فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

فتنه انگیزی عبدالله بن ابی

جنگ به پایان رسیده است. مسلمانان در اطراف چاه مریسیع نشسته اند: چاهی است کم آب که با یک سطل نیمی از آبش برداشته می شود. سنان بن وبر جهنی- که همپیمان بنی سالم است- با چند جوان از بنی سالم آمده است آب ببرد. می بینند عده ای از مجاهدان- از مهاجر و انصاری- دور چاه جمعند. جهجا پسر سعید غفاری که کارگر عمر بن خطاب است سطل خود را به چاه فرو می اندازد و سنان هم سطل خویش را به درون چاه می اندازد. جهجا از دیگر آبگیران به سنان نزدیک تر است. دو سطل در درون چاه به هم می پیچند و یکی از آن دو از چاه بیرون می آید که سطل سنان باشد. سنان می گوید: این سطل من است. جهجا می گوید: نه والله این سطل من است! دعوایشان می شود، و جهجا دست خود را بالا برده به بنا گش سنان می نوازد و خون از آن فوران می کند! و فریاد می کشد ای آل خزرج! و مردان خزرج از هر سو شتابان می آیند. جهجا از چنگ آنان می گریزد و بنا می کند به فریاد کشیدن که آی آل قریش! آی آل کنانه! و قریش به سرعت دویده می آیند. سنان وقتی وضع را چنین می بیند فریاد آی انصار! سر می دهد تا مردان رزمنده اوس و خزرج به حمایتش می آیند واسلحه می کشند بطوریکه خود او احتمال می دهد کشمکش خونین و خطرناکی رخ دهد. عده ای از مهاجران آمده به او نصیحت می کنند که از حق خود بگذر و فتنه را بخوابان! او هم جرأت نمی کند به توصیه مهاجران از دست درازی جهجا در گذرد، زیرا قبیله و همشهریان او به او می گویند یا به دستور پیامبر از او در گذر و یا قصاص خودت را از جهجا بگیر! مهاجران با همپیمانان او- با عباده بن صامت و اشخاصی دیگر- صحبت می کنند و در نتیجه همپیمانان او از او می خواهند که از حق خویش در گذرد. عفو می کند و شکایت به آستان پیامبر نمی برد.
در کشاکش این ماجرا، عبدالله بن ابی با ده نفر از منافقان نشسته است: مالک، داعس، سوید،اوس بن قیظی، معتب بن قشیر، زید بن لصیت، عبدالله بن نبتل... در کنارشان زید بن ارقم- که پسرکی است نا بالغ یا نو بالغ- نشسته است. وقتی فریاد جهجا بلند می شود که آی آل قریش! عبدالله بن ابی سخت به خشم می آید و حرفهایی می زند از جمله آنچه شنیده می شود این که بخدا ذلتی مثل ذلت امروز ندیده ام! من نمی خواستم به این سفر جنگی بیایم ولی افراد قبیله مجبورم کردند. اینها چه به روز ما آورده اند، اینها شهر و دیار ما را پر کرده اند و خدمات بزرگی را که به آنها کرده ایم ندیده گرفته و حق ناشناسی نموده اند. داستان ما و این پیراهن کلفتهای قریش(456)آن داستان است که گفت:سگت را پرواری کن تا تو را بخورد! بخدا من فکر می کردم هر گز زنده نخواهم ماند تا ببینم در حضور من کسی چیزی را که جهجا به فریاد گفت به فریادبگوید، و من قادر به دفع آن نباشم! بخدا اگر به مدینه بازگشتیم آنکه مقتدرترین فرد است زیردست ترین فردرا از آنجا بدر خواهد کرد! سپس رو به حاضران که از افراد قبیله او هستند گردانده می گوید: این چیزی است که خودتان بر سر خودتان آوردید. شما آنها را به کشور خودتان آوردید تا توانگر شدند! بخدا اگر دست از دهش باز دارید رخت به کشور و منطقه ای دیگر خواهندکشید. علاوه بر همه اینها، آنها به این کارهای شما قانع نشدندتا شما جانتان را سپر بلای آنها کردید و برای دفاع از آنها خودتان را به کشتن دادید و بچه های خودتان را یتیم و بی سرپرست کردید تا عده شما کم شد و عده آنها افزودنی گرفت!
زید بن ارقم همه این حرفها را برای پیامبر خدا خبر می برد. چند نفر از یارانش در خدمت او نشسته اند: ابوبکر، عثمان، سعدبن ابی وقاص، محمد بن مسلمه، اوس بن خولی، وعبادبن بشیر. پیامبر از شنیدن این خبر ناراحت می شود و قیافه اش تغییر می کند. بعد، از زید بن ارقم می پرسد: پسرک! شاید از دست او ناراحت شده ای؟ می گوید: نه بخدا، من این حرفها را از او شنیدم. می فرماید: شاید عوضی شنیده ای؟ عرض می کند: ای پیامبر خدا، نه. می فرماید: شاید از کس دیگری شنیده باشی؟ می گوید: نه بخدا، از خود او شنیدم ای پیامبر خدا.
گفته عبدالله بن ابی در میان سپاه می پیچد، و در هیچ محفل و حلقه ای سخنی جز آن نمی رود. عده ای از انصار این پسرک را سرزنش می کنند که همه کارها را رها کرده به رئیس قبیله ات چسبیده ای و حرفی به او نسبت می دهی که نزده است! راستی که ستم کرده ای و حرمت پیوند عشیره را پاس نداشته ای! زید با اصرار می گوید: بخدا من اینها را از زبان او شنیده ام! من زمانی عبدالله بن ابی را از همه اشخاصی که در قبیله خزرج هستند بیشتر دوست می داشتم، ولی من این حرف را از هر کس بشنوم گرچه از پدرم باشد برای پیامبر خدا گزارش خواهم کرد. من امیدوارم خداوند متعال آیه ای بر پیامبرش فرو فرستد تا بدانید من دروغگوهستم یا دیگری، و پیامبر خدا بداند که من راست گفته ام. زید پیوسته این دعا را بر زبان دارد که خدایا، آیه ای بر پیامبرت فرو فرست تا بداند که سخن من راست است.
یکی به پیامبر می گوید: ای پیامبر خدا، به عباد بن بشر فرمان بده تا سر او را برایت بیاورد! پیامبر از این حرف خوشش نمی آید، و روی از او بر می تابد و می فرماید: کاری نمی کنم که مردم کافر بگویند محمد پیروان خودش را می کشد!
آن چند نفر انصاری که شاهد گفتگوی پیامبر با زید بن ارقم بوده اند پیش عبدالله بن ابی آمده جریان را به او می گویند. اوس بن خولی به او می گوید: اگر تو این حرف را زده ای برو به پیامبر اطلاع بده تا برای تو آمرزش بطلبد، و منکر گفتن آن مشو که آیه ای فرود آمده دروغ ترا ثابت نماید. اگر این حرف را نزده ای به خدمت پیامبر رفته پوزش بخواه و برای او سوگند یاد کن که چنین چیزی نگفته ای. عبدالله بن ابی به خدای عظیم قسم می خورد که کلمه ای از آن حرف بر زبان نیاورده است! عباده بن صامت به او می گوید: برو به خدمت پیامبر تا برای تو آمرزش بخواهد. عبدالله بن ابی در حالیکه کله خود را بر می گرداند به پیشنهاد او بی اعتنایی می نماید. آنگاه به خدمت پیامبر می آید و در جواب این فرمایش که اگر حرفی زده ای توبه کن بنا می کند به قسم خوردن که من آنچه را زید می گوید نگفته ام و نه به زبان آورده ام! چون از اشراف و بزرگان قبیله است عده ای مان می برند که او راست می گوید. اما کسانی هم هستند که به او بد گمانند.
سپاهیان به شگفتی می بینند که پیامبر ناگهان و بی مقدمه بر شترش- قصواء- نشسته ودر گرمای شدید آهنگ راه کرده است حال آنکه هیچگاه تا خنک نمی شد حرکت نمی کرد. اما چون گزارش حرفهای عبدالله بن ابی به او رسیده است در آن وقت روز حرکت می کند. اولین کسی که با حضرتش بر خورد می کند اسید بن حضیر است که عرض می کند: سلام و رحمت خدا بر تو باد ای پیامبر خدا!
- و علیک السلام
- در وقتی حرکت کرده اید که هیچگاه در آن حرکت نمی کردید!
- مگر اطلاع پیدا نکرده اید همشهریتان چه گفته است؟
- کدام همشهری؟
- پسر ابی. ادعا کرده است که اگر به مدینه برگردد آنکه مقتدرترین فرد است زیردست ترین فرد را از آنجا بدر خواهد کرد!
- تویی ای رسول خدا که اگر بخواهی او را بدر خواهی کرد.
زیرا او زیردستترین فرد است و تو مقتدرترین شخص. و اقتدارعزت از آن خداست و از آن تو و از آن مومنان. ای پیامبر خدا، با او مدارا فرما و نرمی کن، زیرا خدا تو را در حالی نزد ما آورد که قبیله او سرگرم ساختن تاجی برایش بودند و فقط یک دانه نگین کم داشت که آن هم مال یوشع یهودی بود. چون می دانست برای تاجگزاری او به آن نگین احتیاج شدید دارند قیمت بسیار گرانی روی آن گذاشته بود. صحبت بر سر خریداری همین یکدانه نگین بود که تو به شهر ما هجرت فرمودی. بهمین جهت او معتقد است که تو سلطنت را از او سلب کرده ای!
در حالیکه رسول خدا همان روز در حرکت است و زید بن ارقم سواره در کنار وی می رود و خود را در حال حرکت به او نشان می دهد و رسول خدا شترش را دمبدم هی می زند و بر سرعت خویش نمی افزاید بناگهان وحی بر او فرود می آید. زید بن ارقم بعدها واقعه را چنین نقل می کند: چیزی نگذشت که آن حالت فشار روحی معهود بر پیامبر عارض گشت و عرق پیشانیش چکیدن گرفت، و پاهای شترش چندان سنگینی کرد که دیگر قادر به راه رفتن نبود. پی بردم که به رسول خدا وحی می شود. و این امید بردم که وحی بر راستی خبری که داده ام بر وی آید. سپس آن حالت از وی برطرف گشت، و همچنان که بر شترم سوار بودم گوشم را به نوازش گرفت و کشید تا از جایم بلند شدم. و فرمود پسرک! گوشت به دقت شنیده است، و خدا گفتارت را تصدیق فرمود. این سوره از اول تا آخرش درباره عبدالله بن ابی فرود آمده است:

بسم الله الرحمن الرحیم

اذاجاءک المنافقون...(457)