فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

تقسیم غنائم

نخلستانهای بنی قریظه را به پنج قسمت برابر تقسیم می کنند و بر یک سهم می نویسد:لله. مال خداست. اثاثیه را همینگونه تقسیم می کنند، و بردگان را همین گونه. از خمس آن که مال خداست عده ای را آزاد می کند، عده ای را به اشخاصی می بخشد، و تعدادی را بعنوان خدمتکار به افرادی که نیاز دارند می دهد. مجموعه خمس را به محیمه بن جزءزبیدی می سپارد که مسوول تقسیم غنائم است. از نخلستان ها یک سهم مال عشایر عبدالاشهل، ظفر، حارثه، بنی معاویه، که نسب به نبیت می رسانند است. سهم دیگری مال بنی عمرو بن عوف و باقیمانده قبیله اوس است. بنی نجار، مازن، مالک، ذبیان، و عدی جمعاًیک سهم مشاع دارند. سلیمه، زریق، و بلحارث بن خزرج یک سهم.
شماره مسلمانان سه هزار است. سی و شش اسب هم داشته اند که به هریک دو سهم می رسد. بنابراین، چهار سهم باقیمانده از غنائم بر سه هزار و هفتاد و دو سهم تقسیم می شود که به هر فردی یک سهم و به هر اسبی دو سهم تعلق می گیرد. به تنها شهید این جنگ- خلاد بن سوید- سهمی و به تنها پاسداری که در حین جنگ از دنیا رفته است- ابوسفیان بن محصن- سهمی اختصاص می یابد. به شش زنی که در جنگ شرکت کرده اند پاداشی داده می شود:صفیه دختر عبدالمطلب، ام عماره، ام سلیط، ام علاء، سمیراءدختر قیس، و مادر سعد بن معاذ.
پیامبر سفارش اکید می فرماید که کودکان هیچ زن اسیری را از او جدا نسازند. پس چه در تقسیم و چه در فروش، مادر با فرزندان کوچک خود بسر می برد.

شهادت سعد بن معاذ

سعد بن معاذ که در جنگ خندق تیر خورده و حبان بن عرقه مشرک دست او را زخمی کرده است در خیمه کعیبه دختر سعد- که درمانگاه عمومی است- بسر می برد که پیامبر آن مأموریت را به وی می دهد. قبلاًپیامبر شخصاًزخم او را با آتش داغ کرده است تا خون بند آمده و از فسادش جلوگیری شده است. پس از این مأموریت، دستش شروع می کند به ورم کردن و رگ آن باز می شود و خونریزی می کند. دوباره آن را داغ می کند ولی پس از چندی ورم می کند. دست به دعا بر می دارد کهخدایا، ای پروردگار آسمانها و زمین ها، برایم جنگیدن با آن قرشیانی که پیامبرت را دروغگو شمردند و او را از شهرش بیرون راندند بیش از جنگیدن با هر قوم دیگری دوست داشتنی بود. و من اینک گمان می کنم جنگ ما با اینها به پایان رسیده است. اگر جنگ دیگری با آنها مانده است مرا زنده نگهدار تا بار دیگر با آنها بجنگم. اما اگر جنگ نهایی بوده است این زخم را بگشای تا خونریزی کند و از آن درگذرم زیرا دلم از انتقامی که از بنی قریظه گرفتیم خنک شده است طایفه ای که با تو و با پیامبرت و با دوستداران و پرستندگانت دشمنی ها نمودند! در حالیکه شب هنگام است و خفته است زخم دستش شروع به خونریزی می کند. پیامبر با چند تن از یارانش به دیدن او می آید. می بیند سعد خود را در ملافه سفیدی پیچیده است. سعد، مردی سفید پوست و بلند قامت است. بر بالین او می نشیند. سر او را بر زانوی خویش می نهد. و چنین نیایش می کند:خدایا، سعد در راه تو جهاد کرد، پیامبرت را تصدیق نمود، و وظایفی را که بر عهده داشت به انجام رسانید. روح وی را به بهترین حالی که روح آفریدگانت را می گیری بگیر. سعد به صدای دعای پیامبر چشم باز می کند و می گوید:سلام بر تو ای رسول خدا، گواهی می دهم که تو رسالتت را ابلاغ کردی. سر او را از زانو بر بالش می نهد و برخاسته می رود به خانه خویش. یک ساعت یا بیشتر می گذرد سعد دیده از دنیا می پوشد. پیامبر از راه وحی خبردار می شود و سراسیمه برخاسته در حالیکه دامن لباسش بر زمین کشیده می شود به طرف خیمه کعیبه می شتابد و می بیند سعد در گذشته است. مردان بنی عبدالاشهل آمده جنازه او را به خانه اش می برند و رسول خدا از پی آن بدانجا می رود. مادر سعد گریه می کند و این بیت را می خواند:
وای بر مادر سعد که سعد آمرد چابک قاطع را از دست داد.
عمر بن خطاب بر او نهیب می زند که یواش مادر سعد! اینقدر نگو سعد! پیامبر عتابش می فرماید که عمر! او را به حال خود واگذار، که مادر سعد هر قدر شیون کند و مدح او بگوید کم گفته است، و هر چه از خوبی او بگوید دروغ نگفته باشد!
به دستور پیامبر، او را غسل می دهند. سلمه پسر سلامه بن وقش آب می ریزد و حارث پسر اوس بن معاذ و اسید بن حضیر او را شستشو می دهند زیر نظر رسول خدا. یک مرتبه با آب شستشو می دهند. بار دوم با آب و سدر. بار سوم با آب و کافور. او را با سه پارچه یمنی(491)کفن می کنند. تابوتی را که پیش خانواده سبط است می آورند و او را بر آن می نهند. پیامبر شانه خویش را به زیر تابوت می دهد و با چند نفر آن را از خانه بیرون می برند. سپس پیشاپیش جنازه حرکت می کند. چون به گورستان بقیع می رسند می فرماید:آرامگاه برادرتان را حاضر کنید. ابو سعید خدری و چند نفر به کندن زمین همت می گمارند. هر خاکی که بر می دارند بوی مشک از آن بر می خیزد. تا می رسند به لحد. در کنار آرامگاه خشت و آبی فراهم می آورند. رسول خدا پیش می آید و پیکرش را بر کنار آرامگاه می نهد و در حالیکه سراسر بقیع پر از جمعیت است بر آن نماز می گزارد. رسول خدا بر کنار قبر ایستاده است. چهار نفر:حارث بن اوس بن معاذ، اسید بن حضیر، ابونائله، سلمه بن وقش وارد قبر می شوند. وقتی پیکرش را به درون آرامگاهش می نهند چهره رسول خدا در هم می رود و سه بار سبحان الله می گوید و مسلمانان بانگ تسبیحی بر می دارند که بقیع به لرزه در می آید. سپس سه بار الله اکبر می گوید و بانگ تکبیر مسلمانان بقیع را می لرزاند. از پیامبر می پرسند:چهره تان در هم رفت وسه بار سبحان الله گفتید؟ می فرماید:قبر به او فشاری آورد که اگر کسی از آن برهد همین سعد است بعد خداوند آن را برایش گشایش داد. کبشه دختر عبید- مادر سعد- می آید تا می آید تا جنازه پسر را که در لحد است بنگرد. عده ای مانع او می شوند. پیامبر می فرماید:کاری به او نداشته باشید تا بیاید. آمده به آن نگاه می کند پیش از آنکه روی قبر را با خشت و گل بپوشانند، می گوید:تو را به خدا می سپارم! رسول خدا به او دلداری می دهد و تسلیت می گوید. بعد آمده به کناری می نشیند تا روی قبر را می پوشانند و آب بر آن می پاشند. آنگاه آمده بر آرامگاه وی می ایستد و در حق وی دعا می کند، و باز می گردد.

خبر فرجام بنی قریظه در میان یهودیان خیبر

پس از اعدام بنی قریظه، حسیل بن نویره اشجعی با دو روز راهپیمایی، خود را به خیبر می رساند. سران یهودبنی نضیر- سلام بن مشکم، کنانه بن ربیع ابی الحقیق- با یهودیان خیبر در انجمن خویش نشسته اند و در پی خبری از فرجام کاربنی قریظه اند. آنها می دانند که پیامبر خدا لشکر به محاصره آنها برده است و پیش بینی می کنند که عاقبت کار چه باشد؟ از او می پرسند:چه خبر داری؟ می گوید:خبر بسیار بدی! همه جنگجویان بنی قریظه دستگیر و به ضرب شمشیر کشته شدند! کنانه می پرسد:از حیی بن اخطب چه خبر؟ حسیل می گوید:نگونسار شد گردنش را زدند. و شروع می کند به بر شمردن یکایک سران آنها:کعب بن اسد، غزال بن سموئیل، و نباش بن قیس، که شاهد بودم در حضور محمد کشته شدند. سلام بن مشکم می گوید:همه اینها از چشم حیی بن اخطب بود که اول ما را بیچاره کرد و نظر ما را نپذیرفت تا از کشتزار و نخلستان و خانه مان بیرون رانده شدیم و ثروتمان را از دست دادیم و حالا هم که همکیشان ما به کشتن رفتند. و این که زن و بچه هایشان به بردگی رفتند از کشته شدن خودشان بدتر است! دیگر هیچ زن یهودی در حجاز نخواهد ماند. یهودیها دیگر قادر به اتخاذ تدبیر درست و گرفتن تصمیم قاطع نیستند.
خبر به زنهای یهودی می رسد. شیون سر می دهند و چاک بر گریبان می زنند و موهای خود را می کنند و بنا می کنند به عزاداری. زنهاء عشایر بیابانگرد عرب هم در مجالس عزای آنها شرکت می کنند. مردها نگران و غمدار به دور سلام بن مشکم جمع شده از او می پرسند:چه باید کرد؟
- شما که به کلمه ای از راهنمایی ها و تدابیر پیشنهادی من عمل نمی کنید چه فایده ای دارد که اظهار نظر کنم!
کنانه: حالا وقت عتاب و سرزنش نیست. می بینی که چه پیشامد سهمگینی رخ داده است.
- محمد کار یهودیان یثرب را یکسره کرده است. حالا وقت آن رسیده است که به طرف شما لشکر بکشد و به درون خانه تان بتازد و با شما همان کند که با بنی قریظه کرده است.
- خوب، حالا چه باید کرد؟
- همه یهودیان خیبر که تعدادشان زیاد است در لشکری متحد بر او بتازیم، یهودیان تیماءو فدک و وادی القری را نیز بسیج کنیم و از هیچیک از قبائل عرب کمک نگیریم. دیدید در جنگ خندق عربها با شما چه کردند؟ بعد از این که با آنها پیمان بستید که محصول خرمای خیبر را به آنها بدهید پیمان خود را نقض نمودند و شما را بیدفاع گذاشتند و با محمد به مذاکره نشستند که بخشی از محصول خرمای اوس و خزرج را به آنها بدهد. بعد هم دست از جنگ کشیده، بازگشتند. علاوه بر این، نعیم بن مسعود که یهود بنی قریظه آنقدر به او خوبی و از او پذیرایی کرده بودند آن نیرنگ را به نفع محمد به آنها زد! آری باید در حالی که آتش انتقام خونهایی که به تازگی و در گذشته ریخته است می سوزیم، لشکر به درون خانه اش بکشیم!
- تدبیر درست همین است.
در آن میان فقط کنانه مخالف است، و می گوید:من با قبائل عرب تجربه دارم و می دانم که آنها سخت با او دشمنند. دژهایی که ما در اینجا داریم مثل دژهای کنار یثرب نیست و بسیار مستحکم تراست. بهمین جهت، محد که از این حقیقت آگاه است هرگز برای جنگ با ما لشکرکشی نخواهد کرد. سلام بن مشکم اشاره به او می گوید:این آدمی است که نمی جنگد تا بیایند گردنش را ببندند!(492)