جدایی ناپذیر از عمل آگاهانه و ارادی انسانها محسوب است.

21 جهان - انسان شناسی بشری

در کنار سنت توحیدی - وحیانی از تلاشهای فکری بشر سنت فرهنگی دیگری شکل می گیرد. علمی پیدا می شود که در آن مبدأ یا علت پیدایش و وقوع حوادث، اشیاء و موجودات طبیعی جستجو می گردد. پژوهندگانی که نام فیلسوف و متافیزیسین به خود می گیرند از پی آن بر می خیزند که چگونه رخ دادن پدیدارهای طبیعی را بدانند. و نیز این را که کدامیک از موجودات طبیعی موجد و پدیدآرنده دیگران است؟ موجودات اصلی چند تا و کدام است؟ وجود چیست؟ هستی انسان با هستی آب و خاک، باد، و آتش - عناصر چهار گانه ای که اصلی هستند - چه تفاوتهایی دارد؟ آیا ممکن است بعضی از چیزهایی که در ساختار آدمی هست مانند جان، ذهن، اندیشه یا عقل، مبدأ و پدیده آورنده اعمال او و بدنش و سایر موجودات طبیعی باشد؟
بومیان هند باستان که اوپانیشادها مظهر سنت فلسفی آنهاست به نظریه اخیر می رسند. آگاهی محض را که در حال خلسه، بی واسطه ادراک - یا شهود - می شود و آن را نفس فردی می خوانند مبدأ سیاله آگاهی - یا محتوای تجربی ذهن - می دانند و این یک را منشأ جان و به همین ترتیب سایر لایه های وجود آدمی تا برسند به اپان یا بادی که از نشیمنگاه خارج می شود. جهان خارجی را هم یک فرد انسان انگاشته انسان کبیر یا نفس کیهانی و دارای مراتب وجودی مشابهی فرض کرده باد را در آن پست ترین مرتبه وجودی و متناظر با اپان در نفس فردی معرفی می کنند. نفس فردی، قطره ای از دریای نفس کیهانی انگاشته می شود و ادعا می کنند نفس فردی آنان در حالت خلسه به اقیانوس نفس کیهانی می پیوندد. دهها جهان - انسان شناسی با همین محتوای مشترک پدید می آید که نوع بودایی آن جالب ترین است.
در اروپا که بسی عقب تر از شرق است تفکر فلسفی و پژوهش در باب هستی و مبدأ آن از دو هزار و پانصد سال پیش آغاز می شود و همانند آن و حتی تحت تأثیر آنچه در هند و سراسر شرق اتفاق افتاده برای یافتن واقعیت در سرچشمه یا در نخستین سرچشمه هایش - همان مسأله دیرین تکرار می گردد: چه چیزی هست؟ وجود، آنچه به این همه موجودات رنگارنگ هستی می بخشد یا هستی بخشیده است و سرچشمه آنها چیست؟ پاسخ فلاسفه یونانی این است: آب، آتش، هوا، امر نامتعین، ماده، ذره تجزیه ناپذیر همچنین به تقلید از بومیان هند که دو هزار سال یا بیشتر پیش از ایشان می زیسته اند ذهن. این را افلاطون می گوید. ذهن، وجود حقیقی است و اشیاء چیزی نیستند جز نمودها یا مثلی که ذهن در مقام ذهنی که در خواب باشد می آفریند.
در تمام این این پاسخها و نظائرش هستی تعریف نمی شود و به جای پاسخ به این پرسش که وجود، چیست؟ اشاره به چیزی که در عالم طبیعت موجود است می رود و سایر چیزها زاییده از آن چیز واحد معرفی می شود. وجود را در حد موضوع شناسایی پایین می آورند. حال آنکه موضوع های شناسایی یعنی موجودات، تمامی وجود کلی یا وجود مطلق نیستند. هر یک از آنها در یک دوگانگی جاودانی عالم - معلوم شناسایی می شوند. شناسایی یا علم به معنی دانایی، خود یک نوع از وجود است. در این دوگانگی عالم - معلوم، فراگیرنده ها ظاهر می شود. پس وجود به این معنی نه عالم است و نه معلوم و نه شناسایی. چه، وقتی من در مقام شناسا به شناسایی موضوع معینی می پردازم آن موضوع را از سایر موضوعات و از خودم جدا و متمایز می گردانم. زیرا تعیین یافتن آن موضوع جز در مناسبت با سایر موضوع ها و نظر به تفاوتهایش و تمایزش تحقق نمی یابد.
در متافیزیک یونانی و غربی غفلت از حقیقت هستی، گونه ها و لایه های آن نمایان است گر چه پرسش های راهگشایی مطرح می شود ولی پاسخ های درستی نمی یابد. هر چند مدعی اند که چشم از موجودات می پوشند تا به حقیقت هستی برسند همچنان در قلاده ای که از حلقه های موجودات بافته ای اسیر می مانند و دلخوشند که به گوهر اشیاء پی برده اند.
فلسفه بشری و متافیزیک یونانی مسأله اساسی را به فراموشی سپرده چون جوابی برایش نمی یابد آن را دور می زند و به این مسأله دست دوم می پردازد که هستی چیست؟ و گوهر هر چیزی کدام است؟ مسأله اساسی این است که عالم طبیعت و موجوداتش چرا هست؟ تنی چند از فلاسفه که این مسأله اساسی را پیش می کشند و بدرستی آن را اساسی ترین مسأله فلسفه می شمارند برای آن پاسخی نمی یابند. در واقع، از پاسخ دادن به مسأله نیستی عالم طبیعت عاجزند. به علت همین ناتوانی است که برای نمونه، فلسفه بشری متافیزیک یونانی غالباً در پی آن است که با گردآوری اندیشه هایی درباره موجودات - و نه هستی - نظامی بسازد تا بوسیله اش بتوان درباره واقعیت اشیاء و رخدادها داوری کرد و به ذات یا کنه وجود آنها پی برد همانچه در علوم طبیعی و ریاضی و امثالش به آن نمی پردازند.
در ذهن ما پدیده های گوناگونی رخ می دهند. از ادراکات حسی که عینی است مانند ادراک درختی که در حیاط خانه ماست و خود را بر آگاهی ما عرضه می دارد تا آن را در حیز مکان و لحظه ای از زمان مشاهده می کنیم تا وجود مستقل آن را در جهان بیرونی یقین می کنیم، درختی که در خواب در ذهن ما جلوه می آراید و موجودیتی در جهان خارجی ندارد، اندیشه، پژوهش علمی، استدلال، اندیشه منطقی، تفکر فلسفی، مفاهیم اساسی فیزیک که در ذهن محققان آن رشته آفریده و ابداع شده و از راه گفتار و نوشتار بیان یا تعبیری از آن ها شده و به ذهن ما راه یافته و سپس پذیرفته شده است... رشته درازی است که اگر بخواهیم حلقه هایش را ذکر کنیم اطاله کلام شده است. توهمات و رویاهای ما از آنجمله اند که هیچ عینیتی در خارج از ذهن ندارند. با اینهمه وجود آنها در ذهن منشأ آثاری بر ساختار و رفتار و پندار و گفتار ما و در نتیجه بر دیگران و محیط است.
در مسیر فعالیت قدرت ادراکی ما از تجربه حسی تا نهایت و پیش از آن که به تعبیر بیانجامد چیزهایی ساخته می شود و پدیدار می گردد مانند مفاهیم مقولی، استنتاج منطقی، و فرضیه تبیینی. همه اینها نوعی از هستی را تشکیل می دهند که از سایر انواع آن متمایز است و در میان هستی های دیگر جایگاه خود را دارد.
خطای فاحش آنان این است که می پندارند هستی فعلپذیر است نه فعال، اثرپذیر است نه اثرگذار؛ ذهن ما و حواس ما هستی را درک می کنند نه این که هستی خود را بر حواس و ذهن ما عرضه نماید یا برای آن ظهور کند.
موجودات، و رخدادها را بیجان و بیروح و گنگ و بی حرکت می پندارند که نقشی در ادراک ما از خود و از هستی ندارند حال آنکه ذهن ما کاشف و مدرک آنهاست. ولی واقعیت امور غیر از این است. موجودات و رخدادها آیات آفاقی و انفسی اند. آیات خدا؛ یعنی برای ما از خدا، مبدأ هستی و از لایه های هستی برین و چگونگی پیدایش خویش و از فرو دین بودن هستی خود و از متعالی بودن مبدأ خویش سخن می گویند ما با شنیدن آوای آنها که آوای هستی باشد، و البته با اراده معرفت و به انگیزه های حقگرایی قادر به شنیدن آوای آنها شده به ادراک آنها نائل می آییم. خداست که آنها را به ما نشان می دهد تا ببینیم: سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی تبیین لهم أنه الحق آیاتمان را در پهنه های هستی و در خودشان به آنان نشان می دهیم و نمایان می سازیم تا برای آنان روشن شود که او حق است(48) یا هستی مطلق است، یا هستی اوست. منزه است آنکه شبی بنده اش را از مسجد الحرام سیر داد تا مسجد اقصی که پیرامونش را برکت داده ایم تا از آیاتمان به او بنمایانیم، بیگمان او بسیار شنوای بسیار داناست.(49)
آنچه به راستی در عالم طبیعت هست نه آن است که ما آن را شی ء می پنداریم و می نامیم بلکه وقایع یا رویدادها هستند که خود عبارتند از نزول مراتب برین هستی به عالم طبیعت. تجلی آن لایه ها به صورت لایه طبیعی است که واقعیت دارد و اشیاء عبارتند از خصوصیات پایدار و مستمری که ما در آن تجلی تشخیص می دهیم. وایتهد متوجه شده است که ما اشیاء را به صورت منفرد و با خصوصیات مجزا مشاهده نمی کنیم بلکه آنها را به عنوان بخشی از یک نظام می بینیم. او می کوشد خصوصیت اشیاء را برحسب نسبت آنها با یکدیگر تبیین کند. در ادراک، ذهن می کوشد تا بخشی از نظام طبیعت اطراف خود را بفهمد، یا به قول وایتهد آن را دریابد. ذهن درک این حقیقت غافل می ماند که گروه بزرگی از انسانها علاوه بر این ذهنی دارند که می کوشد تا نظام هستی را با مبدأ و معاد و میانه او که سیر تاریخ و چگونگی آن باشد بفهمد یا دریابد. ذهن در این مورد به نحوی تعالی شناختی نسبت به چهار محیط و عواملش واکنش نشان می دهد.
عالم طبیعت، عالم رویدادهای شیمیایی، مکانیکی، و زیست شناختی است و فقط مجازاً می توان آن را عالم سنگها، درختان، و میدانها و نیروهای فیزیکی بشمار آورد.
ظهور آیات آفاقی و انفسی بر ذهن ما که به معرفت ما نسبت به آنها می انجامد و تجارب ما یا پدیدارها را شکل می دهد واقعیت اساسی است نه اشیاء یا شی ء فی نفسه، برای شی ء فی نفسه ما هیچ دلیل موجهی نداریم. اعتقاد به وجود اشیای فی نفسه تعبیه شده است تا تمایزی میان سهم ذهن و سهم غیر ذهن امکان یابد.
آنچه واقعیت دارد صیرورت و شدن است نه هستی و نیستی. هستی - آنطور که تصور می کنند - ظهور یا تجلی لایه های برین هستی در عالم طبیعت و به صورت رخداد و صیرورت و شدن است و نیستی مقوله ای نقطه مقابل آن. هستی و نیستی تصوراتی هستند که عقل برای توصیف عالم طبیعت و رخدادهایش به آنها نیازی مبرم داشته منطق نیز بر آنها استوار است از سایر شکلهای ظهور لایه های برین هستی در لایه فرو دین عالم طبیعت، ظهور مقدمه منطقی در نتیجه است. همچنین اعمال تصور مقدمه و نتیجه بر پدیده ها که به صورت علت و معلول که اساساً زمانی است جلوه می نماید. یا تجلیات گوناگون آگاهی و ماهیاتی که مورد توجه آگاهی است.
مفاهیمی که می سازیم و در قالب گزاره ها بکار می بریم مخلوق تعاملی است میان ظهور رخداد یا شی ء که خود تجلی لایه های هستی برین است - با فعالیت ذهنی ما. در این تعامل و نیز در بیان محصولش به صورت گزاره های راست، ما از دوگانگی فعالیت ذهنی - موضوع آن، آگاه می شویم. بعضی این دوگانگی و تعامل میان ظهور رخداد یا شی ء و آیات آفاقی یا انفسی را با فعالیت ذهنی ما منکر شده اند. از این انکار، نظریه وجود همان ادراک است پدید آمده است. این نظریه، دورترین نظریه از معرفت - هستی شناسی وحیانی بشمار می آید.
اگر لایه های هستی برین بشکل پدیداری یا موجود یا حادثه تجلی ننماید امکان گزاره های حقیقی درباره آن نخواهد بود. پس حقیقت همان تجلی است نه مطابقت داشتن گزاره ای با واقع. ابتدا لایه های هستی برین از غیب به صورتهای پدیدار، و حادثه ظهور می نماید تا برای ما قابل ادراک گردد سپس گزاره های درباره اش مطرح می گردد. بنابراین، اصل تجلی و ظهور یا قابلیت ادراک است نه گزاره. اصل، هستی است نه گزاره. و هستی چیزی نیست جز از غیب به شهود و ظهور آمدن.
هستی خیلی بیش از آنچه رخ داده و به ظهور رسیده باشد در پرده غیب مانده است تاریخ مشهودات و موجودات عالم طبیعت در قیاس با آنچه در پرده غیب است و هنوز به ظهور نرسیده هیچ است.
حقیقت یا هستی، خبر ما از امر واقع نیست. پیش از خبر دادن ما، خورشیدی تابان هست که پرتو بر ماه افکنده و ما که در شب بسر می بریم پرتو ماه را که بازتاب یا تجلی آن حقیقت باشد ادراک می کنیم؛ و خبری که از ادراکمان به دیگران می دهیم گزاره ماست که صادق هم هست. این صدق، هستی نیست؛ بیان حقیقی و درست از هستی است. حقیقت حتی نه پرتو خورشید و نه خورشید، بلکه لایه های هستی برین است که به گونه خورشید در عالم طبیعت تجلی کرده و هستیش را امتداد بخشیده است.
آنچه بیان کردیم بسی بزرگتر از این مطلب است که پدیدارها، رخدادها، و عوامل و موجودات عالم طبیعت نخست به سراغ ذهن ما آمده اثر ادراکی می نهند و سپس خواست سوژه برای شناخت بکار می افتد یا این مطلب که سوژه هرگز بیرون از زندگی و تاریخ خود با ابژه ها روبرو نمی شود.