فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

تیره کردن رابطه بنی قریظه با مشرکان

پیامبر در کنار سعی خویش برای تجزیه قبائل مشرکی که به جنگ وی آمده اند می کوشد تا روابط بنی قریظه با مشرکان مکه را نیز تیره سازد و با بدبین کردن آنها نسبت به یکدیگر و بی اعتماد ساختن بنی قریظه به دوام اتحاد نظامیشان با کفار مکه در آنها تزلزلی ایجاد کند. در این اثنا فرصت زرینی پیش می آید و یکی از افراد جبهه دشمن بنام نعیم بن مسعود به اسلام می گرود.(482)
او از قبائل بیابانگردی است که نخلستان و تاکستان ندارند و به گوسفندداری و شتر بانی مشغولند.گاهی به میان یهودیان بنی قریظه که باغدار و صنعتگر و تجارت پیشه اند می آید. چند روزی میهمان کعب بن اسد می شود. از شراب و غذایشان می خورد. بعد با کیسه های خرما پیش عشیره و خانواده اش باز می گردد. وقتی قبائل مشرک و مهاجم برای جنگیدن با مسلمانان به مدینه می آیند نعیم بن مسعود هم که مشرک است با قبیله خویش می آید. پس از گذشت چند روز و در حالی که زمین بکلی از گیاه و خاشاک تهی شده است و شترها و اسبها می روند تا از گرسنگی بمیرند دل نعیم بن مسعود با توفیق الهی به اسلام می گراید. گرایش خود را به اسلام از افراد قبیله پنهان می دارد و با هیچکس از آن به میان نمی آورد و از اردوی خویش بیرون آمده خود را سر شب- بین مغرب و عشاء- به خیمه پیامبر می رساند. می بیند در حال نماز است. پس از نماز وقتی چشمش به نعیم می افتد می نشیند و می فرماید:برای چه آمده ای نعیم؟
- آمده ام تا ترا تصدیق نمایم و گواهی دهم پیامی که آورده ای حق است. اینک ای رسول خدا هر فرمانی می خواهی به من بده تا به انجام رسانم، زیرا به خدا سوگند هر فرمانی که صادر کنی اجرا می کنم. نه قبیله من می دانند که من مسلمان شده ام و نه قبائل دیگر.
- هر قدر می توانی اراده نفرات دشمن را در جنگ سست کن و آنها را پراکنده ساز.
- چشم. اما ای رسول خدا، باید دروغ مصلحت آمیز بگویم. اجازه می فرمایی؟
- هر چه بنظرت لازم آمد بگو، برایت روا خواهد بود.
نعیم بن مسعود می رود به محله بنی قریظه. با دیدن او خوشحال می شوند و از او استقبال کرده مقدمش را گرامی می دارند. غذا و شراب برایش می آورند. می گوید: من برای چیزهایی از این قبیل نیامده ام. برای چاره کار شما و بخاطر نگرانیی که نسبت به شما دارم آمده ام تا تدبیر درستی به شما نشان دهم. شما خودتان می دانید که چقدر به شما محبت دارم و چه رابطه صمیمانه ای میان من و شما هست.
- اینها را کاملاًمی دانیم. نظر ما درباره تو خیلی خوب است. تو راستگوو نسبت به خود نیکوکارمی دانیم.
- باید آنچه را می گویم کاملاًپنهان نگهدارید.
- باشد.
- کار این شخص- یعنی رسول خدا- سهمگین و عبرت انگیز است. دیدید با بنی قینقاع و بنی نضیر چه کرد و چگونه داراییشان را گرفت و آنها را از خانه و سرزمینشان کوچ داد. پسر ابو الحقیق آمد به میان ما و ما را تبلیغ کرد تا کمر به جنگ ببندیم تا برای کمک به شما با او متحد شدیم. کار جنگ را می بینم و می بینید که چگونه بالا گرفته و به وضع بدی رسیده است. موقعیت شما نسبت به محمد با موقعیتی که قریش یا غطفان در برابر وی دارند بکلی فرق می کند. قریش و غطفان دو قبیله اند که از مناطق دور دست آمده و در اینجا برای جنگ اردو زده اند. اگر فرصتی برای مصالحه بیابند از آن استفاده خواهند کرد. اگر جنگی در گیرد یا شکستی بخورند یا وضع بدی برایشان پیش آید بساطشان را بر چیده به دیار خود خواهند رفت. اما شما چنین کاری نمی توانید بکنید. اینجا کشور شماست. کشتزار و باغ و نخلستان و زن و بچه های شما در اینجاست. اینک لشکر محمد کار را با آنها به درشتی و غلبه کشانده است. دیروز همه نیروهای خود را برای جنگ با او آوردند و تا شب هم جنگیدند، عمربن عبدود که یکی از سران آنهاست کشته شد و دیگران زخمی رو به گریز نهادند. آنها بخاطر وضعی که دارید قادر به دفع خطر از شما نیستند. بنابراین در کنار قریش یا غطفان نجنگید تا عده ای از سران آنها را به گروگان نزد خود نگاهدارید و بدینوسیله نگذارید با محمد پیمان صلح بسته شما را تنها و بی دفاع رها کنند و پی کار خویش بروند.
- پیشنهاد هوشیارانه و دلسوزانه ای به ما می دهی! از تو سپاسگزاریم و برایت آرزوی سلامت داریم. همین پیشنهادی را که دادی به کار خواهیم بست.
- ولی بهیچوجه نگذارید کسی بفهمد که پیشنهاد من بوده است.
- باشد. نخواهیم گذاشت.
نعیم سپس از آنجا پیش ابو سفیان که با عده ای از رجال قریش نشسته است می رود و به او می گوید:من پیشنهاد مشفقانه ای برایت آورده ام. حاضری کاری کنی که کسی نفهمد من آنرا آورده ام؟
- آری، پنهان می دارم.
- می دانی که بنی قریظه از کاری که در رابطه خود با محمد کرده اند پشیمان شده اند و می خواهند اشتباه خود را جبران کرده، به دوستی سابق خویش برگردند. من پیش آنها بودم که به او پیغام فرستادند: ما از قریش و غطفان هفتاد تن از اشرافشان را می گیریم و به تو تحویل می دهیم تا گردنشان را بزنی به این شرط که بال ما را که شکستی- یعنی قبیله یهودی بنی نضیر را- به دیارشان باز آوری، ما اینک همراه تو علیه قریش می جنگیم تا آنها را پس برانیم. بنابراین اگر بنی قریظه به شما پیغام دادند که عده ای را بعنوان گروگان به آنها بسپارید مبادا چنین کاری بکنید و کسی از اشرافتان را به آنها تحویل دهید که خواهند کشت. از شما خواهش می کنم اسم مرا نیاورید و کلمه ای از آنچه گفتم با کسی در میان نگذارید.
- خاطر جمع باش. کلمه ای بر زبان نخواهیم آورد.
نعیم از آنجا به اردوی غطفان می رود و به آنها می گوید:ای سران غطفان! من مردی از قبیله شما هستم. باید حرفم را پنهان نگهدارید. اطلاع داشته باشید که بنی قریظه به محمد پیغام داده اند که...- همانچه به قریش گفته است- بنابراین مبادا هیچیک از رجال خودتان را به آنها بسپارید. چون وی عضو قبیله آنهاست حرفش را باور می کنند.
از آنطرف، یهودیان بنی قریظه- غزال بن سموئیل را به نمایندگی نزد ابو سفیان و اشراف قریش می فرستند با این پیغام:ماندن شما در اینجا خیلی طول کشیده و کاری هم از پیش نبردید. روشی که پیش گرفته اید موفقیت آمیز نیست. روش درست این است که روزی را معین کنید برای حمله عمومی به محمد، و به ما اطلاع بدهید تا شما از یک طرف حمله بیاورید و غطفان از طرف دیگر و ما هم از طرف سوم حمله ببریم. در این صورت او نخواهد توانست از چنگ ما رهای یابد. اما تنها به شرطی حاضریم در این حمله با شما شرکت کنیم که چند تن از اشرافتان را بعنوان گروگان پیش ما بگذارید، زیرا نگرانی ما از این است که اگر در جنگ تلفات سنگین بدهید یا صدمات کاری بخورید راه خود را گرفته باز می گردید و ما را در اندرون خانه هایمان در حالی رها کنید که با محمد دشمنی نموده و اعلان جنگ داده ایم. نماینده بنی قریظه بدون این که جوابی دریافت کند به ناحیه خویش باز می گردد. ابوسفیان به سران قریش می گوید:این همان برنامه ای است که نعیم به ما گفت.
نعیم پیش بنی قریظه رفته می گوید:من پیش ابوسفیان بودم که نماینده شماآمد و تقاضای چند نفر بعنوان گروگان کرد. ابوسفیان هیچ جوابی به او نداد. وقتی نماینده از حضوراو برفت گفت:اگر از من تقاضا کنند ماده بزغاله ای را بعنوان گروگان به آنها بدهم نخواهم داد تا چه رسد به این که برجسته ترین شخصیت های قبیله ام را تحویل آنها بدهم تا تسلیم محمد کنند و او آنها را بکشد! بنابراین تصمیم بگیرید راهی پیدا کنید که از آنها گروگان بستانید. زیرااگر با محمد نجنگید و ابو سفیان و سپاهش از اینجا بروند شما خواهید توانست با همان قرار و مداری که سابقاًبا محمد داشتید بگذرانید. از او می پرسند:تو امیدواری که چنین چیزی امکان پذیر باشد؟ جواب می دهد:آری. کعب بن اسد می گوید:ما با او نخواهیم جنگید. بخدا من مخالف این کار بودم، ولی حیی بن اخطب آدمی است که توصیه های بد عاقبت می کند. زبیر بن باطا می گوید:اگر قریش و غطفان از جبهه جنگ با محمد عقب بنشینند محمد از ما جز به جنگیدن رضایت نخواهد داد. نعیم به او امیدواری می دهد که این نگرانی را از خودت دور کن! می گوید:به تورات قسم که همینطور خواهد شد که من پیش بینی می کنم. اگر یهودیان توجه کنند به این رأی درست خواهند رسید که با بالا گرفتن جنگ بقصد جنگیدن با محمد بیرون آیند بدون این که از قریش تقاضای سپردن گروگان کنند. زیرا قریش هرگز گروگانی به ما نخواهند سپرد. معقول نیست قریشی که شماره شان بیش از ماست و اسبان جنگی دارند و ما نداریم و آنان قادر به گریختن هستند و ما قادر به آن نیستیم بیایند و به ما گوگان بدهند! اما راجع به آینده ما در صورت بازگشت قریش و غطفان، اینک می بینیم غطفان به محمد پیشنهاد می کنند بخشی از محصول خرمای مدینه را به آنها بدهد تا دست از جنگ برداشته بروندولی محمد هیچ پیشنهادی جز ادمه جنگ را نمی پذیرد، و سران غطفان بدون گرفتن نتیجه ای از پیش او بر می گردند.
نزدیک غروب جمعه- هیجدهم ذیعقده- ابو سفیان به سران قریش می گوید:زمین از بوته و گیاه تهی شده است و شتران و اسبها دارند تلف می شوند. یهودیان هم خیانت کرده و دروغ گفته اند. دیگر جای ماندن نیست. بیایید برگردیم! می گویند:پیش از بازگشت ببین یهودیان چه اطلاعاتی دارند و چه تصمیمی گرفته اند. عکرمه بن ابی جهل را بهنگام غروب جمعه می فرستند تا شب شنبه- نوزدهم ذیقعده- پیش سران بنی قریظه می رسد و می گوید:ماندن در اینجا طول کشید و شترها و اسبها از گرسنگی به لب مرگرسیده اند و زمین از بوته و خاشاک عاری شده است، و ما در اینجا نمی توانیم بیش از این بمانیم. بیایید فردا دسته جمعی به جنگ این مرد برویم و حمله عمومی کنیم. می گویند:فردا شنبه است. ما روز شنبه نمی جنگیم و نه هیچ کار دیگری انجام می دهیم. بعلاوه شنبه هم که بگذرد در کنار شما نخواهیم جنگید مگر این که چند نفر از رجالتان را به ما بدهید تا پیش خود نگاه داریم تا این سرزمین را پیش از جنگیدن با محمدترک نکنید. زیرا ما بیم آن داریم که درصورت تجمل تلفات راه خویش گرفته به دیارتان بروید و ما را با او در اینجا که کشور ماست تنها بگذارید در حالیکه ما به تنهایی تاب پایداری در برابر او را نداریم و کشتزاران و باغها و دارایی زن وبچه هایمان در اینجاست. عکرمه پیش ابو سفیان بر می گردد. از او می پرسند:چه خبر؟ می گوید:یقین دارم که خبری که نعیم آورد حقیقت دارد. براستی این نامزدها به عهدشان با ما خیانت کرده اند! ابو سفیان، حیی بن اخطب را می خواند و به او می گوید:چه شد آن وعده ها که می دادی که همکیشانت به ما کمک خواهند کرد؟ ما را اینجا گذاشته اند و می خواهند به ما خیانت کنند! حیی می گوید:نه، به تورات قسم اینطور نیست. حقیقت این است که فردا شنبه است و ما حرمت شنبه را زیر پا نمی گذاریم. اگر حرمت شنبه را زیر پاگذاشتیم دیگر چطور می خواهیم پیروز بشویم! وقتی یکشنبه شد همه تان مثل شعله های آتش بر سر محمد و پیروانش بریزید. سپس می رود پیش بنی قریظه و می گوید:قربان شما بروم! قریش شمارا متهم به خیانت می کنند و مرا نیز با شما خائن می شمارند. حالا که کار ما با دشمنتان به اینجا رسیده است چه می شود اگر حرمت شنبه را یکبار نگاه ندارید؟ کعب بن اسد به خشم آمده می گوید:اگر محمد همه قریش و غطفان را بکشد تا یک نفر از آنها باقی نماند حرمت شنبه را زیر پا نخواهیم گذاشت. حیی بر می گردد پیش ابو سفیان و جریان مذاکره را به او اطلاع می دهد. ابو سفیان بر سر اوفریاد می کشد که به تو ای یهودی نگفتم که هم کیشانت قصد خیانت به ما دارند!
- نه بخدا، آنها قصد خیانت ندارند. می خواهند روز یکشنبه لشکر بکشند.
- قضیه روز شنبه چیست؟
- روز شنبه روزی است برای یهودیان که جنگیدن در آن حرام است. ماجرا این است که یکی از تیره های قوم یهود قرنها پیش در روز شنبه به ماهیگیری رفته ماهی می خورند. به کیفر این کار، خداوند آنها را مسخ و تبدیل به بوزینه و خوک می کند.
- من کسی نیستم که از افراد طایفه بوزینه و خوک کمک نظامی بگیرم! من عکرمه بن ابی جهل و چند نفر دیگر را برای مذاکره پیش آنها فرستادم. آنها گفتند. تا چند نفر از اشرافتان را بعنوان گروگان به ما ندهید دست به جنگ نخواهیم زد. قبل از آن هم غزال بن سموئیل به نمایندگی آنها آمده همین پیغام را داد. به لات قسم که این برنامه، برنامه ای است که برای خیانت چیده اید! و من فکر می کنم که تو هم با آنها در این خیانت دست داری!
- به توراتی که در طور سینا بر موسی فرود آمد قسم یاد می کنم که من خیانت نکرده ام! به تشخیص من بنی قریظه با محمد بیش از هر قبیله ای دشمنند و برای جنگیدن با او بیش از همه اصرار و علاقه دارند. خوب چه می شود اگر تنها یک روز صبر کنی تا همراه تو لشکر بکشند؟
- نه، حتی حاضر نیستم یک ساعت هم صبر کنم. من در انتظار این که شما خیانت کرده و از پشت خنجر بزنید این سپاه را در اینجا نگاه نمی دارم!
حیی بن اخطب که می بیند ابو سفیان و همکارانش او را خائن و دست اندر کار دسیسه می دانند فکر می کند اگر بخواهد از اردوگاه قریش بیرون رود ابو سفیان یقین خواهد کرد که او همدست بنی قریظه در آن دسیسه است و او را خواهد کشت. پس در اردوی قریش می ماند. و از آنجا قدمی بیرون نمی گذارد.
سران غطفان هم مسعود بن رخیله را همراه هیأتی پیش بنی قریظه می فرستند با همان پیغام که ابو سفیان فرستاده است. به این هیأت همان جوابی را می دهند که قبلاًبه ابو سفیان داده اند. آمدن هیأت نمایندگی غطفان حدسی را که برای بنی قریظه در مورد قریش و غطفان پیش آمده است تقویت می نماید بطوریکه پس از رفتن آنها با خود می گویند:براستی آنچه نعیم می گفت درست در آمد! و یقین می کنند که قریش تصمیم به ماندن و ادامه جنگ ندارد. به وحشت می افتند. ابو سفیان شخصاًپیش آنها می رود و اطمینان می دهد که ما هرگزباز نخواهیم گشت و شما را تنها را نخواهیم گذاشت. اگر واقعاًمی خواهید بجنگید حرکت کنید و بجنگید. سران بنی قریظه پیشنهاد سابق خود را تکرار می کنند. سپس با خود می گویند: حقیقت همان است که نعیم گفت! سران قریش و غطفان هم با خود همین را می گویند:حقیقت همان است که نعیم گفت! بنی قریظه از این که قریش و غطفان در اتحاد نظامی خویش با آنان بمانند نومید می شوند، و قریش و غطفان هم از این که بنی قریظه در حمله عمومی به سپاه اسلام با آنها شرکت کند نومید می گردند. کارشان به اختلاف و جدایی می کشد! بعدها نعیم بن مسعود می گوید:من بودم که قبائل مشرک مهاجم را در کار جنگ به اختلاف و سستی کشاندم تا به هر سو پراکنده شدند. من راز نگهدار رسول خدا بودم! و بعدها نشان می دهد که مسلمانی راستین است.
روزهای دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه، بین نماز ظهر و عصر، پیامبر در مسجدی که بعدها:مسجد احزاب نام می گیرد دست به دعا بر می دارد و می فرماید:
اللهم منزل الکتاب، سریع الحساب، اهزم الاحزاب. اللهم اهزمهم.
خدایا، ای فرفرستنده قرآن، ای زود حسابرس! قبائل مشرک مهاجم را شکست بده. خدایا، شکستشان بده! چون بعد از ظهر سه شنبه- بیست و دوم ذیعقده-(483)این دعا را می خواند آثار شادمانی بر چهره اش نمایان می گردد، و یارانش می فهمند که دعایش مستجاب شده است.
پاسی از شب گذشته،(484)پیامبر رو به یارانش کرده می فرماید:چه کسی حاضر است برود ببیند دشمن چه می کندو برگردد(485)بدین ترتیب پاداش که خداوند او را در بهشت رفیق من گرداند! حذیفه بن یمان با خود می گوید:عجیب است که پیامبر بهشت را مشروط به بازگشت می کند! هیچکس از جای خویش بر نمی خیزد! این سخن سه بار تکرار می شود. از شدت گرسنگی و سرما وترس، هیچکس بر نمی خیزد و داوطلب نمی شود! وقتی پیامبر می بیند هیچکس داوطلب نیست حذیفه بن یمان را صدا می زند. حذیفه وقتی اسم خود را می شنود چاره ای جز این نمی بیند که برخیزد. در حالیکه قلبش بشدت می تپد پیامبراو را عتاب می فرمایدکهسخنم را می شنوی و بر نمی خیزی؟! عرض می کند:نه، بخدایی که ترا به حق بر انگیخت از بس گرسنه ام و سر ما می خورم در خود یاری این کار را ندیدم! می فرماید:برو ببین دشمن مشغول چه کار است. هیچ تیری نبایدبیندازی ونه سنگی، و نه نیزه یا شمشیر بکار بری تا برگردی. می گوید:ای رسول خدا، اهمیتی به این نمی دهم که مرا بکشند. فقط از این می ترسم که مرا مثله کنند. می فرماید:خطری متوجه تو نخواهد شد. حذیفه می فهمد گرچه پیامبر نخست برگشتن و خبر آوردن را شرط پاداش بهشت شمرده است اما با تأکید جدید، بیم خطری در این مأموریت نیست. آنگاه می فرماید:برو به میان دشمن در آی و بنگر که با هم چه می گویند. حذیفه برای انجام مأموریت می رود. پیامبر دست به دعا بر می دارد کهخدایا، او را از هر سو محفوظ بدار:از پیش روی و از پشت سر، از راست و از چپ، از فراز و از زیر پایش.
دشمن سرگرم افروختن آتش است که حذیفه وارد اردوگاه می شود. گردباد شدیدی هم می وزد و آنها را دستخوش خویش ساخته است. خیمه هایشان را از زمین بر می کند و خودشان را از جای. آمده در کنار دسته ای پیش آتشی که افروخته اند می نشیند. ابوسفیان برخاسته می گوید:از جاسوس هاو دیده بان های دشمن بر حذر باشید. هر شخصی دقت کند در کسی که به کنارش نشسته است تا مطمئن شود که خودی است! حذیفه رو می کند به نفر دست راستی اش که عمروعاص باشد و می گوید:تو کیستی؟ می گوید:عمروعاص! و به دست چپی اش رو می کند که تو کیستی؟ می گوید:معاویه بن ابی سفیان! آنگاه ابو سفیان می گوید:اینجا که شما هستید جای ماندن نیست. شترها و اسبها از گرسنگی دارند هلاک می شوند. زمین سراسر خشکیده و بی گیاه است. بنی قریظه هم به قرار خود عمل نکرده اند و گزارش های ناراحت کننده ای از آنها به ما رسیده است. از گردباد هم می بینید که چه می کشیم! نه خیمه ای برای ما بر پا می ماند و نه دیگی بر اجاق! بنابراین، کوچ کنید که من اینک کوچ خواهم کرد. و برخاسته بدون این که پای بسته شترش را بگشاید بر آن می نشیند و تازیانه ای بر آن می نوازد تا بر روی سه پایش می ایستد. آنوقت پای بسته اش را می گشاید. حذیفه آنقدر به او نزدیک است که اگر دستور پیامبر کههیچ کاری نکن تا برگردی نبود می تواند ابو سفیان را بکشد. عکرمه پسر ابو جهل داد می زند که تو رئیس و فرمانده این ارتشی. می روی و ارتش را به حال خود رها می کنی! ابو سفیان که از شنیدن این حرف خجالت کشیده است شترش را می خواباند و پیاده می شود و در حالیکه دهانه آن را بدست دارد و پیش می راند فریاد می زند کهحرکت کنید! او همانطور ایستاده است تا لشکریان بساط خود را جمع کرده حرکت می کنند و اردوگاه کم جمعیت می شود. آنگاه به عمرو عاص می گوید:باید من وتو با دسته ای از سواره نظام در برابر محمد و سپاهش بایستیم، زیرا بیم آن می رود که در اثنای کوچ کردن ما آنها دست به تعقیب ما بزنند. باید با این حال بایستیم تا همه اردوی نظامی ما حرکت کنند. عمرو عاص می گوید:باشد من می مانم. از خالد بن ولید هم می پرسد:نظر تو چیست؟ می گوید:من هم می مانم. پس عمرو عاص و خالد بن ولید با دویست سوار می مانند تا همه نفرات ارتش کفار حرکت می کنند جز همین دو دسته سواره نظام.
حذیفه خود را به اردوگاه غطفان می رساند و می بیند آنها هم آهنگ بازگشت کرده اند.
از سپاه غطفان هم نیز به هنگام حرکت، دسته ای از سواره نظام به فرماندهی مسعود بن رخیله برای تأمین کوچ کنندگان می ایستد و حارث بن عوف هم با عده ای از نفرات سواره خود همراه سواره نظام بنی سلیم همچنان ایستاده می مانند تا دیگران بروند. پس ز ساعاتی همه دسته های سواره نظام همراه و بدون این که از یکدیگر جدا شوند از پی لشکریانی که رفته اند باز می گردند تا در مراض- در سی و شش میلی مدینه(486)- از یکدیگر جدا می شوند و هر قبیله رهسپار منطقه و سرزمین خویش می شود.
حذیفه باز می گردد به خدمت پیامبر.می بیند به نماز ایستاده است. چادر پشمینه یکی از همسرانش را بر دوش دارد. به دیدن حذیفه گوشه چادر را برروی او می اندازد و به رکوع و سجده رفته نمازش را به پایان می برد.(487)حذیفه وضع دشمن و بازگشت او را به رسول خدا گزارش می دهد.
صبح پنجشنبه- بیست و چهارم ذیقعده- در برابر پیامبر و سپاه اسلام کسی از ارتش دشمن نمانده است. همه گریخته و رفته اند. گزارش های بعدی گزارش حذیفه را تأکید می نماید. پیامبر به پاسداران اسلام اجازه مرخصی و رفتن می دهد. خوشحال رو به خانه های خویش می نهند. سپس لبه ملاحظه استتار و پنهان کردن این امر از یهودیان بنی قریظه و از بیم این که جاسوسان قریش از پراکنده شدن سپاه خبردار شوند دستور می دهد تا باز گردند. اما چون این دستور دیر به آنان می رسد کسی باز نمی گردد.
ابوسفیان پیش از بازگشتن، نامه ای به پیامبر می نویسدکه در آن چنین آمده است:
باسمک اللهم. من به لات و عزی سوگند می خورم که با جمع خویش به سوی تو لشکر کشیدیم بدین هدف که تا تو را ریشه کن نسازیم برنگردیم. دیدیم تو مایل نیستی به نبرد ما بیایی، و بهمین سبب موانع و خند ق ساخته ای. ای کاش میدانستم چه کسی این را به تو آموخته است؟ اگر از جنگ شما بر می گردیم این هست که با شما جنگی مثل جنگ احد داشته ایم که در آن زنان شکم کشته های شما را می شکافتند! نامه را به دست ابو اسامه جشمی می فرستد. پس از رسیدن نامه، پیامبر ابی بن کعب را احضار می کند تا به خیمه او در می آید و نامه ابو سفیان را برای حضرتش می خواند. آنگاه پیامبر جوابیه ای تقریر می فرمایدبدین مضمون:
از محمد پیامبر خدا به ابو سفیان بن حرب... پس از سپاس و ستایش آفریدگار، دیر زمانی است که غرور تو را در برابر خدا بفریفته است. این که نوشته ای تو با جمع خویش به طرف ما لشکر کشیده ای و نمی خواسته ای تا ریشه ما را نکنده ای باز گردی. بدان که این کاری است که خداوند مانع انجام آن می شود، و پیروزی نهایی را نصیب ما می گرداند تا دیگر نامی از لات و عزی برده نشود. این که گفتی:چه کسی به ما یاد داد که خندق بسازیم. بدان که خداوند متعال چون خواست تا تو و همدستانت را بوسیله آن به خشم آورد آن را به ما یاد داد. بیشک جنگی در خواهد گرفت که در آن من لات و عزی و اساف و نائله و هبل را بشکنم و خورد کنم، واین گفته را به یاد تو دهم.

شهدای اسلام

شهدای جنگ خندق شش نفرند:از عشیره بنی عبدالاشهل، سعد بن معاذ است که با تیر حبان بن عرقه زخمی می شود و در می گذرد. و انس بن اوس بن عتیک که با تیر خالد بن ولید کشته می شود. و عبدالله بن سهل اشهلی که با تیر مردی از بنی عوف به شهادت می رسد. از بنی سلمه، طفیل بن نعمان است که به زوبین وحشی شهید می شود. و ثعلبه بن غنمه که بدست هبیره بن ابی وهب مخزومی به شهادت نائل می آید. از بنی دینار، کعب بن زید است که در کشتار کنار چاه معونه به سختی مجروح گشته و بعد بهبود یافته است و بدست ضرار بن خطاب شهید می شود.

کشته های مشرکان

عمرو بن عبدود که به شمشیر علی ابن ابیطالب علیه السلام به هلاکت می رسد. نوفل بن عبدالله بن مغیره مخزومی که بدست زبیر بن عوام به کشتن می رود. عثمان بن منبه که تیر می خورد و و بعدها در مکه می میرد. بدین سان، مشرکان در این جنگ سه کشته می دهند.(488)