فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

لشکرکشی بر سر بنی مصطلق

بنی مصطلق که تیره ای از قبیله خزاعه اند و همپیمان بنی مدلج در منطقه فرع چادر می زنند. رئیس عشیره شان حارث بن ابی ضرار است. وی در میان قبیله خویش و چندین قبیله بیابانگرد گردش می کند و آنها را برای جنگیدن با پیامبر دعوت و تحریک می کند. اسب و اسلحه می خرند و خود را آماده لشکرکشی به مدینه می سازند. مسافرانی که سواره ازآن منطقه می آیند از تصمیم آنها خبر می آورند، و گزارش به پیامبر می رسد. بریده بن حصیب اسلمی را می فرستد تا از حقیقت قضیه برای او خبر بیاورد. وی از پیامبر اجازه می گیرد در مأموریت خویش در صورت ضرورت دروغ مصلحت آمیز بگوید. اجازه می فرماید. رفته به مریسیع که چاه آبی است مال آنها می رسد. می بیند جمعیتی گردنفرازند که تحریک و بسیج کرده و نیرویی فراهم آورده اند. از او می پرسند: کیستی؟ می گوید: مردی از قبیله شما هستم. اطلاع پیدا کردم برای جنگیدن با این مرد گرد آمده اید، آمدم تا با عشیره خودم و کسانی که از من فرمان می برند به شما بپیوندم و نیروی خودمان را یکی کنیم و ریشه او را بر کنیم. حارث بن ابی ضرار می گوید: آری، ما این تصمیم را داریم. زودتر به ما بپیوند. بریده می گوید: الآن سوار شده می روم و با عده کثیری از عشیره ام و کسانی که از من فرمان ببرند خواهم آمد. از گفته او خیلی خوشحال می شوند. بریده اسلمی به خدمت پیامبر بازگشته وضع را گزارش می دهد. پیامبر گزارشی را که درباره دشمن رسیده است به مسلمانان اطلاع می دهد و آنان را برای لشکرکشی بسیج می کند. مسلمانان به سرعت بسیج می شوند. سی اسب هم با خود دارند. ده اسب از آن مهاجران است و بیست اسب مال انصار. دو اسب مال پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. علی علیه السلام سواره است، و ابو بکر، عمر، عثمان، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، طلحه بن عبیدالله، و مقداد بن عمرو. در میان سواران انصار این اشخاص هستند: سعد بن معاذ، اسید بن حضیر، ابو عبس بن حبر، قتاده بن نعمان، عویم بن ساعده، معن بن عدی، سعد بن زید اشهلی، حارث بن حزمه، معاذ بن جبل، ابو قتاده، ابی بن کعب، حباب بن منذر، زیاد بن لبید، فروه بن عمرو، و معاذ بن رفاعه ابن رافع.
سپاه اسلام روز دوشنبه دوم شعبان از مدینه حرکت می کند. عده کثیری از منافقان با سپاه همراه شده اند بطوریکه در هیچیک از لشکرکشی های سابق با این تعداد شرکت نکرده اند. آنها هیچ علاقه ای به جهاد ندارند، فقط می خواهند از متاع دنیا چیزی به چنگ آورند، و حلائق- که چاههای آب و مزارعی دارد- اردو می زند. مردی از عشیره عبدالقیس را به حضورش می آورند. سلام می گوید. پیامبر از او می پرسد: کسانت در کجایند؟
- در روحاء.
- مقصدت کجاست؟.
- آمده ام به خدمت تو تا ایمانم را به تو اعلام کنم و گواهی می دهم پیامی که آورده ای حق است. و همراه تو با دشمنت بجنگم.
- سپاس خدایی را که تو را به اسلام هدایت فرمود.
- چه کاری بیش از همه مایه خشنودی خداوند است؟
- نماز اول وقت.
این مرد از آن پس همواره به هنگام سر زدن سپیده و هنگام فرا رسیدن عصر و هنگام غروب خورشید نماز می گزارد، و نمیگذارد نمازش به تأخیر افتد.
سپس در بقعاء- واقع در بیست و چهار میلی مدینه(453)- اردو می زند. مسعود بن هنیده به خدمت وی می آید. پیامبر از او می پرسد: کجا می روی مسعود؟
- ابو تمیم، مرا آزاد کرده است، آمده ام به شما سلامی عرض کنم.
- درود بر تو، و برکت خدا بر تو. خانواده و عشیره ات کجایند؟
- در نقطه ای بنام خذوات هستند و همگی خوش و خرمند. عده ای از مردم کافر به اسلام علاقه مند شده اند و بسیاری در اطراف ما مسلمان گشته اند.
- خدا را شکر که هدایتشان فرموده است.
- همین دیروز مردی از عشیره عبدالقیس را به اسلام دعوت کردم و او را تشویق نمودم و علاقه مند ساختم تا به دین اسلام در آمد.
- این کار که او بدست تو مسلمان شد برای تو از همه نعمتهایی که خورشید از بامداد تا شام بر آن می تابد ارزنده تر و بهتر است. حالا با سپاه ما باش تا با دشمن روبرو شویم. من امیدوارم خدا اموال آنها را نصیب ما گرداند.
مسعود بن هنیده همراه پیامبر می ماند و در جنگ شرکت می کند.
در همین منزل، یکی از جاسوسان دشمن را دستگیر می کنند. از او می پرسند: دشمن در کجاست؟ می گوید: خبر ندارم! عمر بن خطاب او را تهدید می کند که اگر راست نگویی گردنت را خواهم زد! می گوید: من مردی از بنی مصطلق هستم. حارث بن ابی ضرار برای جنگ با شما جمعیتی را گرد آورده است و عده زیادی هم به او پیوسته اند. مرا به این طرف فرستاده است تا اطلاعاتی درباره شما و حرکت شما از مدینه کسب کنم وبرایش ببرم. عمر بن خطاب او را به به حضور پیامبر می برد تا قضیه را به او اطلاع دهد. پیامبر جاسوس مشرک رادعوت می کند که به دین اسلام در آید، و اسلام را برای او تشریح می فرماید. مشرک می گوید: من پیرو دین شما نخواهم شد و نگاه می کنم ببینم قوم من چه خواهند کرد. اگر به دین شما در آمدند من هم بعنوان یک نفر در خواهم آمد، و اگر بر کیش خویش ماندند من هم مثل آنها خواهم ماند. عمر می گوید: ای رسول خدا، اجازه بده گردنش را بزنم. پیامبر اجازه می فرماید، و عمر گردن او را می زند. خبر به بنی مصطلق می رسد. بعدها جویریه دختر حارث بن ابی ضرار که مسلمان شده است انعکاس آن خبر را در میان بنی مصطلق چنین داستان می کند: پیش از رسیدن پیامبر، به ما خبر رسیدکه آن شخص کشته شده و پیامبر به طرف ما حرکت کرده است. پدرم و لشکریانش از آن خبر ناراحت شدند و بشدت ترسیدند، و همه کسانی که از عشایر دیگر به او پیوسته بودند از دور او پراکنده شده رفتند تا جز افراد عشیره اش کسی باقی نماند.
پیامبر با سپاهش می آید و در کنار چاه مریسیع اردو می زند. برای او خیمه ای چرمین بر پا می کنند. از همسرانش عائشه و أم سلمه با او هستند. افراد دشمن هم آن طرف آب جمع شده و صف آرایی کرده و برای جنگ آماده شده اند. پیامبر، یارانش را به صف می آراید. پرچم مهاجران را به عمار بن یاسر می سپارد و پرچم انصار را به سعد بن عباده. آنگاه به عمر بن خطاب دستور می دهد تا آن کافران را ندا دهد که بگویید: لااله الاالله. تا جان و مالتان محفوظ باشد. عمر همین را به آنها می گوید، نمی پذیرند. یکی از آنها تیری به طرف مسلمانان پرتاب می کند. مسلمانان ساعتی با آنها به تیراندازی مقابل می پردازند. آنگاه پیامبر فرمان می دهد تا مسلمانان حمله برند. با چنان هماهنگی ووحدتی حمله می برند که گویی یک تن هستند. ابو قتاده به پرچمدار کفار که صفوان ذوالشقر نام دارد حمله برده او را می کشد و لشکر کفر رو به هزیمت می نهد. حتی یک نفر از دشمن از چنگشان بدر نمی رود. ده نفر کشته می شوند و بقیه به اسارت در می آیند. مردان و زنان و بچه های دشمن اسیر می شوند و شتر و گوسفند آنها به غنیمت گرفته می شود. سپاه اسلام یکتن شهید دارد، آنهم بدست خودی کشته شده است. هاشم بن ضبابه که به تعقیب دشمن پرداخته است در موقع برگشت و در میان تند باد و گرد و خاک شدیدی به یکی از افراد گروه عباده بن صامت به نام اوس بر می خورد و به گمان این که یکی از مشرکان است به او حمله برده او را می کشد. بعد می فهمد که او مسلمان بوده است. پیامبر دستور می دهد تا خونبهای او را از بیت المال بپردازند.
درباره عوامل این پیروزی برق آسا، بعدها جویریه دختر حارث بن ابی ضرار می گوید: ما بر سر چاه مریسیع بودیم که رسول خدا با سپاهش فرا رسید. پدرم می گفت: نیرویی آمده است که ما توانایی مقابله با آن را نداریم. من آنقدر مرد و اسب می دیدم که از بسیاری آن قادر به وصف آن نبودم. بعد که مسلمان شدم و رسول خدا مرا به همسری خویش در آورد و در حال برگشتن از مریسیع بودیم شروع کردم به نگاه کردن و بررسی مسلمانان، و دیدم چنان نبودند که نخست به نظرم می آمدند. دانستم که آن وحشتی است که خدای تعالی در دل مشرکان می افکند!
به دستور پیامبر، اسیران را کت بسته در کناری نگاه می دارند و بریده بن حصیب را به نگهبانی آنان می گمارد. همچنین دستور می دهد تا هر چه اثاثیه و اسلحه در چادرها و رمه سرای دشمن هست گرد آورند و رمه های شتر و گوسفندشان را جمع کنند، و آزاد شده خویش شقران را مأمور حفاظت آنها می فرماید. خانواده های دشمن را نیز در گوشه ای می نشانند. محیمه بن جزءزبیدی را مأمور جدا کردن خمس غنائم و سهمیه یکایک مجاهدان می گرداند. پس از جدا کردن خمس، آن را به محیمه بن جزءزبیدی می سپارد.
حساب خمس از حساب صدقات جداست. کسانی که از غنائم جنگی سهم می برند جدای از حساب صدقات هستند، و کسانی که از صدقات استفاده می کنند جدای ازکسانی هستند که از غنائم جنگی سهم می برند. از صدقات به یتیم و بیچاره و ناتوان می پردازد. وقتی یتیمی بالغ می شود که از غنائم جنگی استفاده می کنند و ضمناًشرکت در جهاد هم بر او واجب می شود. اما اگر حاضر نشد و نخواست که در جهاد شرکت کند از صدقه هم چیزی به او داده نمی شود و او را آزاد می گذارند تا برای خودش کار کند و درآمدی داشته باشد. رویه پیامبر این است که اگر کسی آمده تقاضا کند که چیزی از در آمد عمومی به وی پردازد به وی بپردازد. دو مرد به خدمت او آمده تقاضا می کنند مبلغی از خمس به شما خواهم پرداخت اما بدانید که توانگرم و آدم توانایی که میتواند کارو کسبی داشته باشد سهمی از خمس نمی برد!
اسیران میان مجاهدان تقسیم می شوند و اثاثیه و شتر و گوسفندها هم توزیع می شود. هر شتری را برابر با ده گوسفند می گیرند. اثاثیه را به کسانی که مایلند می فروشند. به سوار یک سهم می دهند و به اسبش دو سهم، و به پیاده یک سهم. شمار شتران به دوهزار و شمار گوسفندان به پنجهزار می رسد. دوست خانواده هم اسیرند.
به مسعود بن هنیده، چند شتر و چند گوسفند می رسد. به پیامبر عرض می کند: چطور می توانم هم گوسفندو هم شتر را برانم و تا محل سکونت عشیره ام برسانم؟ یا همه را شتر بده یا گوسفند. لبخندی می زندو می فرماید: کدامیک را دوست تر می داری؟ می گوید: شترباشد برایم بهتر است. می فرماید: ده رأس شتر به او بدهید.(454)
جویریه دختر حارث بن ابی ضرار سهم ثابت بن قیس و پسر عمویش می شود. او با جویریه قرارداد آزادیش را در ازای نه اوقیه طلا می بندد. جویریه برای آزاد کردن خویش تصمیم می گیرد از پیامبر کمک بطلبد و به خدمت وی می آید. عائشه- ام المومنین- که در این سفر جنگی باام سلمه همراه پیامبراست واقعه را چنین داستان می کند: جویریه دختر جوان زیبایی بود که هر کس او را می دید به او دل می باخت. پیامبر پیش من بود و بر کنار آب مریسیع بودیم که جویریه وارد چادر ماشد و از پیامبر تقاضا کرد برای پرداخت وجه آزادی او به او کمک کند. بخدا همین که چشمم به او افتاد از آمدنش به خدمت پیامبر ناراحت شدم و دانستم که به دیده او همانگونه جلوه خواهد نمود که در دیده من جلوه کرده بود. عرض کرد: ای رسول خدا، من زنی هستم که مسلمان شده ام و گواهی می دهم خدایی جز خدای یگانه نیست و تو پیامبر خدایی. من جویریه دختر حارث بن ابی ضرار رئیس قبیله هستم. این مصیبت که می دانی بر سر ما آمده است و در سهم ثابت پسر قیس بن شماس و پسر عمویش قرار گرفته ام. او با دادن چند درخت خرمایی که در مدینه دارد به پسر عمویش سهم او را هم صاحب شده است و با من قرار داد آزادی بسته است به مبلغی که قادر به پرداخت آن نیستم و نه می توانم از کسی چنان مبلغی وام بستانم. آنچه مرا واداشت تا با وی چنین مبلغی قرار بگذارم این امید من بود که از تو کمک بگیرم. درود خدا بر تو باد، مرا در انجام تعهد مالی و آزادیم کمک بفرما. رسول خدا فرمود: می خواهی پیشنهادی بهتر از این به تو بدهم؟ پرسید: چه پیشنهادی ای رسول خدا؟ فرمود: تعهد مالی تو را می پردازم و تو را به همسری خویش در می آورم. گفت: می پذیرم ای رسول خدا، و با کمال خشنودی قبول دارم. آنگاه پیامبر به ثابت پیغام داد و جویریه را از او خواست. ثابت گفت: پدر و مادرم بفدایت، تقدیم تو باد! پیامبر مبلغی را که در قرار داد آندو بود پرداخت و جویریه را آزاد کرد و او را به همسری خویش در آورد. خبر به مسلمانان رسید. مردان و زنان بنی مصطلق میان مجاهدان تقسیم شده بودند. به شنیدن این خبر، مجاهدان یکصدا گفتند:اینها خویشاوند رسول خدا شدند! و همه آنان را آزاد ساختند. با این ازدواجی که پیامبر انجام داد یکصد خانواده اسیر جنگی آزاد شدند. از اینجهت به یاد ندارم. زنی برای قوم خویش پر برکت تر و خیر آورتر از جویریه باشد.
جویریه هم بعدها می گوید: سه شب پیش از رسیدن پیامبر و سپاهش درخواب دیدم که ماه در آسمان از سوی یثرب پیش می آید. آمد تا در آغوش من افتاد. دیدم بد است اگر آن را به کسی بگویم. تا رسول خدا آمد و ما را به اسارت در آمدیم و امیدوارشدم که خوابم به واقعیت بپیوندد. وقتی مرا آزاد ساخت و به عقد خویش در آورد بخدا قسم من حتی یک کلمه با او درباره افراد عشیره ام سخن نگفتم و خود مسلمانان بودند که آنان را آزاد و رها ساختند. و دیدم دخترکی که دختر عمویم بود پیش من آمده خبرآزادی آنان را به من می دهد. خدای عزوجل را شکرکردم.
عده ای از اسیران را به مدینه می آورند. خویشاوندان آنها برای آزاد کردنشان به مدینه می آیند و با دادن فدیه ای آزادشان می کنند، بطوریکه هیچ زن اسیری در دست مسلمانان نمی ماند و همه پیش کس و کارشان می روند.(455)

فتنه انگیزی عبدالله بن ابی

جنگ به پایان رسیده است. مسلمانان در اطراف چاه مریسیع نشسته اند: چاهی است کم آب که با یک سطل نیمی از آبش برداشته می شود. سنان بن وبر جهنی- که همپیمان بنی سالم است- با چند جوان از بنی سالم آمده است آب ببرد. می بینند عده ای از مجاهدان- از مهاجر و انصاری- دور چاه جمعند. جهجا پسر سعید غفاری که کارگر عمر بن خطاب است سطل خود را به چاه فرو می اندازد و سنان هم سطل خویش را به درون چاه می اندازد. جهجا از دیگر آبگیران به سنان نزدیک تر است. دو سطل در درون چاه به هم می پیچند و یکی از آن دو از چاه بیرون می آید که سطل سنان باشد. سنان می گوید: این سطل من است. جهجا می گوید: نه والله این سطل من است! دعوایشان می شود، و جهجا دست خود را بالا برده به بنا گش سنان می نوازد و خون از آن فوران می کند! و فریاد می کشد ای آل خزرج! و مردان خزرج از هر سو شتابان می آیند. جهجا از چنگ آنان می گریزد و بنا می کند به فریاد کشیدن که آی آل قریش! آی آل کنانه! و قریش به سرعت دویده می آیند. سنان وقتی وضع را چنین می بیند فریاد آی انصار! سر می دهد تا مردان رزمنده اوس و خزرج به حمایتش می آیند واسلحه می کشند بطوریکه خود او احتمال می دهد کشمکش خونین و خطرناکی رخ دهد. عده ای از مهاجران آمده به او نصیحت می کنند که از حق خود بگذر و فتنه را بخوابان! او هم جرأت نمی کند به توصیه مهاجران از دست درازی جهجا در گذرد، زیرا قبیله و همشهریان او به او می گویند یا به دستور پیامبر از او در گذر و یا قصاص خودت را از جهجا بگیر! مهاجران با همپیمانان او- با عباده بن صامت و اشخاصی دیگر- صحبت می کنند و در نتیجه همپیمانان او از او می خواهند که از حق خویش در گذرد. عفو می کند و شکایت به آستان پیامبر نمی برد.
در کشاکش این ماجرا، عبدالله بن ابی با ده نفر از منافقان نشسته است: مالک، داعس، سوید،اوس بن قیظی، معتب بن قشیر، زید بن لصیت، عبدالله بن نبتل... در کنارشان زید بن ارقم- که پسرکی است نا بالغ یا نو بالغ- نشسته است. وقتی فریاد جهجا بلند می شود که آی آل قریش! عبدالله بن ابی سخت به خشم می آید و حرفهایی می زند از جمله آنچه شنیده می شود این که بخدا ذلتی مثل ذلت امروز ندیده ام! من نمی خواستم به این سفر جنگی بیایم ولی افراد قبیله مجبورم کردند. اینها چه به روز ما آورده اند، اینها شهر و دیار ما را پر کرده اند و خدمات بزرگی را که به آنها کرده ایم ندیده گرفته و حق ناشناسی نموده اند. داستان ما و این پیراهن کلفتهای قریش(456)آن داستان است که گفت:سگت را پرواری کن تا تو را بخورد! بخدا من فکر می کردم هر گز زنده نخواهم ماند تا ببینم در حضور من کسی چیزی را که جهجا به فریاد گفت به فریادبگوید، و من قادر به دفع آن نباشم! بخدا اگر به مدینه بازگشتیم آنکه مقتدرترین فرد است زیردست ترین فردرا از آنجا بدر خواهد کرد! سپس رو به حاضران که از افراد قبیله او هستند گردانده می گوید: این چیزی است که خودتان بر سر خودتان آوردید. شما آنها را به کشور خودتان آوردید تا توانگر شدند! بخدا اگر دست از دهش باز دارید رخت به کشور و منطقه ای دیگر خواهندکشید. علاوه بر همه اینها، آنها به این کارهای شما قانع نشدندتا شما جانتان را سپر بلای آنها کردید و برای دفاع از آنها خودتان را به کشتن دادید و بچه های خودتان را یتیم و بی سرپرست کردید تا عده شما کم شد و عده آنها افزودنی گرفت!
زید بن ارقم همه این حرفها را برای پیامبر خدا خبر می برد. چند نفر از یارانش در خدمت او نشسته اند: ابوبکر، عثمان، سعدبن ابی وقاص، محمد بن مسلمه، اوس بن خولی، وعبادبن بشیر. پیامبر از شنیدن این خبر ناراحت می شود و قیافه اش تغییر می کند. بعد، از زید بن ارقم می پرسد: پسرک! شاید از دست او ناراحت شده ای؟ می گوید: نه بخدا، من این حرفها را از او شنیدم. می فرماید: شاید عوضی شنیده ای؟ عرض می کند: ای پیامبر خدا، نه. می فرماید: شاید از کس دیگری شنیده باشی؟ می گوید: نه بخدا، از خود او شنیدم ای پیامبر خدا.
گفته عبدالله بن ابی در میان سپاه می پیچد، و در هیچ محفل و حلقه ای سخنی جز آن نمی رود. عده ای از انصار این پسرک را سرزنش می کنند که همه کارها را رها کرده به رئیس قبیله ات چسبیده ای و حرفی به او نسبت می دهی که نزده است! راستی که ستم کرده ای و حرمت پیوند عشیره را پاس نداشته ای! زید با اصرار می گوید: بخدا من اینها را از زبان او شنیده ام! من زمانی عبدالله بن ابی را از همه اشخاصی که در قبیله خزرج هستند بیشتر دوست می داشتم، ولی من این حرف را از هر کس بشنوم گرچه از پدرم باشد برای پیامبر خدا گزارش خواهم کرد. من امیدوارم خداوند متعال آیه ای بر پیامبرش فرو فرستد تا بدانید من دروغگوهستم یا دیگری، و پیامبر خدا بداند که من راست گفته ام. زید پیوسته این دعا را بر زبان دارد که خدایا، آیه ای بر پیامبرت فرو فرست تا بداند که سخن من راست است.
یکی به پیامبر می گوید: ای پیامبر خدا، به عباد بن بشر فرمان بده تا سر او را برایت بیاورد! پیامبر از این حرف خوشش نمی آید، و روی از او بر می تابد و می فرماید: کاری نمی کنم که مردم کافر بگویند محمد پیروان خودش را می کشد!
آن چند نفر انصاری که شاهد گفتگوی پیامبر با زید بن ارقم بوده اند پیش عبدالله بن ابی آمده جریان را به او می گویند. اوس بن خولی به او می گوید: اگر تو این حرف را زده ای برو به پیامبر اطلاع بده تا برای تو آمرزش بطلبد، و منکر گفتن آن مشو که آیه ای فرود آمده دروغ ترا ثابت نماید. اگر این حرف را نزده ای به خدمت پیامبر رفته پوزش بخواه و برای او سوگند یاد کن که چنین چیزی نگفته ای. عبدالله بن ابی به خدای عظیم قسم می خورد که کلمه ای از آن حرف بر زبان نیاورده است! عباده بن صامت به او می گوید: برو به خدمت پیامبر تا برای تو آمرزش بخواهد. عبدالله بن ابی در حالیکه کله خود را بر می گرداند به پیشنهاد او بی اعتنایی می نماید. آنگاه به خدمت پیامبر می آید و در جواب این فرمایش که اگر حرفی زده ای توبه کن بنا می کند به قسم خوردن که من آنچه را زید می گوید نگفته ام و نه به زبان آورده ام! چون از اشراف و بزرگان قبیله است عده ای مان می برند که او راست می گوید. اما کسانی هم هستند که به او بد گمانند.
سپاهیان به شگفتی می بینند که پیامبر ناگهان و بی مقدمه بر شترش- قصواء- نشسته ودر گرمای شدید آهنگ راه کرده است حال آنکه هیچگاه تا خنک نمی شد حرکت نمی کرد. اما چون گزارش حرفهای عبدالله بن ابی به او رسیده است در آن وقت روز حرکت می کند. اولین کسی که با حضرتش بر خورد می کند اسید بن حضیر است که عرض می کند: سلام و رحمت خدا بر تو باد ای پیامبر خدا!
- و علیک السلام
- در وقتی حرکت کرده اید که هیچگاه در آن حرکت نمی کردید!
- مگر اطلاع پیدا نکرده اید همشهریتان چه گفته است؟
- کدام همشهری؟
- پسر ابی. ادعا کرده است که اگر به مدینه برگردد آنکه مقتدرترین فرد است زیردست ترین فرد را از آنجا بدر خواهد کرد!
- تویی ای رسول خدا که اگر بخواهی او را بدر خواهی کرد.
زیرا او زیردستترین فرد است و تو مقتدرترین شخص. و اقتدارعزت از آن خداست و از آن تو و از آن مومنان. ای پیامبر خدا، با او مدارا فرما و نرمی کن، زیرا خدا تو را در حالی نزد ما آورد که قبیله او سرگرم ساختن تاجی برایش بودند و فقط یک دانه نگین کم داشت که آن هم مال یوشع یهودی بود. چون می دانست برای تاجگزاری او به آن نگین احتیاج شدید دارند قیمت بسیار گرانی روی آن گذاشته بود. صحبت بر سر خریداری همین یکدانه نگین بود که تو به شهر ما هجرت فرمودی. بهمین جهت او معتقد است که تو سلطنت را از او سلب کرده ای!
در حالیکه رسول خدا همان روز در حرکت است و زید بن ارقم سواره در کنار وی می رود و خود را در حال حرکت به او نشان می دهد و رسول خدا شترش را دمبدم هی می زند و بر سرعت خویش نمی افزاید بناگهان وحی بر او فرود می آید. زید بن ارقم بعدها واقعه را چنین نقل می کند: چیزی نگذشت که آن حالت فشار روحی معهود بر پیامبر عارض گشت و عرق پیشانیش چکیدن گرفت، و پاهای شترش چندان سنگینی کرد که دیگر قادر به راه رفتن نبود. پی بردم که به رسول خدا وحی می شود. و این امید بردم که وحی بر راستی خبری که داده ام بر وی آید. سپس آن حالت از وی برطرف گشت، و همچنان که بر شترم سوار بودم گوشم را به نوازش گرفت و کشید تا از جایم بلند شدم. و فرمود پسرک! گوشت به دقت شنیده است، و خدا گفتارت را تصدیق فرمود. این سوره از اول تا آخرش درباره عبدالله بن ابی فرود آمده است:

بسم الله الرحمن الرحیم