فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

ارتش کفار

ارتش ده هزار نفره کفار که به فرماندهی ابوسفیان عازم مدینه شده است پس از چند روز به نزدیکی آن شهر می رسد. قریش و متحدانش و کسانی از عشایر صحرانشین که به آن پیوسته اند در رومه- میان جرف و زغابه(476)- و دره عقیق اردو می زنند. قبیله غطفان با فرماندهش در زغابه به کناره کوه احد مستقر می شود. قریش، شترانش را در میان بوته های بلند خاردار دره عقیق رها می کند. چیزی برای چریدن اسبان نیست، و تنها ذرتی که برای اسبان از مکه آورده اند برای آنها هست. غطفان هم شترانش را به درختزار بی گیاه جرف رها می کند. اینها در زمانی آمده اند که در منطقه مزروعی مدینه هیچ کشته ای یافت نمی شود و یکماه از موسم درو می گذرد و مردم همه خرمنها را با کاه و علوفه به انبارهای شهر برده اند. غطفان،اسبهای خود را که سیصد رأس است به میان ته مانده کشته درو شده می راند تا چیزی برای خوردن بیابند. شترهای آنها هم پس از چند روز بی علفی لاغر می شوند و در آستانه مردن قرار می گیرند. شبهای این ایام هم خشک و بی باران است.
همچنان که ارتش کفار در راه است حیی بن اخطب به ابو سفیان و دیگر سران قریش می گوید: همکیشان من- یعنی بنی قریظه- که اسلحه و ساز و برگ فراوان دارند و نیروی آنها به هفتصد وپنجاه مرد جنگی می رسد با شما خواهندبود! چون به نزدیک مدینه می رسند ابو سفیان به حیی می گوید: برو پیش همکیشانت ووادارشان کن تا پیمانی را که با محمد دارند نقض و لغو کنند. پیمان مورد اشاره وی پیمانی است که پیامبر پس از رسیدن به مدینه با قبائل یهودی بنی قریظه و بنی نظیر و دیگران بسته است بدین مضمون که نه متحد وی و نه دشمن او باشند یا بدین مضمون که در برابر هجوم خارجی به او کمک کنند و قرارها و روابط دیرینه خویش را با اوس و خزرج حفظ کنند. حیی بن اخطب به منطقه بنی قریظه می رود. از ذوالحلیفه راه خود را کج کرده از عصبه می گذرد تا به درب خانه کعب ابن اسد- که نماینده بنی قریظه در بستن قرار داد و پیمان است- برسد. حیی بن اخطب مردی بدبختی آور است، و هم اواست که قبیله خویش - بنی نضیر- را به بلا و بدبختی در انداخت، و اینک می خواهد همان سر نوشت را برای بنی قریظه پیش آورد. آدمی است ریاست طلب و سلطه گر، و نظیرش در میان قریش ابوجهل بن هشام است! وقتی حیی به محله بنی قریظه می آید از آمدنش ناراحت می شوند. اولین کسی که به او برمی خورد غزال بن سموئیل است. حیی به او می گوید: چیزی برایت آورده ام تا از دست محمد راحت شوی! بیا این قریش است که در دره عقیق اردو زده است و این غطفان که در زغابه فرود آمده است! غزال می گوید: بخدا تو برای ما ذلت روزگار آورده ای. حیی می گوید: این حرف را نزن! آنگاه به درب خانه کعب بن اسد رفته در می زند. کعب او را شناخته با خود می گوید: آمدن حیی به خانه من چه فایده ای داد! او مرد بدبختی آوری است که قبیله خود را بیچاره کرد، و حالا آمده است تا پیمان شکنی کنم! حیی دوباره در می زند. کعب به او می گوید: تو مرد بدبختی آوری هستی که قبیله خودت را با پیشنهادهای شومت به بیچارگی و نابودی انداخته ای. از اینجابرو، چون تو می خواهی مرا و قبیله مرا بیچاره کنی! حیی حاضر نمی شود برود. کعب به او می گوید: من با محمد قراری نهاده و با او پیمان بسته ام و از او جز درستی ووفای به عهد و قرار ندیده ام. بخدا قسم نه ماده ای از پیمان ما را نقص کرده است و نه به ما بی احترامی نموده است بلکه با ما رابطه حسن همجواری داشته است. حیی می گوید: وای بر تو! من برایت یک دریا لشکر و قدرت بیهمتای زمان را آورده ام. من قریش را به همه فرماندهان و مهترانش آورده ام. قبیله کنانه را آورده و در رومه جای داده ام. غطفان را با همه فرماندهان و بزرگانش آورده ور زغبه در نقمی مستقر کرده ام. تعداد زیادی اسب و شتر با خود آورده اند. به ده هزار می رسند. یکهزاراسب همراه دارند با اسلحه و ساز و برگ بسیار. محمد از این حمله که ما آورده ایم جان سالم به در نخواهد برد. اینها با هم پیمان بسته اند که تا ریشه محمد و پیروانش را نکنند بر نگردند. کعب می گوید: وای برتو! بخدا قسم تو ذلت روزگار را برای من آورده ای وابری آورده ای که رعد و برق دارد و قطره ای باران نمی بارد! حال آنکه من در یک دریای سهمگین غرقه ام و نمی توانم پا از خانه ام بیرون بگذارم، اموال و مزارع و زن و بچه هایمان نیز با ما هستند. بر پی کارت. من به آنچه تو آورده ای احتیاجی ندارم. حیی اصرار می کند که وای بر توگ بگذار با تو حرف بزنم. می گوید: حاضر نیستم! حیی می گوید: تو برای این حاضر نیستی درب خانه ات را برویم باز کنی که می ترسی بیایم از آش برغولت بخورم! من تعهد می کنم دست به غذای تو نزنم! کعب که از این حرف سخت به خشم آمده است درب را می گشاید تا به درون آید. آنقدر حرفهای چرب و نرم می زند و حقه بازی می کند تا کعب را نرم می سازد و به او می گوید: حالا امروز برو تا با روسای یهود مشورت کنم. می گوید: آنها حق عقد قرار داد و پیمان را به تو واگذار کرده اند و تو در این زمینه صاحب اختیاری! و چندان اصرار می کند و دنبال حرفش را می گیرد تا کعب از تصمیم خود بر می گرداند. کعب به او می گوید: ای حیی، چنانکه می بینی من با بی میلی به پیشنهاد تو تن در می دهم. من می ترسم که محمد کشته نشود و قریش به کشور خویش بر گردد و تو بروی پیش کس و کارت، و من بمانم تک و تنها در قلب منطقه دشمن، و خودم و همه کسانی که با من هستند به کشتن برویم! حیی سوگند می خورد که به آنچه در توراتی است که موسی روز رفتنش به طور سیناءنازل شده است سوگند که اگر در این حمله، محمد کشته نشد و قریش و غطفان پیش از کشتن محمد به دیارشان بازگشتند همراه تو وارد دژ تو خواهم شد تا به من آن رسد که به تومی رسد. بدینسان، کعب پیمانی را که میان او و محمد است می شکند. حیی می گویدتا عهدنامه ای را که پیامبرمیانشان نوشته است می آورند و آن را پاره می کند. پس از پاره کردن آن می فهمند که رابطه بنی قریظه و مسلمانان تیره و خراب شده و کارشان به جنگ کشیده است. به فراز بنی قریظه که دور تا دور خانه کعب بن اسد جمع شده اند بر می آید و الغای پیمان را به آنان خبر می دهد. زبیر بن باطابه به شنیدن آن خبر، فریاد بر می آورد که یهودیان بیچاره شدند! قریش و غطفان بر خواهند گشت و ما و اموال و زن وبچه های ما را در همینجا و میان دشمن رها خواهند کرد در حالیکه تاب پایداری در برابر محمد را نداریم! دیگر هیچ مرد یهودی از این پس در امان نیست و دیگر هیچ زن یهودی در یثرب نخواهد ماند! آنگاه کعب بن اسد به پنج نفر که روسای یهود هستند تعهدی را که حیی بن اخطب کرده است خبر می دهد، به زبیر بن باطات نباش بن قیس، غزال بن سموئیل، عقبه بن زید، و کعب بن زید، به آنها می گویدکه حیی چنین کرده است در صورت بازگشت آن سپاه، همراه آنان حصاری شود تا در سرنوشت آنان شریک باشد. زبیر بن باطا به او می گوید: چه نیازی هست به این که تو کشته بشوی و حیی نیز همراه تو کشته بشود! این چه فایده ای دارد! کعب جوابی ندارد که بدهد. چهار نفر دیگر می گویند: ما مایل نیستیم که تصمیم تو را مورد ریشخند قرار دهیم یا با آن مخالفتی کنیم، اما تو خودت می دانی که حیی پیشنهادها و نظریات بدبختی آوری دارد. کعب بن اسد از الغا و شکستن آن پیمان پشیمان می شود. ولی کار بالا می گیرد چون خداوند اراده فرموده است که آنها تصمیم به جنگ بگیرند و منقرض شوند!
در حالیکه مجاهدان در طول خندق و خط دفاعی خویش به نوبت نگهبانی می دهند و سی و چند اسب سوار در دوسوی خندق گشت می زنند و بر کار دسته هایی که در نقاط معینی گماشته اند نظارت می نمایند عمر بن خطاب و ابو بکر به خیمه چرمین پیامبر که در جلو مسجد و دامنه کوه بر پاست در می آیند و گزارش می دهند که اطلاع یافته ایم که بنی قریظه پیمان خود را شکسته و اعلام جنگ داده اند! این خبر بر پیامبر گران می آید. می پرسد: چه کسی را می توانیم بفرستیم که اطلاعاتی درباره آنها برای مابیاورد؟ عمر می گوید: زبیر بن عوام. پیامبر به او می فرماید: برو به دیده بانی و خبرگیری از بنی قریظه. رفته بررسی می کند و می آید عرض می کند: ای پیامبر خدا، دیدم دارند برجها و دژها خود را آماده می کنند و راههای خود را درست می کنند و می بندند و رمه های خود را نیز از بیابان جمع کرده و به آغل برده اند! در این هنگام، پیامبر، سعد بن معاذ، سعد بن عباده، و اسید بن حضیر را فرا خوانده به آنان می فرماید: اطلاع یافته ام که بنی قریظه پیمانی را که میان ما و آنها بوده است گسسته و حالت جنگ به خود گرفته اندم بروید ببینید آیا آنچه به من گزارش آورده اند حقیفقت دارد یانه؟ اگر بی اساس بود موقع آمدن آشکارا بیان نمایید که من متوجه امر شوم، و کاری نکنید که اراده مسلمانان سست شود! می روند پیش کعب بن اسد. می بینند یهودیان پیمان را شکسته اند. آنها را به خدا قسم می دهند که بر سر پیمانی که بسته اند بمانند و پیش از این که کار به جنگ بکشد به وضع سابق برگردند، و به پیشنهاد حیی بن اخطب عمل نکنند. کعب بن اسد می گوید: هرگز به آن پیمان باز نمی گردیم! من آن را مثل این بند اشاره به بند کفش خودش گسسته ام! و بنا می کند به فحاشی به سعد بن معاذ! اسید بن حضیر به او می گوید: دشمن خدا! به سرور خودت فحش می دهی! تو همشأن او نیستی! یهودی زاده ای! بخدا انشاءالله قریش رو به گریزخواهندنهاد و ترا همین جا در توی خانه ات رها خواهند ساخت تا بر سر تو لشکر بکشیم و تو را مجبور سازیم از لانه خدت پایین آمده سر به حکم بلا شرط ما فرو نهی! خودت میدانی بنی نضیر چه کسانی بودند. در این منطقه از تو نیرومندتر و بزرگ تر بودند، خونبهای تو نصف خونبهای هر فرد آنها بود. و دیدی که خدا با آنها چه کرد! پیش از آنها هم بنی قینقاع ناگریز سر به حکم بلا شرط ما فرو نهادند. کعب می گوید: پسر حضیر! مرا از لشکر کشی بر سر ما می ترسانی! به تورات قسم، پدرت در جنگ بعاث شاهد بود که اگر ما نبودیم قبیله خزرج او را از این سرزمین بیرون می راند. شما تا به حال با مردان جنگ آزموده روبرو نشده اید. ما بخدا قسم بلدیم چطور با شما بجنگیم!))و زبان به ناسزاگویی به پیامبر و به مسلمانان دراز می کنند و بدترین فحشها را می دهند. فحشهای زشتی به سعد بن عباده می دهند که به خشم می آید. سعد بن معاذ به سعد بن عباده می گوید: ولشان کن! ما برای فحش دادن نیامده ایم. کار ما با اینها شدیدتر از تبادل دشنام است، کار ما به شمشیر بسته است! یهودیی که به سعد بن عباده ناسزا می گویدنباش بن قیس است که رکیک ترین فحش را می دهد. و سعد بن عباده به خشم و خروش در می آید. سعد بن معاذ به آنها می گوید: من برای شما از این نگرانم که به جنگی نظیر آنچه برای بنی نضیر پیش آمد گرفتار شوید. غزال بن سموئیل فحش بسیار رکیکی به او می دهد. سعد بن معاذ به او می گوید: هر حرف دیگری بهتر از این است که گفتی! آنگاه بر می گردندبه خدمت پیامبر. وقتی به حضورش می رسند سعد بن عباده می گوید: عضل وقاره! و کلمه دیگری برلب نمی آورند. و مقصودش از عضل و قاره خیانت و حمله ناجوانمردانه ای است که در کنار چاه رجیع به خبیب و یارانش کرده اند. باگفتن این دو کلمه، می نشینند. رسول خدا تکبیر می گوید و می فرماید: به شما ای جماعت مسلمانان مژده می دهم کمک و یاری خدا را. خبر عهد شکنی بنی قریظه به گوش مسلمانان می رسد، و بر ترس و گرفتاری آنان می افزاید.
با سخت تر شدن اوضاع و افزایش گرفتاری مسلمانان سست می گردد و بیم آن می رود که حمله به شهر و خانه صورت گیرد و زنان و بچه ها از دست بروند. وضع چنان می شود که بعدها خداوند می فرماید:
اذجاءکم من فوقکم و من أسفل منکم واذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر...
آنگاه که دشمنان از فرازتان و از فرودتان به سراغتان آمدند و آندم که چشم خیره گشت و جان به گلوگاه رسید و به خدا گمانها می بردید، آنجا بود که مومنان آزموده شدند و تکان خورد تکانی سخت.(477)
در حالی این خبر می رسد که پیامبر و مسلمانان روبرو با دشمنند و نمی توانند از مواضع خویش تکان بخورند و پیوسته از کناره خندق پاسداری و مراقبت می کنند. پیامبر در این شدت گرفتاری و سختی اوضاع و احوال، خوشبین ترو امیدوارتر از پیش می شود، و می فرماید: من امیدوارم به دور آن خانه کهن کعبه طواف کنم و کلیدش را بگیرم، و بیشک خسرو و قیصر نابود و منقرض خواهند گشت و البته شما دارایی آنان را درراه خدا مصرف خواهید کرد. معتب بن قشیر- که از منافقان است- با شنیدن این سخن، می گوید: محمد، گنجهای خسرو وقیصر را به ما وعده می دهد حال آنکه هیچیک از ما جرأت این را ندارد که برای رفتن به کنار آب از سنگر خویش بیرون آید. خدا و پیامبرش به ما وعده فریبنده داده اند!
بنی قریظه تصمیم می گیرند شبانه به قلب مدینه یورش برند. بدین منظور بوسیله حیی بن اخطب به قریش پیغام می دهند که هزار نفر از آنها و هزار نفر از لشکر غطفان به محله آنها بیایندتا همراه آنان حمله خود را انجام دهند. این خبر به پیامبر می رسد. ووضع بسیار وخیم می شود. پیامبر، دویست نفر به فرماندهی سلمه پسر اسلم بن حریش اشهلی و سیصد نفر را به فرماندهی زید بن حارثه برای حراست از شهر می گمارد تا شبها پیوسته بانگ تکبیر بر آرند و سواره نظام اسلام هم در کمک آنان باشد. بامدادان از مأموریت خویش می آسایند و اطمینان می یابند که زمان شبیخون سپری شده است.
خطر حمله از جانب بنی قریظه به شهر و نسبت به زن و بچه های مسلمانان بیشتر از خطر عبور ارتش کفار از خندق است. اما چون واحدهایی در شب به حال آماده باش بسر می برند و بانگ الله اکبر سر می دهند دشمن جرأت و فرصت حمله به شهر پیدا نمی کند. و بدین شیوه، خطر حمله به مدینه از آنسو دفع می شود.
پیامبر، خوات بن جبیر را خواسته به او می فرماید:به منطقه بنی قریظه رفته ببین در مواضع آنها نقطه نفوذی می یابی یا فرصتی برای حمله غافلگیرانه، تا به من اطلاع دهی؟ غروب آفتاب از خدمت پیامبر می رود و از کوه سلع فرود می آید، نماز مغرب را می خواند، بعد از راتج حرکت می کند و از محله بنی عبدالاشهل و سپس محله بنی زهره می گذرد و بعاث را پشت سر می نهد تا به محله یهودیان نزدیک می شود. با خود می اندیشد در همان نقطه به دیده بانی و مراقبت بپردازد. همانجا سنگر می کند و زمانی به بررسی دژهای آنها می نشیند. سپس او را خواب در می رباید. و هنگامی که به خود می آیدکه مردی او را بر پشت خویش نهاده می برد. وحشت می کند و می فهمد که دیده بان بنی قریظه او را دیده و آمده ربوده است. از پیامبر شرم می کند که در مأموریت نظامی خویش اهمال کرده است. بعد به یاد می آورد که خواب او را در ربوده است. دیده بان یهودی همچنان که او را بر دوش خویش می برد به یهودی دیگری می گوید: گوسفند چاقی آورده ام! خوات از زبان وی پی می برد که یهودی است. می اندیشد که اگر او را به درون دژ ببرد کشته و مثله خواهد شد. از اثر همین ترس به یاد می آورد که یهودی همیشه کلنگچه ای به کمر دارد. دست خویش پایین کمر وی آورده و در حالیکه یهودی با دیگری که در بالای برج است حرف می زند آن را از کمر او بالا می کشد و بر سینه او فرود می برد تا سست شده بر زمین می غلتد و فریاد بر می آورد: درنده! به صدای او یهودیان بر فراز دژها و برجهای خویش شاخه های خشک خرما را افروخته فضا را روشن می سازند. خوات که می بیند یهودی مرده است از همان راهی که آمده است آهنگ بازگشت می کند. او مردی است که هیچکس در دویدن و پیاده روی به گرد وی نمی رسد. پیامبر از طریق وحی بر احوال وی خبر می یابد و بانگ بر می دارد که موفق شدی ای خوات! و از خیمه بیرون آمده ماجرای خوات را برای یارانش بیان می فرماید. چند ساعت بعد خوات فرا می رسد. پیامبر در میان یاران مجاهدش به گفتگو نشسته است. به دیدن خوات می فرماید: رویت خندان! می گوید: روی شما خندان باشد ای پیامبر خدا. می فرماید: بگو ببینم چه خبر؟ خوات همه آنچه را که برایش پیش آمده است شرح می دهد. پیامبر می فرماید: فرشته وحی همینگونه به من خبر داد. یارانش هم می گویند: پیامبر برای ما همینگونه پیشگویی فرمود. پیامبر شبها در نقطه ای از خندق به پاسداری می نشیند. وقتی از سرمای سخت شب ناراحت می شود به درون خیمه خویش می رود و پس از گرم شدن به موضع خود باز می گردد. او می اندیشد که این نقطه برای حمله دشمن مناسب ترین نقطه است. شبی در لحظاتی که به خیمه باز گشته است سر و کله سعد بن ابی وقاص پیدا می شود. به او می فرماید: مواظب این نقطه باش، و در آنجا پاسداری کن. و خود به استراحت می پردازد.
ام سلمه- همسر پیامبر- بعدها خاطره آن شبها را چنین بیان می کند: من در جنگ خندق همراه پیامبر بودم و در سراسر آن ایام از او جدا نشدم. خودش به پاسداری در کناره خندق بر می خاست. سرما سخت بود. شبی در خیمه اش به نماز ایستاده و مدتی نماز خواند. سپس از خیمه بیرون رفته مدتی به نظاره خط دفاعی پرداخت. ناگهان صدایش را شنیدم که می فرمود: این سواره نظام دشمن است که در آن سوی خندق حرکت می کند. چه کسی به مقابله آنها می رود؟ آنگاه فریاد بر می آورد که آی عباد بن بشیر! عباد بیدرنگ گفت:بله. فرمود: کسی همراه توهست؟ گفت:آری، ما چند نفر هستیم که از خیمه شما پاسداری می کنیم. فرمود: با نفرات خودت برو به کناره خندق، چون واحدی از سواره نظام دشمن در گردش و در پی آن است که نقطه و فرصتی برای حمله غافلگیرانه پیدا کند. خدایا، شر آنها را از ما دفع کن! ما را بر آنها پیروز گردان و آنها را مغلوب ساز، که هیچکس جزتو، آنها را مغلوب نمی سازد. عباد بن بشیر با یارانش پیش رفت و دید ابو سفیان با واحدی از سواره نظام مشرکین در کناره خندق در گردشند، و مسلمانان که از وجود آنها خبریافته اند تیر و سنگ به طرف آنها پرتاب می کنند. آنان به یاری آن دسته از پاسداران برخاستند و با تیر اندازی و پرتاب سنگ آنها را رماندند تا بازگشتند. سپس عباد به خدمت پیامبر آمد، و دید نماز می خواند. وقتی نماز خویش را به پایان برد عباد گزارش عملیات را به عرض رسانید. آنگاه پیامبر خوابید و تا سپیده دمان که بلال بانگ اذان بر آورد از جا بر نخاست. خداوند عباد بن بشر را رحمت فرمایدکه بیش از دیگران در پاسداری خیمه رسول خدا می کوشید و لحظه ای از آن غفلت نمی کرد!.
شبی نباش بن قیس با ده نفر از گردن کلفتهای یهود از دژ بیرون می آید تا فرصت و جای مناسبی برای حمله غافلگیرانه بیابد. می رسند به بقیع. عده ای از مسلمانان را می بینند که از واحد سلمه بن اسلم بن حریش هستند. با آنها به زد و خورد می پردازند و به طرف هم تیر اندازی می کنند. سپس یهودیان شکست خورده می گریزند. خبر به اسلمه بن اسلم که نیرویش در محله بنی حارثه متمرکز است می رسد. با نفرات خویش حرکت کرده به پایین دژهای آنها می رود و در اطراف دژها به گردش می پردازد بطوریکه یهودیان سخت به وحشت می افتند و مشعلهای خود را بر بالای برجهاروشن می کنند و به هم می گویند:شبیخون! واحد مجاهدان، پایه های چرخ چاهی را که مال یهودیان از ترس حرکتی بکنند یا از دژ به مقابله آنان فرود آیند.
بنی حارثه گرد هم آمده اوس بن قیظی را به نمایندگی به خدمت پیامبر می فرستند. می گوید: ای پیامبر خدا، خانه های ما قابل دفاع نیست. و هیچیک از خانه های انصار مثل خانه های ما قابل نفوذ دشمن نیست. میان خانه های ما و قبیله غطفان هم نیرویی از مسلمانان نیست که در برابر حمله آنها بایستد. بنابراین اجازه بده تا به خانه های خویش بازگشته از زن و بچه هایمان دفاع کنیم. پیامبر به آنان اجازه می دهد. از خدمت وی رفته خود را آماده می کنند تا به محله خویش باز روند. خبر به سعد بن معاذ می رسد. خود را به پیامبر می رساند و عرض می کند: به اینها اجازه نده، زیرا بخدا قسم در گذشته هم هر وقت چنین خطر مشترکی پیش می آمد همین کار را می کردند! و رو به آنها کرده می گوید:شما همیشه این کار را می کنید. هر وقت خطر مشترکی برای ما و شما پیش می آیدهمین کار را می کنید. در نتیجه، پیامبر به آنها دستور می دهد به مواضع خویش برگردند و از رفتن به محله خود منصرف شوند.
اسید بن حضیر با عده ای در قسمتی از خندق نگهبانی می دهند. به نقطه ای ی رسند که تنگ است و امکان دارد سواره نظام دشمن از آن بگذرد. ناگهان طلیعه سواره نظام مشرکان فرا می رسد که در حدود یکصد نفرندبه فرماندهی عمروعاص و می خواهند به سپاه اسلام حمله ببرند. اسید و یارانش در همان نقطه به دفاع بر می خیزند و با سنگ و تیر آنها را عقب می نشانند تا می گریزند. سلمان فارسی که از نفرات اسید است به وی می گوید: این نقطه از خندق تنگ است و بیم آن می رود که سواره نظام دشمن از آن عبور کند و اسبها از آن بگذرند. ما در حفر آن عجله داشته ایم و بقدر کافی گود و پهناور نساخته ایم. آنشب را به کندن و پهناور ساختن آن قسمت می گذرانند تا بشکل بقیه نقاط خندق در می آید و اطمینان می یابند که اسبهای دشمن قادر نیستند از آن عبور کنند.
همنگونه که دسته های سپاه اسلام به نوبت به گشت و پاسداری خندق حرکت می کنند و به دنبال فرصت و نقطه مناسبی برای عبور و حمله اند. بیشتر دو دسته سواره نظامی که یکی به فرماندهی عمرو عاص و دیگری به فرماندهی خالد بن ولید است در پی حمله غافلگیرانه و یافتن نقطه عبور هستند. شبی خالد بن ولید در رأس یکصد سواربه همین قصد می آید و در نقطه ای تصمیم می گیرد سواره نظامش را عبور دهد. جابر بن عبدالله انصاری که با عده ای مشغول پاسداری هستند با تیر اندازی شدید مانع حرکت آنها شده آنها را عقب می نشانند.
شبی خالد بن ولید با یکصد سوار می آید. از عقیق گذشته در مذاد برابر خیمه پیامبر می ایستند. محمد بن مسلمه که خبر دار می شود آماده باش می دهد و به عباد بن بشیر که فرمانده واحد حفاظت فرماندهی کل است و سرگرم نماز است می گوید:حمله شد! عباد به رکوع رفته سپس سجده می گزارد. خالد بن ولید با سه نفر دیگر پیش تر آمده به هم می گویند: این خیمه محمد است! تیراندازی کنید! و تیراندازی می کنند عده ای از سپاه اسلام که در آنجا هستند به مقابله آنها شتافته بر بلندی لبه خندق می ایستند. آن چهار نفر مشرک هم در لبه دیگر خندقند. به طرف هم تیر اندازی می کنند. مسلمانان به کمک این دسته از یاران خویش می شتابند. سواره های دشمن هم به کمک رفقای خویش می دوند. عده ای از طرفین زخمی می شوند. سپس کفار کناره آنسوی خندق را گرفته می روند. از این سو مسلمانان آنها را تعقیب می کنند و به هر محور که می رسند عده ای از مجاهدانی که در آن مستقر هستند با ایشان همراه می شوند و دیگران در موضع خویش می مانند. واحد دشمن به راه خود ادامه می دهد تا به راتج می رسد. در آنجا دیر زمانی توقف می کنند در این انتظار که یهودیان بنی قریظه به قلب مدینه حمله برند. در این اثنا سواره نظام اسلام به فرماندهی سلمه بن اسلم که در حال گشت است از پشت راتج فرا می رسد. آنان با خالدبن ولیدبر می خورند و با آنها می جنگند و مخلوط می شوند. دقایقی بیش نمی گذرد که سواره نظام خالد بن ولید عقب می نشینند، سلمه بن اسلم به تعقیب آنها می پردازد تا به همانجا که موضع آنهاست بر می گردند. صبح، قریش و غطفان شروع به سرزنش و تحقیر خالد بن ولید می کنند که نه به کسانی که در کناره خندق بودند توانستی ضربه ای بزنی و نه نسبت به کسانی که در دشت به جنگ تو شتافتند کاری پیش بردی! خالد که ناراحت شده است می گوید: امشب من از جایم تکان نمی خورم. شما سواره نظام دیگری بفرستید تا ببینم چه کاری می توانند انجام بدهند!
شعاری که برای مهاجران تعیین شده است آی سواره نظام الهی است. شبی در حالیکه پیامبر در خیمه اش به خواب فرو رفته است صدای پیشروی دشمن به گوش می رسد و از پی آن این بانگ بر می آید که آی سواره نظام الهی! پیامبر به شنیدن این صدا، هراسان از خیمه فرماندهی بیرون می آید. از چند تن از یارانش که مأمور حراستند از جمله عباد بن بشر می پرسد:چه خبر است؟ عباد عرض می کند: این صدای عمر بن خطاب است. امشب نوبت اوست که بانگ بر آورد. او بانگ بر می آوردکهآی سواره نظام الهی! و مسلمانان به دور او جمع می شوند. او در ناحیه حسیکه- بین ذباب و مسجد فتح- است. به عباد می فرماید: برو به آنجا- ناحیه حسیکه- ووضع را بررسی کرده انشاءالله برگرد و گزارش بده. و همچنان جلو خیمه ایستاده می ماند تا عباد بن بشر بر می گردد و عرض می کند:عمرو بن عبدود با سواره نظامی از مشرکان است و مسعود بن رخیله با سواره نظام غطفان. و مسلمانان آنها را با تیر و سنگ می زنند.پیامبر به درون خیمه رفته زره و کلاهخود را می پوشد و بر اسب نشسته با جمعی از یارانش حرکت می کند تا به آن محور می رسد. ساعتی بعد شادمان بر می گردد و به همسرش ام سلمه می فرماید: خدا آنها را پس از این که زخم بسیار برداشتند باز پس راند. و به خواب می رود. ساعتی بعد به شنیدن همهمه ای از خواب برخاسته به عباد بن بشر دستور می دهد تا رفته وضع را مشاهده و سپس گزارش کند. پس از بازگشت عرض می کند: این ضرار بن خطاب است با سواره نظام مشرکان که با عیینه بن حصن فرمانده سواره نظام غطفان آمده است به دامنه کوه بنی عبید، و مسلمانان آنها را با تیر و سنگ می زنند. پیامبر بار دیگر زره خویش را پوشیده بر اسب می نشیند و با یارانش به آن محور می رود. سحرگاهان باز می گردد و به همسرش ام سلمه می فرماید:شکست خورده و زخمی شده گریختند. آنگاه نماز صبح را به جماعت برگزار می کند و آمده در خیمه فرماندهی می نشیند.
مسلمانان سخت ترین جنگی را که به فرماندهی پیامبر خدا داشته اند می گذرانند در حالیکه از هر سو با واحدهای سهمگین دشمن احاطه شده اند و بیم حمله ناجوانمردانه از ناحیه یهودیان بنی قریظه می رود که بیایند و زن و بچه را اسیر کنند، مدینه از سر شب تا صبح تحت حراست و مراقبت است و دمبدم بانگ تکبیر دسته جمعی بر می آید تا دشمن احساس کند مسلمانان به حال آماده باشندو از شبیخون صرف نظر کند.(478)
شبهای محاصره و جنگ خندق، برای مسلمانان که یکسره به کار پاسداری و دیده بانی و جنگ و زد و خورد می گذرد مثل روز است و لحظه ای استراحت برای آنان امکان پذیر نیست.(479)
شبی در حالیکه پیامبر مشغول استراحت است چند اسب سوار بر فراز کوه سلع پدیدار می شوند. عباد بن بشر آنها را می بیند. به محمدبن مسلمه و عده ای که در آن نزدیکی هستند خبر می دهد. محمد بن مسلمه به سرعت به آن نقطه می رود. عباد درحالیکه دست بر قبضه شمشیر دارد و بر درب خیمه فرماندهی ایستاده است نگران محمد بن مسلمه است. پس از چند دقیقه، محمد بن مسلمه بازگشته اطلاع می دهد که سواره نظام اسلام به فرماندهی سلمه بن اسلم به بلندی بر آمده است و سپس به موضع خود بازگشته است.
دسته های سپاه کفار روزها به نوبت آهنگ حمله می کنند و به این منظور به گشت زدن در کناره خندق می آیند. یک روز ابو سفیان بن حرب با افراد خویش می آید، دیگر روز هبیره بن ابی وهب می آید، روز سوم عکرمه بن ابی جهل، و روز چهارم ضرار بن خطاب. هر روز، سوارهای خود را از مذاد تا راتج به حالت پراکنده به گشت وامی دارند. گاهی پراکنده می شوند و زمانی گردهم می آیند و به حالت فشرده حرکت می کنند. این حرکات نظامی آنها باعث وحشت مسلمانان می شود و دفاع از محورهای خندق را برای آنان دشوار می سازد.
روزی تیراندازان خود را که عبتارتند از حبان بن عرقه، ابو اسامه جشمی، و عده ای از افراد بیابانگرد به خط مقدم جبهه می فرستند تا زمانی به تیر اندازی متقابل می گذرد. آنها در یک محور و مقابل خیمه فرماندهی مستقر می شوند و شروع به تیراندازی می کنند. در همین حال پیامبر زره بر تن وکلاهخود بر سر جلو خیمه ایستاده است. حبان بن عرقه تیریبه طرف سعد بن معاذ پرتاب کرده می گوید: بگیر این تیر را از من که پسر عرقه ام! تیر بر دست سعد می نشیند و رگ آن را قطع می کند. پیامبر، ابن عرقه را نفرین می کند که خدا بر پیشانی تو در دوزخ عرق بنشاند! سعد بن معاذ چندی بعد از همین زخم به شهادت می رسد.
روزی دیگر، روسای سپاه شرک تصمیم می گیرند همه با هم به نزدیک خط دفاعی مسلمانان آمده حمله کنند. ابوسفیان بن حرب، عکرمه پسر ابوجهل، ضرار بن خطاب، خالد بن ولید، عمرو عاص، هبیره پسر ابو وهب، نوفل بن عبدالله مخزومی، عمرو بن عبدود، نوفل بن معاویه دیلی، و عده ای دیگرمی آیند و کناره خندق را بررسی می کنند. روسای قبیله غطفان هم با آنها آمده اند: عیینهبن حصن، مسعود بن رخیله، و حارث بن عوف. روسای قبیله بنی سلیم هم هستند. از قبیله بنی اسد، طلیحه بن خویلد آمده است. نفرات خود را در موخره به جا گذاشته اند. اینها می آیند تا نقطه ای را در خط دفاعی بیابند که تنگ باشد و اسبها به آسانی بتوانند از آن بجهند و بدین ترتیب سواره نظام آنها بر پیامبر و یارانش بتازند. به نقطه ای می رسند که مسلمانان از آن غافل مانده اند. اسبهای خود را وادار می کنند که از آن بگذرند. با خود می گویند:این حیله نظامی است که عرب با آن آشنایی نداشته و هیچگاه هم بکار نبرده است! یکی به آنها می گوید:مردی ایرانی با او هست که این را به آنان پیشنهاد کرده است. می گویند:پس اینطور! از آن کشور این تدبیر نظامی آورده شده است! عکرمه پسر ابو جهل، نوفل بن عبدالله، ضرار بن خطاب، هبیره بن ابی وهب، و عمرو بن عبدود سواره از آن نقطه خندق می گذرند و دیگر مشرکان در پشت خندق می مانند و عبور نمی کنند. به ابو سفیان می گویند: تو عبور نمی کنی؟ می گوید:حالا شما عبور کرده اید. اگر احتیاجی به ما پیدا کردید عبور خواهیم کرد! عمرو بن عبدود- که در جنگ بدر بشدت زخمی شده بطوریکه نتوانسته است در جنگ احد شرکت کند و اکنون در پی انتقام است- بنا می کند به دعوت کردن به جنگ تن به تن، و این دعوت را تکرار می کند، و می گوید:
از بس به صدای بلند از سپاه شما مبارز طلبیدم صدایم گرفت!
او که پیر مردی نود ساله ای است و جنگاور و شجاع، و پس از جنگ بدر با سوگندی آرایش و روغن را بر خود حرام نموده است تا از محمد و پیروانش انتقام بگیرد چنان هراسی در دلها افکنده است که هیچکس حاضر به مقابله با او نمی شود جز علی ابن ابیطالب علیه السلام که هر بار او بانگ دعوت به جنگ تن به تن بر می آورد از پیامبر خدا اجازه می طلبد تا به نبرد او برود، و این پیشنهاد را سه بار تکرار می نماید. بار سوم، رسول خدا شمشیر خویش را به او عطا می فرماید و عمامه بر سر او می پیچد و دست بر دعا بر می دارد که خدایا وی را بر او چیره گردان. عمرو بن عبدود سواره پیش می آید. علی پیاده است. علی علیه السلام به او می گوید:تودر دوره جاهلیت می گفتی: هر کس به من سه پیشنهاد بدهد یکی از آنها را می پذیرم! می گوید: آری. می فرماید: من تو را دعوت می کنم گواهی دهی به این که معبودی جز خدای یگانه نیست و محمد پیامبر خداست، و این که خود را به خدایی که پروردگار عالمهای آفریدگان است تسلیم کنی. می گوید: برادرزاده! این پیشنهادرا بگذار کنار! می فرماید: پیشنهاد دوم این است که به دیار خودت باز گردی. چه اگر محمد راست می گفت تو بوسیله او از خوشبخت ترین آدمها خواهی شد، و اگر جز آن بود تو به مقصودخود رسیده ای. می گوید: این چیزی است که نخواهم گذاشت زنان عرب بر زبان آورند مخصوصاًکه عهد بسته و سوگند خورده ام که آرایش و روغن بر من حرام باشد!پیشنهاد سوم تو چیست؟ می فرماید: جنگ تن به تن! عمرو می خندد و می گوید: این چیزی است که فکر نمی کردم کسی از عربها مرا از آن بترساند! من دلم نمی خواهد آدمی مثل تو را بکشم. پدرت همنشین من بود. برگرد و برو! تو نوجوان کم تجربه ای هستی! من میخواستم یکی از آن دو رئیس عشیره قریش یعنی ابو بکر و عمر به جنگ من بیایند. علی علیه السلام می فرماید: ولی من تو را به جنگ تن به تن دعوت می کنم چون من دوست دارم تو را بکشم! عمروبن عبدود در حالیکه اظهار تأسف می کند از اسب پیاده شده آن را پابند می زند. سپس به هم نزدیک شده از حرکات آنها گرد و غبار شدیدی بر می خیزد بطوریکه از دیده ها پنهان می شوند. ناگهان از میان آن گرد و غبار بانگ تکبیر بر می آید و همه می فهمند که علی او را کشته است. با کشته شدن او، همدستانش به طرف خندق رو به گریز می نهند و اسبهایشان از روی خندق می پرند جز نوفل بن عبدالله که اسبش به میان خندق در می غلتد. مسلمانان هم دویده او را با سنگ چندان می زنند تا می میرد. زبیر بن عوام و عمربن خطاب و چند نفر دیگر سواره به تعقیب آنها بر می خیزند و مدتی با آنها زد و خورد می کنند. در اثنای زد و خورد، ضرار بن خطاب در حالیکه نیزه ای بدست دارد به عمربن خطاب حمله ورمی شود و همین که نوک تیز در پوست عمرو فرو می رود آن را بیرون می کشد و به او می گوید: خیلی باید ممنون من باشی که تو را نکشتم ای پسر خطاب! زیرا من سوگند خورده ام که تا ابد هیچ مرد قرشی را بدست خویش نکشم. آنگاه همگی می روند پیش ابو سفیان و دار و دسته اش که در دامنه کوه بنی عبید به انتظار ایستاده اند. ابوسفیان می گوید: امروز روزی بود که در آن موفقیتی نصیب ما نگشت. برگردیم به اردوی خویش. سپاه قریش به اردوگاه خویش در عقیق باز می گردد، و سپاه غطفان هم به اردوی خویش پس می نشیند، و قرار می گذارند فردا همگی یکپارچه حمله ببرند.
آنشب سران قریش، نفرات خود را آماده می سازند و سران غطفان نیز به تهیه مقدمات نبرد و آمادگی سرگرم می شوند. پیش از بر آمدن آفتاب، نیروهای دشمن به کناره خندق می آیند برای جنگ. رسول خدا هم یارانش را آرایش نظامی می دهد و به جنگیدن تشویق می فرماید و به آنان وعده پیروزی بشرط مقاوت می دهد. نیروهای مشرکان از هر سو مسلمانان را مثل دیوار دژی احاطه می نمایند و سر تاسر کناره خندق را اشغال می کنند. تیپ های خود را در محورهای مختلف خندق مستقر می سازند و نیرومندترین تیپ خود را که به فرماندهی خالد بن ولید است در برابر قلب سپاه اسلام و مقابل خیمه فرماندهی مستقر می کنند. آنروز را تا به پاسی از شام گذشته می جنگند بطوریکه نه پیامبر و نه هیچیک از پاسداران اسلام نمی توانند موضع خویش را ترک کنند. حتی پیامبر نمی تواند نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشا را به جای آورد.(480)و یارانش پیوسته می گویند:ای رسول خدا، نماز نخواندیم! و او می فرماید:و نه من بخدا توانستم بخوانم.(481)تا این که خداوند شکست در صفوف آنها می افکند و پراکنده به اردوگاه خویش باز می گردند. مسلمانان هم به دور خیمه فرماندهی باز می گردند. تنها اسید بن حضیر با دویست پاسدار بر خط دفاعی می مانند. در حالیکه آنان از این خط دفاع می کنند دسته ای از سواره نظام دشمن به فرماندهی خالد بن ولید که در پی فرصت غافلگیرانه ای است پیش می آید. مدتی به زد و خورد از دور می پردازند. وحشی که همراه مشرکان است زوبین خویش را به طرف طفیل بن نعمان- از بنی سلمه- پرتاب کرده او را به شهادت می رساند.
پیامبر که با مجاهدان به قرارگاه فرماندهی بازگشته است به بلال دستور می دهد تا اذان بگوید. برای نماز ظهر اذان و اقامه می گوید، و نماز را پیامبر چنان بجای می آورد که بهترین نماز حالت امنیت باشد. سپس بلال برای نماز عصر اذان و اقامه می گوید، و پیامبر آن را به بهترین شکلی که در گذشته بجا می آورده است به جا می آورد. همین گونه نمازهای مغرب و عشا را.
عشیره بنی مخزوم به پیامبر پیغام می فرستند که حاضرند لاشه نوفل بن عبدالله را به مبلغی معادل خونبهای او بخرند. رسول خداحاضر نمی شود پول چنان چیزی را بستاند و می فرماید:این لاشه الاغ است!
از آنشب که مشرکان از کناره خندق باز می گردند دیگر برای حمله عمومی و دستجمعی نمی آیند. اما هر شب دسته های سواره نظام خود را برای یافتن فرصت و نقطه مناسب حمله می فرستند. در این ایام، شبی دو دسته پیشاهنگ و پیشتاز از سپاه اسلام در کناره خندق به گردش می پردازد. وقتی به هم می رسند به گمان این که دیگری از دشمن است به جان هم می افتند تا کشته و زخمی برجای می نهند. ولی نام کشته و زخمیان در تاریخ ثبت نشده است. ناچار شعار اسلامی را که عبارتست از حا.میم.لا ینصرون بر زبان می آورند و پی می برند که خودی هستند. آمده به پیامبر گزارش می دهند. می فرماید:زخمتان در راه خداست، و هر که کشته شده است شهید است. از آنپس هر وقت به هم می رسند نخست شعار می دهند و دست به اسلحه نمی برند و نه تیر و نه سنگ می پرانند. دسته های سواره و پیاده هر شب به نوبت گشت می زنند تا بامدادان. کار مشرکان نیز همینگونه است.
مردانی از ساکنان محله های مرتفع مدینه برای سر زدن به خانواده خویش از پیامبر کسب اجازه می کنند.رسول خدا می فرماید:من می ترسم بنی قریظه به شما صدمه ای بزنند. اصرار می کنند که بروند. می فرماید:هر کس می رود بایداسلحه خودرا همراه داشته باشد، چون بنی قریظه بر سر راه شما هستند و من اطمینان ندارم که صدمه ای به شما نزنند. هر کس از اینها می خواهد پیش خانواده خویش برود از کوه سلع بالامی رود وارد مدینه می شود و از آنجا به محله های مرتفع و فراز شهر می رود.
نیمروزی جوانی تازه داماد از پیامبر اجازه می گیرد تا به خانه رود. به او می فرماید:اسلحه ات را بردار، چون می ترسم بنی قریظه تو را بکشند. جوان، مسلح به خانه می رود. با تعجب می بیند همسرش میان درب حیاط و درب اطاق نشسته است.به خشم می آید و نیزه را بالا می برد تا همسرش را بزند، زن فریادمی زند که دست نگهدار تا ببینی در خانه ات چیست! وارد خانه می شود می بیند ماری بر روی بستر چنبره زده است! نیزه را بر آن فرود می برد و آورده در صحن حیاط آویزان می کند. مار بر سر نیزه حرکت سریعی به خود می دهد که جوان از دیدن آن غش می کند و می میرد. بطوریکه معلوم نیست مار زودتر از او مرده است یا او پیش از مار! خبر به پیامبر می برند و تمنا می کنند که ای رسول خدا، از خداوند بخواه تا او را زنده گرداند! می فرماید: برای این دوستتان آمرزش بخواهید.
گرسنگی و سرما دست به دست هم داده مسلمانان را تحت فشار می گذارند هر که در سنگری پاس می دهد در سرمای سخت شبانه بی تاب می شود و ناچار به زیر لحافی پناه می برد. بعضی لحاف های بزرگ وسیله گرم شدن چندین نفر است.
قدامه خواهر زاده خود را که پسر عمر باشد بر ای آوردن غذا و لحاف به شهر می فرستد. وقتی از دامنه کوه سلع سرازیر می شود او را خواب می گیرد. می خوابد. و قدامه نگران سرنوشت او می شود. از پی او می رودو اول صبح می بیند که بر روی زمین خسبیده و آفتاب بر او تابیده است. او را بیدار می کند که نماز! نماز صبح را خوانده ای؟ می گوید: نه. می گوید: بر خیز و نمازت را بخوان. به شتاب به سراغ آب می رود ووضو گرفته نماز قضایش را می خواند. قدامه خود به خانه رفته لحافی و مقداری خرما می آورد. کسانی که در سنگرهای کناره خندق پاسداری می دهند چون از سرما ناراحت می شوند آمده خود را زیر آن لحاف گرم می کنند.
در سرمای شدید شب، زید بن ثابت در سنگری خوابیده است. او را خواب می رباید. همرزمانش که در آن محور پاسداری می دهند او را بدون توجه به حال خواب رها کرده به گشت در طول آن بخش از خط دفاعی می پردازند. عماره بن حزم که از کنار او می گذرد آمده سپر و کمان و شمشیر او را بر می دارد و می برد. زید وقتی بیدار می شود و می بیند اسلحه اش نیست سخت به تشویش می افتد. خبر به پیامبر می رسد. او را احضار می کند و می فرماید:ای پدر خفتگان! خفتی تا اسلحه ات را از دست رفت! بعد می پرسد:چه کسی از اسلحه این جوان خبر دارد؟ عماره بن حزم می گوید:من ای رسول خدا،اسلحه اش پیش من است. می فرماید:آن را به او برگردان. آنگاه دستور اکید صادر می فرماید:که هیچکس حق ندارد چه به شوخی و چه جدی مسلمانی را بترساند یاوسائل او را بر دارد.
سپاه اسلام بیش از ده شبانه روز در محاصره بسر می برند و همگی بدون استثناءمتحمل سختی و ناراحتی می شوند. پیامبر خدا- فرمانده کل قوا- دست به دعا بر می دارد:
اللهم انی أنشدک عهدک ووعدک. اللهم انک ان تشا لا تعبد!

خدایا، من از تو به سوگند همی خواهم که عهد ووعده ات را به انجام برسانی. خدایا شک نیست که تو اگر بخواهی که مورد پرستش نباشی توانی. سعی در تجزیه صفوف دشمن

در این احوال، پیامبر به عیینه بن حصن و حارث بن عوف پیغام می فرستدکه آیا حاضریددر صورتیکه یک سوم محصول خرمای مدینه را به شما بدهم همراه افراد عشیره تان بر گردید و میان قبائل بیابانگرد تبلیغ کنید که آنها هم دست از جنگ بر دارند؟ در جواب پیشنهاد می کنند که آیا حاضری نصف خرمای مدینه را بدهی؟ پیامبر حاضر نمی شود بیش از یک سوم بپردازد. همان یک سوم را می پذیرند وهمراه ده نفر از افراد عشیره شان می آیند. پیامبر هم عده ای از یارانش را دعوت کرده است تا حضور داشته باشند. کاغذ و قلم و دوات هم آورده است. عثمان بن عفان را هم گفته است تا برای نوشتن قرارداد مصالحه حاضر باشد. عباد بن بشر هم در حالیکه سرا پا در زره است در کنار وی ایستاده است. اسید بن حضیر که هیچ اطلاعی از مذاکرات انجام شده ندارد می آید به خدمت پیامبر. عیینه بن حصن که آمده پاهایش را در حضور پیامبر دراز کرده است. اسید وقتی می فهمد قضیه از چه قرار است در حالیکه نیزه ای در دست دارد به عیینه پرخاش می کند که بوزینه زاده!پاهایت را جمع کن! در حضور پیامبر پاهایت را دراز می کنی! بخدا اگر رسول خدا حضور نمی داشت این نیزه را در زیر شکمت فرو می بردم! بعد، رو به پیامبر گردانده عرض می کند:اگر این،امری است که از آسمان رسیده است انجامش بده. اما اگر چنین نیست بدان که بخدا قسم به آنها چیزی جز شمشیر نمی دهیم! کجا اینها چنین امیدی در مورد ما داشته اند! رسول خدا به او جوابی نمی دهد و سعد بن معاذ و سعد بن عباده را فرا می خواند و در حالیکه دست بر شانه آندو نهاده و از هیأت طرف مذاکره فاصله گرفته است با آنان مشورت می کند، و آهسته سخن می گوید تا آن هیأت که نشسته اند نشوند. می فرماید که می خواهد با اینعده قرار آشتی بگذارد. می گویند: اگر این، امری است که از آسمان آمده است انجامش بده، و در صورتیکه کاری است که حکمی درباره اش دریافت نکرده ای ولی خودت به انجامش تمایل داری باز هم انجامش بده و ما گوش بفرمان و فرمانبرداریم. اگر کاری است که باید درباره اش اندیشید و نظر داد و تصمیم گرفت نظر ما این است که به آنها چیزی جز لبه تیز شمشیر ندهیم! سعد بن معاذ رفته، نوشته را از دست عثمان بن عفان می گیرد. رسول خدا به دو سعد می گوید: من دیدم قبائل عرب علیه شما همپشت شده اند، با خود اندیشیدم دست از جنگ با بخشی از آنان بردارم و کار با آنان را به آشتی بگزارم. می گویند:ای رسول خدا، اینها در دوره جاهلیت از فرط تنگدستی و خشکسالی پشکل شتر رابا خون مخلوط کرده بر آتش سرخ کرده می خورند و هرگز به طمع دست درازی به اموال و محصولات ما نمی افتادند. حتی امید این را نداشتند که یکدانه خرما را جز با خرید یه به میهمانی از ما بدست آورند. تا چه رسد به حالا که خداوند متعال تو را برای ما رسانده و به وسیله تو هدایت فرموده است. حالا بیاییم و تن به خواری بدهیم؟جز لبه تیز شمشیر به آنها نمی دهیم! رسول خدا به سعدبن معاذ می فرماید:آن نوشته را پاره کن. سعد، آب دهان بر آن نوشته افکنده آنرا پاره می کند، و به آن هیأت می گوید:بین ما و شما شمشیر در کار است! عیینه در حال برخاستن می گوید:بدانید آنچه که نپذیرفته اید برایتان بهتر از آن تدبیری است که اینک اتخاذ کردید. شما تاب ایستادگی در برابر چنین دشمن بزرگی را ندارید. عباد بن بشر به او تندی می کند که عیینه! تو ما را از شمشیر می ترسانی! خواهی دید که ما ناله مان در خواهد آمد یا شما! خودت می دانی که در خشکسالی و هنگام تنگدستی تو و قبیله ات از گرسنگی پشکل شتر مخلوط با خون را می خورید ووقتی اینجاآمدید جرأت باجگیری از ما را نداشتید و خرمای ما را یا می خریدید و یا میهمان ما می شدید تا بخورید! آنوقتی که ما معبودی نداشتیم. حالا که خدا ما را بوسیله محمد هدایت و تأیید و تقویت فرموده است آمده اید چنین مطالباتی دارید! بخدا سوگند اگر مقام و تصمیم رسول خدا نبود سالم به قبیله تان نمی رسیدید! پیامبر با صدای بلند به آنها می فرماید:بروید. بین ما و شما شمشیر در کار است! عیینه و حارث از آنجا می روند. در راه، حارث به عیینه می گوید:بنظر می رسد که چیزی از آنها عاید ما نخواهد شد. آنان تدبیر درست واقع بینانه ای به نظرشان رسیده است. من راضی به آمدن در این سپاه نبودم اما افراد قبیله مرا به زور وادار به این کار کردند. ماندن ما در اینجا بی فایده است. وانگهی قریش وقتی خبردار شوند که ما چه پیشنهادی به محمد کرده ایم می فهمند که ما دست از پشتیبانی آنها کشیده و راه خود را جدا کرده ایم. عیینه نظر او را تأیید می نماید. حارث ادامه می دهد:
- این که ما آمدیم از قریش در برابر محمد پشتیبانی کردیم ودر صف آنها قرار گرفتیم کار درستی نبود. زیرا اگر قریش محمدرا شکست بدهند حکومت در میان قبائل مختلف عرب در انحصار آنها خواهد بود. علاوه بر این که به عقیده من نهضت محمد در حال پیشرفت است و خود پیرورز خواهد گشت. سالها بود که احبار یهودیان خیبر می گفتند که در کتابهای آسمانی خویش چنین نوشته می بینند که پیامبری در منطقه حرم مکه با همین خصوصیاتی که او دارد ظهور خواهد کرد.
- ما که نیامده ایم به کمک قریش. اگر ما در برابر یک دشمن از قریش دعوت می کردیم که به کمک ما بشتابند هرگز به کمک ما نمی آمدند و از حرم خویش برای همرزمی ما خارج نمی شدند. در حقیقت، من امید به این بسته بودم که با این حرکت نظامی به محصول خرمای مدینه دست یابیم و بدین وسیله علاوه بر استفاده ای که از این غنیمت می بریم آوازه افتخارمان در همه جا بپیچد، ضمناًبا این کار به همپیمانان یهودی خویش کمک کرده ایم و آنها هستند که ما را به اینجا کشانده اند.
- حال دیدی که دو قبیله اوس و خزرج راهی جز ادامه جنگ پیش نگرفتند. یقین دارم که تا آخرین نفر از نخلستانهای خویش دفاع خواهند کرد. اینک این ناحیه خشکیده و بی گیاه است و شترها و اسبهای ما دارند از گرسنگی می میرند.
- آری، هیچ چیزی در دسترس نیست!
چون به اردوگاه خویش می رسند نفرات غطفان آمده می پرسند:چه خبر شد؟ جواب می دهند:قرارداد به امضاءنرسید. دیدیم آنان مردمی با بصیرت و به کار جنگ آگاهند و حاضرند جان خویش را فدای رهبرشان کنند. کار ما به شکست کشیده است، کار قریش نیز همچنین. قریش بدون این که با محمد مذاکره کنند باز خواهند گشت. گزند محمد تنها به بنی قریظه خواهد رسید. همین که ما باز گردیم بر سر آنها خواهند تاخت. یک هفته آنها را محاصره خواهد کرد تا تسلیم بلا شرط شوند. حارث می افزاید:بگذاربمیرند و از میان بروند! محمد برای ما دوست داشتنی تر از یهودیان است

تیره کردن رابطه بنی قریظه با مشرکان

پیامبر در کنار سعی خویش برای تجزیه قبائل مشرکی که به جنگ وی آمده اند می کوشد تا روابط بنی قریظه با مشرکان مکه را نیز تیره سازد و با بدبین کردن آنها نسبت به یکدیگر و بی اعتماد ساختن بنی قریظه به دوام اتحاد نظامیشان با کفار مکه در آنها تزلزلی ایجاد کند. در این اثنا فرصت زرینی پیش می آید و یکی از افراد جبهه دشمن بنام نعیم بن مسعود به اسلام می گرود.(482)
او از قبائل بیابانگردی است که نخلستان و تاکستان ندارند و به گوسفندداری و شتر بانی مشغولند.گاهی به میان یهودیان بنی قریظه که باغدار و صنعتگر و تجارت پیشه اند می آید. چند روزی میهمان کعب بن اسد می شود. از شراب و غذایشان می خورد. بعد با کیسه های خرما پیش عشیره و خانواده اش باز می گردد. وقتی قبائل مشرک و مهاجم برای جنگیدن با مسلمانان به مدینه می آیند نعیم بن مسعود هم که مشرک است با قبیله خویش می آید. پس از گذشت چند روز و در حالی که زمین بکلی از گیاه و خاشاک تهی شده است و شترها و اسبها می روند تا از گرسنگی بمیرند دل نعیم بن مسعود با توفیق الهی به اسلام می گراید. گرایش خود را به اسلام از افراد قبیله پنهان می دارد و با هیچکس از آن به میان نمی آورد و از اردوی خویش بیرون آمده خود را سر شب- بین مغرب و عشاء- به خیمه پیامبر می رساند. می بیند در حال نماز است. پس از نماز وقتی چشمش به نعیم می افتد می نشیند و می فرماید:برای چه آمده ای نعیم؟
- آمده ام تا ترا تصدیق نمایم و گواهی دهم پیامی که آورده ای حق است. اینک ای رسول خدا هر فرمانی می خواهی به من بده تا به انجام رسانم، زیرا به خدا سوگند هر فرمانی که صادر کنی اجرا می کنم. نه قبیله من می دانند که من مسلمان شده ام و نه قبائل دیگر.
- هر قدر می توانی اراده نفرات دشمن را در جنگ سست کن و آنها را پراکنده ساز.
- چشم. اما ای رسول خدا، باید دروغ مصلحت آمیز بگویم. اجازه می فرمایی؟
- هر چه بنظرت لازم آمد بگو، برایت روا خواهد بود.
نعیم بن مسعود می رود به محله بنی قریظه. با دیدن او خوشحال می شوند و از او استقبال کرده مقدمش را گرامی می دارند. غذا و شراب برایش می آورند. می گوید: من برای چیزهایی از این قبیل نیامده ام. برای چاره کار شما و بخاطر نگرانیی که نسبت به شما دارم آمده ام تا تدبیر درستی به شما نشان دهم. شما خودتان می دانید که چقدر به شما محبت دارم و چه رابطه صمیمانه ای میان من و شما هست.
- اینها را کاملاًمی دانیم. نظر ما درباره تو خیلی خوب است. تو راستگوو نسبت به خود نیکوکارمی دانیم.
- باید آنچه را می گویم کاملاًپنهان نگهدارید.
- باشد.
- کار این شخص- یعنی رسول خدا- سهمگین و عبرت انگیز است. دیدید با بنی قینقاع و بنی نضیر چه کرد و چگونه داراییشان را گرفت و آنها را از خانه و سرزمینشان کوچ داد. پسر ابو الحقیق آمد به میان ما و ما را تبلیغ کرد تا کمر به جنگ ببندیم تا برای کمک به شما با او متحد شدیم. کار جنگ را می بینم و می بینید که چگونه بالا گرفته و به وضع بدی رسیده است. موقعیت شما نسبت به محمد با موقعیتی که قریش یا غطفان در برابر وی دارند بکلی فرق می کند. قریش و غطفان دو قبیله اند که از مناطق دور دست آمده و در اینجا برای جنگ اردو زده اند. اگر فرصتی برای مصالحه بیابند از آن استفاده خواهند کرد. اگر جنگی در گیرد یا شکستی بخورند یا وضع بدی برایشان پیش آید بساطشان را بر چیده به دیار خود خواهند رفت. اما شما چنین کاری نمی توانید بکنید. اینجا کشور شماست. کشتزار و باغ و نخلستان و زن و بچه های شما در اینجاست. اینک لشکر محمد کار را با آنها به درشتی و غلبه کشانده است. دیروز همه نیروهای خود را برای جنگ با او آوردند و تا شب هم جنگیدند، عمربن عبدود که یکی از سران آنهاست کشته شد و دیگران زخمی رو به گریز نهادند. آنها بخاطر وضعی که دارید قادر به دفع خطر از شما نیستند. بنابراین در کنار قریش یا غطفان نجنگید تا عده ای از سران آنها را به گروگان نزد خود نگاهدارید و بدینوسیله نگذارید با محمد پیمان صلح بسته شما را تنها و بی دفاع رها کنند و پی کار خویش بروند.
- پیشنهاد هوشیارانه و دلسوزانه ای به ما می دهی! از تو سپاسگزاریم و برایت آرزوی سلامت داریم. همین پیشنهادی را که دادی به کار خواهیم بست.
- ولی بهیچوجه نگذارید کسی بفهمد که پیشنهاد من بوده است.
- باشد. نخواهیم گذاشت.
نعیم سپس از آنجا پیش ابو سفیان که با عده ای از رجال قریش نشسته است می رود و به او می گوید:من پیشنهاد مشفقانه ای برایت آورده ام. حاضری کاری کنی که کسی نفهمد من آنرا آورده ام؟
- آری، پنهان می دارم.
- می دانی که بنی قریظه از کاری که در رابطه خود با محمد کرده اند پشیمان شده اند و می خواهند اشتباه خود را جبران کرده، به دوستی سابق خویش برگردند. من پیش آنها بودم که به او پیغام فرستادند: ما از قریش و غطفان هفتاد تن از اشرافشان را می گیریم و به تو تحویل می دهیم تا گردنشان را بزنی به این شرط که بال ما را که شکستی- یعنی قبیله یهودی بنی نضیر را- به دیارشان باز آوری، ما اینک همراه تو علیه قریش می جنگیم تا آنها را پس برانیم. بنابراین اگر بنی قریظه به شما پیغام دادند که عده ای را بعنوان گروگان به آنها بسپارید مبادا چنین کاری بکنید و کسی از اشرافتان را به آنها تحویل دهید که خواهند کشت. از شما خواهش می کنم اسم مرا نیاورید و کلمه ای از آنچه گفتم با کسی در میان نگذارید.
- خاطر جمع باش. کلمه ای بر زبان نخواهیم آورد.
نعیم از آنجا به اردوی غطفان می رود و به آنها می گوید:ای سران غطفان! من مردی از قبیله شما هستم. باید حرفم را پنهان نگهدارید. اطلاع داشته باشید که بنی قریظه به محمد پیغام داده اند که...- همانچه به قریش گفته است- بنابراین مبادا هیچیک از رجال خودتان را به آنها بسپارید. چون وی عضو قبیله آنهاست حرفش را باور می کنند.
از آنطرف، یهودیان بنی قریظه- غزال بن سموئیل را به نمایندگی نزد ابو سفیان و اشراف قریش می فرستند با این پیغام:ماندن شما در اینجا خیلی طول کشیده و کاری هم از پیش نبردید. روشی که پیش گرفته اید موفقیت آمیز نیست. روش درست این است که روزی را معین کنید برای حمله عمومی به محمد، و به ما اطلاع بدهید تا شما از یک طرف حمله بیاورید و غطفان از طرف دیگر و ما هم از طرف سوم حمله ببریم. در این صورت او نخواهد توانست از چنگ ما رهای یابد. اما تنها به شرطی حاضریم در این حمله با شما شرکت کنیم که چند تن از اشرافتان را بعنوان گروگان پیش ما بگذارید، زیرا نگرانی ما از این است که اگر در جنگ تلفات سنگین بدهید یا صدمات کاری بخورید راه خود را گرفته باز می گردید و ما را در اندرون خانه هایمان در حالی رها کنید که با محمد دشمنی نموده و اعلان جنگ داده ایم. نماینده بنی قریظه بدون این که جوابی دریافت کند به ناحیه خویش باز می گردد. ابوسفیان به سران قریش می گوید:این همان برنامه ای است که نعیم به ما گفت.
نعیم پیش بنی قریظه رفته می گوید:من پیش ابوسفیان بودم که نماینده شماآمد و تقاضای چند نفر بعنوان گروگان کرد. ابوسفیان هیچ جوابی به او نداد. وقتی نماینده از حضوراو برفت گفت:اگر از من تقاضا کنند ماده بزغاله ای را بعنوان گروگان به آنها بدهم نخواهم داد تا چه رسد به این که برجسته ترین شخصیت های قبیله ام را تحویل آنها بدهم تا تسلیم محمد کنند و او آنها را بکشد! بنابراین تصمیم بگیرید راهی پیدا کنید که از آنها گروگان بستانید. زیرااگر با محمد نجنگید و ابو سفیان و سپاهش از اینجا بروند شما خواهید توانست با همان قرار و مداری که سابقاًبا محمد داشتید بگذرانید. از او می پرسند:تو امیدواری که چنین چیزی امکان پذیر باشد؟ جواب می دهد:آری. کعب بن اسد می گوید:ما با او نخواهیم جنگید. بخدا من مخالف این کار بودم، ولی حیی بن اخطب آدمی است که توصیه های بد عاقبت می کند. زبیر بن باطا می گوید:اگر قریش و غطفان از جبهه جنگ با محمد عقب بنشینند محمد از ما جز به جنگیدن رضایت نخواهد داد. نعیم به او امیدواری می دهد که این نگرانی را از خودت دور کن! می گوید:به تورات قسم که همینطور خواهد شد که من پیش بینی می کنم. اگر یهودیان توجه کنند به این رأی درست خواهند رسید که با بالا گرفتن جنگ بقصد جنگیدن با محمد بیرون آیند بدون این که از قریش تقاضای سپردن گروگان کنند. زیرا قریش هرگز گروگانی به ما نخواهند سپرد. معقول نیست قریشی که شماره شان بیش از ماست و اسبان جنگی دارند و ما نداریم و آنان قادر به گریختن هستند و ما قادر به آن نیستیم بیایند و به ما گوگان بدهند! اما راجع به آینده ما در صورت بازگشت قریش و غطفان، اینک می بینیم غطفان به محمد پیشنهاد می کنند بخشی از محصول خرمای مدینه را به آنها بدهد تا دست از جنگ برداشته بروندولی محمد هیچ پیشنهادی جز ادمه جنگ را نمی پذیرد، و سران غطفان بدون گرفتن نتیجه ای از پیش او بر می گردند.
نزدیک غروب جمعه- هیجدهم ذیعقده- ابو سفیان به سران قریش می گوید:زمین از بوته و گیاه تهی شده است و شتران و اسبها دارند تلف می شوند. یهودیان هم خیانت کرده و دروغ گفته اند. دیگر جای ماندن نیست. بیایید برگردیم! می گویند:پیش از بازگشت ببین یهودیان چه اطلاعاتی دارند و چه تصمیمی گرفته اند. عکرمه بن ابی جهل را بهنگام غروب جمعه می فرستند تا شب شنبه- نوزدهم ذیقعده- پیش سران بنی قریظه می رسد و می گوید:ماندن در اینجا طول کشید و شترها و اسبها از گرسنگی به لب مرگرسیده اند و زمین از بوته و خاشاک عاری شده است، و ما در اینجا نمی توانیم بیش از این بمانیم. بیایید فردا دسته جمعی به جنگ این مرد برویم و حمله عمومی کنیم. می گویند:فردا شنبه است. ما روز شنبه نمی جنگیم و نه هیچ کار دیگری انجام می دهیم. بعلاوه شنبه هم که بگذرد در کنار شما نخواهیم جنگید مگر این که چند نفر از رجالتان را به ما بدهید تا پیش خود نگاه داریم تا این سرزمین را پیش از جنگیدن با محمدترک نکنید. زیرا ما بیم آن داریم که درصورت تجمل تلفات راه خویش گرفته به دیارتان بروید و ما را با او در اینجا که کشور ماست تنها بگذارید در حالیکه ما به تنهایی تاب پایداری در برابر او را نداریم و کشتزاران و باغها و دارایی زن وبچه هایمان در اینجاست. عکرمه پیش ابو سفیان بر می گردد. از او می پرسند:چه خبر؟ می گوید:یقین دارم که خبری که نعیم آورد حقیقت دارد. براستی این نامزدها به عهدشان با ما خیانت کرده اند! ابو سفیان، حیی بن اخطب را می خواند و به او می گوید:چه شد آن وعده ها که می دادی که همکیشانت به ما کمک خواهند کرد؟ ما را اینجا گذاشته اند و می خواهند به ما خیانت کنند! حیی می گوید:نه، به تورات قسم اینطور نیست. حقیقت این است که فردا شنبه است و ما حرمت شنبه را زیر پا نمی گذاریم. اگر حرمت شنبه را زیر پاگذاشتیم دیگر چطور می خواهیم پیروز بشویم! وقتی یکشنبه شد همه تان مثل شعله های آتش بر سر محمد و پیروانش بریزید. سپس می رود پیش بنی قریظه و می گوید:قربان شما بروم! قریش شمارا متهم به خیانت می کنند و مرا نیز با شما خائن می شمارند. حالا که کار ما با دشمنتان به اینجا رسیده است چه می شود اگر حرمت شنبه را یکبار نگاه ندارید؟ کعب بن اسد به خشم آمده می گوید:اگر محمد همه قریش و غطفان را بکشد تا یک نفر از آنها باقی نماند حرمت شنبه را زیر پا نخواهیم گذاشت. حیی بر می گردد پیش ابو سفیان و جریان مذاکره را به او اطلاع می دهد. ابو سفیان بر سر اوفریاد می کشد که به تو ای یهودی نگفتم که هم کیشانت قصد خیانت به ما دارند!
- نه بخدا، آنها قصد خیانت ندارند. می خواهند روز یکشنبه لشکر بکشند.
- قضیه روز شنبه چیست؟
- روز شنبه روزی است برای یهودیان که جنگیدن در آن حرام است. ماجرا این است که یکی از تیره های قوم یهود قرنها پیش در روز شنبه به ماهیگیری رفته ماهی می خورند. به کیفر این کار، خداوند آنها را مسخ و تبدیل به بوزینه و خوک می کند.
- من کسی نیستم که از افراد طایفه بوزینه و خوک کمک نظامی بگیرم! من عکرمه بن ابی جهل و چند نفر دیگر را برای مذاکره پیش آنها فرستادم. آنها گفتند. تا چند نفر از اشرافتان را بعنوان گروگان به ما ندهید دست به جنگ نخواهیم زد. قبل از آن هم غزال بن سموئیل به نمایندگی آنها آمده همین پیغام را داد. به لات قسم که این برنامه، برنامه ای است که برای خیانت چیده اید! و من فکر می کنم که تو هم با آنها در این خیانت دست داری!
- به توراتی که در طور سینا بر موسی فرود آمد قسم یاد می کنم که من خیانت نکرده ام! به تشخیص من بنی قریظه با محمد بیش از هر قبیله ای دشمنند و برای جنگیدن با او بیش از همه اصرار و علاقه دارند. خوب چه می شود اگر تنها یک روز صبر کنی تا همراه تو لشکر بکشند؟
- نه، حتی حاضر نیستم یک ساعت هم صبر کنم. من در انتظار این که شما خیانت کرده و از پشت خنجر بزنید این سپاه را در اینجا نگاه نمی دارم!
حیی بن اخطب که می بیند ابو سفیان و همکارانش او را خائن و دست اندر کار دسیسه می دانند فکر می کند اگر بخواهد از اردوگاه قریش بیرون رود ابو سفیان یقین خواهد کرد که او همدست بنی قریظه در آن دسیسه است و او را خواهد کشت. پس در اردوی قریش می ماند. و از آنجا قدمی بیرون نمی گذارد.
سران غطفان هم مسعود بن رخیله را همراه هیأتی پیش بنی قریظه می فرستند با همان پیغام که ابو سفیان فرستاده است. به این هیأت همان جوابی را می دهند که قبلاًبه ابو سفیان داده اند. آمدن هیأت نمایندگی غطفان حدسی را که برای بنی قریظه در مورد قریش و غطفان پیش آمده است تقویت می نماید بطوریکه پس از رفتن آنها با خود می گویند:براستی آنچه نعیم می گفت درست در آمد! و یقین می کنند که قریش تصمیم به ماندن و ادامه جنگ ندارد. به وحشت می افتند. ابو سفیان شخصاًپیش آنها می رود و اطمینان می دهد که ما هرگزباز نخواهیم گشت و شما را تنها را نخواهیم گذاشت. اگر واقعاًمی خواهید بجنگید حرکت کنید و بجنگید. سران بنی قریظه پیشنهاد سابق خود را تکرار می کنند. سپس با خود می گویند: حقیقت همان است که نعیم گفت! سران قریش و غطفان هم با خود همین را می گویند:حقیقت همان است که نعیم گفت! بنی قریظه از این که قریش و غطفان در اتحاد نظامی خویش با آنان بمانند نومید می شوند، و قریش و غطفان هم از این که بنی قریظه در حمله عمومی به سپاه اسلام با آنها شرکت کند نومید می گردند. کارشان به اختلاف و جدایی می کشد! بعدها نعیم بن مسعود می گوید:من بودم که قبائل مشرک مهاجم را در کار جنگ به اختلاف و سستی کشاندم تا به هر سو پراکنده شدند. من راز نگهدار رسول خدا بودم! و بعدها نشان می دهد که مسلمانی راستین است.
روزهای دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه، بین نماز ظهر و عصر، پیامبر در مسجدی که بعدها:مسجد احزاب نام می گیرد دست به دعا بر می دارد و می فرماید:
اللهم منزل الکتاب، سریع الحساب، اهزم الاحزاب. اللهم اهزمهم.
خدایا، ای فرفرستنده قرآن، ای زود حسابرس! قبائل مشرک مهاجم را شکست بده. خدایا، شکستشان بده! چون بعد از ظهر سه شنبه- بیست و دوم ذیعقده-(483)این دعا را می خواند آثار شادمانی بر چهره اش نمایان می گردد، و یارانش می فهمند که دعایش مستجاب شده است.
پاسی از شب گذشته،(484)پیامبر رو به یارانش کرده می فرماید:چه کسی حاضر است برود ببیند دشمن چه می کندو برگردد(485)بدین ترتیب پاداش که خداوند او را در بهشت رفیق من گرداند! حذیفه بن یمان با خود می گوید:عجیب است که پیامبر بهشت را مشروط به بازگشت می کند! هیچکس از جای خویش بر نمی خیزد! این سخن سه بار تکرار می شود. از شدت گرسنگی و سرما وترس، هیچکس بر نمی خیزد و داوطلب نمی شود! وقتی پیامبر می بیند هیچکس داوطلب نیست حذیفه بن یمان را صدا می زند. حذیفه وقتی اسم خود را می شنود چاره ای جز این نمی بیند که برخیزد. در حالیکه قلبش بشدت می تپد پیامبراو را عتاب می فرمایدکهسخنم را می شنوی و بر نمی خیزی؟! عرض می کند:نه، بخدایی که ترا به حق بر انگیخت از بس گرسنه ام و سر ما می خورم در خود یاری این کار را ندیدم! می فرماید:برو ببین دشمن مشغول چه کار است. هیچ تیری نبایدبیندازی ونه سنگی، و نه نیزه یا شمشیر بکار بری تا برگردی. می گوید:ای رسول خدا، اهمیتی به این نمی دهم که مرا بکشند. فقط از این می ترسم که مرا مثله کنند. می فرماید:خطری متوجه تو نخواهد شد. حذیفه می فهمد گرچه پیامبر نخست برگشتن و خبر آوردن را شرط پاداش بهشت شمرده است اما با تأکید جدید، بیم خطری در این مأموریت نیست. آنگاه می فرماید:برو به میان دشمن در آی و بنگر که با هم چه می گویند. حذیفه برای انجام مأموریت می رود. پیامبر دست به دعا بر می دارد کهخدایا، او را از هر سو محفوظ بدار:از پیش روی و از پشت سر، از راست و از چپ، از فراز و از زیر پایش.
دشمن سرگرم افروختن آتش است که حذیفه وارد اردوگاه می شود. گردباد شدیدی هم می وزد و آنها را دستخوش خویش ساخته است. خیمه هایشان را از زمین بر می کند و خودشان را از جای. آمده در کنار دسته ای پیش آتشی که افروخته اند می نشیند. ابوسفیان برخاسته می گوید:از جاسوس هاو دیده بان های دشمن بر حذر باشید. هر شخصی دقت کند در کسی که به کنارش نشسته است تا مطمئن شود که خودی است! حذیفه رو می کند به نفر دست راستی اش که عمروعاص باشد و می گوید:تو کیستی؟ می گوید:عمروعاص! و به دست چپی اش رو می کند که تو کیستی؟ می گوید:معاویه بن ابی سفیان! آنگاه ابو سفیان می گوید:اینجا که شما هستید جای ماندن نیست. شترها و اسبها از گرسنگی دارند هلاک می شوند. زمین سراسر خشکیده و بی گیاه است. بنی قریظه هم به قرار خود عمل نکرده اند و گزارش های ناراحت کننده ای از آنها به ما رسیده است. از گردباد هم می بینید که چه می کشیم! نه خیمه ای برای ما بر پا می ماند و نه دیگی بر اجاق! بنابراین، کوچ کنید که من اینک کوچ خواهم کرد. و برخاسته بدون این که پای بسته شترش را بگشاید بر آن می نشیند و تازیانه ای بر آن می نوازد تا بر روی سه پایش می ایستد. آنوقت پای بسته اش را می گشاید. حذیفه آنقدر به او نزدیک است که اگر دستور پیامبر کههیچ کاری نکن تا برگردی نبود می تواند ابو سفیان را بکشد. عکرمه پسر ابو جهل داد می زند که تو رئیس و فرمانده این ارتشی. می روی و ارتش را به حال خود رها می کنی! ابو سفیان که از شنیدن این حرف خجالت کشیده است شترش را می خواباند و پیاده می شود و در حالیکه دهانه آن را بدست دارد و پیش می راند فریاد می زند کهحرکت کنید! او همانطور ایستاده است تا لشکریان بساط خود را جمع کرده حرکت می کنند و اردوگاه کم جمعیت می شود. آنگاه به عمرو عاص می گوید:باید من وتو با دسته ای از سواره نظام در برابر محمد و سپاهش بایستیم، زیرا بیم آن می رود که در اثنای کوچ کردن ما آنها دست به تعقیب ما بزنند. باید با این حال بایستیم تا همه اردوی نظامی ما حرکت کنند. عمرو عاص می گوید:باشد من می مانم. از خالد بن ولید هم می پرسد:نظر تو چیست؟ می گوید:من هم می مانم. پس عمرو عاص و خالد بن ولید با دویست سوار می مانند تا همه نفرات ارتش کفار حرکت می کنند جز همین دو دسته سواره نظام.
حذیفه خود را به اردوگاه غطفان می رساند و می بیند آنها هم آهنگ بازگشت کرده اند.
از سپاه غطفان هم نیز به هنگام حرکت، دسته ای از سواره نظام به فرماندهی مسعود بن رخیله برای تأمین کوچ کنندگان می ایستد و حارث بن عوف هم با عده ای از نفرات سواره خود همراه سواره نظام بنی سلیم همچنان ایستاده می مانند تا دیگران بروند. پس ز ساعاتی همه دسته های سواره نظام همراه و بدون این که از یکدیگر جدا شوند از پی لشکریانی که رفته اند باز می گردند تا در مراض- در سی و شش میلی مدینه(486)- از یکدیگر جدا می شوند و هر قبیله رهسپار منطقه و سرزمین خویش می شود.
حذیفه باز می گردد به خدمت پیامبر.می بیند به نماز ایستاده است. چادر پشمینه یکی از همسرانش را بر دوش دارد. به دیدن حذیفه گوشه چادر را برروی او می اندازد و به رکوع و سجده رفته نمازش را به پایان می برد.(487)حذیفه وضع دشمن و بازگشت او را به رسول خدا گزارش می دهد.
صبح پنجشنبه- بیست و چهارم ذیقعده- در برابر پیامبر و سپاه اسلام کسی از ارتش دشمن نمانده است. همه گریخته و رفته اند. گزارش های بعدی گزارش حذیفه را تأکید می نماید. پیامبر به پاسداران اسلام اجازه مرخصی و رفتن می دهد. خوشحال رو به خانه های خویش می نهند. سپس لبه ملاحظه استتار و پنهان کردن این امر از یهودیان بنی قریظه و از بیم این که جاسوسان قریش از پراکنده شدن سپاه خبردار شوند دستور می دهد تا باز گردند. اما چون این دستور دیر به آنان می رسد کسی باز نمی گردد.
ابوسفیان پیش از بازگشتن، نامه ای به پیامبر می نویسدکه در آن چنین آمده است:
باسمک اللهم. من به لات و عزی سوگند می خورم که با جمع خویش به سوی تو لشکر کشیدیم بدین هدف که تا تو را ریشه کن نسازیم برنگردیم. دیدیم تو مایل نیستی به نبرد ما بیایی، و بهمین سبب موانع و خند ق ساخته ای. ای کاش میدانستم چه کسی این را به تو آموخته است؟ اگر از جنگ شما بر می گردیم این هست که با شما جنگی مثل جنگ احد داشته ایم که در آن زنان شکم کشته های شما را می شکافتند! نامه را به دست ابو اسامه جشمی می فرستد. پس از رسیدن نامه، پیامبر ابی بن کعب را احضار می کند تا به خیمه او در می آید و نامه ابو سفیان را برای حضرتش می خواند. آنگاه پیامبر جوابیه ای تقریر می فرمایدبدین مضمون:
از محمد پیامبر خدا به ابو سفیان بن حرب... پس از سپاس و ستایش آفریدگار، دیر زمانی است که غرور تو را در برابر خدا بفریفته است. این که نوشته ای تو با جمع خویش به طرف ما لشکر کشیده ای و نمی خواسته ای تا ریشه ما را نکنده ای باز گردی. بدان که این کاری است که خداوند مانع انجام آن می شود، و پیروزی نهایی را نصیب ما می گرداند تا دیگر نامی از لات و عزی برده نشود. این که گفتی:چه کسی به ما یاد داد که خندق بسازیم. بدان که خداوند متعال چون خواست تا تو و همدستانت را بوسیله آن به خشم آورد آن را به ما یاد داد. بیشک جنگی در خواهد گرفت که در آن من لات و عزی و اساف و نائله و هبل را بشکنم و خورد کنم، واین گفته را به یاد تو دهم.