فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

کشته های مشرکان

عمرو بن عبدود که به شمشیر علی ابن ابیطالب علیه السلام به هلاکت می رسد. نوفل بن عبدالله بن مغیره مخزومی که بدست زبیر بن عوام به کشتن می رود. عثمان بن منبه که تیر می خورد و و بعدها در مکه می میرد. بدین سان، مشرکان در این جنگ سه کشته می دهند.(488)

لشکرکشی بر سر بنی قریظه

در ایامی که جنگ خندق جریان دارد زن نباش بنم قیس یهودی در خواب می بیند که در کناره خندق هیچکس نیست و مسلمانان رو به بنی قریظه که در دژهای خویش هستند آورده اند و آنها را مثل گوسفند سر می برند. خواب خود را برای همسرش داستان می کند. همسرش می رود و آن را برای زبیر بن باطا نقل می کند. زبیر می گوید:به چشمش خواب نیاید! او را چه می شود! به تورات قسم که قریش دست از جنگ کشیده، باز می گردند و محمد آمده ما را محاصره می کند. آنچه پس از محاصره هم اتفاق می افد سهمگین تر است!
چون سپاه اسلام از کناره خط دفاعی به خانه های خویش باز می گردند رسول خدا به خانه عایشه آمده و سر و تنش را می شوید و می گوید تا گیاهان عطر آگین بر آتش نهند. نماز ظهر را می خواند. سپس دستور می دهد تا پرچم جنگ را که هنوز گشوده نشده است بیاورند، و علی علیه السلام را فرا می خواند و پرچم را به دست وی می سپارد. آنگاه به بلال می فرماید تا این فرمان را به مسلمانان اعلام کند:رسول خدا به شما فرمان می دهد که نماز عصر را در منطقه بنی قریظه بجا آورید. و خود زره می پوشد و کلاهخود بر سر نهاده رویش عمامه ای می پیچد و شمشیر به کمر می بنددو نیزه ای به دست گرفته سپرا را حمایل می کند و بر اسب می نشیند. یارانش هم که جامه رزم بر تن آراسته و بر اسب نشسته اند به گردش فراهم می آیند. سی وشش اسب دارند که سه تای آن مال پیامبر است، بر یکی که لحیف نام دارد سوار است و دو اسب را یدک می کشند. علی علیه السلام سواره است و مرثد بن ابی مرثد، و عثمان بن عفان، و ابو حذیفه، و...
پیامبر در حالیکه سواره نظام و پیادگان دورش را گرفته اند حرکت می کند و می رود تا به منطقه بنی قریظه می رسد. به کنار چاهی که پایین محله بنی قریظه است از اسب فرود می آید.
علی علیه السلام با عده ای از مهاجران و انصار از جمله ابو قتاده پیشتر رفته اند. علی علیه السلام پرچم را در دامنه تپه ای که دژ بنی قریظه بر بالای آن است کوبیده است. یهودیان از بالای برجها و باروی خویش به پیامبر خدا و همسرانش دشنام داده اند و آندسته از مسلمانان که همراه علی علیه السلام هستند جوابی جز این نداده اند که میان ما و شما شمشیر حکمرواست نه دشنام! وقتی چشم علی علیه السلام از دور به پیامبر و سپاه می افتد به ابوقتاده می گوید:تو مواظب این پرچم باش و خود که نمی خواهد رسول خدا دشنام های زشت و زننده آنها را بشنود به طرف سپاه باز می آید،وعرض می کند:اشکالی ندارد که نزدیک این افراد پلید نیایی. می پرسد:چرا؟ فکر می کنم دشنامهایی را که به من داده اند شنیده باشی؟ می گوید:آری. می فرماید:وقتی مرا ببینند هیچ از آن دشنامها نخواهند داد.(489)اسید بن حضیر که پیشاپیش پیامبر می رود وقتی به آنها می رسدمی گوید:آی دشمنان خدا! آنقدر محاصره تان را ادامه خواهیم داد تا از گرسنگی بمیرید. شما الآن مثل روباهی هستید که در سوراخش گیر کرده باشد. آنها که ترسیده اند می گویند:ای پسر حضیر! ما در برابر قبیله خزرج، متحد شما اوس هستیم! می گوید:ما با هم هیچ پیمانی و تعهدی نداریم. رسول خدا نزدیک می آید. تنی چند از پاسداران برای حفظ جانش جلو او صف می بندند. بانگ بر می آورد که آی طاغوت پرستان! آی همسلکان بوزینه ها و خوکها! به من دشنام می دهید! بنا می کنند به قسم خوردن به توراتی که بر موسی فرود آمده است که ما دشنام نداده ایم! و می گوید:ای ابوالقاسم! تو مورد احترام ماهستی!
آنگاه پیامبر، تیراندازان خویش را می فرماید تا در صف مقدم قرار گیرند و تا جایی پیش روند که دشمن در تیر رس باشد. به سعد بن ابی وقاص می فرماید:پیش برو تیر اندازی کن! پیش می رود تا در تیررس قرار می گیرند و تیر اندازی می کند. پنجاه و چند تیر با خود دارد. مدتی به طرف آنها بشدت تیر اندازی می کنند تا همگی سرشان را می دزدند و بهیچوجه ظاهر نمی شوند. تیر اندازان که خود را برای یک جنگ چند روزه آماده کرده اند از ترس این که تیر هایشان تمام شود تعدادی را برای روزهای آینده ذخیره می کنند. در این احوال، پیامبر سواره ایستاده است و سواره نظام او را احاطه کرده اند و یهودیان به طرف او تیراندازی می کنند. چون ساعتی از شب می گذرد به فرمان رسول خدا به اردوی خویش رفته به استراحت می پردازند. شام آنان خرمایی است که سعد بن عباده در چند کیسه فرستاده است. پیامبر می خورد و می فرماید:خرما، غذای خوبی است!
به هنگام عشا، پاسداران به دور پیامبر جمع می شوند. بعضی نماز عصر را نخوانده به منطقه بنی قریظه آمده اند و عده ای هم خوانده وآمده اند. به عرض می رسانند که چه کرده اند. هیچ دسته ای را نکوهش نمی کند.
سحرگاهان جنگ را از سر می گیرند. پیامبر، کمانداران را در صف مقدم قرار می دهد. مجاهدان را آرایش نظامی می دهد، تا دژهای آنها را از هر سو در بر می گیرند و با فلاخن و تیر وکمان به طرف آنها پرتاب می کنند. این کار را به نوبت انجام می دهند بطوریکه دسته تازه نفسی پیش می آید و دسته اول به خط موخر جبهه می رود. یهودیان هم از فراز برج و باروبا همه توان خویش شنگ و تیر پرتاب می کنند. محاصره شدیدو کامل است. از هر سو به دژهای آنها نزدیک شده اند و از فاصله نزدیک تیر اندازی می کنند و این کار را از صبح تا شب ادامه می دهند. پیامبر هم آنان را به شسکیبایی و جهاد تشویق می فرماید. شب هم از کناردژها دور نمی شوند و به اردو باز نمی گردند.
یهودیان دست از تیر اندازی و سنگ پراکنی می کشند و به پیامبر می گویند:بگذار مذاکره کنیم. موافقت می فرماید. نباش بن قیس را برای مذاکره می فرستند. می گوید:ای محمد، با همان شرایطی که بنی نضیر تسلیم شدند تسلیم می شویم:باغ و کشتزار و اسلحه مال تو باشد. جان ما در امان باشد و زن وبچه های خود را بر می داریم و می بریم از کشورت بیرون. از وسائل و اثاثیه هم هر چه بار شتر می شود می بریم جز ساز و برگ جنگ. پیامبر نمی پذیرد. می گوید:جان ما در امان باشد و زن و بچه هایمان را بگذاریم ببریم، از آنچه میتوان بار شتر کرئد صرفنظر می کنیم. می فرماید:نه، باید تسلیم بدون قید و شرط شوید. نباش بر می گردد پیش بنی قریظه و جریان مذاکره را برای آنها داستان می کند. کعب بن اسد می گوید:بخدا شما خودتان می دانید که محمد پیامبر خداست و تنها چیزی که باعث شد به دین او در نیاییم این بود که به عربها حسد می ورزیم و دیدیم او از بنی اسرائیل نیست و عرب است، حال آنکه خدا رسالت خویش را به هرکس بخواهد تفویض می فرماید. من مخالف این بودم که پیمان و قراری را که با او داشتیم نقص کنیم اما این گرفتاری و وضع نحس را این که اینجا نشسته است- اشاره به حیی بن اخطب- بر سر ما و قبلاًبر سر قبیله خودش آورد و قبیله او پست تر از ما بودند. محمد حتی یک نفر را هم زنده نمی گذارد مگر کسی را که به دین او در آید. به خاطر دارید که ابن خراش وقتی اینجا آمد به شما چه گفت؟ گفت:من شراب و فطیر و حکم به زور را ترک کرده ام و روی به آب گوارا و خرما و نان جوین آورده ام. پرسیدید: این چه دینی است؟ گفت:از این شهرک پیامبری ظهور خواهد کرد که اگر بهنگام ظهورش زنده بودم از او پیروی و وی را یاری خواهم کرد، و اگر پس از مرگم ظهور کرد مبادا کسی شما را بفریبد که از او پیروی نکنید، بلکه باید از او پیروی کنید و یار و دوستدارش بشوید. در آنصورت هم به اولین کتاب آسمانی ایمان آورده اید و هم به آخرین کتاب آسمانی. اینک بیایید تا از دین او پیروی کنیم و او را تصدیق نماییم و به او ایمان آوریم تا جان و فرزندان و زنان و اموالمان در امان باشد و در منزلت کسانی قرار گیریم که پیرو او هستند. می گویند:نه، ما دنباله رودیگران نخواهیم شد. ما اهل کتاب آسمانی و نبوت هستیم، بیاییم دنباله رو دیگران بشویم! کعب زبان به نصیحت آنان می گشاید و سخنان خیر خواهانه می گوید. می گویند:دست از تورات نمی کشیم و آنچه از امر موسی را که پیروی می کردیم ترک نخواهیم کرد! در این هنگام، کعب پیشنهاد می کند:پس بیایید زن وبچه هایمان را بکشیم بعد شمشیر بدست بر لشکر محمد حمله ببریم. اگر کشته شدیم چیزی بر جا نگذاشته ایم که مایه نگرانی و ناراحتی ما باشد، و اگر پیروز شدیم به آسانی می توانیم زن بگیریم و صاحب فرزندانی بشویم. حیی بن اخطب خنده بلندی از سر مسخرگی کرده می گوید:این بیچاره ها چه گناهی کرده اند! زبیر بن باطا و دیگر سران بنی قریظه هم می گویند:پس از مرگ زن وبچه هایمان زندگی چه فایده ای دارد! کعب می گوید:پس یک راه بیشتر باقی نمی ماند که اگر آنرا قبول نکنید خیلی فرومایه اید! می پرسند:چیست آن؟ می گوید:امشب شب شنبه است. به احتمال زیاد، محمد و یارانش خاطر جمعند که امشب به آنها حمله نخواهیم کرد. بیایید امشب لشکر بر سر او بکشیم شاید بتوانیم او را غافلگیر کنیم. می گویند:شنبه مان را خراب کنیم با این که خودت می دانی گذشتگان ما با زیر پا نهادن حرمت آن گرفتار چه بلایی شده اند. حیی به او می گوید:وقتی قریش و غطفان اینجا بودند من همین پیشنهاد را به تو کردم ولی تو حاضر نشدی حرمت روز شنبه را زیر پا بگذاری. نباش بن قیس هم می گوید:با این که خودت می بینی که محاصره را هر روز تشدید می کنند چگونه ممکن است آنها را بتوانیم غافلگیر کنیم؟ ابتدای محاصره، فقط روز با ما می جنگیدند و شب بر می گشتند به اردوگاه خود. آن روزها می توانستی بگویی آنها را غافلگیر کرده شبیخون بزنیم. اما حالا شبها به محاصره و جنگ می پردازند و روز هم ادامه می دهند. چگونه ممکن است آنها را غافلگیر کنیم! این نبرد بلایی است که بر ما مقدر شده است. با ادمه اختلاف نظر، بیچاره می شوند و به وحشت می افتند، و از کرده خویش پشیمان می گردند. زنها و بچه ها هم وقتی می بینند مردها قادر به کاری نیستند خود را می بازند و بنای گریه و شیون را می گذارند. مردها هم از گریه و ناراحتی آنها متأثر می شوند.
شب پنجشنبه هفتم ذیحجه، ثعلبه و اسید پسران سعیه و عمویشان اسد بن عبید به دیگر یهودیان می گویند:بخدا شما خودتان می دانید که او پیامبر خداست و خصوصیاتش در کتابهای ما هست. علمای ما و علمای بنی نضیر این خصوصیات را برای ما بیان کرده اند. اول از همه همین حیی بن اخطب برای ما نقل کرد. همچنین جبیر بن هیبان که راستگوترین عالم یهودی بود موقع مردنش برای ما خصوصیات پیامبر آینده را بیان نمود. می گویند:ما دست از تورات نخواهیم کشید! وقتی این چند نفر می بینند که دیگران حاضر به پذیرفتن حق نیستند شبانه از دژفرود آمده مسلمان می شوند.
عمرو بن سعدی هم به بنی قریظه می گوید:شما با محمد پیمان بسته و سوگند خوردید که در برابر وی به هیچیک از دشمنانش کمک نکنید و هرگاه دشمنی به او حمله آورد و در برابر آن مهاجم به وی کمک کنید. شما این عهدی را که میان شما و او بود شکستید. من با شما در این عهد شکنی شرکت ننمودم و در خیانتتان با شما دست نداشتم. حلا اگر نمی خواهید به دین او در آیید بر کیش یهودیت بمانید و جزیه بدهید. بخدا قسم من نمی دانم. او این پیشنهاد را را قبول می کند یا نه؟ می گویند:ما حاضر نیستیم به عربها خراج بدهیم و ننگ پرداختن آن را بپذیریم. مردن بهتر از این است! می گوید:پس حساب من جدا از شماست. همانشب پس از پسران سعیه از دژ سرازیر می شود. وقتی به پاسداران که محمد بن مسلمه در رأس آنهاست بر می خورد، محمد از او می پرسد:کیستی؟ جواب می دهد:عمرو بن سعدی. محمد می گوید:ترا شناختم. خدایا، مرا چنان بدار که از لغزش اشخاص آبرودار در گذرم. و اجازه عبور به او می دهد، تا می رود به مسجد پیامبر و شب را به صبح می آورد. صبح که می شود کسی نمی داند او کجاست. از پیامبر درباره او می پرسند. می فرماید:او آدمی است که خدا به برکت وفاداریشبه عهد و پیمان او را نجات داد.
پس از آنکه محاصره هر چه تنگ تر، و وضع یهودیان بنی قریظه دشوارتر می شود به رسول خدا پیغام می دهند که ابو لبابه را احضار کرده می فرماید:برو پیش همپیمانهایت، چون از میان اوس فقط تو را نام برده و خواسته اند. وقتی وارد دژ آنها می شود از هر سو به طرف او می دوند و می گویند:ای ابولبابه، ما در برابر همه قبائل دوستدار و همپیمان تو بودیم. کعب بن اسد برخاسته این سخنان را بر زبان می راند:ای ابو بشیر، تو می دانی که برای تو و برای قبیله تو در جنگهای حدائق و بعاث و دیگر جنگهایی که در آن شرکت داشتید چه جانفشانی ها کردیم. حالا ما در محاصره ای سخت افتاده ایم و در آستانه نابودی هستیم و محمد حاضر نیست از دور دژ ما دور شود تا این که تسلیم بلا شرط او شویم. اگر دست از محاصره ما بردارد به کشور شام یا به خیبر خواهیم رفت و هرگز قدم به کشور او نخواهیم نهاد و تا زنده ایم با هیچ لشکری که به جنگ او بیاید همراهی نخواهیم کرد. ابولبابه به اشاره حیی بن اخطب می گوید:تا وقتی این همراه شما باشد کاری می کند که نابود شوید. کعب بن اسد، سخن او را تأیید کرده می گوید:بخدا هم او بود که مرا به این بلا گرفتار کرد و حالا هم دست بردار نیست. حیی می گوید:من چه بکنم! من امید موفقیت برای او داشتم. وقتی شانس یاری نکرد در سر نوشت او شرکت کردم و گفتم هر چه بر سر او آید بر سر من هم بیاید. کعب به او می گوید:چه فایده ای به حال من دارد که وقتی من کشته می شوم و زن و بچه هایم به اسارت می روند تو هم با من کشته بشوی! حیی می گوید:این نبرد بلایی است که بر ما مقدر شده است! آنگاه کعب بن اسد از ابولبابه می پرسد:حالا نظر تو چیست؟ ما از میان همه افراد قبیله اوس تو را برگزیده ایم. محمد هیچ پیشنهادی جز این را نمی پذیرد که تسلیم بلا قید و شرط او شویم. بنظر تو آیا مصلحت است که تسلیم بلا شرط او شویم! ابولبابه در حالی که به زیر گلوی خویش اشاره می کند می گوید:بله، تسلیم بلا شرط او شوید. یعنی همه تان را سر خواهد برید! آنگاه سخت پشیمان می شود و می گوید:انالله وانا الیه راجعون. کعب از او می پرسد:ترا چه می شود ای ابولبابه؟ می گوید: به خدا و پیامبرش خیانت کردم! و از دژ بنی قریظه سرازیر می شود گریان تا محاسنش از اشک خیس می شود. مسلمانان در انتظار بازگشت او دقیقه شماری می کنند. اما او بجای بازگشتن نزد آنان از راهی که پشت دژ است می رود تا به مسجد مدینه می رسد و خود را با ریسمانی به ستونی که برابر منبر و نزدیک درب خانه ام سلمه- همسر پیامبر- است می بندد. خبر به پیامبر می رسد، می فرماید:او را به حال خودش رها کنید تا خداوند در حق وی آنچه ارداه فرماید کند. اگر او پیش من آمده بود برایش از خدا آمرزش می خواستم. ولی حال که پیش من نیامده و رفته است او را به حال خود رها کنید.
ابولبابه در ایام محاصره خندق در خواب می بیندکه در لجن زاری فرو رفته است و هر چه تلاش می کند نمی تواند از آن بیرون بیاید و نزدیک است از بوی گند آن خفه شود. بعد می بیند جوی آبی روان است. خود را در آن می شوید و پاکیزه می سازد و می بیند تنش بوی عطر می دهد. خوابش را برای ابوبکر داستان می کند برای تعبیر آن. می گوید:دست به کاری خواهی زد. که باعث غم تو می شود. بعد گشایشی پدید می آید و آن غم زدوده می شود. در این ایام که خود را به ستون مسجد بسته است به یاد آن خواب می افتد و امید این می برد که خداوند توبه او را بپذیرد و از راه وحی این پذیرش را اعلام فرماید. هفت شبانه روز بر همان ستون و در گرمای شدید بسته است بدین امید که یا از دنیا برود و یا خدا توبه او را بپذیرد. دخترش به هنگام نماز آمده ریسمان را از اندام پدر باز می کند تا اگر لازم باشد وضو بسازد و نماز بخواند. در موقع افطار هم چند دانه خرما برایش می آورد. دانه خرمایی را در دهان می مکد و بیرون می افکند از ترس این که اگر بخورد خداوند توبه او را نپذیرد. ریسمان هم بازوانش را زخم می کند بطوریکه مجبور می شود تا سالها بعد درمانش کند و رد آن برای همیشه می ماند. از بی خوراکی و سختی گرما چنان بی حال و بی رمق می گردد که گوشش سنگین می شود که صدا را جز به سختی نمی شنود. پیامبر هم هر صبح و شام بر او می گذرد.
شبی پیامبر در خانه ام سلمه خفته است. سحرگاهان ام سلمه می بیند می خندد. می پرسد:برای چه می خندی خدا تو را خندان بدارد؟ می فرماید:توبه ابولبابه پذیرفته شد. می پرسد:اجازه می دهی بروم به او خبر بدهم؟ می فرماید:اگر می خواهی برو. به درب اطاق می رود و می گوید:آی ابولبابه! مژده می دهم به تو که خدا توبه ات را پذیرفته است! مسلمانانی که در مسجدند می دوند تا او را باز کنند. می گوید:نه! باید رسول خدا بیاید. اوست که باید ریسمان از اندامم باز کند. چون پیامبر برای نماز صبح بیرون می آید ریسمان از اندام وی می گشاید. چند روز بعد به خدمت پیامبر آمده عرض می کند:من از این سرزمین که در آن مرتکب گناه شده ام هجرت می کنم و هر چه دارم در راه خدا و پیامبرش صدقه می دهم. می فرماید:کافی است یک سوم داراییت را بدهی. یک سوم دارایی خویش را صدقه می دهد. تا آخرین روز عمرش جز کار نیک از وی سر نمی زند.
با تشدید محاصره، بنی قریظه به ستوه می آیند و تسلیم بدون قید و شرط می شوند. به فرمان رسول خدا محمد بن مسلمه کت مردهای آنها را می بندد و در یک طرف نگاه می دارد. زن و بچه ها را نیز از دژ بیرون آورده در جایی سکونت می دهد و عبدالله بن سلام- که سابقاًاز علمای بزرگ آنها بوده است- از طرف پیامبر مأمور سر پرستی آنها می شود. آنچه اثاثیه ووسیله و لباس و اسلحه در قلعه و دژ آنهاست جمع آوری می شود:یکهزار و پانصد شمشیر است، سیصد زره، دوهزار نیزه، یکهزار و پانصد سپر فلزی و چرمی، مقدار زیادی اثاثیه، ظرفهای بسیار، شراب و خمره های آن- که همه دور ریخته می شود بی آنکه خمس آن را حساب کنند- تعدادی شتر آبکش، و تعدادی گوسفند و شتر.
رسول خدا به گوشه ای می نشیند. مردان قبیله اوس به خدمتش آمده عرض می کنند:اینها در برابر خزرج، همپیمان و مدافع ما بوده اند. به یاد داری که مدتی پیش با بنی قینقاع- همپیمانان عبدالله بن ابی- چه رفتاری کردی:چهارصد نفر زره پوش و سیصد نفر بی زره را به او بخشیدی و آزاد کردی. این همپیمانان ما از این که پیمان شکنی کرده اند پشیمان شده اند. آنها را به ما ببخش! همچنان خاموش می ماند. یکایک با اصرار و التماس فراوان در این موضوع سخن می گویند. آنگاه روی به آنان کرده می فرماید:موافقید که حکم دادن درباره آنها با مردی از قبیله شما باشد؟ می گویند:آری، موافقیم. می فرماید:این اختیار به سعد بن معاذ واگذار می شود. در این هنگام، سعد بن معاذ در مسجد ودر خیمه کعبیه دختر سعد بن عتبه است که مسوول مداوای زخمیان و سروسامان دادن به اسیران است و به دنبال گمشده ها می گردد و افراد بی کس و کار را سرپرستی می کند. پیامبر، سعد را در آن خیمه جای داده است. افراد اوس به شنیدن این سخن، می روند پیش او. او را بر الاغی می نشانند که دهانه اش ریسمانی از لیف خرماست و بر آن پوششی لیفی و پارچه ای نهاده اند. به دورش جمع می شوند و بنای خواهش و تمنا را می گذارند که رسول خدا امر تصمیم گیری درباره همپیمانانت را به تو واگذار فرموده است تابا آنان خوشرفتاری کنی. بنابراین تصمیمی به نفع آنها بگیر! دیدی که عبدالله بن ابی در مورد همپیمانان خودش چه کرد؟ ضحاک بن خلیفه به او می گوید:اینها متحدان نظامی تو هستند متحدان نظامی تو! در همه جنگها برای دفاع از تو کمر به جنگ بستند. حالا هم تو را بر دیگران ترجیح داده اند و به تو پناه جسته اند. اینها نفرات جنگی و شتر بسیار دارند. سلمه بن سلامه بن وقش می گوید:با متحدان نظامی و همپیمانان خودت خوشرفتاری کن. شک نیست که رسول خدا دوست می دارد که اینها زنده بمانند! در جنگ های بعاث و حدائق و دیگر جنگهاتو را یاری کرده اند. تو بدتر از عبدالله بن ابی نباش. یکی دیگر می گوید:ما به کمک اینها جنگیده ایم و پیروز شده ایم. به کمک آنها تکیه کرده ایم و تقویت شده ایم. در تمام این مدت، سعد کلمه ای بر زبان نمی آورد. وقتی اصرار و پرحرفی را از حد می گذرانند می گوید:سعد به جایی رسیده است که او را در کار خدا سرزنش هیچ سرزنشگری تحت تأثیر قرار ندهد! ضحاک بن خلیفه فریادی از درد بر می کشد کهقوم من بیچاره شدند! و می رود به میان اوس و می گوید: کار بنی قریظه تمام است! معتب بن قشیر می گوید:آه! چه خبر بدی! حاطب بن امیه ظفری می گوید:سرانجام، قوم من بر باد رفتند.
سعد بن معاذ می آید تا به خدمت پیامبر می رسد که مسلمانان به دورش نشسته اند. با دیدن او می فرماید:در حضور رئیستان برخیزید. مردان اوس در دو صف منظم بر پا می ایستند و یکایک به وی سلام کرده خوشامد می گویند تا می رسد به حضرت وی. اوسیان که در حضور پیامبرند به سعد می گویند:رسول خدا سرنوشت آنها را به تو سپرده است. زحماتی را که برای تو کشیده اند به خاطر آور و در حقشان حکم خوبی بده! سعد بن معاذ روی به آنان نهاده می پرسد:به حکمی که من در مورد بنی قریظه صادر کنم راضی هستید؟ جواب می دهند:در غیابت به حکم تو رضایت داده ایم آنهم به اختیار خودمان و بدین امید که بر مامنت نهی همانگونه که آن دیگری در مورد همپیمانان خویش از بنی قینقاع منت نهاد. خدماتی که به تو کرده ایم از یادت نمی رود و امروز بیش از هر وقت به خدمت متقابل تو نیازمندیم. سعد می گوید: از هیچ خدمتی به شما دریغ نخواهم نمود! با خود می گویند:مقصودش چیست؟ آنگاه آنها را سوگند می دهد که شما را به عهد و پیمان خدا سوگند می دهم که حکم همان است که من در مورد شما می دهم؟ همصدا می گویند:آری. سپس رو به دیگر جانب که رسول خدا در آن نشسته است می نهد و پیشتر به احترام حضورش روی سخن بدان سو نگردانده است و می پرسد:شما هم نظرتان همین است؟ پیامبر خدا و کسانی که در اطراف او نشسته اند می گویند:آری. در این هنگام، سعد بن معاذ می گوید:اینک من در مورد آنها حکم می کنم که هر بالغی کشته شود و زنها و بچه ها به اسارت در آیند و اموال تقسیم گردد! رسول خدا به او می فرماید:حکمی صادر کردی که خدای عزوجل از فراز هفت آسمان صادر فرموده است.
سعد بن معاذ شب پیش با خدا چنین نیایش کرده است:خدایا، اگر باز هم جنگی با قریش هست مرا برای آن نگاهدار، زیرا جنگیدن با هیچ قومی برایم آنقدر خوشایند نیست که با قومی که رسول خدا را دروغگو شمرده اند و او را اذیت کرده اند و بیرون رانده اند. اگر جنگ با آنها به پایان رسیده است شهادت را نصیب من فرما، ولی تا دیده ام را به انتقام از بنی قریظه روشن ساخته ای مرا از دنیا مبر! بدینسان، خداوند چشم او را با انتقامگیری از آن قوم پیمان شکن خائن روشن می سازد.
بدستور پیامبر، اسیران را به خانه اسامه بن زید می برند، و زن و بچه ها را با اسلحه ها و اثاثیه و لباس و پارچه ها به خانه دختر حارث. شتر و گوسفندها را نیز در بیابان رها می کنند تا بچرند. کیسه های خرما را جلو آنها می ریزند تا سراسر شب مثل الاغ جویده می خورند. شب را به خواندن تورات به سر می آورند. یکدیگر را به حفظ دین خویش و تمسک تورات سفارش می کنند.
روز بعد- جمعه هشتم ذیحجه- پیامبر به بازار مدینه می رود و دستور می دهد تا چاله های مستطیلی در آنجا بکنند که از جای خانه ابو جهم عدوی تا سنگهای زیتونی رنگ ادامه دارد. خود با بزرگان اصحابش می نشیند و دیگران آن چاله های مستطیل شکل را می کنند. آنگاه دستور می دهد تا مردان بنی قریظه را دسته دسته می آورند و علی علیه السلام و زبیر بن عوام آنها رادر کنار آن چاله ها گردن می زنند. آنها از کعب بن اسد می پرسند:به نظر تو محمد با ما چه می کند؟ شما بهیچوجه خوشتان نمی آید و بد است. وای بر شما، شما بهیچوجه عقلتان را بکار نمی برید! مگر نمی بینید که دسته دسته را فرا می خوانند و یکدم از فراخواندن شما باز نمی ایستد و هر که هم می رود بر نمی گردد! قضیه، قضیه گردن زدن است! من به شما پیشنهاد و سفارش کردم که این کار را نکنید، و شما با اصرار این کار را کردید! به او می گویند:وقت سرزنش گذشته است. ما بهیچوجه راضی نبودیم پیمانی را که میان ما و محمد است بشکنیم ولی چون این تصمیم را گرفتی نخواستیم نظریه و تصمیم تو را تخطئه کنیم. حیی می گوید:از این سرزنشها که به هم می کنید دست بردارید که سرنوشت شما را تغییر نخواهد داد. خودتان را برای شکیبایی در زیر شمشیر آماده کنید!
دسته دسته می آورند و گردن می زنند تا نوبت به حیی بن اخطب می رسد. او را در حالی می آورند که دستهایش را به گردنش بسته اند و پیراهن سرخی بر تن کرده است برای کشته شدن. وقتی می رسد پیراهن سرخ گرانبهایش را پاره پاره می کند تا پس از مرگش کسی آن را از تن او بیرون نیاورد! رسول خدا به او می فرماید:ای دشمن خدا! خدا تو را به چنگ ما نیانداخت؟ می گوید:چرا به خدا! من خودم را از این که به دشمنی تو برخاستم ملامت نمی کنم. من از پی آن بر آمدم که به اقتدار سیاسی که تو داری دست یابم ولی خدا توفیق نداد و مرا به چنگال تو انداخت. من به هر دری زدم تا نیرو علیه تو فراهم آورم اما هر که خدا او را به شکست آورد یاوری نیابد. بعد رو به مسلمانان کرده می گوید:مردم! حادثه ای که خدا پیش آورد عیبی ندارد. تقدیری است وامری که در دیوان قضا ثبت شده است. نبردی است که بر بنی اسرائیل رقم زده شده است! او را برده گردن می زنند. سپس غزال بن سموئیل را می آورند. پیامبر از او می پرسد:خدا تو را به چنگ ما نینداخت؟ می گوید:آری ای ابوالقاسم. او را بدستور پیامبر گردن می زنند. بعد، نباش بن قیس را می آورند. او با شخصی که خواسته او را بیاورد گلاویز شده و دست درازی کرده است. وی ناچار مشتی بر بینی او زده تا مجروح شده است. پیامبر آن مسلمان را عتاب می کند که چرا این کار را کرده ای؟ مگر شمشیر واعدام برای او کافی نیست؟ عرض می کند که ای رسول خدا، با من گلاویز شد تا بگریزد! نباش می گوید:به تورات سوگند ای ابوالقاسم که او دروغ می گوید. اگر او مرا به حال خود می گذاشت من از این که بیایم و در جایی که دیگر افراد طایفه ام کشته شده اند کشته شوم ابائی نداشتم. در این هنگام رسول خدا سفارش می فرماید:با اسیران خوشرفتاری کنید. بگذارید پیش از ظهر استراحت کرده بخوابند. آب سرد به آنها بدهید تا هوا خنک شود. آنوقت بقیه را اعدام کنید. نگذارید گرمای آفتاب دست به گرمای شمشیر دهد! آن روز که روز آفتابی گرمی است می گذارند تا بخوابند و آب و خوراک به آنها می دهند. وقتی هوا خنک می شود بقیه را اعدام می کنند.
سلمی دختر قیس یکی از خاله های پیامبر است که با وی بیعت کرده و رو به هر دو قبله نماز گزارده است. رفاعه بن سموئیل با برادر او سلیط بن قیس رفت و آمد دارد و با این خانواده هم آشناست. وقتی اسیر می شود به سلمی دختر قیس پیغام می دهد که با محمد صبحت کن تا مرا آزاد کند، چون من بخاطر دوستی با شما حرمتی دارم و تو بمنزله مادر او هستی. با این کار تا روز قیامت ممنون شما خواهم بود. سلمی رفاعه را با خود به خدمت پیامبر می آورد. پیامبر از او می پرسد:چه شده است خاله جان! عرض می کند:رفاعه بن سموئیل به خانه ما رفت و آمد داشت و به خاطر این رابطه، از حرمتی برخوردار است. بنابراین او را به من ببخش. پیامبر نگاهی به رفاعه می کند که خود را در پناه سلمی قرار داده است، می فرماید:خوب، او در اختیار تو باشد. سلمی که خوشحال شده است می گوید:او نماز خواهد خواند و گوشت شتر خواهد خورد. با لبخندی می فرماید:اگر نماز بخواند برای خودش خوب است. و اگر بر کیش خویش بماند برای خودش بد است. چندی بعد، رفاعه بن سموئیل مسلمان می شود. او را آزاد شده ام المنذرسلمی می خوانند. از این لقب خوشش نمی آید و ترک آن خانه می گوید. سلمی وقتی اطلاع پیدا می کند به او پیغام می دهد:بخدا من مالک تو نیستم، در حقیقت چون آزادی تو را از رسول خدا تقاضا کردم و او تو را به من بخشید این لقب را به تو داده اند. تو آزاد هستی و نسبت خویشاوندی و نام خانوادگی تو برجاست. پس، رفت و آمد خود را به خانه سلمی از سر می گیرد.
سعد بن عباده و حباب بن منذر به خدمت پیامبر آمده عرض می کنند:قبیله اوس از آنجا که بنی قریظه همپیمان آنهاست از کشته شدن همپیمانان خویش ناراحتند. سعد بن معاذ می گوید:ای رسول خدا، هر که از اوس آدم خوبی است و خیری در او هست از این کار ناراحت نیست، دیگران که ناراحتند بگذار ناراحت باشند و خدا هرگز آنها را خشنود نسازد! اسید بن حضیر می گوید:ای رسول خدا، محکومین را برای کشتن میان تمام خانواده های قبیله اوس تقسیم کن تا هر که ناراحت و عصبانی است خدا دماغش را به خاک بمالد! پیش از همه، چند تایی را به خانه من بفرست. پیامبر، دو نفر از محکومین را به محله بنی عبدالاشهل می فرستد. اسید بن حضیر گردن یکی از آندو را می زند، و ابو نائله گردن دومی را. دو نفر را هم به محله بنی حارثه می فرستد که ابو برده پسر نیار گردن یکی را می زند و محیصه ضربه خلاص را وارد می آورد، و دیگری را ابو عبس بن جبر گردن می زند و ظهیر بن رافع ضربه خلاص را. دو اسیر را هم برای بنی ظفر می فرستند. یکی را قتاده بن نعمان و دیگری را نضر بن حارث گردن می زند. برای بنی معاویه دو اسیر می فرستد. یکی را جبر بن عتیک می کشد و دیگری را نعمان بن عصر که از قبیله بلی و همپیمان آنهاست. عقبه بن زید و برادرش وهب بن زید را برای کشتن به بنی عمرو بن عوف می سپارد. یکی را عویم بن ساعده می کشد و دیگری را سالم بن عمیر. برای بنی امیه بن زید هم می فرستد.
کعب بن اسد را- که رئیس آن طایفه است و مردی زیبا روی- دست بسته می آورند. پیامبر می پرسد:کعب بن اسد؟ می گوید:آری ای ابوالقاسم. می فرماید:شمااز سفارش خیر خواهانه ابن خذاش که تصدیق کننده رسالت من بود استفاده نکردید. مگر او به شما دستور نداد که از من پیروی کنید و اگر شاهد ظهور من بودید سلام او را به من برسانید؟ می گوید:آری به تورات سوگند ای ابوالقاسم. اگر نه این بود که یهودیان مرا متهم خواهند کرد که از شمشیر مرگبار ترسیده ام از تو پیروی می کردم، ولی من بر دین یهود پایدار می مانم! فرمان می دهد تا او را گردن بزنند.
وقتی رسول خدا از اعدام حیی بن اخطب و نباش بن قیس و غزال بن سموئیل خلاصی می یابد بر می خیزد و به سعد بن معاذ می گوید:کشتن بقیه برعهده تو. سعد، دسته دسته می آورد و اعدام می کند.
در میان بنی قریظه زنی از یهودیان بنی نضیر هست بنام نباته که همسر مردی قرظی است و یکدیگر را عاشقانه دوست می دارند. وقتی محاصره شدت می گیرد نباته با گریه به شوهرش می گوید:از هم جدا خواهیم شد! می گوید:به تورات قسم همینطور است که تو فهمیده ای. ما هنوز کسی از مسلمانان نکشته ایم. تو زن هستی. بیا این دستاس را بردار و از بالای برج بر سر آنها بیافکن. اگر محمد پیروز شد تو را که زنی نخواهد کشت و او هیچ زنی را نمی کشد. این را می گوید تا پس از او بدین جرم اعدام شود و به بستر دیگری در نیاید. نباته در برج زبیر بن باطاست. پاسداران اسلام گاهی زیر دیوار این برج می نشینند تا در سایه باشند. نباته سنگ دستاس را برداشته به لبه دیوار برج می آورد تا فروافکند. پاسداران متوجه و پراکنده می شوند. تنها خلاد بن سوید می ماند که سنگ بر او فرود آمده مغزش را متلاشی می سازد. دیگر هیچ پاسداری به زیر دیوار برج نمی نشیند. روزی که جنگاوران بنی قریظه اعدام می شوند نباته به خانه عایشه آمده بنا می کند به قهقهه سردادن و گفتن که سران بنی قریظه دارند می کشند! ناگهان از بیرون خانه صدایی بر می آید که آی نباته! به عایشه می گوید:بخدا مرا دارند صدا می زنند! عایشه می پرسد:چطور ترا به کشتن داد؟ می گوید:به من گفت تا دستاس را بر سر یاران محمد بیفکنم و افکندم تا سر یکی از آنان خورد شد. حالا می خواهند مرا به آن جرم اعدام کنند! بدستور پیامبر او را بجرم قتل خلاد بن سوید، اعدام می کنند.
چون فقط اشخاص بالغ را اعدام می کنند هرگاه در مورد اسیری شک دارند او را معاینه می کنند تا اگر موی بر آورده است کشته شود و گرنه در جرگه زن و بچه هاباشد. اعدام آنها که هفتصد و پنجاه نفرند(490)تا پاسی از شب طول می کشد. آخرین دسته ها را زیر نور مشعلهایی که از شاخه خرماست اعدام می کنند. در این هنگام که شفق ناپدید گشته است بر لاشه آنها که در خندق افکنده شده است خاک می ریزند.
زنان بنی قریظه که در خانه رمله دختر حارث و خانه اسامه پسر زید بن حارثه بسر می برند همه شب در این اندیشه اند که شاید محمد برمردان ما منت نهد و آزادشان سازد یا از آنها فدیه ای بپذیرد! صبح که از اعدام آنها آگاه می شوند شیون سر می دهند و گریبان چاک می دهند و موهای خود را می کنند و ر سر و صورت می زنند و به کوچه های مدینه می دوند. زبیر بن باطا که با وساطت ثابت بن قیس از اعدام نجات یافته است به آنها پرخاش می کند که ساکت شوید!مگر شما اولین زنهای بنی اسرائیلی هستید که از اول دنیا تا به حال به اسارت می روند! تا دنیا دنیاست زنهای بنی اسرائیل اسیر می شوند تا آنوقت که ما و شما به هم برسیم! اگر مردهای شما عرضهای می داشتند نمی گذاشتند شما اسیر شوید! شما باید دین یهود را نگهدارید تا دز زندگی یهودی بمانیم و دم مرگ هم یهودی باشیم!
در جنگ معروف بعاث- که میان اوس و خزرج اتفاق افتاده است و یهودیان هم با متحدان خویش در جنگ شرکت کرده اند- زبیر بن باطا، ثابت بن قیس را که اسیر شده است بدون گرفتن فدیه ای آزاد ساخته است. اینک ثابت بن قیس به دیدن او که در میان اسیران بنی قریظه است می رود و از او می پرسد:مرا می شناسی؟ می گوید:آدمی مثل من آدمی مثل ترا ممکن است از یاد ببرد! می گوید:تو حقی بر بر گردن من داری. آمده ام تا آن حق را ادا کنم. زبیر بن باطا می گوید:آدم بزرگوار به آدم بزرگوار پاداش می دهد. امروز بیش از هر وقت به آن نیاز مندم. ثابت به خدمت پیامبر آمده عرض می کند:زبیر بن باطا بر گردن من حق بزرگی دارد. در جنگ بعاث، موی پیشانی مرا برید و مرا آزاد ساخت و گفت:این خدمتی را که به تو کردم از یاد مبر. امروز می خواهم خدمت متقابلی به او بکنم. او را به من اهدا فرما. رسول خدا می فرماید:او را به تو هدیه می کنم. ثابت پیش زبیربن باطا رفته می گوید:رسول خدا تو را به من اهدا فرمود.زبیر می گوید:پیرمرد سالخورده ای که نه خانواده و همسرو فرزندی در یثرب دارد و نه مال و مزرعه ای، زندگی را می خواهد چه کند؟ ثابت به خدمت رسول خدا رفته عرض می کند:فرزندانش را به من ببخش. می بخشد. می گوید:اموال و خانواده اش را هم به من ببخش. می بخشد. ثابت پیش زبیر بن باطا رفته می گوید:پیامبرخدا، فرزندان و خانواده و اموال ترا به من اهدا فرمود.
- تو پاداش مرا به کمال دادی و آنچه بر عهده ات بود به انجام رساندی. به من بگو آن شخصی که چهره اش مثل آینه چینی بود و دختران محله در آینه چهره اش دیده می شدند، یعنی کعب بن اسد، چه کرد؟
- اعدام شد!
- سرور شهر و روستا، سرور دو قبیله، که اسب و شترهای لازم برای جنگ را تهیه می کرد و در اردوگاه خوراک تأمین می نمود، یعنی حیی بن اخطب چه شد؟
- اعدام شد!
- آن که پیشتاز لشکر یهود بود و به هنگام حمله پیشاپیش حمله می برد ووقتی عقب می نشستند در برابر دشمن به دفاع کمر می بست، یعنی غزال بن سموئیل کجا رفت؟
- اعدام شد!
- آن پهلوان کار گشایی که به هر دسته ای حمله می برد آن را می پراکند و هر مشکلی پیشش می بردند آن را می گشود، نباش بن قیس، چه شد؟
- اعدام شد!
- پرچمدار لشکر یهود بهنگام پیشروی، وهب بن زید چه شد؟
- اعدام شد!
- آن میهماندار یهود که یتیمان و بیوه زنان یهودی را خرجی می داد عقبه بن زید چه شد!
- اعدام شد!
- آن دو عمرو که در مدرسه بر سر تورات به مباحثه می نشستند کجا رفتند؟
- اعدام شدند!
- ای ثابت! زندگی بعد از اینها چه فایده ای دارد! بروم به شهرکی که اینها در آن زندگی می کردند تا پس از مرگ آنها زندگی کنم؟ من چنین چیزی را نمی خواهم. من ترا به حقی که بر گردنت دارم قسم می دهم که مرا ببری پیش همین آدم کشی که سران بنی قریظه را می کشد تا مرا در همانجا که آنها را کشته است بکشد. تو هم شمشیر مرا که بسیار تیز است بردار و با یک ضربه مرا بکش. بالاتر از گلوگاه و نزدیک کله اما زیر مخ را بزن، چون تن اگر با گردن باشد زیباتر است! من بفاصله چند ثانیه به رفقایم می پیوندم.
ابوبکر که ناظر گفتگوی آندو است پرخاش می کند:وای بر تو ای پسر باطا! چند ثانیه نیست، عذابی ابدی است!
زبیربن باطا ادامه می دهد:
- ثابت مرا ببر و بکش!
- من حاضر نیستم تو را بدست خودم بکشم.
- برای من اهمیتی ندارد که چه کسی مرا می کشد! فقط از زنم و فرزندانم مواظبت کن چون اینها از کشته شدن ترسیده اند. از رهبرت تقاضا کن آنها را آزاد سازد و اثاثیه و مزرعه و اموال را به آنها برگرداند.
ثابت بن قیس، او را می برد پیش زبیر بن عوام و او وی را گردن می زند. آنگاه به تقاضای ثابت، همه آنچه را که مال او بوده است به فرزندانش باز می دهد و همسرش را آزاد می سازد. نخلستان و رمه شتر و اثاثیه همه را می دهند جز اسلحه و ساز و برگ جنگ را. آنها برای همیشه با خانواده ثابت بن قیس بن شماس زندگی می کنند.
ریحانه دختر زید از یهودیان بنی نضیر است که همسر مردی از بنی قریظه بنام حکم شده است، و زنی زیباست. رسول خدا او را برای خویش بر می گزیند، و به او پیشنهاد می کند به اسلام در آید. نمی پذیرد و می گوید که یهودی خواهد ماند. رسول خدا اندوهگین می شود و از او دوری می نماید، و به پسر سعیه ماجرایش را اطلاع می دهد. پسر سعیه می گوید:پدر و مادرم فدایت! او مسلمان خواهد شد. و رفته با او بنای تبلیغ را می گذارد و نصیحت می کند که تو نباید دنباله رو قبیله ات باشی. دیدی که حیی بن اخطب آنها را به چه کارهایی وادار کرد و چه بر سر شان آورد! مسلمان بشو تا پیامبر خدا تو را در اختیار خویش گیرد. کمکم می اندیشد و به خود می آید و می پذیرد. رسول خدا در جمع یارانش نشسته است که صدای پایی می شنود. می فرماید:این صدای کفش پسر سعیه است که آمده است مژده مسلمان شدن ریحانه را بدهد. پسر سعیه می رسد و عرض می کند:ای رسول خدا، ریحانه مسلمان شد! پیامبر، شادمان می شود. او را آزاد می سازد و به همسری خویش در می آورد. سالهابعد، و پس از در گذشت رسول خدا همچنان در میان کسان خویش و در حجاب می ماند و به هیچ نامحرمی اجازه دیدنش را نمی دهد و می گوید:پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هیچکس نباید مرا ببیند.

تقسیم غنائم

نخلستانهای بنی قریظه را به پنج قسمت برابر تقسیم می کنند و بر یک سهم می نویسد:لله. مال خداست. اثاثیه را همینگونه تقسیم می کنند، و بردگان را همین گونه. از خمس آن که مال خداست عده ای را آزاد می کند، عده ای را به اشخاصی می بخشد، و تعدادی را بعنوان خدمتکار به افرادی که نیاز دارند می دهد. مجموعه خمس را به محیمه بن جزءزبیدی می سپارد که مسوول تقسیم غنائم است. از نخلستان ها یک سهم مال عشایر عبدالاشهل، ظفر، حارثه، بنی معاویه، که نسب به نبیت می رسانند است. سهم دیگری مال بنی عمرو بن عوف و باقیمانده قبیله اوس است. بنی نجار، مازن، مالک، ذبیان، و عدی جمعاًیک سهم مشاع دارند. سلیمه، زریق، و بلحارث بن خزرج یک سهم.
شماره مسلمانان سه هزار است. سی و شش اسب هم داشته اند که به هریک دو سهم می رسد. بنابراین، چهار سهم باقیمانده از غنائم بر سه هزار و هفتاد و دو سهم تقسیم می شود که به هر فردی یک سهم و به هر اسبی دو سهم تعلق می گیرد. به تنها شهید این جنگ- خلاد بن سوید- سهمی و به تنها پاسداری که در حین جنگ از دنیا رفته است- ابوسفیان بن محصن- سهمی اختصاص می یابد. به شش زنی که در جنگ شرکت کرده اند پاداشی داده می شود:صفیه دختر عبدالمطلب، ام عماره، ام سلیط، ام علاء، سمیراءدختر قیس، و مادر سعد بن معاذ.
پیامبر سفارش اکید می فرماید که کودکان هیچ زن اسیری را از او جدا نسازند. پس چه در تقسیم و چه در فروش، مادر با فرزندان کوچک خود بسر می برد.