فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

بنام خداوند بخشاینده مهربان

سوره ای است که آنرا فرو فرستادیم و در آن احکامی مقرر داشتیم و در آن آیاتی که دلائل روشن است فرو فرستادیم تا مگر شما پند گیرید. زن و مرد زناکار را باید هر یک صد تازیانه بزنید، و اگر به خدا و دوران آخرت ایمان آورده باشید نباید شما را نسبن به آن رأفتی در دین خدا بگیرید، و باید عده ای از مومنان شاهد عذاب آندو باشند. مرد زناکار جز زن زناکار یا زن مشرک را به عقد خویش در نیاورد و زن زناکار را جز مرد زناکار یا مرد مشرک به عقد خویش در نیاورد و آن بر مومنان حرام گشته است. و کسانی که زنان پاکدامن را به زنا متهم می کنند آنگاه چهار شاهد نمی آورند باید آنان را هشتاد تازیانه بزنید و هیچگاه از آنان شهادتی نپذیرید و اینان همان زشتکارانند، مگر کسانی که پس از آن توبه آوردند و کار شایسته کردند زیرا خدا آمرزنده ای مهربان است. و کسانی که همسران خویش را به زنا متهم می کنند و جز خویشتن شاهدی ندارند پس شهادت یکنفرشان است چهار بار شهادت با سوگند به خدا که او از راستگویان است و بار پنجم این که لعنت خدا بر او اگر از دروغگویان باشد. و عذاب را از زن بگرداند که چهار بار شهادت دهد با سوگند به خدا که آنمرد از دروغگویان است و بار پنجم این که خشم خدا بر او آنزن باد اگر آنمرد که از راستگویان باشد. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود و این که خدا توبه پذیری حکیم است به تباهی می رفتید. بیگمان کسانی که این بهتان تهمت زدن به عایشه بیاوردند دسته ای از شما بودند، آنرا شری برای خویشتن مپندارید در واقع آن برای شما خیری است، هر یک از آنان سهمی از آن گناه دارد و آن کس که گناه سهمگین ساختن آنرا مرتکب گشت عذابی سهمگین دارد. چرا نباید وقتی آن را شنیدند مردان و زنان مومن در حق خویشتن گمان نیک برند و بگویند:این بهتانی آشکار است؟ چرا چهار شاهد بر آن نگذراندند؟ حال که شاهدانی نیاوردند پس آنان نزد خدا همان دروغگویانند. و اگر فضل خدا بر شما و رحمتش در دنیا و آخرت نبود حتماًبخاطر آنچه گفتید به عذابی سهمگین گرفتار می شدید، آنگاه که آنرا با زبانهایتان دریافت می کردید و با دهانتان چیزی را می گفتید که هیچ اطلاعی از آن نداشتید و آن را کوچک می پنداشتید حال آنکه آن تهمت نزد خدا سهمگین است. و چرا نباید وقتی که آن تهمت و شایعه را شنیدند بگویید ما حق نداریم که این تهمت و شایعه را بر زبان آوریم، منزهی تو، ای خدا این بهتانی هولناک است. خدا شما را اندرز می دهد که اگر مومن باشید هیچگاه مانند این تکرار نکنید. و خدا آیات را برای شما بیان می دارد خدا دانایی حکیم است. بیگمان کسانی که دوست می دارند که فحشاءدر میان کسانی که ایمان آوردند منتشر شود عذابی دردناک در دنیا و آخرت دارند و خدا می داند و شما نمی دانید. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود و این که خدا مهر پویی مهربان است به تباهی می رفتید. هان ای کسانی که ایمان آوردند در پی گامهای شیطان مروید، و هر کس در پی گاهای شیطان رود بداند که او به فحشاءو ناپسند فرمان دهد، و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود هرگز کسی از شما پاک نمی شد اما خدا هر که را بخواهد پاک گرداند و خدا شنوایی داناست.(465)
آن کس که گناه سهمگین ساختن آن را مرتکب گشت(466)
اشاره به عبدالله بن ابی است. از جمله افترا بندان مسطح بن اثاثه، و حسان بن ثابت هستند.(467)
چند روز پس از آن، رسول خدا دست سعد بن معاذ را می گیرد و با چند نفر می برد به خانه سعد بن عباده که با چند نفر نشسته است. ساعتی با هم گفتگو می کنند. سعد بن عباده غذایی می آورد. پیامبر و سعد بن معاذ و همراهانش از آن غذا می خورند، و از خانه او بیرون می آیند. چند روز می گذرد. دست سعد بن عباده را می گیرد و ب چند نفر همراه او می برد به خانه سعد بن معاذ. ساعتی به صبحت می گذرانند. سعد بن معاذ غذایی می آورد. پیامبر و سعد بن عباده و همراهان از غذا می خورند و از خانه او بیرون می آیند. رسول خدا با این کار، کدورتی را که از سخنان تند آن روز در دلشان نسبت به یکدیگر پدیدآمده است از دلشان می زداید.
روزی که عبدالله بن ابی در آن ماجرا آن حرفها را می زند از جمله از جعیل بن سراقه و جهجا که از مهاجران فقیرند به زشتی یاد می کند، و می گوید: ما محمد را آوردیم و در خانه های با شکوه نشاندیم و به عزت اقتدار رساندیم، آنوقت مثل این دو نفر می آیند و در برابر قوم من عرض اندام می کنند! بخدا جعیل خوشحال بود که ساکت باشد و سخنی نگوید، حالا کارش به جایی رسیده است که زبان درازی هم می کند! بعد هم که صفوان بن معطل را متهم می نماید. حسان بن ثابت، حرفهای او را به شعر در می آورد:
امسی الجلابیب قدراعوا کثروا - و ابن الفریعه امسی بیضه البلد
پیراهن کلفتها همراه مردم شهر می گردند و فزونی یافته اند و کار به جایی رسیده که پسر فریعه یکه تاز شهر گشته است! پس از این که سپاه اسلام وارد مدینه می شود صفوان بن معطل پیش جعیل بن سراقه آمده به او می گوید: بیا برویم حسان بن ثابت را بزنیم، چون منظورش در آن بیت من و تو بوده ایم، حال آنکه ما از او به پیامبر نزدیک تریم. جعیل حاضر به این کار نمی شود و به او می گوید: تا رسول خدا دستوری به من ندهد چنین کاری نخواهم کرد. تو هم تا در این خصوص از رسول خدا دستوری نگرفته ای چنین کاری نکن. صفوان توصیه او را نمی پذیرد و شمشیرش را بر دوشش نهاده می رودو بر حسان بن ثابت که در انجمن عشیره اش نشسته است می زند. انصار برخاسته او را دستگیر کرده و ثابت پسر قیس بن شماس به او دستبند می زند، و به شکلی هم او را می بندند. عماره بن حزم، آنها را می بیند، و می پرسد: چکار دارید می کنید. آیا این کار را به دستورپیامبر کرده اید یا از پیش خود؟ می گویند: رسول خدا از این کار خبری ندارد! به ثابت بن قیس می گوید: کار گستاخانه ای کرده ای. او را رها کن! بعد، صفوان و ثابت هر دو را جلو می اندازد و رهسپار خدمت پیامبر می شود. ثابت بن قیس می خواهد برود دنبال کارش. عماره بن حزم نمی پذیرد و آنها را به خدمت پیامبر می برد. حسان بن ثابت هم می گوید: ای پیامبر خدا، در حالیکه در انجمن عشیره ام نشسته بودم به روی من شمشیر کشید و ضربه ای به قصد کشت بر من وارد آورد، و فکر می کنم از این زخم که برداشته ام جان بدر نبرم. پیامبر که به خشم آمده است به تندی از صفوان می پرسد: چرا به روی او اسلحه کشیدی و او را زدی! می گوید: ای رسول خدا، او مرا آزرد و هجو گفت و به خاطر مسلمان شدنم به من حسد برد و آن را عیب گرفت! آنگاه پیامبر رو به حسان کرده می پرسد: اشخاصی را که مسلمان شده اند نادان شمرده ای؟ و دستور می دهد تا صفوان را زندانی کنند، و می فرماید: اگر حسان مرد، او را به کیفر قتل وی اعدام کنید. صفوان را برده بازداشت می کنند. خبر به سعد بن عباده می رسد. با عده ای از خزرج پیش دوستان حسان آمده به آنها می گوید: شما به جان مردی از یاران پیامبر افتاده او را اذیت می کنید و شعر در هجوا می بندید و به او ناسزا می گویید، تا از آنچه به وی گفته اید به خشم می آید، بعد هم او را به بدترین شکلی می بندید، و اینهمه در حالی است که پیامبر خدا در میان شما حضور دارد! می گویند: شخص پیامبر به ما دستور داده تا او را زندانی کنیم. و فرمود: اگر دوست شما مرد او را به کیفر قتل وی بکشید. سعد می گوید: بخدا، خوش ترین چیزها برای رسول خدا عفو است. اما او در میان شما حکم به حق قانون کیفری اسلام فرموده است. ولی منظور پیامبر این است که بهتر است صفوان را آزاد کنید. بخدا از اینجا نمی روم تا صفوان آزاد شود! حسان می گوید: هر حقی که من دارم به تو می بخشم. اما عشیره وی حاضر به گذشت از حقشان نمی شوند. قیس پسر سعد بن عباده سخت عصبانی می شود و می گوید: عجیب است کار شما! چنین وضعی را تا کنون ندیده ام! حسان از حق خودش می گذرد آنوقت شما حاضر به گذشت نیستید! من فکر نمی کردم در میان قبیله خزرج کسی باشد که کاری را که سعد بن عباده مایل است انجام بشود نپذیرد! آنها هم از این سخن شرم می کنند و صفوان را آزاد می سازند. سعد، او را به خانه خویش برده جامه ای ابریشیمن می پوشاند. صفوان با آن جامه به مسجد می آیدتا نماز بگزارد. پیامبر او را می بیند، و با شگفتی می گوید: صفوان! عرض می کنند: بله، صفوان است ای رسول خدا! می پرسد: چه کسی این جامه زیبا را به او داده است؟ عرض می کنند: سعد بن عباده. می فرماید: خدا به او از جامه های ابریشیمن بهشت بپوشاند. سپس سعد بن عباده به حسان بن ثابت می گوید: اگر نروی به خدمت پیامبر و نگویی هر حقی را نسبت به صفوان دارم به شما ای رسول خدا می بخشم، تا زنده ام با تو کلمه ای حرف نخواهم زد! حسان در میان افراد عشیره اش به خدمت رسول خدا آمده می ایستد و عرض می کند: ای رسول خدا، هر حقی را نسبت به صفوان بن معطل دارم دارم به شما می بخشم! می فرمایدآفرین بر تو! من این را می پذیرم. بعدها، رسول خدا، زمین پهناوری را که بیرحاءنام دارد و اطراف آن را با سرین به حسان می بخشد. سعد بن عباده نیز باغی را که در آمد بسیار دارد در ازای گذشتی که وی کرده است به او می دهد.(468)

ابوبکر و مسطح

مسطح بن اثاثه که بینوایی است که از مکه به مدینه هجرت کرده است و از مجاهدان بدر بشمار می آید تحت تکفل پسر خاله خویش ابوبکر است وقتی مسطح با دسته افترا بندان همصدا می شود و آیات قرآن در تقبیح کارشان فرود می آید ابوبکر مستمری او را قطع می کند و سوگند می خورد که هرگز به او کمک مالی نکند. پس این آیت فرود می آید:
ولا یأتل اولواالفضل منکم والسعه أن یوتوااولی القربی...
و مبادا کسانی از شما که دارای فزونی ثروت و فراخی نعمت اند سوگند خورند که به خویشاوندان و بیچارگان و مهاجران راه خدا چیزی ندهند، و باید که در گذرند و باید چشم پوشی کنند. آیا دوست نمی دارید که خدا از شما در گذرد با آنکه خدا آمرزنده ای مهربان است؟(469)با نزول این آیه، ابوبکر به روش گذشته باز می گردد و می گوید: بخدا سوگند من البته دوست می دارم که خدا از من در گذرد. سوگند می خورم که هیچگاه مستمری او را قطع نکنم.(470)
سوره مبارکه نور، به موضوع اصلی و محوری خود ادامه می دهد:
بیشک کسانی که زنان شوهر دار بی خبر مومن را متهم به زنا می کنند در دنیا و آخرت لعنت شوند و عذابی سهمگین دارند، در دورانی که زبان و دست و پایشان علیه ایشان شهادت می دهد بدانچه می کردند! در آن هنگام خدا جزای آنان را که سزاوار آنند بتمام دهد و بدانند که خداست که حق نمایان است. زنهای پلید برای مردهای پلیدند و مردهای پلید برای زنهای پلیدند، و زنان پاک برای مردان پاکند و مردان پاک برای زنان پاک، اینان از آنچه بناروا درباره شان می گویند مبرا هستند، برای آنان آمرزشی هست و روزی بزرگوارانه ای. هان ای کسانی که ایمان آوردند به خانه هایی جز خانه هایتان در نیایید تا آنکه اجازه خواهید و بر اهل آن سلام گویید، آن برای شما بهتر است باشد که شما پند گیرید. پس اگر در آن خانه کسی را نیافتید به آن در نیایید تا آنکه به شما اجازه داده شود، و اگر به شما گفته شد باز گردید باید که باز گردید، آن برای شما پاکیزه تر است و خدا آنچه را آشکار می کنید و آنچه را پنهان می دارید می داند. به مردان مومن بگو که چشم خویش فرو بندند و شرمگاههای خویش را پاس دارند، آن کار برای ایشان پاکیزه تر است، بیگمان خدا از آنچه می کنند آگاه است. و به زنان مومن بگو که چشم خویش فرو بندند و شرمگاههای خویش را پاس دارند و آرایش خویش- جزآنچه پیداست- آشکار نسازند و باید که مقنعه خویش بر گریبان خویش زنند و آرایش خود نمایان نکنند مگر برای همسر خویش یا پدران خویش یا پدر شوهر خویش یا پسران خویش یا پسران شوهر خویش یا برادران خویش یا پسران برادر خویش یا پسران خواهر خویش یا زنان همکیش خویش یا کنیزانی که دارند یا مردان تابع بی نیاز یا کودکانی که از شرمگاههای زنان آگاه نشده اند. و نباید پاهای خود را چنان به زمین بزنند که آنچه از زرو زیور خویش پنهان می دارند شناخته شود. و همگی سوی خدا توبه آرید ای مومنان باشد که شما رستگار شوید. و زنان بیوه خودتان و بندگان و کنیزان صالح خودتان را به عقد خویش در آورید، اگر فقیر باشند خدا از فضل خویش آنان را بی نیاز خواهد ساخت و خدا فراخی دهنده ای داناست. و کسانی که امکانی برای ازدواج نمی یابندباید عفت ورزند تا آنکه خدا از بخشایش خویش آنان را بی نیاز گرداند. و کسانی از آنان که در قبضه شمایند چون جویای بازخرید باشند اگر در وجودشان خیری احساس کردید باید با آنان قرار باز خرید بگذارید و از مال خدا که به شما داده است به آنان بدهید و کنیزکان خویش را اگر خواستار پاکدامنی بودند مجبور به فحشاءمسازید تا چیزهای گذاری زندگی دنیا را بدست آورید، و هر کس آنان را مجبور گرداند بداند که خدا با وجود مجبور شدن آنان آمرزنده ای مهربان است. و بیقین سوی شما آیاتی روشنگر فرو فرستادیم و نمونه ای از کسانی که پیش از شما برفتند و اندرزی برای پرهیزگاران.(471)

جنگ خندق

پیامبر، روز سه شنبه هشتم ذیعقده سال پنجم هجری، سپاه خویش را در اطراف مدینه آرایش جنگی می دهد. محاصره دشمن پانزده روز طول می کشد. روز چهارشنبه بیست و سوم ذیعقده به مدینه باز می گردد در این مدت، عبدالله بن ام مکتوم، ادراه شهر را بر عهده دارد.
مقدمات این جنگ بدین ترتیب فراهم می شود: وقتی پیامبر، یهودیان بنی نضیر را کوچ می دهد آنها به خیبر می روند. در آنجا عده کثیری از یهودیان که در کار جنگ ورزیده اند زندگی می کنند، اما خانه و ثروت و تجمل بنی نضیر را ندارند- بنی نضیر بخش برجسته و ممتاز یهودیان را تشکیل می دهند، و بنی قریظه از باز ماندگان کاهنی از بنی هارون هستند. چون بنی نضیر به خیبر می رسند حیی بن اخطب، کنانه بن ابی الحقیق، هوذه بن قیس وائلی- از قبیله اوس و تیره بنی خطمه- و ابو عامر فاسقکه ملقب به راهب است همراه ده پانزده نفر به مکه می روند و قریش و تابعان آن قبیله را به جنگ با محمد دعوت می کنند. قریش می گویند: ما متحد شماخواهیم بود تا ریشه محمد را بر کنیم. ابوسفیان از آنها می پرسد: علت مسافرت شما به اینجا همین است؟ می گویند: آری. آمده ایم برای دشمنی و جنگیدن با محمد پیمان اتحادی با تو ببندیم. ابوسفیان می گوید: از آمدن شما با آغوش گرم استقبال می کنیم. ما کسی را بیش از همه دوست می داریم که به ما در دشمنی و جنگ با محمد کمک کند. هیأت یهودی هم می گوید: پنجاه نفر از عشایر مختلف قریش برگزین که خودت هم جز آنها باشی تا ما و شما به میان پرده های کعبه رفته سینه خود را به آن بچسبانیم آنگاه همصدا سوگند بخوریم که یکدیگر رابیدفاع نگذاریم و در برابر این مرد تا آخرین نفر یکزبان و متحد باشیم. می پذیرند و همین کار را انجام می دهند و همپیمان می شوند.
آنگاه قریش به یکدیگر می گویند: روسای مردم یثرب که صاحبان علوم دینی و کتابهای آسمانی قدیمی هستند پیش شما آمده اند. بهتر است از آنها درباره کیش خودتان و کیش محمد بپرسیم تا کدامیک بر راه درستیم؟ می گویند: پیشنهاد خوبی است. ابو سفیان همین سئوال را برای آن یهودیان مطرح می کند: شما اهل کتاب قدیمی و صاحب علم دین هستید. درباره وضعی که ما و محمد در آن هستیم اظهار نظر کنید که آیا دین ما بهتر است یا دین محمد؟ ما خانه کعبه را آباد می داریم، قربانی می کنیم، حاجیان را آب می دهیم، و بتها را می پرستیم. می گویند: خدایا تو شاهد باش که شما از او به حق نزدیک ترید. شما این خانه کعبه را بزرگ و محترم می دارید،و آنچه را که پدرانتان می پرستیدند می پرستید. بدین جهت شما بیش از او به حق نزدیک هستید. بعدها درباره جواب آنها چنین وحی می آید:
الم تر الی الذین اوتوانصیباًمن الکتاب یومنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفرواهولاءاهدی من الذین آمنوا سبیلاً...
آیا ننگریستی به کسانی که پاره ای کتاب آسمانی دریافت کرده اند که به بت و طاغوت ایمان می آورند و به کسانی که کافر شدند می گویند: اینان از کسانی که ایمان آوردند راه یافته ترند...(472)
هیأت یهودی و سران قریش زمانی را معین می کنند برای جنگ. پس از رفتن هیأت، صفوان بن امیه به سران قریش می گوید: شما با این عده زمان معینی را قرار گذاشته اید برای جنگ و با این قرار از پیش شما رفته اند. بنابراین به این قرار عمل کنید و تخلف ننمایید، و این قرار مثل قرار سابق نباشد که با محمد برای بدر زرد قرار گذاشتید و سر قرارتان حاضر نشدید، و بر اثرش بر شما دلیر گشت. در حالیکه من همانروز با این که ابو سفیان قرار جنگ بگذارد مخالفت کردم.
قریش دست به تدارک جنگ می زنند و در میان قبائل صحرا نشین گشته آنها را به کمک و شرکت در جنگ می خوانند و عشایر و افراد تابع خویش را تحریک به شرکت می کنند. یهودیان هم به سراغ بنی سلیم می روند. سران بنی سلیم وعده می دهند که اگر قریش آهنگ جنگ کند آنها شرکت خواهند کرد.سپس می روند به میان قبیله غطفان، و با آنها قرار می گذارند که اگر همراه قریش در جنگ با محمد شرکت کنند محصول خرمای یکسال خیبر را به آنها بدهند. غطفان از این وعده چرب به وجد می آیند و بیش از همه عیینه بن حصن از آن استقبال می نماید.
قریش و افرادی از عشایر متحدشان احابیش به تعداد چهار هزار نفر حرکت می کنند. پرچم جنگ را در دارالندوه می بندند. سیصد اسب و یکهزار پانصد شتر با خود می آورند. فرماندهی آنها با ابو سفیان پسر حرب است. بنی سلیم هفتصد نفرند به فرماندهی سفیان بن عبدشمس- پدر ابوالاعوری مه بعدها در جنگ صفین با معاویه بن ابی سفیان است- و در مر الظهران به سپاه قریش می پیوندد. بنی اسدبه فرماندهی طلحه بن خویلد اسدی آمده اند. بنی فزاره که یکپارچه بسیج شده اند یکهزار نفرند به فرماندهی عیینه بن حصن. اشجع که همگی بسیج نشده اندچهارصد نفر بیش نیستند و زیر فرماندهی مسعود بن رجیله قرار دارند. فرماندهی بنی مره هم که چهارصد نفرند با حارث بن عوف است اما او مثل عیینه بن حصن سر ستیزه گری ندارد.
مجموعه کسانی که از قریش و بنی سلیم و غطفان و بنی اسد شرکت کرده اند ده هزار نفرند یعنی سه لشکر. فرماندهی کل آنها با ابو سفیان است.
به محض این که سپاه قریش از مکه روی به مدینه می نهد چند سواره از قبیله خزاعه حرکت کرده چهار روزه خود را به پیامبر می رسانند و خبر حرکت سپاه کفار را به وی می دهند. پیامبر فرمان بسیج صادر می فرماید و به مسلمانان اطلاع می دهد که دشمنشان چه کرده است. ضمن فرمان کوشش و جهاد با ایشان در چگونگی امر دفاع به مشورت می پردازد، و به آنان می گوید که اگر شکیبایی ورزند و از خدا پروا گیرند پیروز خواهند گشت، و آنان را به فرمانبرداری از خدا و فرمانبرداری از پیامبرش سفارش می فرماید. وی که در کار جنگ بسیار با مسلمانان مشورت می کند این بار هم به مشورت و تبادل نظر با آنان می پردازد، و این مسائل را به بحث با آنان می گذارد: آیا از مدینه بیرون رفته در صحرا با آنان مصاف دهیم؟ آیا نزدیک مدینه باشیم و تکیه به این کوه احد بدهیم؟ نظریات مختلفی اظهار می دارند. عده ای می گویند: از نقطه پس از بعاث متمرکز می شویم تا ثنیه الوداع تا جرف. عده ای دیگر می گویند: مدینه را پشت سر خویش قرار می دهیم. سلمان فارسی می گوید: ای پیامبر خدا، ما وقتی در کشور ایران بودیم و از حمله سواره نظام دشمن می ترسیدیم به دور خویش خندقی حفر می کردیم. آیا موافقید که خندق بکنیم؟ نظز سلمان مورد پسند مسلمانان قرار می گیرد. درهمین حال به یاد می آورند که در آستانه جنگ احد نیز پیامبر از آنان خواست که در شهر بمانند و بیرون نروند. پس با بیرون رفتن از شهر مخالفت کرده با ماندن و پایداری در مدینه موافقت می نمایند.
پیامبر سوار اسبی می شود و چند نفر از مهاجران و انصار با او همراه می شوند، و می رود تا خط دفاعی مناسب را انتخاب کند. پس از بازدید منطقه، بهترین خط تمرکز را چنین می بیند که کوه کوچک سلع را- که اینک در بازار مدینه است- پشت سر قرار دهد، و از مذاد که یکی از باروهای بنی حرام و در مغرب مسجد فتح است(473)تا ذباب و سپس راتج کوه کوچکی در کنار کوه بنی عبیدو در مغرب بطحان(474)خندقی حفر کند.
همانروز مسلمانان را دعوت می کند برای کندن خندق، و به آنان اطلاع می دهد که دشمن بزودی سر خواهد رسید. در دامنه سلع برای آنان اردو می زند. و بلافاصله به کار می پردازند. خودش نیز برای تشویق مسلمانان دست به کار می شود. از بنی قریظه- که در اینوقت با پیامبر آشتی هستند و از آمدن قریش احساس خطر می کنند- وسائل زیادی به عاریت می گیرند از زنبه و کلنگ و پل بند برای حفر خندق. پیامبر طول خطی را که باید در آن خندق کنده شود به تناسب جمعیت میان مسلمانان تقسیم می کند و هر عده ای را به کندن بخشی می گمارد. از راتج تا ذباب مال مهاجران است، و از ذباب تا کوه بنی عبید را به انصار واگذار می کند. بقیه اطراف مدینه هم با شبکه ای از خانه های مردم پوشیده است.
همه مسلمانان بدون استثناءدر کندن خندق یا بردن خاک و سنگ شرکت دارند. حتی پیامبربه عده ای از پسران نابالغ اجازه می دهد کار کنند. چون زنبه به تعداد کافی نیست و برای به پایان رساندن کار خندق سخت شتاب دارند بعضی با دامن پیراهن خود خاک حمل می کنند. خندق را به قامت یک مرد می کنند. مهاجران و انصار زنبه های خاک را روی سر خودنهاده می برند. بعد هم پاره سنگهای بسیاری از کوه سلع در زنبه نهاده می آورند و پشت دیوار کوتاهی خاکی می نهند تا برای راندن دشمن از آنها استفاده کنند. وقتی هم جنگ در می گیرد مهم ترین ابزار جنگی آنان همین قلوه سنگهاست که پرتاب می کنند. شخص پیامبر زنبه خاک را بر دوش می نهد و آورده می ریزد. همه در حال کار،سرود می خوانند. پیامبر این سرود را بر لب دارد:
هذا الجمال لا جمال خیبر - هذا أبر ربنا و أطهر
براءبن عازب بعدها نقل می کند که من کسی را در پیراهن ابریشمی سرخ زیباتر از پیامبر ندیده ام. او سپید پوست و خیلی هم سپید بود. موهای پر پشت و بلندی داشت که روی شانه هایش ریخته بود. روزهای کندن خندق، او را دیدم که زنبه خاک را بر دوش نهاده می رفت. من نگاه می کردم به شکم سپیدش که ریزش خاک غباری بر انگیخت و او را از دیده ام پنهان ساخت.
کلنگ هم می زند. خاک بر تن او می پاشد تا بر سینه و چین های روی شکمش می نشیند، و این سرود را بر لب دارد:
اللهم لو لا أن ت ما اهتدینا - و لا تصدقنا و لا صلینا
خدایا اگر تو نبودی هدایت نمی یافتیم- و نه زکات می دادیم و نه نماز می خواندیم.
هر کس در کار خندق و بردن سنگ و خاک اندکی کوتاهی می کند مسلمانان به او می خندند و او را مسخره می کنند. در همین حال برای جلب سلمان فارسی- که طراح و متخصص حفر خندق و آدمی نیرومند است- به دسته خویش رقابت می نمایند. مهاجران می گویند: سلمان از ماست! انصار می گویند: نه، او از ماست، و او به ما نزدیک تر است. این سخن به گوش رسول خدا می رسد. می فرماید: سلمان مردی از خاندان ماست. او به اندازه ده نفر کار می کند، بطوریکه قیس بن ابی صعصعه، او را به چشم می زند،و پایش لغزیده می افتد! از پیامبر دراین باره چاره جویی می شود، می فرماید: بگویید در ظرف آبی وضو بگیرد و با همان آب تن خویش بشوید، آنگاه آن ظرف آب را پشت سرخویش چپه کند! همین کار را می کند، و آرامش روحی خویش را باز می یابد. بعدها جابر بن عبدالله می گوید: آنروز سلمان را دیدم که زمینی به طول و عرض پنج متر به او داده بودند و چیزی نگذشت که به تنهایی آن را کند و تمام کرد! در هنگام کار هم می گفت: اللهم، لاعیش الا عیش الآخره. زندگی حقیقی جز زندگی آخرت نیست.
پیامبر به کعب بن مالک که با بنی سلمه در بخشی مشغول کندن خندق و خواندن سرود است می فرماید که سخنی نسنجیده نگوید. همین دستور را به حسان بن ثابت می دهد. به همه سفارش می فرماید از سخنی که مسلمانی بدون سوءنیت می گوید نرنجد.
جعیل بن سراقه که مرد صالحی است ولی زشترو است با دیگران سرگرم کندن زمین است. پیامبر نام وی را تغییر داده او را عمرو می نامد. بدین مناسبت، مسلمانان این سرود را خواندن می گیرند:
سماه من بعد جعیل عمراً - و کان للبائس یوماًظهراً
او را پس از این که جعیل نام داشت عمرو نامید- و او یاور هر بیچاره ای است.
پیامبر فقط کلمه آخر مصرع اول را با آنان همصدا می شود و می فرماید: عمرا.
در حالیکه مسلمانان به کندن خندق مشغولند و زید بن ثابت با دیگران زنبه های خاک را می برد سعد بن معاذ که در کنار پیامبر نشسته است نگاهی به زید افکنده می گوید: خدا را شکر می کنم ای پیامبر خدا که مرا زنده نگهداشت تا به تو ایمان آوردم. من در جنگ بعاث با پدر همین زید- یعنی ثابت بن ضحاک- گلاویز شدم و او بود که به زمین در غلتید! پیامبر می فرماید: براستی او نوجوان نیکرفتاری است.
پیامبر کلنگ را از دست مسلمانی می گیرد و بر صخره ای که او مشغول کندن آن است می زند تا صدایی از صخره بر می خیزد. می خندد. می پرسند: ای پیامبر خدا، از چه می خندید؟ می فرماید: از این که مردمی را از مشرق با بند و زنجیر می آورند و در حالیکه دلشان نمی خواهد آنان را به سوی بهشت می برند!
عمربن خطاب در کنار کوه بنی عبید مشغول کلنگ زدن است. به صخره ای بر می خورداستوار. پیامبر کلنگ را از دست او می گیرد و بر صخره می زند. برقی از آن می جهد سوی شام. با ضربه سوم برقی سوی مشرق می جهد و صخره می شکند سلمان فارسی که آنجا ایستاده است با چشمش آن برق را که چون گرد سیمینی می پاشد دنبال می کند. بعد از پیامبر می پرسد: هر بار که کلنگ را بر سنگ زدی دیدم برقی از زیر آن می جهد. می پرسد: مگر نه این است که آن را دیدی؟ عرض می کند:آری. می فرماید: در پرتو جهش نخستین برق، کاخهای یمن را دیدم. در پرتودومی کاخهای شام را دیدم. در پرتو سومی کاخ سفید خسرو را در مدائن دیدم. و چگونگی آن کاخها را برای سلمان شرح می دهد. سلمان می گوید: قسم به آنکه ترا به حق بر انگیخت راست می گویی، و خصوصیات آنها همین است که تومی فرمایی. گواهی می دهم که تو پیامبر خدایی. آنگاه می فرماید: اینها فتوحاتی است که خداوند پس از من نصیب شما می گرداند ای سلمان! هراکلیوس به دورترین نقطه کشورش می گریزد. شما بر شام سوریه، لبنان، اردن، فلسطین، مسلط می شوید و هیچ قدرتی رقیب شما در آنجا نیست. یمن فتح می شود. این مشرق کشور بزرگ ایران فتح می شود و پس از آن خسرو کشته می شود. بعدها سلمان می گوید:همه این فتوحات ووقایع را به چشم خودم دیدم.
کارگران به زمین سختی بر می خورند که کلنگ در آن کارگر نیست. آنقدر می زنند تا کلنگ می شکند. از پیامبر می خواهند تا آنجا را بازدید فرماید. دستور می دهد آب بیاورند. آب را بر آن می ریزد تا سست می شود و به صورت خاک فشرده ای در می آید.
جابر بن عبدالله می بیند پیامبر کلنگ می زند. گرد و خاک بر چین های شکمش نشسته است و شکمش از گرسنگی به پشت چسبیده است. به خانه رفته به همسرش می گوید: که شکم پیامبراز گرسنگی به پشت چسبیده است. همسرش می گوید: بخدا چیزی نداریم جز همین یک گوسفند و هیجده کیلو جو. می گوید: جوها را آرد کن و خوب نرم کن. بخشی از گوسفند را بریان می کنند و قسمتی را آبگوشت می کنند. نان جو هم می پزند. جابر می آید به خدمت پیامبر، و آنقدر صبر می کند تا اطمینان می یابد که غذا پخته است. آنگاه عرض می کند: ای رسول خدا، برای شما غذایی درست کرده ایم. با هر تعداد از یارانت می خواهی تشریف بیاور. پیامبر انگشتان خویش را در انگشتان جابر حلقه می زند و رو به یارانش می فرماید: جابر شما را به میهمانی می خواند. بیایید. همراه او می آیند. جابر با خود می گوید: حالا یک رسوایی ببار می آید! و پیش همسرش رفته جریان را می گوید. همسرش می پرسد: تو آنان را دعوت کردی یا او آنان را دعوت فرمود؟ جواب می دهد: نه، او آنان را دعوت فرمود. می گوید: بگذار بیایند. او داناتر است به امور! پیامبر می آید و به یارانش می فرمایدتا در دسته های ده نفره بیایند. به جابر و همسرش می فرماید: آبگوشت را ظرف کنید وهر بار که در ظرفی می ریزید روی هر کاره را بپوشانید. همین کار را می کنند. پیوسته در ظرفی می ریزند و روی هر کاره را می پوشانند و سپس رویش را کنار زده ظرفی دیگر پر می کنند، و می بینند چیزی از آن کم نمی شود. نانی از تنور بیرون آورده بر آن می نهند. و می بینند کم نمی شود. بطوریکه همه می خورند و سیر می شوند و خانواده جابر هم خورده سیر می شوند. مسلمانان این روز را با پیامبر دسته جمعی کار می کنند، و انصار این سرود را بر لب دارند:
نحن الذین بایعوا محمداً - علی الجهاد ما بقینا أبداً
ماییم که با محمد بیعت کردیم که - تا زنده ایم و برای همیشه جهاد کنیم
پیامبر در جوابشان چنین می خواند:
اللهم لا خیر الاخیر الآخره - فاغفرللانصار و المهاجره
خدایا، خوب آن است که در آخرت است- پس بر انصار و مهاجران ببخشای
پس از شش روز کار مستمر کار حفر خندق و ایجاد خط دفاعی به پایان می رسد. خندق از دامنه کوه بنی عبید- در خربی- تا راتج امتداد دارد. مدینه را که از هر سو با خانه هایی پوشیده است با پر کردن فواصل خانه ها به صورت دژی در می آورند. بنی عبدالاشهل جلو محله خویش که پس از راتج قرار دارد خندق می کنندتا خندق به پشت مسجد می رسد. عشیره بنی دینار هم از انتهای خربی تا جایی که امروز(475)خانه ابن ابی الجنوب است خندق می کنند.
مسلمانان، زن و بچه خود را در باروها و خانه هایی که بر فراز بلندی است می برند. بنی حارثه، زن و بچه خود را در برج های مستحکم خویش جای می دهند. عائشه هم در آنجا قرار می گیرد. عشیره بنی عمرو بن عوف هم زن و بچه خود را در برج ها قرار می دهند. بعضی عشایر به دور برج های خویش که در قباءاست خندقی حفر می کنند. عشایر خطمه، بنی امیه، وائل، واقف، و بنی عمروبن عوف پس از جای دادن زن و بچه در برجها، خط دفاعی برای خویش می سازند.
پیامبر پسران نابالغی را که در حفر خندق شرکت داشته اند اجازه شرکت در جنگ نمی دهد. از نوجوانانی که اجازه شرکت بدست می آورند، عبدالله بن عمرو، زید بن ثابت، و براءبن عازب هستند که پانزده سال دارند.
مجاهدان که سه هزار نفرند به فرمان پیامبر در پشت کوه کوچک سلع مستقر می شوند بطوریکه آن کوه پشت سر ایشان و خندق پیش روی ایشان قرار می گیرد. جلو مسجدی که بر فراز کوه احزاب است برای وی خیمه ای چرمین بر پا می کنند. در ایام جنگ هر چند روز یکی از سه همسر پیامبر در این خیمه بسر می برد: عائشه، ام سلمه، و زینب دختر جحش. دیگر همسرانش در برجهای بنی حارثه جای دارند.