فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

بسم الله الرحمن الرحیم

اذاجاءک المنافقون...(457)

بنام خداوند بخشاینده مهربان

چون منافقان نزد تو آیند گویند: گواهی می دهیم که تو پیامبر خدایی، حال آنکه خدا می داند که تو البته پیامبر اویی و خدا گواهی می دهد که منافقان قطعاًدروغگویند. سوگندهای خویش را سپر خویش ساخته اند تا راه خدا بربندند، بیگمان بد است آنچه آنان می کنند. آن بدین سبب است که آنان بگرویدند سپس کافر شدند، در نتیجه بر دلهایشان مهر نهاده شد بطوریکه که آنان دینشناسی نیارند. و چون آنان را ببینی اندامشان ترا به شگفت آورد و اگر سخن گویند گوش به سخنشان بسپاری گویی آنان تخته هایی برهم نهاده باشند. هر بانگی را علیه خویش پندارند. دشمن اینها هستند، پس از آنان بر حذر باش. خدا آنان را بکشد، به کجا روی آورده می شوند؟ و چون به آنان گفته شود: بیایید تا پیامبر خدا برای شما آمرزش بطلبد سر خویش بپیچانند و آنان را بینی که در حالیکه مستکبرند راه بر می بندند. برای آنان یکسان باشد که برایشان آمرزش بخواهی یا برایشان آمرزش نخواهی، خدا هرگز آنان را نیامرزد زیرا خدا مردم زشتکار را هدایت نمی کند. آنان هستند کسانی که می گویند: برای کسانی که پیش پیامبر خدایند انفاق نکنید تا از هم بپراکنند، حال آنکه خزانه های آسمانها و زمین از آن خداست ولی منافقان دینشناسی نتوانند. می گویند: اگر به مدینه بازگشتیم آنکه مقتدرترین فرد است زیردست ترین فرد را از آنجا بدر خواهم کرد، حال آنکه اقتدار عزت از آن خداست و از آن پیامبرش و از آن مومنان ولی منافقان نمی دانند. هان ای کسانی که ایمان آوردند، اموالتان و فرزندانتان شما را مشغول و از یاد خدا باز ندارد، و هر کس چنان کند پس اینان همان زیانکاران باشند. و از آنچه روزیتان کرده ایم انفاق کنید پیش از آنکه مرگ یکیتان در رسد آنگاه می گوید:پروردگار من، چرا مرگ مرا تا کمی بعد به تأخیر نیافکنی تا صدقه دهم و از شایسته کرداران شوم؟ حال آنکه خدا مرگ هیچکس را چون اجلش فرا رسد به تأخیر نیافکند و خدا از آنچه می کنید آگاه است.
پس از این که سوره منافقون فرود می آید و پیامبر آن سوره را برای سپاه اسلام بر می خواند(458) و در حالیکه نخستین شب پس از حرکت پیامبر از کنار چاه مریسیع فرا رسیده است عباده بن صامت از کنار عبدالله بن ابی می گذرد و به او سلام نمی کند! چند دقیقه بعد، اوس بن خولی از کنارش می گذرد و سلامی به او نمی کند! عبدالله بن ابی اشاره به آندو می گوید: این توطئه ای است که شما دو نفر علیه من چیده اید! دو نفری باز می گردند و بنای سرزنش کردن او را می گذارند و کاری را که کرده است نکوهش می کنند و می گویند که آیات قرآن در تکذیب حرفش فرود آمده است. اوس بن خولی به او می گوید: در برابر حملاتی که به تو می شود به دفاع از تو زبان نخواهم گشود مگر این که یقین کنم از وضع گذشته ات بیرون آمده ای و به درگاه خدا توبه برده ای. ما به جان زید بن ارقم افتاده بودیم و او را سرزنش نموده می گفتیم به مردی از قبیله ات دروغ بسته ای! تا این که قرآن فرود آمد در تصدیق گفتار وی و در تکذیب حرف تو! عبدالله بن ابی می گوید: دیگر چنان حرفی نخواهم زد و تکرارش نخواهم کرد. مسلمانان که بعد از ظهر را با سرعت تاخته و راه پیموده اند از شدت خستگی و بی خوابی، حرف عبدالله بن ابی را فراموش می کنند و هیچ از آن بر زبان نمی آورند، و بمحض خواندن نماز بر زمین دراز کشیده می خوابند!
عبدالله پسر عبدالله بن ابی اطلاع پیدا می کند که عمربن خطاب به پیامبر گفته است: به محمد بن مسلمه فرمان بده تا سر عبدالله بن ابی را برایت بیاورد! خود را به پیامبر می رساند و عرض می کند: ای رسول خدا، اگر تصمیم داری پدرم را بخاطر گزارشی که از حرف او به تو آورده اند بکشی به خود من دستور بده. بخدا قسم اگر دستور بدهی پیش از این که از همین جابر خیزی سرش را به آستان تو خواهم آورد. بخدا سوگند، همه اعضای قبیله خزرج می دانند که در میان آنها مردی نیست که بیش از من نسبت به پدرش خوشرفتار باشد. از سالهاست که غذایی جز از دست من نمی خورد و آبی جز به دست من نمی نوشد. من ای رسول خدا از این می ترسم که اگر به دیگری دستوردهی تا پدرم را بکشد دلم نیاید که قاتل پدرم را زنده و روان در میان مردم ببینم، و او را بکشم و به آتش دوزخ در آیم. اما اگر از او در گذری بهتر خواهد بود و این که بر او منت بقا نهی بزرگوارانه تر خواهد بود. رسول خدا می فرماید: ای عبدالله، من نه تصمیم کشتن او را دارم و نه دستور کشتن او راداده ام. و تا وقتی پیش ماست با او به نیکی رفتار خواهیم کرد. عبدالله می گوید: ای رسول خدا، پدرم در این وضع بود که اهالی این شهرستان یکپارچه تصمیم گرفته بودند که برای او تاجگزاری کنند و شهریار خویش گردانند که ناگهان خدا تو را برای مارساند، و بر اثرش خدا او را فرو نهاد و تو را فرابرد. عده ای هستند که دور او را گرفته اند و برای او پیوسته از آن وضع و احوال کارها یاد می کنند و خاطره آن جایگاه را که پیش از آمدنت داشته است در خاطر او زنده می سازند.
عبدالله که یقین می کند پیامبر خدا پدرش را به حال خود رها کرده و دستور قتلش را نداده است از حضور وی می رود، و این ابیات را می سراید:
ألاانما الدنیا حوادث تنتظر - و من أعجب ألا حداث ما قاله عمر
یشیرعلی من عنده الوحی هکذا - و لم یستشره باللتی تحلق الشعر
و لو کان للخطاب ذنب کذنبه - فقلت له ما قال فی والدی کشر
غداه یقول ابعث الیه محمداً - لیقتله بئس لعمرک ما أمر
فقلت رسولالله ان کنت فاعلاً - کفیتک عبدالله لمحک بالبصر
تساعدنی کف و نفس سخیه - و قلب علی البلوی أشد من الحجر
و فی ذاک مافیه و الاخری غضاضه - و فی العین منی نحو صاحبها عور
فقال ألا لا یقتل المرءطائعاً - أباه و قد کادت تطیربها مضر
سحرگاهان و در سردی هوا، پیامبر سپاه اسلام را حرکت داده به طرف مدینه پیش می رود. فردا بر سر چاه آبی بنام بقعاء که بالاتر از نقیع است اردو می زنند، و سپاهیان شترها و اسبها را رها می کنند برای چریدن. تند بادی وزیدن می گیرد بطوریکه مجاهدان به هراس می افتند و می پندارند حادثه ناگواری رخ داده است و مثلاًعیینه بن حصن- که مدت قراردادش با پیامبر به پایان رسیده است- برمدینه تاخته و زنان و بچه های مسلمان را به اسارت گرفته است. از پیامبر درباره علت این تند باد شدید می پرسند. پیامبر که اطلاع یافته است که آنان از وزش این تند باد به هراس و تصورات بیجا افتاده اند می فرماید: هیچ خطری از ناحیه این تند باد متوجه شما نیست. ضمناًبر هر گذرگاه مدینه فرشته ای به حراست گماشته است بطوریکه هر دشمنی بخواهد وارد آن شود بر او خواهند تاخت. واقع این است که امروز یکی از سران نفاق در مدینه مرده است. این تند باد خبر از مرگ اوست! در حقیقت، آنروز زید پسر رفاعه بن تابوت می میرد و مرگش باعث خشم و ناراحتی شدید منافقان می شود!
عباده بن صامت همانروز به عبدالله بن ابی می گوید: رفیقت مرد!
- کدامیک از رفقایم؟
- همان که مرگش یک پیروزی برای اسلام و پیروان آن است!
- کیست او؟
- زید پسر رفاعه بن تابوت!
- آخ!درست است، رفیق عزیز من بود، و چه خاطره ها از او دارم!
- تو به دمی بریده چنگ آویخته ای و امید بسته ای!
- خبر مرگ او را چه کسی به تو داد؟
- همین الآن پیامبر خدا به ما خبر داد که او همین حالا مرده است.
- عبدالله بن ابی در حالیکه از فرط ناراحتی دست و پای خود را گم کرده است از آنجا دور می شود.
به هنگام عصر، تند باد فروکش می کند و مجاهدان شروع می کنند به جمع کردن شترها و اسبها از بیابان. در آن میان، ماده شتر پیامبر- که قصواءنام دارد- گم شده است. دسته های مسلمانان به هر سو برای پیدا کردن آن می شتابند. زید بن لصیت که منافقی است و همراه عده ای از انصار است از جمله عباد بن بشیر، سلمه بن سلامه، و اسید بن حضیر، می گوید: اینها به هر سو کجا می روند و به دنبال چه هستند؟ می گویند: در جسنجوی ماده شتر پیامبر خدایند که گم شده است. می گوید: پس چرا خدا به او خبر نمی دهد که ماده شترش کجاست؟! آنان او را بر این حرف نکوهش می کنند، و می گویند: خدا ترا ای دشمن خدا بکشد! نفاق می نمایی؟ و اسید بن حضیر نزدیک او آمده تهدیدش می کند که بخدا اگر این نبود که نمیدانم پیامبر خدا موافق است یا نه، نیزه را در بیضه ات فرو می کردم ای دشمن خدا! اگر این پندارها را داشتی پس چرا با سپاه آمدی؟! می گوید: من به این منظور همراه سپاه شدم تااز متاع دنیا چیزی بدست آورم. به جان خودم قسم محمد برای ما از چیزی که خیلی مهم تر و بزرگ تر از محل ماده شتراست خبر می دهد و اطلاع می آورد، او از فرمان آسمان برای ما خبر می آورد. همه بر سر او داد می کشند که بخدا قسم، دیگر نخواهیم گذاشت در سفر جنگی شرکت کنی، و هرگز با تو زیر یک سقف در نخواهیم آمد. اگر می دانستیم چه در دل داری حتی یک ساعت هم با تو معاشرت و همراهی نمی کردیم. زید بن لصیت که وضع را چنین می بیند از ترس این که صدمه ای به او بزنند از نزد آنان می گریزد، و آنان هم اثاثیه اش را از اثاثیه خود جدا کرده به کناری می افکنند. او می رود به خدمت رسول خدا، و از ترس آنان به او پناه می برد و در کنارش می نشیند. از راه وحی به پیامبر خبر می رسد که او چه گفته است. پس بطوریکه آن منافق بشنود می گوید: یکی از منافقان این امر را که ماده شتر پیامبر گم شده است وسیله شماتت قرار داده و گفته است: پس چرا خدا به او خبر نمی دهد که کجاست؟ به جان خودم قسم محمد برای ما از چیزی که خیلی مهمتر و بزرگ تر از محل ماده شتر است خبر می آورد. حال آنکه غیب را جز خدا نمی داند، و اینک خداوند به من خبر داد که ماده شتر کجاست. آن در این دره ای است که روبروی شماقرار دارد و دهانهاش به درختچه ای گیر کرده است. بروید به آن طرف. چند نفری می روند و آن را از همانجا که پیامبر فرموده است می آورند. وقتی چشم آن منافق می افتد به آن ماده شتر، برخاسته به شتاب خود را به رفقای راهش می رساند، و می بیند اثاثیه اش را دور افکنده اند یعنی که تو مطرودی! هیچیک هم با دیدن او از جای خود بر نمی خیزند. پیش تر می رود. به او می گویند:نزدیک ما میا!
- بگذارید با شما حرف بزنم.
شما را به خدا قسم می دهم راست بگویید که کسی از شما رفت پیش محمد و به او اطلاع داد که من چه گفته ام؟
- نه بخدا، ما از همین جا که نشسته ایم به جایی نرفته ایم.
- من دیدم آن چند نفری که در کنار پیامبر نشسته اند خبر دارند و پیامبر از این موضوع سخن گفت، و چنین گفت... و رفتند ماده شترش را آوردند. من در این که محمد پیامبر خدا باشد شک داشتم، ولی حالاگواهی می دهم که او پیامبر خداست. بخدا مثل این است که من همین امروز مسلمان شده باشم!
- برو به خدمت پیامبر تا برای تو آمرزش بخواهد.
می رود به خدمت رسول خدا و به گناه خویش اعتراف می نماید، و پیامبر برای او از خداوند طلب آمرزش می کند. اما بعدها و تا روز مرگش همچنان ناباب و ناخالص می ماند، و مثل همین حرکت در جنگ تبوک از او سر می زند!
سپاه اسلام به نقیع می رسد. پیامبر می بیند زمین پهناوری است با مرتعی آباد و برکه های بسیار که آب از برکه ای به برکه دیگر روان است. به اطلاع وی می رسانند که جایی است خوش آب و هوا و خالی ازرفت و آمد اغیار. درباره چگونگی آب آنجا می پرسد. عرض می کنند: ای پیامبر خدا، در موقع تابستان آب کم می شود و برکه ها می خشکند. به حاطب بن ابی بلتعه دستور می دهد تا چاهی حفر کند. و می فرماید تا این زمین قرق باشد. بلال بن حارث مزنی را مسوول این چراگاه قرق می سازد. بلال بن حارث می پرسد: مرز این قرق تا کجاست؟ می فرماید: چون سپیده سر زند مردی را که صدای رسایی داشته باشد بخواه تا سر این کوه- یعنی مقمل- ایستد و بانگ بر آرد. صدایش تا هر جا رسید همانجا مرز قرق باشد و مسلمانان بتوانند در محدوده اش اسبها و شترهایی را که وسیله نقلیه جنگ ایشان است بچرانند. می پرسد: گوسفندان و شترهای دیگرشان چطور؟ می فرماید: نباید وارد آن بشوند. می پرسد: اگر زن یا مرد ناتوانی باشد که چند گوسفند یا شتر بیش ندارد و قادر نیست به چراگاه دور دستی ببرد، چه؟ می فرماید: به او اجازه بده تا بچراند.(459)
در هوای خوش آن سبزه زار، پیامبر به همسرش عائشه می فرماید: می خواهی با من مسابقه دو بدهی؟ می گوید: آری. و کمر خویش را با جامه اش می بندد. پیامبر هم کمر خود را می بندد. با هم می دوند. پیامبر برنده می شود، و می فرماید: این بجای آن مسابقه ای که قبلاًبرنده شدی! شدیم سر به سر! بیشتر روزی پیامبر به خانه ابوبکر رفته است. عائشه خوردنی خوبی دارد. به او می فرمایدبرو آن را بیاور! نمی رود. همین که عائشه تند می رود به طرف آن خوردنی که در گوشه خانه نهاده است پیامبر از پی او هم می دود، ولی عائشه زودتر می رسد!
پیامبر دو مسابقه ترتیب می دهد:اسب دوانی و شتر دوانی. اسب خود را بنام ظرب در آن شرکت می دهد. ابو اسید ساعدی که بر این اسب می نشیند برنده مسابقه می شود. در مسابقه شتر دوانی هم قصواء- ماده شتر پیامبر- که بلال بن حارث بر آن نشسته است بر دیگر شتران مسابقه پیشی می گیرد.(460)
سپاه اسلام، نیمه شب به دره عقیق می رسد. تصمیم می گیرند برای خواب و استراحت توقف کنند. عبدالله بن رواحه و جابر بن عبدالله انصاری- که رفیق راهند- از دیگران می پرسند:پیامبر خدا کجاست؟ می گویند:درصف اول، خوابیده است. عبدالله بن رواحه به جابر می گوید:می آیی جلوتر از دیگران برویم و پیش همسرمان برویم؟ جابر می گوید: من حاضر نیستم کاری بر خلاف مردم انجام بدهم. من نمی بینم هیچکس جلوتر رفته باشد. عبدالله بن رواحه می گوید: بخدا پیامبر به ما نفرموده است که جلوتر از دیگران به شهر در نیایید. جابر می گوید: من که رفتنی نیستم. عبدالله از او خداحافظی کرده یکه و تنها به طرف مدینه به راه می افتد. در محله بلحارث بن خزرج وارد خانه خویش می شود. می بیند چراغی در وسط خانه روشن است و آدم بلند قدی در کنار همسرش خفته است. فکر می کند او مردی است، و سخت ناراحت می شود و پشیمان از این که جلوتر از دیگران آمده است. با خود می گوید:شیطان با جوان بی تجربه است! آنگاه شمشیر از نیام بیرون کشیده آخته می دارد و قدم به درون خانه می نهد به این قصد که هر دو را بکشد. بعد با خود فکر می کند و به خود می آید. با نوک پا زنش را بیدار می کند. زن وقتی بر می خیزد خواب آلوده و ترسان فریاد بر می دارد: کیه؟! می گوید: منم، عبدالله! این کیست اینجا خوابیده است؟! جواب می دهد: رجیله، آرایشگر من است! شنیدم شما دارید می آیید او را گفتم تا بیاید و مرا آرایش کند، خسته بود همینجا خوابید! عبدالله، صبح به طرف اردوی سپاه باز می گردد، و در کنار چاه ابوعتبه به آنان بر می خورد. پیامبر به بشیر بن سعد- که در کنار اوست- می فرماید: از قیافه عبدالله بر می آید که وقتی به خانه رفته است با مسأله ای روبرو شده است! وقتی نزدیک می آید، پیامبر از او می پرسد: چه خبر، پسر رواحه؟ ماجرا را بیان می کند. می فرماید: هیچگاه شبانه پیش همسرتان نروید! و این دستور برای نخستین بار صادر می شود. جابر بن عبدالله- نقل کننده این واقعه- بعدها می گوید: من به انضباط و فرمانبرداری واتحاد ارتش اسلام، ندیده ام. از جنگ خیبر بر می گشتیم، از وادی القری گذشتیم و شبانه به جرف- سه میلی مدینه در جهت شام- رسیدیم. مأمور پیام رسول خدا بانگ بر آورد که شبانه نزد همسرتان نروید! تنها دو نفر سر از این فرمان پیچیده و رفتند، و هر دو نفر هم با ناراحتی روبرو شدند.(461)