فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

لشکرکشی به ذات الرقاع

مردی کالاهایی با خود به بازار نبط آورده می فروشد. از او می پرسند: این اجناس را از کجا آورده ای؟ می گوید: از نجد آورده ام. دیدم قبائل انمار و ثعلبه برای جنگ با شما نیرو جمع می کنند و می بینم شما غافل نشسته اید! گزارش سخن او به پیامبر می رسد. شب شنبه دهم محرم عثمان بن عفان را به اداره شهر می گمارد و خودبا چهارصد- و به گفته ای هفتصد یا هشتصد- مرد جنگی از مدینه بیرون می آید. از مضیق- که دهکده بزرگی نزدیک فرع است- می گذرد ووارد دره شقره شده اردو می زند. و یک روز می ماند و دسته های گشتی را به هر سو می فرستد. شب که بر می گردند گزارش می دهند که هیچکس را ندیده اند ولی ردپای تازه ای پیدا کرده اند. پیامبر با سپاه اسلام می رود تا به محل چادرها و رمه سرای آنها می رسد. می بینند هیچکس در آنجا نیست و صحرانشینان به فراز کوهها رفته و بر سپاه اسلام مشرف اند. طرفین از یکدیگر در هراسند و مسلمانان بیم آن دارند که چون به دشمن حمله برند اینها از کوه سرازیر شده به آنان شبیخون بزنند. صحرانشینان هم از این می ترسند که پیامبر تا ریشه آنها را از آنجا بر نکند ترک آن سرزمین نگوید.
پیامبر در این شرایط، نخستین نماز خوف را اقامه می فرماید، بدین ترتیب که رو به قبله می ایستد و دسته ای پشت سر او به نماز می ایستند و دسته ای روبروی دشمن قرار می گیرند. یک رکعت و دو سجده را با این دسته می خواند و آنگاه برخاسته می ماند تا رکعت دیگر و دو سجده را انجام داده سلام دهند، و دسته دیگر آمده یک رکعت و دو سجده دیگر را با آنان می خواند و در آنحال دسته اول رو به دشمن ایستاده است. وقتی این رکعت را با آنان خواند نشسته می ماند تا آنان رکعت و دو سجده دیگر را فردای بخوانند آنگاه سلام می دهد.(450)
مسلمانان در محل تجمع و رمه سرای دشمن، زنانی را دستگیر و اسیر می کنند. در آن میان زن زیبا و جوانی است که شوهرش به او عشق می ورزد. وقتی سپاه اسلام روی به مدینه می نهد شوهر سوگند یاد می کند که به تعقیب آنان برخیزد و تا ضربه ای به پیامبر وارد نیاورد یا خون یکی از سپاهیان از اسلام را نریزد یا همسرش را آزاد نسازد پیش کسانش باز نگردد
سپاه در مسیر خویش با شبی توفانی روبرو می شود. پیامبر، سپاه را به بالای دره ای می برد و آنگاه می پرسد: چه کسی امشب نگهبانی می دهد؟ عمار بن یاسر و عباد بن بشر برخاسته عرض می کنند: ما ای پیامبر خدا، برای شما نگهبانی خواهیم داد. در حالیکه تند باد یکدم نمی ایستد این دو مرد مجاهد بر دهانه دره می نشینند. ساعتی بعد، یکی به دیگری می گوید: کدام قسمت شب مایلی که نگهبانی بدهی؟ عمار بن یاسر می گوید: نیمه اول شب من نگهبانی بدهم و نیمه دوم را تو نگهبانی بدهی؟ عمار بن یاسر می گوید: نیمه اول شب تو نگهبان باش. و خود می آرمد، و عباد بن بشر برخاسته نماز می خواند. آن دشمن خدا هم ار فرصت آرامش توفان استفاده کرده از پی ضربه ای غافلگیرانه بر می آید. و چون سیاهی عباد را از نزدیک می بیند پی می برد که او پاسدار سپاه است. تیری به چله کمان نهاده به طرف او می افکند تا در پیکرش جای می گیرد. عباد آن تیر را از بدن بیرون کشیده بر زمین می افکند. مشرک تیری دیگر می افکند تا در پیکرش می نشیند و عباد آن را هم بیرون آورده بر زمین می افکند. تیر سوم را نیز بدست خود بیرون آورده به سویی می اندازد. وقتی بر اثر خونریزی جز رمقی در وی نمی ماند به رکوع و سجده رفته نمازش را تمام می کند و به عمار می گوید: برخیز که دارم می میرم! عمار از خواب بر می خیزد. مشرک با دیدن شبح عمار می فهمد که به وجود او پی برده اند. عمار به عباد می گوید: برادرجان! چرا وقتی اولین تیر به تو اصابت کرد مرا بیدار نکردی؟ می گوید: من داشتم سوره کهف را می خواندم و نمی خواستم پیش از این که آن سوره را به پایان برم نمازم را تمام کنم. اگر این نگرانی را نمی داشتم که موضعی که پیامبر خدا نگهبانیش را به من سپرده است به خطر افتد تا مرز شهادت هم که شده به نماز ادامه می دادم!
صبحگاهان یکی از مسلمانان جوجه پرنده ای را گرفته می آورد. در حالیکه پیامبر به آن جوجه می نگرد مادرش پران آمده در کنار آن می نشیند. مسلمانان از مشاهده این منظره به شگفت می آیند. پیامبر می فرماید: از این پرنده تعجب می کنید که چگونه از سر مهر با جوجه اش خود را بر آن می افکند! بخدا قسم مهر پروردگارتان نسبت به شما بیش از مهری است که این پرنده با جوجه خویش دارد!
چیزی به کوچ سپاه نمانده است که پیامبر به طرف جابر بن عبدالله انصاری که زیر درختی نشسته است می رود. جابر می گوید: ای رسول خدا، بفرمایید زیر سایه درخت. می رود و در سایه درخت می نشیند. جابر برمی خیزد تا چیزی برای خوردن بیاورد. جز خیار چنبر کوچکی که در ته کیسه مانده است چیزی پیدا نمی کند. همان را با دست چند تکه کرده به خدمت پیامبر می گذارد. پیامبر می پرسد: این را از کجا آورده ای؟ می گوید: از میوه و آذوقه ای که از مدینه آورده ایم باقی مانده است. قطعه ای از آن می خورد. مسلمانی که شب مأمور نگهداری شتران بوده است فرا می رسد. جامهای پاره پاره بر تن دارد. پیامبراز جابر و دوستانش می پرسد: جامه ای جز این ندارد؟ می گویند: آری ای پیامبر خدا، دو جامه نو دارد که در جامه دان اوست. پیامبر به او می فرماید: لباسهایت را در آرتت. لباسهایش را در آورده می پوشد و می رود. پیامبر رو به آنعده می فرماید: این بهتر نیست؟او چرا اینطوراست، خدا گردن او را بزند! آن مرد که این سخن را می شنود برگشته می گوید: در راه خدا ای پیامبر خدا؟ می فرماید: در راه خدا! جابر بن عبدالله انصاری که شاهد و نقل کننده این واقعه است بعدها می گوید: سرانجام گردنش در راه خدا ودر جهاد مسلحانه زده شد.
در حالیکه رسول خدا سرگرم گفتگو با جابر و دوستان اوست علبه بن زید حارثی سه تخم شتر مرغ می آورد و می گوید:ای پیامبر، این تخم ها را در لانه شتر مرغی پیدا کردم. پیامبر به جابر می فرماید: اینها را بگیر و بپز. جابر برخاسته آنها را در سینی بزرگی کوکو می سازد و می آورد و خود به جستجوی نان می رود ولی نانی پیدا نمی کند. ناچار پیامبر و دوستانش کوکو را بدون نان می خورند. جابر می بیند پیامبر سیر شده و دست از غذا کشیده است ولی کوکو همچنان برجا مانده است. پیامبر از سر سفره بر می خیزد و همه دوستان جابر از آن کوکو سیر می خورند. سپس سپاه پیش از گرم شدن هوا حرکت می کند.
سپاه همچنان در راه است که پیامبر به سراغ جابر رفته می فرماید: چرا عقب مانده ای جابر؟ عرض می کند: از بخت بدم شتر ناتوانی نصیبم شده است. همه رفته اند و مرا تنها گذاشته اند! پیامبر شترش را می خواباند و از جابر می پرسد: آب همراه داری؟ می گوید: آری و ظرف آبی به حضرتش می دهد. پیامبر دعایی خوانده در آن می دمد و آن را بر سر و پشت و دست و پای شتر می پاشد. سپس چوبدستی بر گرفته شتر را از جا بلند کرده چند ضربه آهسته به آن می زند. بعد به جابر می فرماید: سوار شو! همین که جابر سوار می شود می بیند با ماده شتر پیامبر مسابقه می دهد و نمی گذارد از آن جلو بزند.
پیامبر همچنان که در کنار جابر سواره روان است با او گفتگو می کند. از او می پرسد: ازدواج کرده ای؟
- بله.
- دوشیزه یازن؟
- زن.
- چرا دختر جوانی نگرفتی تا با او بازی کنی و او با تو بازی کند؟!
- پدر و مادرم بفدایت! پدرم در جنگ احد شهید شد و نه دختر بر جای نهاد. من با زن خانه داری ازدواج کرده ام تا بتواند آنها را سرپرستی کند و خانه پر عضوی را اداره نماید.
- کار عاقلانه ای کرده ای. وقتی به صرار رسیدیم شتری سر می بریم و یک روز در آنجا می گذرانیم. همسرت که خبردار شود پشتی ها را می تکاند و خانه را آماده پذیرایی از تو می سازد!
- بخدا ای پیامبر، ما پشتی نداریم.
- انشاءالله خواهی داشت. بهر حال وقتی به خانه رفتی با همسرت زیرکانه رفتار کن.
- چشم، هر چه از دستم بر آید عمل خواهم کرد.
- این شترت را به من بفروش ای جابر.
- تقدیم می کنم به شما ای رسول خدا.
- نه، آن را بفروش به من.
- باشد. بفرمایید به چند.
- به یک درهم می خرم!
- می خواهید مرا مغبون کنید ای رسول خدا!
- نه، به جان خودم! به دو درهم بده!... به سه درهم... به... به چهل درهم.باز هم قبول نمی کنی؟
- چرا، می پذیرم.
- درشقره پیامبر از جابر می پرسد: با قرضهای پدرت چه کردی؟
- منتظرم میوه نخلستانش را بچینم و قرضهایش را بدهیم.
- وقتی خرماها را چیدی مرا خبر کن.
- چشم.
- طلبکارها چه کسانی هستند؟
- ابو شحم یهودی که چند بارخرما از پدرم طلبکار است.
- چه وقت می خواهی خوشه های خرما را قطع کنی و بچینی؟
- فردا.
- وقتی آنها را چیدی عجوه را یک طرف بگذار، ودیگر انواع خرما را طرف دیگر.
چون روز یکشنبه بیست و پنجم محرم به صرار می رسند دستور می دهد تا شتری را سر بریده غذایی برای سپاه تهیه کنند. یک روز در آنجا می مانند. دوشنبه بیست و ششم محرم وارد مدینه می شوند.
جابر با همسر خویش می گوید که پیامبر به وی در مورد او چه فرموده است... فردا صبح دهانه شتر را گرفته می برد و بر درب خانه پیامبر می خواباند، و می نشیند به انتظار بیرون آمدن پیامبر. چون از خانه بیرون می آید از او می پرسد: همین است آن شتر؟ می گوید: آری، همان است که شما خریدید. به بلال می فرماید: برو چهل درهم به او بده و به جابر که عموجان! این شتر هم مال خودت باشد. جابر با بلال به راه می افتد. بلال از او می پرسد: تو پسر مالک آن دره ای؟ می گوید: آری. می گوید: مبلغی بیش از آن که باید خواهم داد و یکی دو قیراط هم اضافه می دهد. آن شتر همچنان برای خانواده جابر برکت می آورد و مایه خیر و ثروت است...
جابر خوشه های خرمای نخلستان پدرش را می چیند، و چنانکه پیامبر فرموده است هر یک از انواع خرما را جدا می سازد. آنگاه به خدمت پیامبر آمده اطلاع می دهد. پیامبر با چند تن از یاران برجسته اش براه افتاده وارد نخلستان می شوند. ابو شحم یهودی هم می آید. وقتی چشم پیامبر به خرماهای طبقه بندی شده می افتد دعا می کند که خدایا، در مال او برکت بده. و رفته دستی بر عجوه ها می مالد و بر یکایک انواع خرما. آنگاه وسط آنها نشسته می فرماید: بگو طلبکارت بیاید. ابوشحم می آید به جابر می فرماید تا از آن خرما برای او پیمانه کند. تنها از بخشی از عجوه طلب ابوشحم را می پردازد و بقیه خرماها همچنان می ماند. سپس از جابر می پرسد: طلبکار دیگری هم از پدرت هست؟ عرض می کند: نه! آن خرماها برای جابر می ماند، و با خانواده پدرش چندین ماه از آن می خورند و می فروشند تا موسم چیدن خرمای سال بعد فرا می رسد. در حالیکه نخست می اندیشیده است که اگر همه آن خرماها را بفروشد نمی تواند قرضهای پدرش را بدهد. چندی بعد، پیامبر از او می پرسد: قرضهای پدرت چه شد؟ جواب می دهد:خدای عزو جل آنها را ادا فرمود. دعا می کند که خدایا، از جابر در گذر و بر او ببخشای. و این دعا را در یکشب بیست و پنج بار تکرار می فرماید.(451)

لشکرکشی به دومه الجندل

به پیامبر گزارش می رسد که در دومه الجندل جمعیت انبوهی هستند و در آنجا که بازار بزرگی دارد و بازرگانانی هستند به سوداگران روستایی که برای خرید و فروش می آیند ستم و تعدی روا می دارند. عده ای از عشایر بیابانگرد هم به آن جمعیت پیوسته اند و درصددند که به مرزهای مدینه یورش آورند. علاوه بر این، پیامبر تصمیم دارد به مرزهای جنوبی شام- امپراطوری روم شرقی- نزدیک شود. به حضرتش عرض شده است که دومه الجندل شهرکی است در دهانه شام، و اگر وی به آنجا نزدیک شود قیصر روم احساس خطر خواهد کرد.
پیامبر فرمان آماده باش می دهد، سباع بن عرفطه را به اداره مدینه می گمارد، و روز بیست و پنجم ربیع الاول در رأس یک نیروی هزار نفره از شهر خارج می شود. راهنمایی راهشناس از قبیله بنی عذره بنام مذکور همراه اوست. شب راه می پیماید، و روز استتار می کند. با بیشترین سرعت ممکن پیش می رود و همه از بیراهه تا دشمن از حرکت و قصد وی آگاه نشود. چون به فاصله یک یا شب راه سواره عنان رها کرده تا دومه الجندل می رسد مرد راهنما می گوید: ای رسول خدا، رمه آنها دارد می چرد. همین جا بمانید تا من رفته وضعیت آنها را شناسایی کنم. می پذیرد. راهنما پیش می رود تا رد پای رمه شتر و گوسفند را که به سوی غرب رفته اند پیدا می کند، و آمده به پیامبر خبر می دهد تا مواضع آنان را می شناسد. پیامبر حرکت کرده به رمه ها و چوپانان حمله می برد و عده ای از چوپانان را دستگیر می کند. عده ای هم می گریزند و خبر به دومه الجندل می برند تا به هر سو پراکنده می شوند. سپاه اسلام در مرکز شهرک مستقر می شود. چون کسی در آنجا نیست چند روزی می ماند و دسته های گشتی را به هر سو می فرستد تا یکروز پیشروی کرده دیده بانی و کسب اطلاع کنند. ولی هیچیک به کسی بر نمی خورند و فقط رمه ای با خود می آورند. تنها واحد گشتی محمد بن مسلمه است که یک مرد اسیر با خود می آورد. پیامبر از او درباره مردم آنجا می پرسد: می گوید: دیروز وقتی شنیدند که شما رمه های آنها را گرفته اید گریختند. پیامبر جند روز او را به اسلام دعوت می کند تا سرانجام مسلمان می شود. سپاه اسلام به مدینه باز می گردد. روز بیستم ربیع الآخر به مدینه می رسند.(452)

لشکرکشی بر سر بنی مصطلق

بنی مصطلق که تیره ای از قبیله خزاعه اند و همپیمان بنی مدلج در منطقه فرع چادر می زنند. رئیس عشیره شان حارث بن ابی ضرار است. وی در میان قبیله خویش و چندین قبیله بیابانگرد گردش می کند و آنها را برای جنگیدن با پیامبر دعوت و تحریک می کند. اسب و اسلحه می خرند و خود را آماده لشکرکشی به مدینه می سازند. مسافرانی که سواره ازآن منطقه می آیند از تصمیم آنها خبر می آورند، و گزارش به پیامبر می رسد. بریده بن حصیب اسلمی را می فرستد تا از حقیقت قضیه برای او خبر بیاورد. وی از پیامبر اجازه می گیرد در مأموریت خویش در صورت ضرورت دروغ مصلحت آمیز بگوید. اجازه می فرماید. رفته به مریسیع که چاه آبی است مال آنها می رسد. می بیند جمعیتی گردنفرازند که تحریک و بسیج کرده و نیرویی فراهم آورده اند. از او می پرسند: کیستی؟ می گوید: مردی از قبیله شما هستم. اطلاع پیدا کردم برای جنگیدن با این مرد گرد آمده اید، آمدم تا با عشیره خودم و کسانی که از من فرمان می برند به شما بپیوندم و نیروی خودمان را یکی کنیم و ریشه او را بر کنیم. حارث بن ابی ضرار می گوید: آری، ما این تصمیم را داریم. زودتر به ما بپیوند. بریده می گوید: الآن سوار شده می روم و با عده کثیری از عشیره ام و کسانی که از من فرمان ببرند خواهم آمد. از گفته او خیلی خوشحال می شوند. بریده اسلمی به خدمت پیامبر بازگشته وضع را گزارش می دهد. پیامبر گزارشی را که درباره دشمن رسیده است به مسلمانان اطلاع می دهد و آنان را برای لشکرکشی بسیج می کند. مسلمانان به سرعت بسیج می شوند. سی اسب هم با خود دارند. ده اسب از آن مهاجران است و بیست اسب مال انصار. دو اسب مال پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. علی علیه السلام سواره است، و ابو بکر، عمر، عثمان، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، طلحه بن عبیدالله، و مقداد بن عمرو. در میان سواران انصار این اشخاص هستند: سعد بن معاذ، اسید بن حضیر، ابو عبس بن حبر، قتاده بن نعمان، عویم بن ساعده، معن بن عدی، سعد بن زید اشهلی، حارث بن حزمه، معاذ بن جبل، ابو قتاده، ابی بن کعب، حباب بن منذر، زیاد بن لبید، فروه بن عمرو، و معاذ بن رفاعه ابن رافع.
سپاه اسلام روز دوشنبه دوم شعبان از مدینه حرکت می کند. عده کثیری از منافقان با سپاه همراه شده اند بطوریکه در هیچیک از لشکرکشی های سابق با این تعداد شرکت نکرده اند. آنها هیچ علاقه ای به جهاد ندارند، فقط می خواهند از متاع دنیا چیزی به چنگ آورند، و حلائق- که چاههای آب و مزارعی دارد- اردو می زند. مردی از عشیره عبدالقیس را به حضورش می آورند. سلام می گوید. پیامبر از او می پرسد: کسانت در کجایند؟
- در روحاء.
- مقصدت کجاست؟.
- آمده ام به خدمت تو تا ایمانم را به تو اعلام کنم و گواهی می دهم پیامی که آورده ای حق است. و همراه تو با دشمنت بجنگم.
- سپاس خدایی را که تو را به اسلام هدایت فرمود.
- چه کاری بیش از همه مایه خشنودی خداوند است؟
- نماز اول وقت.
این مرد از آن پس همواره به هنگام سر زدن سپیده و هنگام فرا رسیدن عصر و هنگام غروب خورشید نماز می گزارد، و نمیگذارد نمازش به تأخیر افتد.
سپس در بقعاء- واقع در بیست و چهار میلی مدینه(453)- اردو می زند. مسعود بن هنیده به خدمت وی می آید. پیامبر از او می پرسد: کجا می روی مسعود؟
- ابو تمیم، مرا آزاد کرده است، آمده ام به شما سلامی عرض کنم.
- درود بر تو، و برکت خدا بر تو. خانواده و عشیره ات کجایند؟
- در نقطه ای بنام خذوات هستند و همگی خوش و خرمند. عده ای از مردم کافر به اسلام علاقه مند شده اند و بسیاری در اطراف ما مسلمان گشته اند.
- خدا را شکر که هدایتشان فرموده است.
- همین دیروز مردی از عشیره عبدالقیس را به اسلام دعوت کردم و او را تشویق نمودم و علاقه مند ساختم تا به دین اسلام در آمد.
- این کار که او بدست تو مسلمان شد برای تو از همه نعمتهایی که خورشید از بامداد تا شام بر آن می تابد ارزنده تر و بهتر است. حالا با سپاه ما باش تا با دشمن روبرو شویم. من امیدوارم خدا اموال آنها را نصیب ما گرداند.
مسعود بن هنیده همراه پیامبر می ماند و در جنگ شرکت می کند.
در همین منزل، یکی از جاسوسان دشمن را دستگیر می کنند. از او می پرسند: دشمن در کجاست؟ می گوید: خبر ندارم! عمر بن خطاب او را تهدید می کند که اگر راست نگویی گردنت را خواهم زد! می گوید: من مردی از بنی مصطلق هستم. حارث بن ابی ضرار برای جنگ با شما جمعیتی را گرد آورده است و عده زیادی هم به او پیوسته اند. مرا به این طرف فرستاده است تا اطلاعاتی درباره شما و حرکت شما از مدینه کسب کنم وبرایش ببرم. عمر بن خطاب او را به به حضور پیامبر می برد تا قضیه را به او اطلاع دهد. پیامبر جاسوس مشرک رادعوت می کند که به دین اسلام در آید، و اسلام را برای او تشریح می فرماید. مشرک می گوید: من پیرو دین شما نخواهم شد و نگاه می کنم ببینم قوم من چه خواهند کرد. اگر به دین شما در آمدند من هم بعنوان یک نفر در خواهم آمد، و اگر بر کیش خویش ماندند من هم مثل آنها خواهم ماند. عمر می گوید: ای رسول خدا، اجازه بده گردنش را بزنم. پیامبر اجازه می فرماید، و عمر گردن او را می زند. خبر به بنی مصطلق می رسد. بعدها جویریه دختر حارث بن ابی ضرار که مسلمان شده است انعکاس آن خبر را در میان بنی مصطلق چنین داستان می کند: پیش از رسیدن پیامبر، به ما خبر رسیدکه آن شخص کشته شده و پیامبر به طرف ما حرکت کرده است. پدرم و لشکریانش از آن خبر ناراحت شدند و بشدت ترسیدند، و همه کسانی که از عشایر دیگر به او پیوسته بودند از دور او پراکنده شده رفتند تا جز افراد عشیره اش کسی باقی نماند.
پیامبر با سپاهش می آید و در کنار چاه مریسیع اردو می زند. برای او خیمه ای چرمین بر پا می کنند. از همسرانش عائشه و أم سلمه با او هستند. افراد دشمن هم آن طرف آب جمع شده و صف آرایی کرده و برای جنگ آماده شده اند. پیامبر، یارانش را به صف می آراید. پرچم مهاجران را به عمار بن یاسر می سپارد و پرچم انصار را به سعد بن عباده. آنگاه به عمر بن خطاب دستور می دهد تا آن کافران را ندا دهد که بگویید: لااله الاالله. تا جان و مالتان محفوظ باشد. عمر همین را به آنها می گوید، نمی پذیرند. یکی از آنها تیری به طرف مسلمانان پرتاب می کند. مسلمانان ساعتی با آنها به تیراندازی مقابل می پردازند. آنگاه پیامبر فرمان می دهد تا مسلمانان حمله برند. با چنان هماهنگی ووحدتی حمله می برند که گویی یک تن هستند. ابو قتاده به پرچمدار کفار که صفوان ذوالشقر نام دارد حمله برده او را می کشد و لشکر کفر رو به هزیمت می نهد. حتی یک نفر از دشمن از چنگشان بدر نمی رود. ده نفر کشته می شوند و بقیه به اسارت در می آیند. مردان و زنان و بچه های دشمن اسیر می شوند و شتر و گوسفند آنها به غنیمت گرفته می شود. سپاه اسلام یکتن شهید دارد، آنهم بدست خودی کشته شده است. هاشم بن ضبابه که به تعقیب دشمن پرداخته است در موقع برگشت و در میان تند باد و گرد و خاک شدیدی به یکی از افراد گروه عباده بن صامت به نام اوس بر می خورد و به گمان این که یکی از مشرکان است به او حمله برده او را می کشد. بعد می فهمد که او مسلمان بوده است. پیامبر دستور می دهد تا خونبهای او را از بیت المال بپردازند.
درباره عوامل این پیروزی برق آسا، بعدها جویریه دختر حارث بن ابی ضرار می گوید: ما بر سر چاه مریسیع بودیم که رسول خدا با سپاهش فرا رسید. پدرم می گفت: نیرویی آمده است که ما توانایی مقابله با آن را نداریم. من آنقدر مرد و اسب می دیدم که از بسیاری آن قادر به وصف آن نبودم. بعد که مسلمان شدم و رسول خدا مرا به همسری خویش در آورد و در حال برگشتن از مریسیع بودیم شروع کردم به نگاه کردن و بررسی مسلمانان، و دیدم چنان نبودند که نخست به نظرم می آمدند. دانستم که آن وحشتی است که خدای تعالی در دل مشرکان می افکند!
به دستور پیامبر، اسیران را کت بسته در کناری نگاه می دارند و بریده بن حصیب را به نگهبانی آنان می گمارد. همچنین دستور می دهد تا هر چه اثاثیه و اسلحه در چادرها و رمه سرای دشمن هست گرد آورند و رمه های شتر و گوسفندشان را جمع کنند، و آزاد شده خویش شقران را مأمور حفاظت آنها می فرماید. خانواده های دشمن را نیز در گوشه ای می نشانند. محیمه بن جزءزبیدی را مأمور جدا کردن خمس غنائم و سهمیه یکایک مجاهدان می گرداند. پس از جدا کردن خمس، آن را به محیمه بن جزءزبیدی می سپارد.
حساب خمس از حساب صدقات جداست. کسانی که از غنائم جنگی سهم می برند جدای از حساب صدقات هستند، و کسانی که از صدقات استفاده می کنند جدای ازکسانی هستند که از غنائم جنگی سهم می برند. از صدقات به یتیم و بیچاره و ناتوان می پردازد. وقتی یتیمی بالغ می شود که از غنائم جنگی استفاده می کنند و ضمناًشرکت در جهاد هم بر او واجب می شود. اما اگر حاضر نشد و نخواست که در جهاد شرکت کند از صدقه هم چیزی به او داده نمی شود و او را آزاد می گذارند تا برای خودش کار کند و درآمدی داشته باشد. رویه پیامبر این است که اگر کسی آمده تقاضا کند که چیزی از در آمد عمومی به وی پردازد به وی بپردازد. دو مرد به خدمت او آمده تقاضا می کنند مبلغی از خمس به شما خواهم پرداخت اما بدانید که توانگرم و آدم توانایی که میتواند کارو کسبی داشته باشد سهمی از خمس نمی برد!
اسیران میان مجاهدان تقسیم می شوند و اثاثیه و شتر و گوسفندها هم توزیع می شود. هر شتری را برابر با ده گوسفند می گیرند. اثاثیه را به کسانی که مایلند می فروشند. به سوار یک سهم می دهند و به اسبش دو سهم، و به پیاده یک سهم. شمار شتران به دوهزار و شمار گوسفندان به پنجهزار می رسد. دوست خانواده هم اسیرند.
به مسعود بن هنیده، چند شتر و چند گوسفند می رسد. به پیامبر عرض می کند: چطور می توانم هم گوسفندو هم شتر را برانم و تا محل سکونت عشیره ام برسانم؟ یا همه را شتر بده یا گوسفند. لبخندی می زندو می فرماید: کدامیک را دوست تر می داری؟ می گوید: شترباشد برایم بهتر است. می فرماید: ده رأس شتر به او بدهید.(454)
جویریه دختر حارث بن ابی ضرار سهم ثابت بن قیس و پسر عمویش می شود. او با جویریه قرارداد آزادیش را در ازای نه اوقیه طلا می بندد. جویریه برای آزاد کردن خویش تصمیم می گیرد از پیامبر کمک بطلبد و به خدمت وی می آید. عائشه- ام المومنین- که در این سفر جنگی باام سلمه همراه پیامبراست واقعه را چنین داستان می کند: جویریه دختر جوان زیبایی بود که هر کس او را می دید به او دل می باخت. پیامبر پیش من بود و بر کنار آب مریسیع بودیم که جویریه وارد چادر ماشد و از پیامبر تقاضا کرد برای پرداخت وجه آزادی او به او کمک کند. بخدا همین که چشمم به او افتاد از آمدنش به خدمت پیامبر ناراحت شدم و دانستم که به دیده او همانگونه جلوه خواهد نمود که در دیده من جلوه کرده بود. عرض کرد: ای رسول خدا، من زنی هستم که مسلمان شده ام و گواهی می دهم خدایی جز خدای یگانه نیست و تو پیامبر خدایی. من جویریه دختر حارث بن ابی ضرار رئیس قبیله هستم. این مصیبت که می دانی بر سر ما آمده است و در سهم ثابت پسر قیس بن شماس و پسر عمویش قرار گرفته ام. او با دادن چند درخت خرمایی که در مدینه دارد به پسر عمویش سهم او را هم صاحب شده است و با من قرار داد آزادی بسته است به مبلغی که قادر به پرداخت آن نیستم و نه می توانم از کسی چنان مبلغی وام بستانم. آنچه مرا واداشت تا با وی چنین مبلغی قرار بگذارم این امید من بود که از تو کمک بگیرم. درود خدا بر تو باد، مرا در انجام تعهد مالی و آزادیم کمک بفرما. رسول خدا فرمود: می خواهی پیشنهادی بهتر از این به تو بدهم؟ پرسید: چه پیشنهادی ای رسول خدا؟ فرمود: تعهد مالی تو را می پردازم و تو را به همسری خویش در می آورم. گفت: می پذیرم ای رسول خدا، و با کمال خشنودی قبول دارم. آنگاه پیامبر به ثابت پیغام داد و جویریه را از او خواست. ثابت گفت: پدر و مادرم بفدایت، تقدیم تو باد! پیامبر مبلغی را که در قرار داد آندو بود پرداخت و جویریه را آزاد کرد و او را به همسری خویش در آورد. خبر به مسلمانان رسید. مردان و زنان بنی مصطلق میان مجاهدان تقسیم شده بودند. به شنیدن این خبر، مجاهدان یکصدا گفتند:اینها خویشاوند رسول خدا شدند! و همه آنان را آزاد ساختند. با این ازدواجی که پیامبر انجام داد یکصد خانواده اسیر جنگی آزاد شدند. از اینجهت به یاد ندارم. زنی برای قوم خویش پر برکت تر و خیر آورتر از جویریه باشد.
جویریه هم بعدها می گوید: سه شب پیش از رسیدن پیامبر و سپاهش درخواب دیدم که ماه در آسمان از سوی یثرب پیش می آید. آمد تا در آغوش من افتاد. دیدم بد است اگر آن را به کسی بگویم. تا رسول خدا آمد و ما را به اسارت در آمدیم و امیدوارشدم که خوابم به واقعیت بپیوندد. وقتی مرا آزاد ساخت و به عقد خویش در آورد بخدا قسم من حتی یک کلمه با او درباره افراد عشیره ام سخن نگفتم و خود مسلمانان بودند که آنان را آزاد و رها ساختند. و دیدم دخترکی که دختر عمویم بود پیش من آمده خبرآزادی آنان را به من می دهد. خدای عزوجل را شکرکردم.
عده ای از اسیران را به مدینه می آورند. خویشاوندان آنها برای آزاد کردنشان به مدینه می آیند و با دادن فدیه ای آزادشان می کنند، بطوریکه هیچ زن اسیری در دست مسلمانان نمی ماند و همه پیش کس و کارشان می روند.(455)