فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

مأموریت عبدالله بن عتیک

پیامبر به یک گروه پنج نفره مأموریت می دهد تا ابو رافع یهودی را بکشند. اعضای گروه عبارتند از: عبدالله بن عتیک- که یک زن یهودی از خبیر او را شیر داده است- عبدالله بن انیس، ابو قتاده، اسودبن خزاعی، و مسعود بن سنان. گروه سحرگاه دوشنبه چهارم ذیحجه از مدینه خارج می شود و به خیبر می رسند عبدالله بن عتیک به مادرش پیغام می دهد که در کجاست. مادرش با کیسه ای پر از خرما و نان می آید. پس از خوردن پاره ای از آن غذا، عبدالله به مادرمی گوید: شب فرا می رسد. ما را نزد خودت برای خوابیدن جا بده. ما را وارد خیبر کن. می گوید: چطور می توانی در خیبر باشی در حالیکه چهار هزار جنگجو در آن است؟! قصد چه کسی را داری؟ جواب می دهد: ابورافع. می گوید: تو نخواهی توانست بر او دست یابی؟ عبدالله می گوید: بخدا یا او را می کشم و یا در این راه کشته می شوم. مادر می گوید: شب که شد خودتان را وارد جریان عابران کنید و بیایید و همین که کوچه ها خلوت شد در جایی مخفی شوید و به خانه من بیایید. شب بهمین ترتیب به خانه او می روند. به آنان می گوید: یهودیان شب درب خانه شان را نمی بندند از ترس این که کسی برای میهمانی به خانه آنها بیاید و نتواند برای خوردن شام وارد خانه شود. بهمین جهت هر کس می تواند از درب باز وارد خانه ای شده با صاحبخانه شام بخورد. وقتی کوچه ها خلوت می شود به آنان می گوید: راه بیفتید و به خانه ابورافع بروید و بگویید ما هدیه ای برای ابورافع آورده ایم. درب را برویتان باز خواهند کرد. به راه می افتند و به هر دربی می رسند آن را می بندند تا درب همه خانه های خیبر بسته می شود و می رسند به نزدیک خانه بزرگ و جلل او. آنگاه عبدالله بن عتیک را که زبان یهودی می داند جلو انداخته درب خانه ابورافع را می زنند. زنش دم درب می آید و می گوید: کیست؟ عبدالله به زبان یهودی می گوید: هدیه ای برای ابو رافع آورده ام. زن درب را می گشاید، ووقتی چشمش به اسلحه می افتد می خواهد فریاد بکشد، عبدالله بن انیس با نشان دادن شمشیر، او را تهدید ووادار به سکوت می کند. پس از چند لحظه سکوت وقتی زن آرامش خود را باز می یابد به او می گویند: ابورافع کجاست؟ اگر او را نشان ما ندهی تو را خواهیم کشت! می گوید: آنجا در آن اطاق است. وارد اطاق نیمه تاریکی می شوند. او را از سفیدی بدنش که چون توده پنبه ای است تشخیص می دهند. شمشیرهارا بلندکرده بر او فرود می آورند. چون سقف خانه کوتاه است شمشیرها به سقف گیر می کند و بر می گردد. زن فریاد بر می آورد. یکی از اعضای گروه می خواهد به طرف او برود ولی بیاد می آورند که پیامبر خدا از کشتن زنان نهی فرموده است. عبدالله بن انیس که شب کور است و در تاریکی جز بسختی چیزی را تمیز نمی دهد شمشیرش را بر آنچه توده پنبه ای می بیند نهده بافشار بدن خویش آن را در شکم او که انباشته از شراب است فرو می برد تا صدای فرو رفتن شمشیر را در بستر می شنود و می فهمد که کشته شده است. از خانه بیرون می آیند. ابوقتاده متوجه می شود که کمانش را در خانه ابورافع جای گذاشته است. دوستانش به او می گویند: از خیر کمانت بگذر! نمی پذیرد. می رود تا کمانش را بیاورد، در برگشتن پایش پیچ می خورد. ناچار او را بر دوش خود می برند. زن ابورافع فریاد می کشد و اهل خانه با او همصدا می شوند. تا مدتی کسی درب خانه خود را نمی گشاید، و گروه می تواند با استفاده از این فرصت در یکی از رخنه های حصار خیبر که محل عبور آب است پنهان شود. دسته های یهودی به خانه ابورافع می رسند، حارث- ابوز ینب- هم می رسد. زن ابو رافع به او می گوید: مهاجمان همین الآن رفتند. حارث در حالیکه سه هزار یهودی مشعل بدست در پی او روانند به تعقیب گروه می شتابد و با این که دسته هایی از آنها به کناره نهری می رسند که افراد گروه در ته آن پنهانند نمی توانند آنان را ببینند. پیش زن ابورافع برگشته از او می پرسند: کسی از آنها را شناختی؟ می گوید: صدای عبدالله بن عتیک را شناختم. اگر او در شهر ما باشد قطعاًهمراه آنها بوده است. دوباره به تعقیب آنها می روند. بعضی از یهودیان می گویند: برویم ببینیم ابورافع مرده است یا نه؟ اسود بن خزاعی از این موقعیت استفاده کرده همراه آنها می رود و خود را شبیه آنها می سازد و شاخه خشکی را آتش زده به دست می گیرد و به همراه آنها وارد کاخ می شود. می بیند پرشده است از یهودی، و همه دارند به ابورافع نگاه می کنند که در چه حال است؟ زن او هم با مشعلی به بالین او رفته نگاه می کند تا ببیند زنده است یا مرده؟ و فریاد می زند که به خدای موسی قسم مرده است! یهودیان شیون کنان و همصدا برای به گور کردن لاشه او می روند. اسود بن خزاعی وارد جمعیت آنها می شود تا شاهد جریان باشد. بعد چون می بیند دیر کرده است وارد نهر می شود و خود را به دوستانش رسانده ماجرا را برای آنان داستان می کند. دو روز در آنجا می مانند تا دسته های تعقیب و جستجو خسته و نومید می شوند. آنگاه راه مدینه را در پیش می گیرند در حالیکه هر یک از آنان مدعی است که با ضربه او ابورافع به هلاکت رسیده است!هنگامی که پس از یک. موریت ده روزه به مدینه می رسند پیامبر بر فراز منبر است. با دیدن آنان خوشامد می گوید، و آنان به وی درود و شادباش می گویند: می پرسد: او را کشتید؟ عرض می کنند: آری، و یکایک ما مدعی کشتن او هستیم! می فرماید: یکایک شمشیرتان را به من نشان بدهید. پس از ملاحظه و بررسی شمشیرهایشان اشاره به عبدالله بن انیس می فرماید: این، او را کشته است. ذرات غذایی که در معده او بوده است بر روی شمشیر عبدالله بن انیس مانده است!(449)

لشکرکشی به ذات الرقاع

مردی کالاهایی با خود به بازار نبط آورده می فروشد. از او می پرسند: این اجناس را از کجا آورده ای؟ می گوید: از نجد آورده ام. دیدم قبائل انمار و ثعلبه برای جنگ با شما نیرو جمع می کنند و می بینم شما غافل نشسته اید! گزارش سخن او به پیامبر می رسد. شب شنبه دهم محرم عثمان بن عفان را به اداره شهر می گمارد و خودبا چهارصد- و به گفته ای هفتصد یا هشتصد- مرد جنگی از مدینه بیرون می آید. از مضیق- که دهکده بزرگی نزدیک فرع است- می گذرد ووارد دره شقره شده اردو می زند. و یک روز می ماند و دسته های گشتی را به هر سو می فرستد. شب که بر می گردند گزارش می دهند که هیچکس را ندیده اند ولی ردپای تازه ای پیدا کرده اند. پیامبر با سپاه اسلام می رود تا به محل چادرها و رمه سرای آنها می رسد. می بینند هیچکس در آنجا نیست و صحرانشینان به فراز کوهها رفته و بر سپاه اسلام مشرف اند. طرفین از یکدیگر در هراسند و مسلمانان بیم آن دارند که چون به دشمن حمله برند اینها از کوه سرازیر شده به آنان شبیخون بزنند. صحرانشینان هم از این می ترسند که پیامبر تا ریشه آنها را از آنجا بر نکند ترک آن سرزمین نگوید.
پیامبر در این شرایط، نخستین نماز خوف را اقامه می فرماید، بدین ترتیب که رو به قبله می ایستد و دسته ای پشت سر او به نماز می ایستند و دسته ای روبروی دشمن قرار می گیرند. یک رکعت و دو سجده را با این دسته می خواند و آنگاه برخاسته می ماند تا رکعت دیگر و دو سجده را انجام داده سلام دهند، و دسته دیگر آمده یک رکعت و دو سجده دیگر را با آنان می خواند و در آنحال دسته اول رو به دشمن ایستاده است. وقتی این رکعت را با آنان خواند نشسته می ماند تا آنان رکعت و دو سجده دیگر را فردای بخوانند آنگاه سلام می دهد.(450)
مسلمانان در محل تجمع و رمه سرای دشمن، زنانی را دستگیر و اسیر می کنند. در آن میان زن زیبا و جوانی است که شوهرش به او عشق می ورزد. وقتی سپاه اسلام روی به مدینه می نهد شوهر سوگند یاد می کند که به تعقیب آنان برخیزد و تا ضربه ای به پیامبر وارد نیاورد یا خون یکی از سپاهیان از اسلام را نریزد یا همسرش را آزاد نسازد پیش کسانش باز نگردد
سپاه در مسیر خویش با شبی توفانی روبرو می شود. پیامبر، سپاه را به بالای دره ای می برد و آنگاه می پرسد: چه کسی امشب نگهبانی می دهد؟ عمار بن یاسر و عباد بن بشر برخاسته عرض می کنند: ما ای پیامبر خدا، برای شما نگهبانی خواهیم داد. در حالیکه تند باد یکدم نمی ایستد این دو مرد مجاهد بر دهانه دره می نشینند. ساعتی بعد، یکی به دیگری می گوید: کدام قسمت شب مایلی که نگهبانی بدهی؟ عمار بن یاسر می گوید: نیمه اول شب من نگهبانی بدهم و نیمه دوم را تو نگهبانی بدهی؟ عمار بن یاسر می گوید: نیمه اول شب تو نگهبان باش. و خود می آرمد، و عباد بن بشر برخاسته نماز می خواند. آن دشمن خدا هم ار فرصت آرامش توفان استفاده کرده از پی ضربه ای غافلگیرانه بر می آید. و چون سیاهی عباد را از نزدیک می بیند پی می برد که او پاسدار سپاه است. تیری به چله کمان نهاده به طرف او می افکند تا در پیکرش جای می گیرد. عباد آن تیر را از بدن بیرون کشیده بر زمین می افکند. مشرک تیری دیگر می افکند تا در پیکرش می نشیند و عباد آن را هم بیرون آورده بر زمین می افکند. تیر سوم را نیز بدست خود بیرون آورده به سویی می اندازد. وقتی بر اثر خونریزی جز رمقی در وی نمی ماند به رکوع و سجده رفته نمازش را تمام می کند و به عمار می گوید: برخیز که دارم می میرم! عمار از خواب بر می خیزد. مشرک با دیدن شبح عمار می فهمد که به وجود او پی برده اند. عمار به عباد می گوید: برادرجان! چرا وقتی اولین تیر به تو اصابت کرد مرا بیدار نکردی؟ می گوید: من داشتم سوره کهف را می خواندم و نمی خواستم پیش از این که آن سوره را به پایان برم نمازم را تمام کنم. اگر این نگرانی را نمی داشتم که موضعی که پیامبر خدا نگهبانیش را به من سپرده است به خطر افتد تا مرز شهادت هم که شده به نماز ادامه می دادم!
صبحگاهان یکی از مسلمانان جوجه پرنده ای را گرفته می آورد. در حالیکه پیامبر به آن جوجه می نگرد مادرش پران آمده در کنار آن می نشیند. مسلمانان از مشاهده این منظره به شگفت می آیند. پیامبر می فرماید: از این پرنده تعجب می کنید که چگونه از سر مهر با جوجه اش خود را بر آن می افکند! بخدا قسم مهر پروردگارتان نسبت به شما بیش از مهری است که این پرنده با جوجه خویش دارد!
چیزی به کوچ سپاه نمانده است که پیامبر به طرف جابر بن عبدالله انصاری که زیر درختی نشسته است می رود. جابر می گوید: ای رسول خدا، بفرمایید زیر سایه درخت. می رود و در سایه درخت می نشیند. جابر برمی خیزد تا چیزی برای خوردن بیاورد. جز خیار چنبر کوچکی که در ته کیسه مانده است چیزی پیدا نمی کند. همان را با دست چند تکه کرده به خدمت پیامبر می گذارد. پیامبر می پرسد: این را از کجا آورده ای؟ می گوید: از میوه و آذوقه ای که از مدینه آورده ایم باقی مانده است. قطعه ای از آن می خورد. مسلمانی که شب مأمور نگهداری شتران بوده است فرا می رسد. جامهای پاره پاره بر تن دارد. پیامبراز جابر و دوستانش می پرسد: جامه ای جز این ندارد؟ می گویند: آری ای پیامبر خدا، دو جامه نو دارد که در جامه دان اوست. پیامبر به او می فرماید: لباسهایت را در آرتت. لباسهایش را در آورده می پوشد و می رود. پیامبر رو به آنعده می فرماید: این بهتر نیست؟او چرا اینطوراست، خدا گردن او را بزند! آن مرد که این سخن را می شنود برگشته می گوید: در راه خدا ای پیامبر خدا؟ می فرماید: در راه خدا! جابر بن عبدالله انصاری که شاهد و نقل کننده این واقعه است بعدها می گوید: سرانجام گردنش در راه خدا ودر جهاد مسلحانه زده شد.
در حالیکه رسول خدا سرگرم گفتگو با جابر و دوستان اوست علبه بن زید حارثی سه تخم شتر مرغ می آورد و می گوید:ای پیامبر، این تخم ها را در لانه شتر مرغی پیدا کردم. پیامبر به جابر می فرماید: اینها را بگیر و بپز. جابر برخاسته آنها را در سینی بزرگی کوکو می سازد و می آورد و خود به جستجوی نان می رود ولی نانی پیدا نمی کند. ناچار پیامبر و دوستانش کوکو را بدون نان می خورند. جابر می بیند پیامبر سیر شده و دست از غذا کشیده است ولی کوکو همچنان برجا مانده است. پیامبر از سر سفره بر می خیزد و همه دوستان جابر از آن کوکو سیر می خورند. سپس سپاه پیش از گرم شدن هوا حرکت می کند.
سپاه همچنان در راه است که پیامبر به سراغ جابر رفته می فرماید: چرا عقب مانده ای جابر؟ عرض می کند: از بخت بدم شتر ناتوانی نصیبم شده است. همه رفته اند و مرا تنها گذاشته اند! پیامبر شترش را می خواباند و از جابر می پرسد: آب همراه داری؟ می گوید: آری و ظرف آبی به حضرتش می دهد. پیامبر دعایی خوانده در آن می دمد و آن را بر سر و پشت و دست و پای شتر می پاشد. سپس چوبدستی بر گرفته شتر را از جا بلند کرده چند ضربه آهسته به آن می زند. بعد به جابر می فرماید: سوار شو! همین که جابر سوار می شود می بیند با ماده شتر پیامبر مسابقه می دهد و نمی گذارد از آن جلو بزند.
پیامبر همچنان که در کنار جابر سواره روان است با او گفتگو می کند. از او می پرسد: ازدواج کرده ای؟
- بله.
- دوشیزه یازن؟
- زن.
- چرا دختر جوانی نگرفتی تا با او بازی کنی و او با تو بازی کند؟!
- پدر و مادرم بفدایت! پدرم در جنگ احد شهید شد و نه دختر بر جای نهاد. من با زن خانه داری ازدواج کرده ام تا بتواند آنها را سرپرستی کند و خانه پر عضوی را اداره نماید.
- کار عاقلانه ای کرده ای. وقتی به صرار رسیدیم شتری سر می بریم و یک روز در آنجا می گذرانیم. همسرت که خبردار شود پشتی ها را می تکاند و خانه را آماده پذیرایی از تو می سازد!
- بخدا ای پیامبر، ما پشتی نداریم.
- انشاءالله خواهی داشت. بهر حال وقتی به خانه رفتی با همسرت زیرکانه رفتار کن.
- چشم، هر چه از دستم بر آید عمل خواهم کرد.
- این شترت را به من بفروش ای جابر.
- تقدیم می کنم به شما ای رسول خدا.
- نه، آن را بفروش به من.
- باشد. بفرمایید به چند.
- به یک درهم می خرم!
- می خواهید مرا مغبون کنید ای رسول خدا!
- نه، به جان خودم! به دو درهم بده!... به سه درهم... به... به چهل درهم.باز هم قبول نمی کنی؟
- چرا، می پذیرم.
- درشقره پیامبر از جابر می پرسد: با قرضهای پدرت چه کردی؟
- منتظرم میوه نخلستانش را بچینم و قرضهایش را بدهیم.
- وقتی خرماها را چیدی مرا خبر کن.
- چشم.
- طلبکارها چه کسانی هستند؟
- ابو شحم یهودی که چند بارخرما از پدرم طلبکار است.
- چه وقت می خواهی خوشه های خرما را قطع کنی و بچینی؟
- فردا.
- وقتی آنها را چیدی عجوه را یک طرف بگذار، ودیگر انواع خرما را طرف دیگر.
چون روز یکشنبه بیست و پنجم محرم به صرار می رسند دستور می دهد تا شتری را سر بریده غذایی برای سپاه تهیه کنند. یک روز در آنجا می مانند. دوشنبه بیست و ششم محرم وارد مدینه می شوند.
جابر با همسر خویش می گوید که پیامبر به وی در مورد او چه فرموده است... فردا صبح دهانه شتر را گرفته می برد و بر درب خانه پیامبر می خواباند، و می نشیند به انتظار بیرون آمدن پیامبر. چون از خانه بیرون می آید از او می پرسد: همین است آن شتر؟ می گوید: آری، همان است که شما خریدید. به بلال می فرماید: برو چهل درهم به او بده و به جابر که عموجان! این شتر هم مال خودت باشد. جابر با بلال به راه می افتد. بلال از او می پرسد: تو پسر مالک آن دره ای؟ می گوید: آری. می گوید: مبلغی بیش از آن که باید خواهم داد و یکی دو قیراط هم اضافه می دهد. آن شتر همچنان برای خانواده جابر برکت می آورد و مایه خیر و ثروت است...
جابر خوشه های خرمای نخلستان پدرش را می چیند، و چنانکه پیامبر فرموده است هر یک از انواع خرما را جدا می سازد. آنگاه به خدمت پیامبر آمده اطلاع می دهد. پیامبر با چند تن از یاران برجسته اش براه افتاده وارد نخلستان می شوند. ابو شحم یهودی هم می آید. وقتی چشم پیامبر به خرماهای طبقه بندی شده می افتد دعا می کند که خدایا، در مال او برکت بده. و رفته دستی بر عجوه ها می مالد و بر یکایک انواع خرما. آنگاه وسط آنها نشسته می فرماید: بگو طلبکارت بیاید. ابوشحم می آید به جابر می فرماید تا از آن خرما برای او پیمانه کند. تنها از بخشی از عجوه طلب ابوشحم را می پردازد و بقیه خرماها همچنان می ماند. سپس از جابر می پرسد: طلبکار دیگری هم از پدرت هست؟ عرض می کند: نه! آن خرماها برای جابر می ماند، و با خانواده پدرش چندین ماه از آن می خورند و می فروشند تا موسم چیدن خرمای سال بعد فرا می رسد. در حالیکه نخست می اندیشیده است که اگر همه آن خرماها را بفروشد نمی تواند قرضهای پدرش را بدهد. چندی بعد، پیامبر از او می پرسد: قرضهای پدرت چه شد؟ جواب می دهد:خدای عزو جل آنها را ادا فرمود. دعا می کند که خدایا، از جابر در گذر و بر او ببخشای. و این دعا را در یکشب بیست و پنج بار تکرار می فرماید.(451)

لشکرکشی به دومه الجندل

به پیامبر گزارش می رسد که در دومه الجندل جمعیت انبوهی هستند و در آنجا که بازار بزرگی دارد و بازرگانانی هستند به سوداگران روستایی که برای خرید و فروش می آیند ستم و تعدی روا می دارند. عده ای از عشایر بیابانگرد هم به آن جمعیت پیوسته اند و درصددند که به مرزهای مدینه یورش آورند. علاوه بر این، پیامبر تصمیم دارد به مرزهای جنوبی شام- امپراطوری روم شرقی- نزدیک شود. به حضرتش عرض شده است که دومه الجندل شهرکی است در دهانه شام، و اگر وی به آنجا نزدیک شود قیصر روم احساس خطر خواهد کرد.
پیامبر فرمان آماده باش می دهد، سباع بن عرفطه را به اداره مدینه می گمارد، و روز بیست و پنجم ربیع الاول در رأس یک نیروی هزار نفره از شهر خارج می شود. راهنمایی راهشناس از قبیله بنی عذره بنام مذکور همراه اوست. شب راه می پیماید، و روز استتار می کند. با بیشترین سرعت ممکن پیش می رود و همه از بیراهه تا دشمن از حرکت و قصد وی آگاه نشود. چون به فاصله یک یا شب راه سواره عنان رها کرده تا دومه الجندل می رسد مرد راهنما می گوید: ای رسول خدا، رمه آنها دارد می چرد. همین جا بمانید تا من رفته وضعیت آنها را شناسایی کنم. می پذیرد. راهنما پیش می رود تا رد پای رمه شتر و گوسفند را که به سوی غرب رفته اند پیدا می کند، و آمده به پیامبر خبر می دهد تا مواضع آنان را می شناسد. پیامبر حرکت کرده به رمه ها و چوپانان حمله می برد و عده ای از چوپانان را دستگیر می کند. عده ای هم می گریزند و خبر به دومه الجندل می برند تا به هر سو پراکنده می شوند. سپاه اسلام در مرکز شهرک مستقر می شود. چون کسی در آنجا نیست چند روزی می ماند و دسته های گشتی را به هر سو می فرستد تا یکروز پیشروی کرده دیده بانی و کسب اطلاع کنند. ولی هیچیک به کسی بر نمی خورند و فقط رمه ای با خود می آورند. تنها واحد گشتی محمد بن مسلمه است که یک مرد اسیر با خود می آورد. پیامبر از او درباره مردم آنجا می پرسد: می گوید: دیروز وقتی شنیدند که شما رمه های آنها را گرفته اید گریختند. پیامبر جند روز او را به اسلام دعوت می کند تا سرانجام مسلمان می شود. سپاه اسلام به مدینه باز می گردد. روز بیستم ربیع الآخر به مدینه می رسند.(452)