فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

ابوبکر و مسطح

مسطح بن اثاثه که بینوایی است که از مکه به مدینه هجرت کرده است و از مجاهدان بدر بشمار می آید تحت تکفل پسر خاله خویش ابوبکر است وقتی مسطح با دسته افترا بندان همصدا می شود و آیات قرآن در تقبیح کارشان فرود می آید ابوبکر مستمری او را قطع می کند و سوگند می خورد که هرگز به او کمک مالی نکند. پس این آیت فرود می آید:
ولا یأتل اولواالفضل منکم والسعه أن یوتوااولی القربی...
و مبادا کسانی از شما که دارای فزونی ثروت و فراخی نعمت اند سوگند خورند که به خویشاوندان و بیچارگان و مهاجران راه خدا چیزی ندهند، و باید که در گذرند و باید چشم پوشی کنند. آیا دوست نمی دارید که خدا از شما در گذرد با آنکه خدا آمرزنده ای مهربان است؟(469)با نزول این آیه، ابوبکر به روش گذشته باز می گردد و می گوید: بخدا سوگند من البته دوست می دارم که خدا از من در گذرد. سوگند می خورم که هیچگاه مستمری او را قطع نکنم.(470)
سوره مبارکه نور، به موضوع اصلی و محوری خود ادامه می دهد:
بیشک کسانی که زنان شوهر دار بی خبر مومن را متهم به زنا می کنند در دنیا و آخرت لعنت شوند و عذابی سهمگین دارند، در دورانی که زبان و دست و پایشان علیه ایشان شهادت می دهد بدانچه می کردند! در آن هنگام خدا جزای آنان را که سزاوار آنند بتمام دهد و بدانند که خداست که حق نمایان است. زنهای پلید برای مردهای پلیدند و مردهای پلید برای زنهای پلیدند، و زنان پاک برای مردان پاکند و مردان پاک برای زنان پاک، اینان از آنچه بناروا درباره شان می گویند مبرا هستند، برای آنان آمرزشی هست و روزی بزرگوارانه ای. هان ای کسانی که ایمان آوردند به خانه هایی جز خانه هایتان در نیایید تا آنکه اجازه خواهید و بر اهل آن سلام گویید، آن برای شما بهتر است باشد که شما پند گیرید. پس اگر در آن خانه کسی را نیافتید به آن در نیایید تا آنکه به شما اجازه داده شود، و اگر به شما گفته شد باز گردید باید که باز گردید، آن برای شما پاکیزه تر است و خدا آنچه را آشکار می کنید و آنچه را پنهان می دارید می داند. به مردان مومن بگو که چشم خویش فرو بندند و شرمگاههای خویش را پاس دارند، آن کار برای ایشان پاکیزه تر است، بیگمان خدا از آنچه می کنند آگاه است. و به زنان مومن بگو که چشم خویش فرو بندند و شرمگاههای خویش را پاس دارند و آرایش خویش- جزآنچه پیداست- آشکار نسازند و باید که مقنعه خویش بر گریبان خویش زنند و آرایش خود نمایان نکنند مگر برای همسر خویش یا پدران خویش یا پدر شوهر خویش یا پسران خویش یا پسران شوهر خویش یا برادران خویش یا پسران برادر خویش یا پسران خواهر خویش یا زنان همکیش خویش یا کنیزانی که دارند یا مردان تابع بی نیاز یا کودکانی که از شرمگاههای زنان آگاه نشده اند. و نباید پاهای خود را چنان به زمین بزنند که آنچه از زرو زیور خویش پنهان می دارند شناخته شود. و همگی سوی خدا توبه آرید ای مومنان باشد که شما رستگار شوید. و زنان بیوه خودتان و بندگان و کنیزان صالح خودتان را به عقد خویش در آورید، اگر فقیر باشند خدا از فضل خویش آنان را بی نیاز خواهد ساخت و خدا فراخی دهنده ای داناست. و کسانی که امکانی برای ازدواج نمی یابندباید عفت ورزند تا آنکه خدا از بخشایش خویش آنان را بی نیاز گرداند. و کسانی از آنان که در قبضه شمایند چون جویای بازخرید باشند اگر در وجودشان خیری احساس کردید باید با آنان قرار باز خرید بگذارید و از مال خدا که به شما داده است به آنان بدهید و کنیزکان خویش را اگر خواستار پاکدامنی بودند مجبور به فحشاءمسازید تا چیزهای گذاری زندگی دنیا را بدست آورید، و هر کس آنان را مجبور گرداند بداند که خدا با وجود مجبور شدن آنان آمرزنده ای مهربان است. و بیقین سوی شما آیاتی روشنگر فرو فرستادیم و نمونه ای از کسانی که پیش از شما برفتند و اندرزی برای پرهیزگاران.(471)

جنگ خندق

پیامبر، روز سه شنبه هشتم ذیعقده سال پنجم هجری، سپاه خویش را در اطراف مدینه آرایش جنگی می دهد. محاصره دشمن پانزده روز طول می کشد. روز چهارشنبه بیست و سوم ذیعقده به مدینه باز می گردد در این مدت، عبدالله بن ام مکتوم، ادراه شهر را بر عهده دارد.
مقدمات این جنگ بدین ترتیب فراهم می شود: وقتی پیامبر، یهودیان بنی نضیر را کوچ می دهد آنها به خیبر می روند. در آنجا عده کثیری از یهودیان که در کار جنگ ورزیده اند زندگی می کنند، اما خانه و ثروت و تجمل بنی نضیر را ندارند- بنی نضیر بخش برجسته و ممتاز یهودیان را تشکیل می دهند، و بنی قریظه از باز ماندگان کاهنی از بنی هارون هستند. چون بنی نضیر به خیبر می رسند حیی بن اخطب، کنانه بن ابی الحقیق، هوذه بن قیس وائلی- از قبیله اوس و تیره بنی خطمه- و ابو عامر فاسقکه ملقب به راهب است همراه ده پانزده نفر به مکه می روند و قریش و تابعان آن قبیله را به جنگ با محمد دعوت می کنند. قریش می گویند: ما متحد شماخواهیم بود تا ریشه محمد را بر کنیم. ابوسفیان از آنها می پرسد: علت مسافرت شما به اینجا همین است؟ می گویند: آری. آمده ایم برای دشمنی و جنگیدن با محمد پیمان اتحادی با تو ببندیم. ابوسفیان می گوید: از آمدن شما با آغوش گرم استقبال می کنیم. ما کسی را بیش از همه دوست می داریم که به ما در دشمنی و جنگ با محمد کمک کند. هیأت یهودی هم می گوید: پنجاه نفر از عشایر مختلف قریش برگزین که خودت هم جز آنها باشی تا ما و شما به میان پرده های کعبه رفته سینه خود را به آن بچسبانیم آنگاه همصدا سوگند بخوریم که یکدیگر رابیدفاع نگذاریم و در برابر این مرد تا آخرین نفر یکزبان و متحد باشیم. می پذیرند و همین کار را انجام می دهند و همپیمان می شوند.
آنگاه قریش به یکدیگر می گویند: روسای مردم یثرب که صاحبان علوم دینی و کتابهای آسمانی قدیمی هستند پیش شما آمده اند. بهتر است از آنها درباره کیش خودتان و کیش محمد بپرسیم تا کدامیک بر راه درستیم؟ می گویند: پیشنهاد خوبی است. ابو سفیان همین سئوال را برای آن یهودیان مطرح می کند: شما اهل کتاب قدیمی و صاحب علم دین هستید. درباره وضعی که ما و محمد در آن هستیم اظهار نظر کنید که آیا دین ما بهتر است یا دین محمد؟ ما خانه کعبه را آباد می داریم، قربانی می کنیم، حاجیان را آب می دهیم، و بتها را می پرستیم. می گویند: خدایا تو شاهد باش که شما از او به حق نزدیک ترید. شما این خانه کعبه را بزرگ و محترم می دارید،و آنچه را که پدرانتان می پرستیدند می پرستید. بدین جهت شما بیش از او به حق نزدیک هستید. بعدها درباره جواب آنها چنین وحی می آید:
الم تر الی الذین اوتوانصیباًمن الکتاب یومنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفرواهولاءاهدی من الذین آمنوا سبیلاً...
آیا ننگریستی به کسانی که پاره ای کتاب آسمانی دریافت کرده اند که به بت و طاغوت ایمان می آورند و به کسانی که کافر شدند می گویند: اینان از کسانی که ایمان آوردند راه یافته ترند...(472)
هیأت یهودی و سران قریش زمانی را معین می کنند برای جنگ. پس از رفتن هیأت، صفوان بن امیه به سران قریش می گوید: شما با این عده زمان معینی را قرار گذاشته اید برای جنگ و با این قرار از پیش شما رفته اند. بنابراین به این قرار عمل کنید و تخلف ننمایید، و این قرار مثل قرار سابق نباشد که با محمد برای بدر زرد قرار گذاشتید و سر قرارتان حاضر نشدید، و بر اثرش بر شما دلیر گشت. در حالیکه من همانروز با این که ابو سفیان قرار جنگ بگذارد مخالفت کردم.
قریش دست به تدارک جنگ می زنند و در میان قبائل صحرا نشین گشته آنها را به کمک و شرکت در جنگ می خوانند و عشایر و افراد تابع خویش را تحریک به شرکت می کنند. یهودیان هم به سراغ بنی سلیم می روند. سران بنی سلیم وعده می دهند که اگر قریش آهنگ جنگ کند آنها شرکت خواهند کرد.سپس می روند به میان قبیله غطفان، و با آنها قرار می گذارند که اگر همراه قریش در جنگ با محمد شرکت کنند محصول خرمای یکسال خیبر را به آنها بدهند. غطفان از این وعده چرب به وجد می آیند و بیش از همه عیینه بن حصن از آن استقبال می نماید.
قریش و افرادی از عشایر متحدشان احابیش به تعداد چهار هزار نفر حرکت می کنند. پرچم جنگ را در دارالندوه می بندند. سیصد اسب و یکهزار پانصد شتر با خود می آورند. فرماندهی آنها با ابو سفیان پسر حرب است. بنی سلیم هفتصد نفرند به فرماندهی سفیان بن عبدشمس- پدر ابوالاعوری مه بعدها در جنگ صفین با معاویه بن ابی سفیان است- و در مر الظهران به سپاه قریش می پیوندد. بنی اسدبه فرماندهی طلحه بن خویلد اسدی آمده اند. بنی فزاره که یکپارچه بسیج شده اند یکهزار نفرند به فرماندهی عیینه بن حصن. اشجع که همگی بسیج نشده اندچهارصد نفر بیش نیستند و زیر فرماندهی مسعود بن رجیله قرار دارند. فرماندهی بنی مره هم که چهارصد نفرند با حارث بن عوف است اما او مثل عیینه بن حصن سر ستیزه گری ندارد.
مجموعه کسانی که از قریش و بنی سلیم و غطفان و بنی اسد شرکت کرده اند ده هزار نفرند یعنی سه لشکر. فرماندهی کل آنها با ابو سفیان است.
به محض این که سپاه قریش از مکه روی به مدینه می نهد چند سواره از قبیله خزاعه حرکت کرده چهار روزه خود را به پیامبر می رسانند و خبر حرکت سپاه کفار را به وی می دهند. پیامبر فرمان بسیج صادر می فرماید و به مسلمانان اطلاع می دهد که دشمنشان چه کرده است. ضمن فرمان کوشش و جهاد با ایشان در چگونگی امر دفاع به مشورت می پردازد، و به آنان می گوید که اگر شکیبایی ورزند و از خدا پروا گیرند پیروز خواهند گشت، و آنان را به فرمانبرداری از خدا و فرمانبرداری از پیامبرش سفارش می فرماید. وی که در کار جنگ بسیار با مسلمانان مشورت می کند این بار هم به مشورت و تبادل نظر با آنان می پردازد، و این مسائل را به بحث با آنان می گذارد: آیا از مدینه بیرون رفته در صحرا با آنان مصاف دهیم؟ آیا نزدیک مدینه باشیم و تکیه به این کوه احد بدهیم؟ نظریات مختلفی اظهار می دارند. عده ای می گویند: از نقطه پس از بعاث متمرکز می شویم تا ثنیه الوداع تا جرف. عده ای دیگر می گویند: مدینه را پشت سر خویش قرار می دهیم. سلمان فارسی می گوید: ای پیامبر خدا، ما وقتی در کشور ایران بودیم و از حمله سواره نظام دشمن می ترسیدیم به دور خویش خندقی حفر می کردیم. آیا موافقید که خندق بکنیم؟ نظز سلمان مورد پسند مسلمانان قرار می گیرد. درهمین حال به یاد می آورند که در آستانه جنگ احد نیز پیامبر از آنان خواست که در شهر بمانند و بیرون نروند. پس با بیرون رفتن از شهر مخالفت کرده با ماندن و پایداری در مدینه موافقت می نمایند.
پیامبر سوار اسبی می شود و چند نفر از مهاجران و انصار با او همراه می شوند، و می رود تا خط دفاعی مناسب را انتخاب کند. پس از بازدید منطقه، بهترین خط تمرکز را چنین می بیند که کوه کوچک سلع را- که اینک در بازار مدینه است- پشت سر قرار دهد، و از مذاد که یکی از باروهای بنی حرام و در مغرب مسجد فتح است(473)تا ذباب و سپس راتج کوه کوچکی در کنار کوه بنی عبیدو در مغرب بطحان(474)خندقی حفر کند.
همانروز مسلمانان را دعوت می کند برای کندن خندق، و به آنان اطلاع می دهد که دشمن بزودی سر خواهد رسید. در دامنه سلع برای آنان اردو می زند. و بلافاصله به کار می پردازند. خودش نیز برای تشویق مسلمانان دست به کار می شود. از بنی قریظه- که در اینوقت با پیامبر آشتی هستند و از آمدن قریش احساس خطر می کنند- وسائل زیادی به عاریت می گیرند از زنبه و کلنگ و پل بند برای حفر خندق. پیامبر طول خطی را که باید در آن خندق کنده شود به تناسب جمعیت میان مسلمانان تقسیم می کند و هر عده ای را به کندن بخشی می گمارد. از راتج تا ذباب مال مهاجران است، و از ذباب تا کوه بنی عبید را به انصار واگذار می کند. بقیه اطراف مدینه هم با شبکه ای از خانه های مردم پوشیده است.
همه مسلمانان بدون استثناءدر کندن خندق یا بردن خاک و سنگ شرکت دارند. حتی پیامبربه عده ای از پسران نابالغ اجازه می دهد کار کنند. چون زنبه به تعداد کافی نیست و برای به پایان رساندن کار خندق سخت شتاب دارند بعضی با دامن پیراهن خود خاک حمل می کنند. خندق را به قامت یک مرد می کنند. مهاجران و انصار زنبه های خاک را روی سر خودنهاده می برند. بعد هم پاره سنگهای بسیاری از کوه سلع در زنبه نهاده می آورند و پشت دیوار کوتاهی خاکی می نهند تا برای راندن دشمن از آنها استفاده کنند. وقتی هم جنگ در می گیرد مهم ترین ابزار جنگی آنان همین قلوه سنگهاست که پرتاب می کنند. شخص پیامبر زنبه خاک را بر دوش می نهد و آورده می ریزد. همه در حال کار،سرود می خوانند. پیامبر این سرود را بر لب دارد:
هذا الجمال لا جمال خیبر - هذا أبر ربنا و أطهر
براءبن عازب بعدها نقل می کند که من کسی را در پیراهن ابریشمی سرخ زیباتر از پیامبر ندیده ام. او سپید پوست و خیلی هم سپید بود. موهای پر پشت و بلندی داشت که روی شانه هایش ریخته بود. روزهای کندن خندق، او را دیدم که زنبه خاک را بر دوش نهاده می رفت. من نگاه می کردم به شکم سپیدش که ریزش خاک غباری بر انگیخت و او را از دیده ام پنهان ساخت.
کلنگ هم می زند. خاک بر تن او می پاشد تا بر سینه و چین های روی شکمش می نشیند، و این سرود را بر لب دارد:
اللهم لو لا أن ت ما اهتدینا - و لا تصدقنا و لا صلینا
خدایا اگر تو نبودی هدایت نمی یافتیم- و نه زکات می دادیم و نه نماز می خواندیم.
هر کس در کار خندق و بردن سنگ و خاک اندکی کوتاهی می کند مسلمانان به او می خندند و او را مسخره می کنند. در همین حال برای جلب سلمان فارسی- که طراح و متخصص حفر خندق و آدمی نیرومند است- به دسته خویش رقابت می نمایند. مهاجران می گویند: سلمان از ماست! انصار می گویند: نه، او از ماست، و او به ما نزدیک تر است. این سخن به گوش رسول خدا می رسد. می فرماید: سلمان مردی از خاندان ماست. او به اندازه ده نفر کار می کند، بطوریکه قیس بن ابی صعصعه، او را به چشم می زند،و پایش لغزیده می افتد! از پیامبر دراین باره چاره جویی می شود، می فرماید: بگویید در ظرف آبی وضو بگیرد و با همان آب تن خویش بشوید، آنگاه آن ظرف آب را پشت سرخویش چپه کند! همین کار را می کند، و آرامش روحی خویش را باز می یابد. بعدها جابر بن عبدالله می گوید: آنروز سلمان را دیدم که زمینی به طول و عرض پنج متر به او داده بودند و چیزی نگذشت که به تنهایی آن را کند و تمام کرد! در هنگام کار هم می گفت: اللهم، لاعیش الا عیش الآخره. زندگی حقیقی جز زندگی آخرت نیست.
پیامبر به کعب بن مالک که با بنی سلمه در بخشی مشغول کندن خندق و خواندن سرود است می فرماید که سخنی نسنجیده نگوید. همین دستور را به حسان بن ثابت می دهد. به همه سفارش می فرماید از سخنی که مسلمانی بدون سوءنیت می گوید نرنجد.
جعیل بن سراقه که مرد صالحی است ولی زشترو است با دیگران سرگرم کندن زمین است. پیامبر نام وی را تغییر داده او را عمرو می نامد. بدین مناسبت، مسلمانان این سرود را خواندن می گیرند:
سماه من بعد جعیل عمراً - و کان للبائس یوماًظهراً
او را پس از این که جعیل نام داشت عمرو نامید- و او یاور هر بیچاره ای است.
پیامبر فقط کلمه آخر مصرع اول را با آنان همصدا می شود و می فرماید: عمرا.
در حالیکه مسلمانان به کندن خندق مشغولند و زید بن ثابت با دیگران زنبه های خاک را می برد سعد بن معاذ که در کنار پیامبر نشسته است نگاهی به زید افکنده می گوید: خدا را شکر می کنم ای پیامبر خدا که مرا زنده نگهداشت تا به تو ایمان آوردم. من در جنگ بعاث با پدر همین زید- یعنی ثابت بن ضحاک- گلاویز شدم و او بود که به زمین در غلتید! پیامبر می فرماید: براستی او نوجوان نیکرفتاری است.
پیامبر کلنگ را از دست مسلمانی می گیرد و بر صخره ای که او مشغول کندن آن است می زند تا صدایی از صخره بر می خیزد. می خندد. می پرسند: ای پیامبر خدا، از چه می خندید؟ می فرماید: از این که مردمی را از مشرق با بند و زنجیر می آورند و در حالیکه دلشان نمی خواهد آنان را به سوی بهشت می برند!
عمربن خطاب در کنار کوه بنی عبید مشغول کلنگ زدن است. به صخره ای بر می خورداستوار. پیامبر کلنگ را از دست او می گیرد و بر صخره می زند. برقی از آن می جهد سوی شام. با ضربه سوم برقی سوی مشرق می جهد و صخره می شکند سلمان فارسی که آنجا ایستاده است با چشمش آن برق را که چون گرد سیمینی می پاشد دنبال می کند. بعد از پیامبر می پرسد: هر بار که کلنگ را بر سنگ زدی دیدم برقی از زیر آن می جهد. می پرسد: مگر نه این است که آن را دیدی؟ عرض می کند:آری. می فرماید: در پرتو جهش نخستین برق، کاخهای یمن را دیدم. در پرتودومی کاخهای شام را دیدم. در پرتو سومی کاخ سفید خسرو را در مدائن دیدم. و چگونگی آن کاخها را برای سلمان شرح می دهد. سلمان می گوید: قسم به آنکه ترا به حق بر انگیخت راست می گویی، و خصوصیات آنها همین است که تومی فرمایی. گواهی می دهم که تو پیامبر خدایی. آنگاه می فرماید: اینها فتوحاتی است که خداوند پس از من نصیب شما می گرداند ای سلمان! هراکلیوس به دورترین نقطه کشورش می گریزد. شما بر شام سوریه، لبنان، اردن، فلسطین، مسلط می شوید و هیچ قدرتی رقیب شما در آنجا نیست. یمن فتح می شود. این مشرق کشور بزرگ ایران فتح می شود و پس از آن خسرو کشته می شود. بعدها سلمان می گوید:همه این فتوحات ووقایع را به چشم خودم دیدم.
کارگران به زمین سختی بر می خورند که کلنگ در آن کارگر نیست. آنقدر می زنند تا کلنگ می شکند. از پیامبر می خواهند تا آنجا را بازدید فرماید. دستور می دهد آب بیاورند. آب را بر آن می ریزد تا سست می شود و به صورت خاک فشرده ای در می آید.
جابر بن عبدالله می بیند پیامبر کلنگ می زند. گرد و خاک بر چین های شکمش نشسته است و شکمش از گرسنگی به پشت چسبیده است. به خانه رفته به همسرش می گوید: که شکم پیامبراز گرسنگی به پشت چسبیده است. همسرش می گوید: بخدا چیزی نداریم جز همین یک گوسفند و هیجده کیلو جو. می گوید: جوها را آرد کن و خوب نرم کن. بخشی از گوسفند را بریان می کنند و قسمتی را آبگوشت می کنند. نان جو هم می پزند. جابر می آید به خدمت پیامبر، و آنقدر صبر می کند تا اطمینان می یابد که غذا پخته است. آنگاه عرض می کند: ای رسول خدا، برای شما غذایی درست کرده ایم. با هر تعداد از یارانت می خواهی تشریف بیاور. پیامبر انگشتان خویش را در انگشتان جابر حلقه می زند و رو به یارانش می فرماید: جابر شما را به میهمانی می خواند. بیایید. همراه او می آیند. جابر با خود می گوید: حالا یک رسوایی ببار می آید! و پیش همسرش رفته جریان را می گوید. همسرش می پرسد: تو آنان را دعوت کردی یا او آنان را دعوت فرمود؟ جواب می دهد: نه، او آنان را دعوت فرمود. می گوید: بگذار بیایند. او داناتر است به امور! پیامبر می آید و به یارانش می فرمایدتا در دسته های ده نفره بیایند. به جابر و همسرش می فرماید: آبگوشت را ظرف کنید وهر بار که در ظرفی می ریزید روی هر کاره را بپوشانید. همین کار را می کنند. پیوسته در ظرفی می ریزند و روی هر کاره را می پوشانند و سپس رویش را کنار زده ظرفی دیگر پر می کنند، و می بینند چیزی از آن کم نمی شود. نانی از تنور بیرون آورده بر آن می نهند. و می بینند کم نمی شود. بطوریکه همه می خورند و سیر می شوند و خانواده جابر هم خورده سیر می شوند. مسلمانان این روز را با پیامبر دسته جمعی کار می کنند، و انصار این سرود را بر لب دارند:
نحن الذین بایعوا محمداً - علی الجهاد ما بقینا أبداً
ماییم که با محمد بیعت کردیم که - تا زنده ایم و برای همیشه جهاد کنیم
پیامبر در جوابشان چنین می خواند:
اللهم لا خیر الاخیر الآخره - فاغفرللانصار و المهاجره
خدایا، خوب آن است که در آخرت است- پس بر انصار و مهاجران ببخشای
پس از شش روز کار مستمر کار حفر خندق و ایجاد خط دفاعی به پایان می رسد. خندق از دامنه کوه بنی عبید- در خربی- تا راتج امتداد دارد. مدینه را که از هر سو با خانه هایی پوشیده است با پر کردن فواصل خانه ها به صورت دژی در می آورند. بنی عبدالاشهل جلو محله خویش که پس از راتج قرار دارد خندق می کنندتا خندق به پشت مسجد می رسد. عشیره بنی دینار هم از انتهای خربی تا جایی که امروز(475)خانه ابن ابی الجنوب است خندق می کنند.
مسلمانان، زن و بچه خود را در باروها و خانه هایی که بر فراز بلندی است می برند. بنی حارثه، زن و بچه خود را در برج های مستحکم خویش جای می دهند. عائشه هم در آنجا قرار می گیرد. عشیره بنی عمرو بن عوف هم زن و بچه خود را در برج ها قرار می دهند. بعضی عشایر به دور برج های خویش که در قباءاست خندقی حفر می کنند. عشایر خطمه، بنی امیه، وائل، واقف، و بنی عمروبن عوف پس از جای دادن زن و بچه در برجها، خط دفاعی برای خویش می سازند.
پیامبر پسران نابالغی را که در حفر خندق شرکت داشته اند اجازه شرکت در جنگ نمی دهد. از نوجوانانی که اجازه شرکت بدست می آورند، عبدالله بن عمرو، زید بن ثابت، و براءبن عازب هستند که پانزده سال دارند.
مجاهدان که سه هزار نفرند به فرمان پیامبر در پشت کوه کوچک سلع مستقر می شوند بطوریکه آن کوه پشت سر ایشان و خندق پیش روی ایشان قرار می گیرد. جلو مسجدی که بر فراز کوه احزاب است برای وی خیمه ای چرمین بر پا می کنند. در ایام جنگ هر چند روز یکی از سه همسر پیامبر در این خیمه بسر می برد: عائشه، ام سلمه، و زینب دختر جحش. دیگر همسرانش در برجهای بنی حارثه جای دارند.

ارتش کفار

ارتش ده هزار نفره کفار که به فرماندهی ابوسفیان عازم مدینه شده است پس از چند روز به نزدیکی آن شهر می رسد. قریش و متحدانش و کسانی از عشایر صحرانشین که به آن پیوسته اند در رومه- میان جرف و زغابه(476)- و دره عقیق اردو می زنند. قبیله غطفان با فرماندهش در زغابه به کناره کوه احد مستقر می شود. قریش، شترانش را در میان بوته های بلند خاردار دره عقیق رها می کند. چیزی برای چریدن اسبان نیست، و تنها ذرتی که برای اسبان از مکه آورده اند برای آنها هست. غطفان هم شترانش را به درختزار بی گیاه جرف رها می کند. اینها در زمانی آمده اند که در منطقه مزروعی مدینه هیچ کشته ای یافت نمی شود و یکماه از موسم درو می گذرد و مردم همه خرمنها را با کاه و علوفه به انبارهای شهر برده اند. غطفان،اسبهای خود را که سیصد رأس است به میان ته مانده کشته درو شده می راند تا چیزی برای خوردن بیابند. شترهای آنها هم پس از چند روز بی علفی لاغر می شوند و در آستانه مردن قرار می گیرند. شبهای این ایام هم خشک و بی باران است.
همچنان که ارتش کفار در راه است حیی بن اخطب به ابو سفیان و دیگر سران قریش می گوید: همکیشان من- یعنی بنی قریظه- که اسلحه و ساز و برگ فراوان دارند و نیروی آنها به هفتصد وپنجاه مرد جنگی می رسد با شما خواهندبود! چون به نزدیک مدینه می رسند ابو سفیان به حیی می گوید: برو پیش همکیشانت ووادارشان کن تا پیمانی را که با محمد دارند نقض و لغو کنند. پیمان مورد اشاره وی پیمانی است که پیامبر پس از رسیدن به مدینه با قبائل یهودی بنی قریظه و بنی نظیر و دیگران بسته است بدین مضمون که نه متحد وی و نه دشمن او باشند یا بدین مضمون که در برابر هجوم خارجی به او کمک کنند و قرارها و روابط دیرینه خویش را با اوس و خزرج حفظ کنند. حیی بن اخطب به منطقه بنی قریظه می رود. از ذوالحلیفه راه خود را کج کرده از عصبه می گذرد تا به درب خانه کعب ابن اسد- که نماینده بنی قریظه در بستن قرار داد و پیمان است- برسد. حیی بن اخطب مردی بدبختی آور است، و هم اواست که قبیله خویش - بنی نضیر- را به بلا و بدبختی در انداخت، و اینک می خواهد همان سر نوشت را برای بنی قریظه پیش آورد. آدمی است ریاست طلب و سلطه گر، و نظیرش در میان قریش ابوجهل بن هشام است! وقتی حیی به محله بنی قریظه می آید از آمدنش ناراحت می شوند. اولین کسی که به او برمی خورد غزال بن سموئیل است. حیی به او می گوید: چیزی برایت آورده ام تا از دست محمد راحت شوی! بیا این قریش است که در دره عقیق اردو زده است و این غطفان که در زغابه فرود آمده است! غزال می گوید: بخدا تو برای ما ذلت روزگار آورده ای. حیی می گوید: این حرف را نزن! آنگاه به درب خانه کعب بن اسد رفته در می زند. کعب او را شناخته با خود می گوید: آمدن حیی به خانه من چه فایده ای داد! او مرد بدبختی آوری است که قبیله خود را بیچاره کرد، و حالا آمده است تا پیمان شکنی کنم! حیی دوباره در می زند. کعب به او می گوید: تو مرد بدبختی آوری هستی که قبیله خودت را با پیشنهادهای شومت به بیچارگی و نابودی انداخته ای. از اینجابرو، چون تو می خواهی مرا و قبیله مرا بیچاره کنی! حیی حاضر نمی شود برود. کعب به او می گوید: من با محمد قراری نهاده و با او پیمان بسته ام و از او جز درستی ووفای به عهد و قرار ندیده ام. بخدا قسم نه ماده ای از پیمان ما را نقص کرده است و نه به ما بی احترامی نموده است بلکه با ما رابطه حسن همجواری داشته است. حیی می گوید: وای بر تو! من برایت یک دریا لشکر و قدرت بیهمتای زمان را آورده ام. من قریش را به همه فرماندهان و مهترانش آورده ام. قبیله کنانه را آورده و در رومه جای داده ام. غطفان را با همه فرماندهان و بزرگانش آورده ور زغبه در نقمی مستقر کرده ام. تعداد زیادی اسب و شتر با خود آورده اند. به ده هزار می رسند. یکهزاراسب همراه دارند با اسلحه و ساز و برگ بسیار. محمد از این حمله که ما آورده ایم جان سالم به در نخواهد برد. اینها با هم پیمان بسته اند که تا ریشه محمد و پیروانش را نکنند بر نگردند. کعب می گوید: وای برتو! بخدا قسم تو ذلت روزگار را برای من آورده ای وابری آورده ای که رعد و برق دارد و قطره ای باران نمی بارد! حال آنکه من در یک دریای سهمگین غرقه ام و نمی توانم پا از خانه ام بیرون بگذارم، اموال و مزارع و زن و بچه هایمان نیز با ما هستند. بر پی کارت. من به آنچه تو آورده ای احتیاجی ندارم. حیی اصرار می کند که وای بر توگ بگذار با تو حرف بزنم. می گوید: حاضر نیستم! حیی می گوید: تو برای این حاضر نیستی درب خانه ات را برویم باز کنی که می ترسی بیایم از آش برغولت بخورم! من تعهد می کنم دست به غذای تو نزنم! کعب که از این حرف سخت به خشم آمده است درب را می گشاید تا به درون آید. آنقدر حرفهای چرب و نرم می زند و حقه بازی می کند تا کعب را نرم می سازد و به او می گوید: حالا امروز برو تا با روسای یهود مشورت کنم. می گوید: آنها حق عقد قرار داد و پیمان را به تو واگذار کرده اند و تو در این زمینه صاحب اختیاری! و چندان اصرار می کند و دنبال حرفش را می گیرد تا کعب از تصمیم خود بر می گرداند. کعب به او می گوید: ای حیی، چنانکه می بینی من با بی میلی به پیشنهاد تو تن در می دهم. من می ترسم که محمد کشته نشود و قریش به کشور خویش بر گردد و تو بروی پیش کس و کارت، و من بمانم تک و تنها در قلب منطقه دشمن، و خودم و همه کسانی که با من هستند به کشتن برویم! حیی سوگند می خورد که به آنچه در توراتی است که موسی روز رفتنش به طور سیناءنازل شده است سوگند که اگر در این حمله، محمد کشته نشد و قریش و غطفان پیش از کشتن محمد به دیارشان بازگشتند همراه تو وارد دژ تو خواهم شد تا به من آن رسد که به تومی رسد. بدینسان، کعب پیمانی را که میان او و محمد است می شکند. حیی می گویدتا عهدنامه ای را که پیامبرمیانشان نوشته است می آورند و آن را پاره می کند. پس از پاره کردن آن می فهمند که رابطه بنی قریظه و مسلمانان تیره و خراب شده و کارشان به جنگ کشیده است. به فراز بنی قریظه که دور تا دور خانه کعب بن اسد جمع شده اند بر می آید و الغای پیمان را به آنان خبر می دهد. زبیر بن باطابه به شنیدن آن خبر، فریاد بر می آورد که یهودیان بیچاره شدند! قریش و غطفان بر خواهند گشت و ما و اموال و زن وبچه های ما را در همینجا و میان دشمن رها خواهند کرد در حالیکه تاب پایداری در برابر محمد را نداریم! دیگر هیچ مرد یهودی از این پس در امان نیست و دیگر هیچ زن یهودی در یثرب نخواهد ماند! آنگاه کعب بن اسد به پنج نفر که روسای یهود هستند تعهدی را که حیی بن اخطب کرده است خبر می دهد، به زبیر بن باطات نباش بن قیس، غزال بن سموئیل، عقبه بن زید، و کعب بن زید، به آنها می گویدکه حیی چنین کرده است در صورت بازگشت آن سپاه، همراه آنان حصاری شود تا در سرنوشت آنان شریک باشد. زبیر بن باطا به او می گوید: چه نیازی هست به این که تو کشته بشوی و حیی نیز همراه تو کشته بشود! این چه فایده ای دارد! کعب جوابی ندارد که بدهد. چهار نفر دیگر می گویند: ما مایل نیستیم که تصمیم تو را مورد ریشخند قرار دهیم یا با آن مخالفتی کنیم، اما تو خودت می دانی که حیی پیشنهادها و نظریات بدبختی آوری دارد. کعب بن اسد از الغا و شکستن آن پیمان پشیمان می شود. ولی کار بالا می گیرد چون خداوند اراده فرموده است که آنها تصمیم به جنگ بگیرند و منقرض شوند!
در حالیکه مجاهدان در طول خندق و خط دفاعی خویش به نوبت نگهبانی می دهند و سی و چند اسب سوار در دوسوی خندق گشت می زنند و بر کار دسته هایی که در نقاط معینی گماشته اند نظارت می نمایند عمر بن خطاب و ابو بکر به خیمه چرمین پیامبر که در جلو مسجد و دامنه کوه بر پاست در می آیند و گزارش می دهند که اطلاع یافته ایم که بنی قریظه پیمان خود را شکسته و اعلام جنگ داده اند! این خبر بر پیامبر گران می آید. می پرسد: چه کسی را می توانیم بفرستیم که اطلاعاتی درباره آنها برای مابیاورد؟ عمر می گوید: زبیر بن عوام. پیامبر به او می فرماید: برو به دیده بانی و خبرگیری از بنی قریظه. رفته بررسی می کند و می آید عرض می کند: ای پیامبر خدا، دیدم دارند برجها و دژها خود را آماده می کنند و راههای خود را درست می کنند و می بندند و رمه های خود را نیز از بیابان جمع کرده و به آغل برده اند! در این هنگام، پیامبر، سعد بن معاذ، سعد بن عباده، و اسید بن حضیر را فرا خوانده به آنان می فرماید: اطلاع یافته ام که بنی قریظه پیمانی را که میان ما و آنها بوده است گسسته و حالت جنگ به خود گرفته اندم بروید ببینید آیا آنچه به من گزارش آورده اند حقیفقت دارد یانه؟ اگر بی اساس بود موقع آمدن آشکارا بیان نمایید که من متوجه امر شوم، و کاری نکنید که اراده مسلمانان سست شود! می روند پیش کعب بن اسد. می بینند یهودیان پیمان را شکسته اند. آنها را به خدا قسم می دهند که بر سر پیمانی که بسته اند بمانند و پیش از این که کار به جنگ بکشد به وضع سابق برگردند، و به پیشنهاد حیی بن اخطب عمل نکنند. کعب بن اسد می گوید: هرگز به آن پیمان باز نمی گردیم! من آن را مثل این بند اشاره به بند کفش خودش گسسته ام! و بنا می کند به فحاشی به سعد بن معاذ! اسید بن حضیر به او می گوید: دشمن خدا! به سرور خودت فحش می دهی! تو همشأن او نیستی! یهودی زاده ای! بخدا انشاءالله قریش رو به گریزخواهندنهاد و ترا همین جا در توی خانه ات رها خواهند ساخت تا بر سر تو لشکر بکشیم و تو را مجبور سازیم از لانه خدت پایین آمده سر به حکم بلا شرط ما فرو نهی! خودت میدانی بنی نضیر چه کسانی بودند. در این منطقه از تو نیرومندتر و بزرگ تر بودند، خونبهای تو نصف خونبهای هر فرد آنها بود. و دیدی که خدا با آنها چه کرد! پیش از آنها هم بنی قینقاع ناگریز سر به حکم بلا شرط ما فرو نهادند. کعب می گوید: پسر حضیر! مرا از لشکر کشی بر سر ما می ترسانی! به تورات قسم، پدرت در جنگ بعاث شاهد بود که اگر ما نبودیم قبیله خزرج او را از این سرزمین بیرون می راند. شما تا به حال با مردان جنگ آزموده روبرو نشده اید. ما بخدا قسم بلدیم چطور با شما بجنگیم!))و زبان به ناسزاگویی به پیامبر و به مسلمانان دراز می کنند و بدترین فحشها را می دهند. فحشهای زشتی به سعد بن عباده می دهند که به خشم می آید. سعد بن معاذ به سعد بن عباده می گوید: ولشان کن! ما برای فحش دادن نیامده ایم. کار ما با اینها شدیدتر از تبادل دشنام است، کار ما به شمشیر بسته است! یهودیی که به سعد بن عباده ناسزا می گویدنباش بن قیس است که رکیک ترین فحش را می دهد. و سعد بن عباده به خشم و خروش در می آید. سعد بن معاذ به آنها می گوید: من برای شما از این نگرانم که به جنگی نظیر آنچه برای بنی نضیر پیش آمد گرفتار شوید. غزال بن سموئیل فحش بسیار رکیکی به او می دهد. سعد بن معاذ به او می گوید: هر حرف دیگری بهتر از این است که گفتی! آنگاه بر می گردندبه خدمت پیامبر. وقتی به حضورش می رسند سعد بن عباده می گوید: عضل وقاره! و کلمه دیگری برلب نمی آورند. و مقصودش از عضل و قاره خیانت و حمله ناجوانمردانه ای است که در کنار چاه رجیع به خبیب و یارانش کرده اند. باگفتن این دو کلمه، می نشینند. رسول خدا تکبیر می گوید و می فرماید: به شما ای جماعت مسلمانان مژده می دهم کمک و یاری خدا را. خبر عهد شکنی بنی قریظه به گوش مسلمانان می رسد، و بر ترس و گرفتاری آنان می افزاید.
با سخت تر شدن اوضاع و افزایش گرفتاری مسلمانان سست می گردد و بیم آن می رود که حمله به شهر و خانه صورت گیرد و زنان و بچه ها از دست بروند. وضع چنان می شود که بعدها خداوند می فرماید:
اذجاءکم من فوقکم و من أسفل منکم واذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر...
آنگاه که دشمنان از فرازتان و از فرودتان به سراغتان آمدند و آندم که چشم خیره گشت و جان به گلوگاه رسید و به خدا گمانها می بردید، آنجا بود که مومنان آزموده شدند و تکان خورد تکانی سخت.(477)
در حالی این خبر می رسد که پیامبر و مسلمانان روبرو با دشمنند و نمی توانند از مواضع خویش تکان بخورند و پیوسته از کناره خندق پاسداری و مراقبت می کنند. پیامبر در این شدت گرفتاری و سختی اوضاع و احوال، خوشبین ترو امیدوارتر از پیش می شود، و می فرماید: من امیدوارم به دور آن خانه کهن کعبه طواف کنم و کلیدش را بگیرم، و بیشک خسرو و قیصر نابود و منقرض خواهند گشت و البته شما دارایی آنان را درراه خدا مصرف خواهید کرد. معتب بن قشیر- که از منافقان است- با شنیدن این سخن، می گوید: محمد، گنجهای خسرو وقیصر را به ما وعده می دهد حال آنکه هیچیک از ما جرأت این را ندارد که برای رفتن به کنار آب از سنگر خویش بیرون آید. خدا و پیامبرش به ما وعده فریبنده داده اند!
بنی قریظه تصمیم می گیرند شبانه به قلب مدینه یورش برند. بدین منظور بوسیله حیی بن اخطب به قریش پیغام می دهند که هزار نفر از آنها و هزار نفر از لشکر غطفان به محله آنها بیایندتا همراه آنان حمله خود را انجام دهند. این خبر به پیامبر می رسد. ووضع بسیار وخیم می شود. پیامبر، دویست نفر به فرماندهی سلمه پسر اسلم بن حریش اشهلی و سیصد نفر را به فرماندهی زید بن حارثه برای حراست از شهر می گمارد تا شبها پیوسته بانگ تکبیر بر آرند و سواره نظام اسلام هم در کمک آنان باشد. بامدادان از مأموریت خویش می آسایند و اطمینان می یابند که زمان شبیخون سپری شده است.
خطر حمله از جانب بنی قریظه به شهر و نسبت به زن و بچه های مسلمانان بیشتر از خطر عبور ارتش کفار از خندق است. اما چون واحدهایی در شب به حال آماده باش بسر می برند و بانگ الله اکبر سر می دهند دشمن جرأت و فرصت حمله به شهر پیدا نمی کند. و بدین شیوه، خطر حمله به مدینه از آنسو دفع می شود.
پیامبر، خوات بن جبیر را خواسته به او می فرماید:به منطقه بنی قریظه رفته ببین در مواضع آنها نقطه نفوذی می یابی یا فرصتی برای حمله غافلگیرانه، تا به من اطلاع دهی؟ غروب آفتاب از خدمت پیامبر می رود و از کوه سلع فرود می آید، نماز مغرب را می خواند، بعد از راتج حرکت می کند و از محله بنی عبدالاشهل و سپس محله بنی زهره می گذرد و بعاث را پشت سر می نهد تا به محله یهودیان نزدیک می شود. با خود می اندیشد در همان نقطه به دیده بانی و مراقبت بپردازد. همانجا سنگر می کند و زمانی به بررسی دژهای آنها می نشیند. سپس او را خواب در می رباید. و هنگامی که به خود می آیدکه مردی او را بر پشت خویش نهاده می برد. وحشت می کند و می فهمد که دیده بان بنی قریظه او را دیده و آمده ربوده است. از پیامبر شرم می کند که در مأموریت نظامی خویش اهمال کرده است. بعد به یاد می آورد که خواب او را در ربوده است. دیده بان یهودی همچنان که او را بر دوش خویش می برد به یهودی دیگری می گوید: گوسفند چاقی آورده ام! خوات از زبان وی پی می برد که یهودی است. می اندیشد که اگر او را به درون دژ ببرد کشته و مثله خواهد شد. از اثر همین ترس به یاد می آورد که یهودی همیشه کلنگچه ای به کمر دارد. دست خویش پایین کمر وی آورده و در حالیکه یهودی با دیگری که در بالای برج است حرف می زند آن را از کمر او بالا می کشد و بر سینه او فرود می برد تا سست شده بر زمین می غلتد و فریاد بر می آورد: درنده! به صدای او یهودیان بر فراز دژها و برجهای خویش شاخه های خشک خرما را افروخته فضا را روشن می سازند. خوات که می بیند یهودی مرده است از همان راهی که آمده است آهنگ بازگشت می کند. او مردی است که هیچکس در دویدن و پیاده روی به گرد وی نمی رسد. پیامبر از طریق وحی بر احوال وی خبر می یابد و بانگ بر می دارد که موفق شدی ای خوات! و از خیمه بیرون آمده ماجرای خوات را برای یارانش بیان می فرماید. چند ساعت بعد خوات فرا می رسد. پیامبر در میان یاران مجاهدش به گفتگو نشسته است. به دیدن خوات می فرماید: رویت خندان! می گوید: روی شما خندان باشد ای پیامبر خدا. می فرماید: بگو ببینم چه خبر؟ خوات همه آنچه را که برایش پیش آمده است شرح می دهد. پیامبر می فرماید: فرشته وحی همینگونه به من خبر داد. یارانش هم می گویند: پیامبر برای ما همینگونه پیشگویی فرمود. پیامبر شبها در نقطه ای از خندق به پاسداری می نشیند. وقتی از سرمای سخت شب ناراحت می شود به درون خیمه خویش می رود و پس از گرم شدن به موضع خود باز می گردد. او می اندیشد که این نقطه برای حمله دشمن مناسب ترین نقطه است. شبی در لحظاتی که به خیمه باز گشته است سر و کله سعد بن ابی وقاص پیدا می شود. به او می فرماید: مواظب این نقطه باش، و در آنجا پاسداری کن. و خود به استراحت می پردازد.
ام سلمه- همسر پیامبر- بعدها خاطره آن شبها را چنین بیان می کند: من در جنگ خندق همراه پیامبر بودم و در سراسر آن ایام از او جدا نشدم. خودش به پاسداری در کناره خندق بر می خاست. سرما سخت بود. شبی در خیمه اش به نماز ایستاده و مدتی نماز خواند. سپس از خیمه بیرون رفته مدتی به نظاره خط دفاعی پرداخت. ناگهان صدایش را شنیدم که می فرمود: این سواره نظام دشمن است که در آن سوی خندق حرکت می کند. چه کسی به مقابله آنها می رود؟ آنگاه فریاد بر می آورد که آی عباد بن بشیر! عباد بیدرنگ گفت:بله. فرمود: کسی همراه توهست؟ گفت:آری، ما چند نفر هستیم که از خیمه شما پاسداری می کنیم. فرمود: با نفرات خودت برو به کناره خندق، چون واحدی از سواره نظام دشمن در گردش و در پی آن است که نقطه و فرصتی برای حمله غافلگیرانه پیدا کند. خدایا، شر آنها را از ما دفع کن! ما را بر آنها پیروز گردان و آنها را مغلوب ساز، که هیچکس جزتو، آنها را مغلوب نمی سازد. عباد بن بشیر با یارانش پیش رفت و دید ابو سفیان با واحدی از سواره نظام مشرکین در کناره خندق در گردشند، و مسلمانان که از وجود آنها خبریافته اند تیر و سنگ به طرف آنها پرتاب می کنند. آنان به یاری آن دسته از پاسداران برخاستند و با تیر اندازی و پرتاب سنگ آنها را رماندند تا بازگشتند. سپس عباد به خدمت پیامبر آمد، و دید نماز می خواند. وقتی نماز خویش را به پایان برد عباد گزارش عملیات را به عرض رسانید. آنگاه پیامبر خوابید و تا سپیده دمان که بلال بانگ اذان بر آورد از جا بر نخاست. خداوند عباد بن بشر را رحمت فرمایدکه بیش از دیگران در پاسداری خیمه رسول خدا می کوشید و لحظه ای از آن غفلت نمی کرد!.
شبی نباش بن قیس با ده نفر از گردن کلفتهای یهود از دژ بیرون می آید تا فرصت و جای مناسبی برای حمله غافلگیرانه بیابد. می رسند به بقیع. عده ای از مسلمانان را می بینند که از واحد سلمه بن اسلم بن حریش هستند. با آنها به زد و خورد می پردازند و به طرف هم تیر اندازی می کنند. سپس یهودیان شکست خورده می گریزند. خبر به اسلمه بن اسلم که نیرویش در محله بنی حارثه متمرکز است می رسد. با نفرات خویش حرکت کرده به پایین دژهای آنها می رود و در اطراف دژها به گردش می پردازد بطوریکه یهودیان سخت به وحشت می افتند و مشعلهای خود را بر بالای برجهاروشن می کنند و به هم می گویند:شبیخون! واحد مجاهدان، پایه های چرخ چاهی را که مال یهودیان از ترس حرکتی بکنند یا از دژ به مقابله آنان فرود آیند.
بنی حارثه گرد هم آمده اوس بن قیظی را به نمایندگی به خدمت پیامبر می فرستند. می گوید: ای پیامبر خدا، خانه های ما قابل دفاع نیست. و هیچیک از خانه های انصار مثل خانه های ما قابل نفوذ دشمن نیست. میان خانه های ما و قبیله غطفان هم نیرویی از مسلمانان نیست که در برابر حمله آنها بایستد. بنابراین اجازه بده تا به خانه های خویش بازگشته از زن و بچه هایمان دفاع کنیم. پیامبر به آنان اجازه می دهد. از خدمت وی رفته خود را آماده می کنند تا به محله خویش باز روند. خبر به سعد بن معاذ می رسد. خود را به پیامبر می رساند و عرض می کند: به اینها اجازه نده، زیرا بخدا قسم در گذشته هم هر وقت چنین خطر مشترکی پیش می آمد همین کار را می کردند! و رو به آنها کرده می گوید:شما همیشه این کار را می کنید. هر وقت خطر مشترکی برای ما و شما پیش می آیدهمین کار را می کنید. در نتیجه، پیامبر به آنها دستور می دهد به مواضع خویش برگردند و از رفتن به محله خود منصرف شوند.
اسید بن حضیر با عده ای در قسمتی از خندق نگهبانی می دهند. به نقطه ای ی رسند که تنگ است و امکان دارد سواره نظام دشمن از آن بگذرد. ناگهان طلیعه سواره نظام مشرکان فرا می رسد که در حدود یکصد نفرندبه فرماندهی عمروعاص و می خواهند به سپاه اسلام حمله ببرند. اسید و یارانش در همان نقطه به دفاع بر می خیزند و با سنگ و تیر آنها را عقب می نشانند تا می گریزند. سلمان فارسی که از نفرات اسید است به وی می گوید: این نقطه از خندق تنگ است و بیم آن می رود که سواره نظام دشمن از آن عبور کند و اسبها از آن بگذرند. ما در حفر آن عجله داشته ایم و بقدر کافی گود و پهناور نساخته ایم. آنشب را به کندن و پهناور ساختن آن قسمت می گذرانند تا بشکل بقیه نقاط خندق در می آید و اطمینان می یابند که اسبهای دشمن قادر نیستند از آن عبور کنند.
همنگونه که دسته های سپاه اسلام به نوبت به گشت و پاسداری خندق حرکت می کنند و به دنبال فرصت و نقطه مناسبی برای عبور و حمله اند. بیشتر دو دسته سواره نظامی که یکی به فرماندهی عمرو عاص و دیگری به فرماندهی خالد بن ولید است در پی حمله غافلگیرانه و یافتن نقطه عبور هستند. شبی خالد بن ولید در رأس یکصد سواربه همین قصد می آید و در نقطه ای تصمیم می گیرد سواره نظامش را عبور دهد. جابر بن عبدالله انصاری که با عده ای مشغول پاسداری هستند با تیر اندازی شدید مانع حرکت آنها شده آنها را عقب می نشانند.
شبی خالد بن ولید با یکصد سوار می آید. از عقیق گذشته در مذاد برابر خیمه پیامبر می ایستند. محمد بن مسلمه که خبر دار می شود آماده باش می دهد و به عباد بن بشیر که فرمانده واحد حفاظت فرماندهی کل است و سرگرم نماز است می گوید:حمله شد! عباد به رکوع رفته سپس سجده می گزارد. خالد بن ولید با سه نفر دیگر پیش تر آمده به هم می گویند: این خیمه محمد است! تیراندازی کنید! و تیراندازی می کنند عده ای از سپاه اسلام که در آنجا هستند به مقابله آنها شتافته بر بلندی لبه خندق می ایستند. آن چهار نفر مشرک هم در لبه دیگر خندقند. به طرف هم تیر اندازی می کنند. مسلمانان به کمک این دسته از یاران خویش می شتابند. سواره های دشمن هم به کمک رفقای خویش می دوند. عده ای از طرفین زخمی می شوند. سپس کفار کناره آنسوی خندق را گرفته می روند. از این سو مسلمانان آنها را تعقیب می کنند و به هر محور که می رسند عده ای از مجاهدانی که در آن مستقر هستند با ایشان همراه می شوند و دیگران در موضع خویش می مانند. واحد دشمن به راه خود ادامه می دهد تا به راتج می رسد. در آنجا دیر زمانی توقف می کنند در این انتظار که یهودیان بنی قریظه به قلب مدینه حمله برند. در این اثنا سواره نظام اسلام به فرماندهی سلمه بن اسلم که در حال گشت است از پشت راتج فرا می رسد. آنان با خالدبن ولیدبر می خورند و با آنها می جنگند و مخلوط می شوند. دقایقی بیش نمی گذرد که سواره نظام خالد بن ولید عقب می نشینند، سلمه بن اسلم به تعقیب آنها می پردازد تا به همانجا که موضع آنهاست بر می گردند. صبح، قریش و غطفان شروع به سرزنش و تحقیر خالد بن ولید می کنند که نه به کسانی که در کناره خندق بودند توانستی ضربه ای بزنی و نه نسبت به کسانی که در دشت به جنگ تو شتافتند کاری پیش بردی! خالد که ناراحت شده است می گوید: امشب من از جایم تکان نمی خورم. شما سواره نظام دیگری بفرستید تا ببینم چه کاری می توانند انجام بدهند!
شعاری که برای مهاجران تعیین شده است آی سواره نظام الهی است. شبی در حالیکه پیامبر در خیمه اش به خواب فرو رفته است صدای پیشروی دشمن به گوش می رسد و از پی آن این بانگ بر می آید که آی سواره نظام الهی! پیامبر به شنیدن این صدا، هراسان از خیمه فرماندهی بیرون می آید. از چند تن از یارانش که مأمور حراستند از جمله عباد بن بشر می پرسد:چه خبر است؟ عباد عرض می کند: این صدای عمر بن خطاب است. امشب نوبت اوست که بانگ بر آورد. او بانگ بر می آوردکهآی سواره نظام الهی! و مسلمانان به دور او جمع می شوند. او در ناحیه حسیکه- بین ذباب و مسجد فتح- است. به عباد می فرماید: برو به آنجا- ناحیه حسیکه- ووضع را بررسی کرده انشاءالله برگرد و گزارش بده. و همچنان جلو خیمه ایستاده می ماند تا عباد بن بشر بر می گردد و عرض می کند:عمرو بن عبدود با سواره نظامی از مشرکان است و مسعود بن رخیله با سواره نظام غطفان. و مسلمانان آنها را با تیر و سنگ می زنند.پیامبر به درون خیمه رفته زره و کلاهخود را می پوشد و بر اسب نشسته با جمعی از یارانش حرکت می کند تا به آن محور می رسد. ساعتی بعد شادمان بر می گردد و به همسرش ام سلمه می فرماید: خدا آنها را پس از این که زخم بسیار برداشتند باز پس راند. و به خواب می رود. ساعتی بعد به شنیدن همهمه ای از خواب برخاسته به عباد بن بشر دستور می دهد تا رفته وضع را مشاهده و سپس گزارش کند. پس از بازگشت عرض می کند: این ضرار بن خطاب است با سواره نظام مشرکان که با عیینه بن حصن فرمانده سواره نظام غطفان آمده است به دامنه کوه بنی عبید، و مسلمانان آنها را با تیر و سنگ می زنند. پیامبر بار دیگر زره خویش را پوشیده بر اسب می نشیند و با یارانش به آن محور می رود. سحرگاهان باز می گردد و به همسرش ام سلمه می فرماید:شکست خورده و زخمی شده گریختند. آنگاه نماز صبح را به جماعت برگزار می کند و آمده در خیمه فرماندهی می نشیند.
مسلمانان سخت ترین جنگی را که به فرماندهی پیامبر خدا داشته اند می گذرانند در حالیکه از هر سو با واحدهای سهمگین دشمن احاطه شده اند و بیم حمله ناجوانمردانه از ناحیه یهودیان بنی قریظه می رود که بیایند و زن و بچه را اسیر کنند، مدینه از سر شب تا صبح تحت حراست و مراقبت است و دمبدم بانگ تکبیر دسته جمعی بر می آید تا دشمن احساس کند مسلمانان به حال آماده باشندو از شبیخون صرف نظر کند.(478)
شبهای محاصره و جنگ خندق، برای مسلمانان که یکسره به کار پاسداری و دیده بانی و جنگ و زد و خورد می گذرد مثل روز است و لحظه ای استراحت برای آنان امکان پذیر نیست.(479)
شبی در حالیکه پیامبر مشغول استراحت است چند اسب سوار بر فراز کوه سلع پدیدار می شوند. عباد بن بشر آنها را می بیند. به محمدبن مسلمه و عده ای که در آن نزدیکی هستند خبر می دهد. محمد بن مسلمه به سرعت به آن نقطه می رود. عباد درحالیکه دست بر قبضه شمشیر دارد و بر درب خیمه فرماندهی ایستاده است نگران محمد بن مسلمه است. پس از چند دقیقه، محمد بن مسلمه بازگشته اطلاع می دهد که سواره نظام اسلام به فرماندهی سلمه بن اسلم به بلندی بر آمده است و سپس به موضع خود بازگشته است.
دسته های سپاه کفار روزها به نوبت آهنگ حمله می کنند و به این منظور به گشت زدن در کناره خندق می آیند. یک روز ابو سفیان بن حرب با افراد خویش می آید، دیگر روز هبیره بن ابی وهب می آید، روز سوم عکرمه بن ابی جهل، و روز چهارم ضرار بن خطاب. هر روز، سوارهای خود را از مذاد تا راتج به حالت پراکنده به گشت وامی دارند. گاهی پراکنده می شوند و زمانی گردهم می آیند و به حالت فشرده حرکت می کنند. این حرکات نظامی آنها باعث وحشت مسلمانان می شود و دفاع از محورهای خندق را برای آنان دشوار می سازد.
روزی تیراندازان خود را که عبتارتند از حبان بن عرقه، ابو اسامه جشمی، و عده ای از افراد بیابانگرد به خط مقدم جبهه می فرستند تا زمانی به تیر اندازی متقابل می گذرد. آنها در یک محور و مقابل خیمه فرماندهی مستقر می شوند و شروع به تیراندازی می کنند. در همین حال پیامبر زره بر تن وکلاهخود بر سر جلو خیمه ایستاده است. حبان بن عرقه تیریبه طرف سعد بن معاذ پرتاب کرده می گوید: بگیر این تیر را از من که پسر عرقه ام! تیر بر دست سعد می نشیند و رگ آن را قطع می کند. پیامبر، ابن عرقه را نفرین می کند که خدا بر پیشانی تو در دوزخ عرق بنشاند! سعد بن معاذ چندی بعد از همین زخم به شهادت می رسد.
روزی دیگر، روسای سپاه شرک تصمیم می گیرند همه با هم به نزدیک خط دفاعی مسلمانان آمده حمله کنند. ابوسفیان بن حرب، عکرمه پسر ابوجهل، ضرار بن خطاب، خالد بن ولید، عمرو عاص، هبیره پسر ابو وهب، نوفل بن عبدالله مخزومی، عمرو بن عبدود، نوفل بن معاویه دیلی، و عده ای دیگرمی آیند و کناره خندق را بررسی می کنند. روسای قبیله غطفان هم با آنها آمده اند: عیینهبن حصن، مسعود بن رخیله، و حارث بن عوف. روسای قبیله بنی سلیم هم هستند. از قبیله بنی اسد، طلیحه بن خویلد آمده است. نفرات خود را در موخره به جا گذاشته اند. اینها می آیند تا نقطه ای را در خط دفاعی بیابند که تنگ باشد و اسبها به آسانی بتوانند از آن بجهند و بدین ترتیب سواره نظام آنها بر پیامبر و یارانش بتازند. به نقطه ای می رسند که مسلمانان از آن غافل مانده اند. اسبهای خود را وادار می کنند که از آن بگذرند. با خود می گویند:این حیله نظامی است که عرب با آن آشنایی نداشته و هیچگاه هم بکار نبرده است! یکی به آنها می گوید:مردی ایرانی با او هست که این را به آنان پیشنهاد کرده است. می گویند:پس اینطور! از آن کشور این تدبیر نظامی آورده شده است! عکرمه پسر ابو جهل، نوفل بن عبدالله، ضرار بن خطاب، هبیره بن ابی وهب، و عمرو بن عبدود سواره از آن نقطه خندق می گذرند و دیگر مشرکان در پشت خندق می مانند و عبور نمی کنند. به ابو سفیان می گویند: تو عبور نمی کنی؟ می گوید:حالا شما عبور کرده اید. اگر احتیاجی به ما پیدا کردید عبور خواهیم کرد! عمرو بن عبدود- که در جنگ بدر بشدت زخمی شده بطوریکه نتوانسته است در جنگ احد شرکت کند و اکنون در پی انتقام است- بنا می کند به دعوت کردن به جنگ تن به تن، و این دعوت را تکرار می کند، و می گوید:
از بس به صدای بلند از سپاه شما مبارز طلبیدم صدایم گرفت!
او که پیر مردی نود ساله ای است و جنگاور و شجاع، و پس از جنگ بدر با سوگندی آرایش و روغن را بر خود حرام نموده است تا از محمد و پیروانش انتقام بگیرد چنان هراسی در دلها افکنده است که هیچکس حاضر به مقابله با او نمی شود جز علی ابن ابیطالب علیه السلام که هر بار او بانگ دعوت به جنگ تن به تن بر می آورد از پیامبر خدا اجازه می طلبد تا به نبرد او برود، و این پیشنهاد را سه بار تکرار می نماید. بار سوم، رسول خدا شمشیر خویش را به او عطا می فرماید و عمامه بر سر او می پیچد و دست بر دعا بر می دارد که خدایا وی را بر او چیره گردان. عمرو بن عبدود سواره پیش می آید. علی پیاده است. علی علیه السلام به او می گوید:تودر دوره جاهلیت می گفتی: هر کس به من سه پیشنهاد بدهد یکی از آنها را می پذیرم! می گوید: آری. می فرماید: من تو را دعوت می کنم گواهی دهی به این که معبودی جز خدای یگانه نیست و محمد پیامبر خداست، و این که خود را به خدایی که پروردگار عالمهای آفریدگان است تسلیم کنی. می گوید: برادرزاده! این پیشنهادرا بگذار کنار! می فرماید: پیشنهاد دوم این است که به دیار خودت باز گردی. چه اگر محمد راست می گفت تو بوسیله او از خوشبخت ترین آدمها خواهی شد، و اگر جز آن بود تو به مقصودخود رسیده ای. می گوید: این چیزی است که نخواهم گذاشت زنان عرب بر زبان آورند مخصوصاًکه عهد بسته و سوگند خورده ام که آرایش و روغن بر من حرام باشد!پیشنهاد سوم تو چیست؟ می فرماید: جنگ تن به تن! عمرو می خندد و می گوید: این چیزی است که فکر نمی کردم کسی از عربها مرا از آن بترساند! من دلم نمی خواهد آدمی مثل تو را بکشم. پدرت همنشین من بود. برگرد و برو! تو نوجوان کم تجربه ای هستی! من میخواستم یکی از آن دو رئیس عشیره قریش یعنی ابو بکر و عمر به جنگ من بیایند. علی علیه السلام می فرماید: ولی من تو را به جنگ تن به تن دعوت می کنم چون من دوست دارم تو را بکشم! عمروبن عبدود در حالیکه اظهار تأسف می کند از اسب پیاده شده آن را پابند می زند. سپس به هم نزدیک شده از حرکات آنها گرد و غبار شدیدی بر می خیزد بطوریکه از دیده ها پنهان می شوند. ناگهان از میان آن گرد و غبار بانگ تکبیر بر می آید و همه می فهمند که علی او را کشته است. با کشته شدن او، همدستانش به طرف خندق رو به گریز می نهند و اسبهایشان از روی خندق می پرند جز نوفل بن عبدالله که اسبش به میان خندق در می غلتد. مسلمانان هم دویده او را با سنگ چندان می زنند تا می میرد. زبیر بن عوام و عمربن خطاب و چند نفر دیگر سواره به تعقیب آنها بر می خیزند و مدتی با آنها زد و خورد می کنند. در اثنای زد و خورد، ضرار بن خطاب در حالیکه نیزه ای بدست دارد به عمربن خطاب حمله ورمی شود و همین که نوک تیز در پوست عمرو فرو می رود آن را بیرون می کشد و به او می گوید: خیلی باید ممنون من باشی که تو را نکشتم ای پسر خطاب! زیرا من سوگند خورده ام که تا ابد هیچ مرد قرشی را بدست خویش نکشم. آنگاه همگی می روند پیش ابو سفیان و دار و دسته اش که در دامنه کوه بنی عبید به انتظار ایستاده اند. ابوسفیان می گوید: امروز روزی بود که در آن موفقیتی نصیب ما نگشت. برگردیم به اردوی خویش. سپاه قریش به اردوگاه خویش در عقیق باز می گردد، و سپاه غطفان هم به اردوی خویش پس می نشیند، و قرار می گذارند فردا همگی یکپارچه حمله ببرند.
آنشب سران قریش، نفرات خود را آماده می سازند و سران غطفان نیز به تهیه مقدمات نبرد و آمادگی سرگرم می شوند. پیش از بر آمدن آفتاب، نیروهای دشمن به کناره خندق می آیند برای جنگ. رسول خدا هم یارانش را آرایش نظامی می دهد و به جنگیدن تشویق می فرماید و به آنان وعده پیروزی بشرط مقاوت می دهد. نیروهای مشرکان از هر سو مسلمانان را مثل دیوار دژی احاطه می نمایند و سر تاسر کناره خندق را اشغال می کنند. تیپ های خود را در محورهای مختلف خندق مستقر می سازند و نیرومندترین تیپ خود را که به فرماندهی خالد بن ولید است در برابر قلب سپاه اسلام و مقابل خیمه فرماندهی مستقر می کنند. آنروز را تا به پاسی از شام گذشته می جنگند بطوریکه نه پیامبر و نه هیچیک از پاسداران اسلام نمی توانند موضع خویش را ترک کنند. حتی پیامبر نمی تواند نمازهای ظهر و عصر و مغرب و عشا را به جای آورد.(480)و یارانش پیوسته می گویند:ای رسول خدا، نماز نخواندیم! و او می فرماید:و نه من بخدا توانستم بخوانم.(481)تا این که خداوند شکست در صفوف آنها می افکند و پراکنده به اردوگاه خویش باز می گردند. مسلمانان هم به دور خیمه فرماندهی باز می گردند. تنها اسید بن حضیر با دویست پاسدار بر خط دفاعی می مانند. در حالیکه آنان از این خط دفاع می کنند دسته ای از سواره نظام دشمن به فرماندهی خالد بن ولید که در پی فرصت غافلگیرانه ای است پیش می آید. مدتی به زد و خورد از دور می پردازند. وحشی که همراه مشرکان است زوبین خویش را به طرف طفیل بن نعمان- از بنی سلمه- پرتاب کرده او را به شهادت می رساند.
پیامبر که با مجاهدان به قرارگاه فرماندهی بازگشته است به بلال دستور می دهد تا اذان بگوید. برای نماز ظهر اذان و اقامه می گوید، و نماز را پیامبر چنان بجای می آورد که بهترین نماز حالت امنیت باشد. سپس بلال برای نماز عصر اذان و اقامه می گوید، و پیامبر آن را به بهترین شکلی که در گذشته بجا می آورده است به جا می آورد. همین گونه نمازهای مغرب و عشا را.
عشیره بنی مخزوم به پیامبر پیغام می فرستند که حاضرند لاشه نوفل بن عبدالله را به مبلغی معادل خونبهای او بخرند. رسول خداحاضر نمی شود پول چنان چیزی را بستاند و می فرماید:این لاشه الاغ است!
از آنشب که مشرکان از کناره خندق باز می گردند دیگر برای حمله عمومی و دستجمعی نمی آیند. اما هر شب دسته های سواره نظام خود را برای یافتن فرصت و نقطه مناسب حمله می فرستند. در این ایام، شبی دو دسته پیشاهنگ و پیشتاز از سپاه اسلام در کناره خندق به گردش می پردازد. وقتی به هم می رسند به گمان این که دیگری از دشمن است به جان هم می افتند تا کشته و زخمی برجای می نهند. ولی نام کشته و زخمیان در تاریخ ثبت نشده است. ناچار شعار اسلامی را که عبارتست از حا.میم.لا ینصرون بر زبان می آورند و پی می برند که خودی هستند. آمده به پیامبر گزارش می دهند. می فرماید:زخمتان در راه خداست، و هر که کشته شده است شهید است. از آنپس هر وقت به هم می رسند نخست شعار می دهند و دست به اسلحه نمی برند و نه تیر و نه سنگ می پرانند. دسته های سواره و پیاده هر شب به نوبت گشت می زنند تا بامدادان. کار مشرکان نیز همینگونه است.
مردانی از ساکنان محله های مرتفع مدینه برای سر زدن به خانواده خویش از پیامبر کسب اجازه می کنند.رسول خدا می فرماید:من می ترسم بنی قریظه به شما صدمه ای بزنند. اصرار می کنند که بروند. می فرماید:هر کس می رود بایداسلحه خودرا همراه داشته باشد، چون بنی قریظه بر سر راه شما هستند و من اطمینان ندارم که صدمه ای به شما نزنند. هر کس از اینها می خواهد پیش خانواده خویش برود از کوه سلع بالامی رود وارد مدینه می شود و از آنجا به محله های مرتفع و فراز شهر می رود.
نیمروزی جوانی تازه داماد از پیامبر اجازه می گیرد تا به خانه رود. به او می فرماید:اسلحه ات را بردار، چون می ترسم بنی قریظه تو را بکشند. جوان، مسلح به خانه می رود. با تعجب می بیند همسرش میان درب حیاط و درب اطاق نشسته است.به خشم می آید و نیزه را بالا می برد تا همسرش را بزند، زن فریادمی زند که دست نگهدار تا ببینی در خانه ات چیست! وارد خانه می شود می بیند ماری بر روی بستر چنبره زده است! نیزه را بر آن فرود می برد و آورده در صحن حیاط آویزان می کند. مار بر سر نیزه حرکت سریعی به خود می دهد که جوان از دیدن آن غش می کند و می میرد. بطوریکه معلوم نیست مار زودتر از او مرده است یا او پیش از مار! خبر به پیامبر می برند و تمنا می کنند که ای رسول خدا، از خداوند بخواه تا او را زنده گرداند! می فرماید: برای این دوستتان آمرزش بخواهید.
گرسنگی و سرما دست به دست هم داده مسلمانان را تحت فشار می گذارند هر که در سنگری پاس می دهد در سرمای سخت شبانه بی تاب می شود و ناچار به زیر لحافی پناه می برد. بعضی لحاف های بزرگ وسیله گرم شدن چندین نفر است.
قدامه خواهر زاده خود را که پسر عمر باشد بر ای آوردن غذا و لحاف به شهر می فرستد. وقتی از دامنه کوه سلع سرازیر می شود او را خواب می گیرد. می خوابد. و قدامه نگران سرنوشت او می شود. از پی او می رودو اول صبح می بیند که بر روی زمین خسبیده و آفتاب بر او تابیده است. او را بیدار می کند که نماز! نماز صبح را خوانده ای؟ می گوید: نه. می گوید: بر خیز و نمازت را بخوان. به شتاب به سراغ آب می رود ووضو گرفته نماز قضایش را می خواند. قدامه خود به خانه رفته لحافی و مقداری خرما می آورد. کسانی که در سنگرهای کناره خندق پاسداری می دهند چون از سرما ناراحت می شوند آمده خود را زیر آن لحاف گرم می کنند.
در سرمای شدید شب، زید بن ثابت در سنگری خوابیده است. او را خواب می رباید. همرزمانش که در آن محور پاسداری می دهند او را بدون توجه به حال خواب رها کرده به گشت در طول آن بخش از خط دفاعی می پردازند. عماره بن حزم که از کنار او می گذرد آمده سپر و کمان و شمشیر او را بر می دارد و می برد. زید وقتی بیدار می شود و می بیند اسلحه اش نیست سخت به تشویش می افتد. خبر به پیامبر می رسد. او را احضار می کند و می فرماید:ای پدر خفتگان! خفتی تا اسلحه ات را از دست رفت! بعد می پرسد:چه کسی از اسلحه این جوان خبر دارد؟ عماره بن حزم می گوید:من ای رسول خدا،اسلحه اش پیش من است. می فرماید:آن را به او برگردان. آنگاه دستور اکید صادر می فرماید:که هیچکس حق ندارد چه به شوخی و چه جدی مسلمانی را بترساند یاوسائل او را بر دارد.
سپاه اسلام بیش از ده شبانه روز در محاصره بسر می برند و همگی بدون استثناءمتحمل سختی و ناراحتی می شوند. پیامبر خدا- فرمانده کل قوا- دست به دعا بر می دارد:
اللهم انی أنشدک عهدک ووعدک. اللهم انک ان تشا لا تعبد!