فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

لشکرکشی به بدر زرد

در پاین جنگ احد پیش از آنکه سپاه کفار رو به بازگشت نهد ابو سفیان تا نزدیکی پیامبر و مسلمانان پیش آمده است می گوید:قرار جنگ بعدی ما سر یکسال در بدر زرد! آنجا هم را می بینیم و می جنگیم! پیامبر هم به مسلمانان می گوید تا به وی اعلام کنند که قبول داریم.
مشرکان چون به مکه باز می گردند به کسان خویش می گویند که چه قراری با مسلمانان گذاشته اند، و خود را برای لشکرکشی آینده آماده می سازند و نفرات جمع می کنند، و می پندارند که جنگ آینده بزرگترین جنگها و تعیین کننده خواهد بود، زیرا پیروز از جنگ احد بازگشته اند و امیدوارند در جنگ آینده که در بدر زرد رخ خواهد داد پیروزی مشابهی بدست آورند. بدر زرد جایی است که اعراب هر ساله جمع می شوند و بازاری بر پا می کنند که از اول ذیعقده تا هشتم آن ادامه دارد و روز نهم شروع به کوچیدن از آن می کنند.
با نزدیک شدن زمان قرار، ابوسفیان مایل نیست به جنگ پیامبر برود و دوست می دارد که پیامبر و یارانش در مدینه بمانندو سر قرار حاضر نشوند. برای این که چنین وضعی را پیش آورد به هر کس که می بیند از مکه آهنگ مدینه دارد می گوید: ما تصمیم داریم با یک سپاه بزرگ و انبوه به قلمرو محمد لشکرکشی کنیم. آن شخص هم وقتی به مدینه می آید و می بیند مسلمانان سرگرم تدارک سپاه و آماده شدن برای لشکرکشی هستند می گوید: وقتی از مکه می آمدم دیدم ابوسفیان دارد لشکر فراهم می سازد و کسانی را به صحرا و نزد قبائل بیابانگرد فرستاده است تا آنها را برای لشکرکشیدن به قلمرو شما در سر موعد مهیا گرداند. مسلمانان از شنیدن این اخبار ناراحت می شوند و ترسی به دل راه می دهند.
نعیم بن مسعود اشجعی وارد مکه می شود. ابوسفیان با عده ای به دیدن او می رود. به او می گوید: من روز جنگ احد با محمد و یارانش چنین قرار گذاشتم که سر یکسال ما واو در بدر زرد با هم روبرو شویم. اینک موعد فرا رسیده است. نعیم می گوید: من به این جهت به مکه آمده ام
که دیدم محمد و پیروانش سخت در تلاش تهیه اسلحه و وسائل نقلیه اند. عده ای از عشایر بلی و جهینه و دیگر عشایری که متحد اوس هستند به یاری وی آمده اند تا مدینه مثل یک انار شده است! ابوسفیان که وحشت کرده است از او می پرسد: این را راست می گویی؟ می گوید: آری. از نعیم به گرمی پذیرایی می کنند و هر چه مورد نیاز اوست برایش فراهم می سازند. آنگاه ابوسفیان به او می گوید: از تو شنیدم که گفتی اینها تا چه حد در تدارک وسائل جنگ پیش رفته اند حال آنکه امسال خشکسالی بوده است... نعیم حرف او را بریده می گوید: زمین مثل پشت سپر است و هیچ گیاهی برای چریدن شتر پیدا نمی شود! ابوسفیان به سخن خود ادامه داده می گوید: سالی مساعد و مناسب جنگ است که بارندگی فراوان باشد و زمین آباد و پر علف تاشتر و اسب در آن به راحتی بچرند و شیر خوبی بنوشیم. من نمی خواهم محمد و پیروانش برای جنگ لشکر بکشند و من برای جنگ لشکر نکشم، چه بر ما دلیر خواهند گشت. بهتر این است که آنها را به قراری که گذاشته ایم عمل نکنند و خلاف وعده از طرف آنها باشد. ما بیست شتر برایت جایزه قرار می دهیم، ده تا که وارد پنجسالگی شده باشد و ده تا که وارد چهار سالگی شده باشد، و نزد سهیل بن عمرو برایت می گذاریم تا برایت تضمین کند اگر بتوانی کاری کنی که محمد از لشکرکشی صرفنظر نماید. نعیم می پذیرد، و چون دوست سهیل است پیش او رفته از او می پرسد: اگر به مدینه بروم و کاری کنم که پیروان محمد تن به سفر جنگی ندهند تضمین می کنی که بیست شتر جایزه داشته باشم؟ می گوید:آری، تضمین می کنم. نعیم می گوید:اینک مهیای سفرم. او که سر خود را تراشیده است بر شتری که به او داده اند می نشیند و به سرعت راهی مدینه می شود. در مدینه می بیند مسلمانان سرگرم آماده شدن برای جنگند. از او می پرسند: از کجا می آی نعیم؟ می گوید: برای عمره به مکه رفته بودم. می پرسند: از ابو سفیان چه خبر داری؟ می گوید: ابو سفیان سپاه بزرگی گرد آورده بود و از قبائل بیابانگرد هم خیلی جمع کرده بود. او با سپاهی بدان گرانی خواهد آمد که تاب پایداری در برابرش را ندارید. بهتر است که در شهرتان بمانید و لشکر نکشید. در جنگ گذشته که به مرکز قلمروتان آمدند جز فراری از چنگشان رهایی نیافت و سران شما به کشتن رفتند و شخص محمد زخمی شد. حالا می خواهید برای رویارویی با آنها از شهرتان بیرون روید و در نقطه ای از صحراءبا آنها بجنگید؟ این بد تصمیمی است که گرفته اید. بدر زرد موسمی است که در آن همه مردم جمع می شوند. به عقیده من حتی یکنفر از شما جان سالم بدر نخواهد برد! نعیم به هر که می رسد و هر جا می رود همین حرفها را تکرار می کند تا آنها را می ترساند و نسبت به سفر جنگی بی میل می گرداند تا آنجا عده ای از مسلمانان زبان به تصدیق و تأیید رأی وی می گشایند. منافقان و یهودیان هم خوشحال می شوند و می گویند: محمد از چنگ این سپاه که می آید جان بدر نخواهد برد! شیطان هم طرفدارانش را بر آن می دارد تا مسلمانان را را بترسانند. این خبر به پیامبر می رسد و گزارشهای مشابه و مکرر در این خصوص برایش می آید، و این بیم در وی پدید می آید که نکند کسی همراه وی به جنگ نیاید!... برای عقیم نهادن گزارشها و شایعه های موذیانه اظهار می دارد که سوگند به آنکه جانم در دست اوست حتی اگر یکنفر هم همراه من نباشد به جنگ خواهم رفت! خداوند بوسیله سخن پیامبر، چشم عقل مسلمانان را بینا و دلشان را آگاه می گرداند و ترسی را که شیطان به دل آنان انداخته است می زداید، تا مسلمانان با کالاهای بسیار رهسپار بازار سالانه بدر زرد می شوند. پیامبر پس از این که که عبدالله بن رواحه را جانشین خویش در مدینه می سازد با یکهزار و پانصد مرد جنگی از شهر بیرون می آید. شبی که هلال ماه ذیعقده نمایان می گرددبه بدر می رسند. صبح اول ذیعقده بازار بر پا می شود و هشت روز تمام دوام می یابد.
از آن طرف، ابو سفیان به سران قریش می گوید: نعیم بن مسعود را فرستادیم تا پیروان محمد را از سفر جنگی منصرف سازد، و او سخت کوشاست. ما باید حرکت کنیم و پس از یک یا دو شب راهپیمایی به مکه برگردیم تا اگر محمد لشکر نکشیده باشد بشنود که ما به قصد جنگ از شهرمان بیرون آمده ایم و چون او نیامده است بازگشته ایم، و این بنفع ما و به زیان سیاسی وی باشد. و اگر لشکر کشیده باشد. خواهیم گفت که امسال خشکسالی بود و لبرای جنگ سال پر آب و علف مساعداست! سران قریش می گویند: تدبیر بسیار خوبی است. آنگاه با سپاهی از قریش که به دوهزار تن می رسد و پنجاه اسب حرکت می کنند تا به مجنه(447)می رسند. در آنجا ابو سفیان می گوید: برگردیم. چون برای جنگ سالی مناسب است که آباد و حاصلخیز باشد و بتوانیم گله های خود را بچرانیم و شیرسیری بخوریم، و امسال خشکسالی است. من بر می گردم، شما هم برگردید! مردم مکه این سپاه را سپاه بر غول می نامند، و می گویند: اینها رفتند آش برغول بخورند و برگردند!
در بازار بدر زرد مسلمانان اکثریت شرکت کنندگان را تشکیل می دهند. پرچم آنان در دست علی ابن ابیطالب علیه السلام است. مخشی بن عمرو که از قبیله بنی ضمره است و در نخستین لشکرکشی پیامبر که به ودان صورت گرفته است بنامیندگی قبیله خویش با پیامبر پیمان آشتی بسته است در حالیکه همه مردم در بازار جمعند نزد پیامبر اامده می گوید: ای محمد، اطلاع یافته ایم که همه تان به این بازار آمده اید بطوریکه شرکت کنندگان این بازار را شما تشکیل می دهید. پیامبر برای این که خبر به گوش دشمنان قرشی او برسد می فرماید: آری، ما فقط به این خاطر آمده ایم که با ابو سفیان قرار جنگ داشتیم و آمده ایم تا با آنها بجنگیم. اگر هم بخواهی پیمان آشتی خود را با تو و با قبیله ات با موافقت شما لغو می کنیم و پیش از رفتن از این محل، با شما می جنگیم. مخشی می گوید: نه، ما هیچگونه تعرضی به شما نخواهیم کرد وبه پیمانی که با تو داریم متعهد خواهیم ماند. این گفتگو را معبد بن ابی معبد خزاعی هم می شنود. او که هر هشت روز در این بازار بوده و شرکت کنندگان و نیز مسلمانان را دیده و گفتگوی مخشی را با پیامبر شنیده است به شتاب خود را به مکه می رساند و نخستین گزارش آن بازار را برای قریش می آورد. از کثرت پیروان محمد سخن می گوید و از این که شرکت کنندگان را آنان تشکیل می داده اند و آنچه پیامبر به مخشی بن عمرو فرموده است. و می گویدکه محمد با دو هزار تن از پیروانش به آنجا آمدند و هشت روز تمام ماندن تا بازار برچیده شد. صفوان بن امیه به ابوسفیان می گوید: روز جنگ احد به تو نگفتم قرار جنگی با آنها نگذار! حالا که دیدند ما سر قرارمان حاضر نشدیم فکر می کنند ضعف ما شده اند! بر اثر آن، قریش از پی مقدمه چینی و تدراک جنگ جدیدی بر می آیند و تا می توانند برای آن سرمایه گذاری می کنند و کسانی را می فرستند تا عشایر بیابانگرد را بسیج کنند. برای همه اهالی مکه سهمی از مخارج جنگ آینده مقرر می دارند و آنها را مجبور می سازندم مبلغی چه کم و چه زیاد بیاورند بطوریکه از هیچکس کمتر از یک اوقیه نمی پذیرند. اینهمه، برای جنگ خندق!
مسلمانان پس از قدرت نمایی سیاسی- نظامی و موافقت در خرید و فروش هشت روزه آن بازار پس از یک سفر شانزده روزه در شانزدهم ذیعقده به مدینه بر می گردند. عثمان بن عفان بعدها در باره آن سفر جنگی و تجاری می گوید: مسلمانان با کالاهایی بار سفر بستند و من هم با کالاهایی به بازار سالانه بدر رفتم، و از هر دیناری یک دینار سود بردم. همه ما در حالیکه سود و افزایش ثروتی بلطف پروردگارمان داشتیم برگشتیم.(448)

مأموریت عبدالله بن عتیک

پیامبر به یک گروه پنج نفره مأموریت می دهد تا ابو رافع یهودی را بکشند. اعضای گروه عبارتند از: عبدالله بن عتیک- که یک زن یهودی از خبیر او را شیر داده است- عبدالله بن انیس، ابو قتاده، اسودبن خزاعی، و مسعود بن سنان. گروه سحرگاه دوشنبه چهارم ذیحجه از مدینه خارج می شود و به خیبر می رسند عبدالله بن عتیک به مادرش پیغام می دهد که در کجاست. مادرش با کیسه ای پر از خرما و نان می آید. پس از خوردن پاره ای از آن غذا، عبدالله به مادرمی گوید: شب فرا می رسد. ما را نزد خودت برای خوابیدن جا بده. ما را وارد خیبر کن. می گوید: چطور می توانی در خیبر باشی در حالیکه چهار هزار جنگجو در آن است؟! قصد چه کسی را داری؟ جواب می دهد: ابورافع. می گوید: تو نخواهی توانست بر او دست یابی؟ عبدالله می گوید: بخدا یا او را می کشم و یا در این راه کشته می شوم. مادر می گوید: شب که شد خودتان را وارد جریان عابران کنید و بیایید و همین که کوچه ها خلوت شد در جایی مخفی شوید و به خانه من بیایید. شب بهمین ترتیب به خانه او می روند. به آنان می گوید: یهودیان شب درب خانه شان را نمی بندند از ترس این که کسی برای میهمانی به خانه آنها بیاید و نتواند برای خوردن شام وارد خانه شود. بهمین جهت هر کس می تواند از درب باز وارد خانه ای شده با صاحبخانه شام بخورد. وقتی کوچه ها خلوت می شود به آنان می گوید: راه بیفتید و به خانه ابورافع بروید و بگویید ما هدیه ای برای ابورافع آورده ایم. درب را برویتان باز خواهند کرد. به راه می افتند و به هر دربی می رسند آن را می بندند تا درب همه خانه های خیبر بسته می شود و می رسند به نزدیک خانه بزرگ و جلل او. آنگاه عبدالله بن عتیک را که زبان یهودی می داند جلو انداخته درب خانه ابورافع را می زنند. زنش دم درب می آید و می گوید: کیست؟ عبدالله به زبان یهودی می گوید: هدیه ای برای ابو رافع آورده ام. زن درب را می گشاید، ووقتی چشمش به اسلحه می افتد می خواهد فریاد بکشد، عبدالله بن انیس با نشان دادن شمشیر، او را تهدید ووادار به سکوت می کند. پس از چند لحظه سکوت وقتی زن آرامش خود را باز می یابد به او می گویند: ابورافع کجاست؟ اگر او را نشان ما ندهی تو را خواهیم کشت! می گوید: آنجا در آن اطاق است. وارد اطاق نیمه تاریکی می شوند. او را از سفیدی بدنش که چون توده پنبه ای است تشخیص می دهند. شمشیرهارا بلندکرده بر او فرود می آورند. چون سقف خانه کوتاه است شمشیرها به سقف گیر می کند و بر می گردد. زن فریاد بر می آورد. یکی از اعضای گروه می خواهد به طرف او برود ولی بیاد می آورند که پیامبر خدا از کشتن زنان نهی فرموده است. عبدالله بن انیس که شب کور است و در تاریکی جز بسختی چیزی را تمیز نمی دهد شمشیرش را بر آنچه توده پنبه ای می بیند نهده بافشار بدن خویش آن را در شکم او که انباشته از شراب است فرو می برد تا صدای فرو رفتن شمشیر را در بستر می شنود و می فهمد که کشته شده است. از خانه بیرون می آیند. ابوقتاده متوجه می شود که کمانش را در خانه ابورافع جای گذاشته است. دوستانش به او می گویند: از خیر کمانت بگذر! نمی پذیرد. می رود تا کمانش را بیاورد، در برگشتن پایش پیچ می خورد. ناچار او را بر دوش خود می برند. زن ابورافع فریاد می کشد و اهل خانه با او همصدا می شوند. تا مدتی کسی درب خانه خود را نمی گشاید، و گروه می تواند با استفاده از این فرصت در یکی از رخنه های حصار خیبر که محل عبور آب است پنهان شود. دسته های یهودی به خانه ابورافع می رسند، حارث- ابوز ینب- هم می رسد. زن ابو رافع به او می گوید: مهاجمان همین الآن رفتند. حارث در حالیکه سه هزار یهودی مشعل بدست در پی او روانند به تعقیب گروه می شتابد و با این که دسته هایی از آنها به کناره نهری می رسند که افراد گروه در ته آن پنهانند نمی توانند آنان را ببینند. پیش زن ابورافع برگشته از او می پرسند: کسی از آنها را شناختی؟ می گوید: صدای عبدالله بن عتیک را شناختم. اگر او در شهر ما باشد قطعاًهمراه آنها بوده است. دوباره به تعقیب آنها می روند. بعضی از یهودیان می گویند: برویم ببینیم ابورافع مرده است یا نه؟ اسود بن خزاعی از این موقعیت استفاده کرده همراه آنها می رود و خود را شبیه آنها می سازد و شاخه خشکی را آتش زده به دست می گیرد و به همراه آنها وارد کاخ می شود. می بیند پرشده است از یهودی، و همه دارند به ابورافع نگاه می کنند که در چه حال است؟ زن او هم با مشعلی به بالین او رفته نگاه می کند تا ببیند زنده است یا مرده؟ و فریاد می زند که به خدای موسی قسم مرده است! یهودیان شیون کنان و همصدا برای به گور کردن لاشه او می روند. اسود بن خزاعی وارد جمعیت آنها می شود تا شاهد جریان باشد. بعد چون می بیند دیر کرده است وارد نهر می شود و خود را به دوستانش رسانده ماجرا را برای آنان داستان می کند. دو روز در آنجا می مانند تا دسته های تعقیب و جستجو خسته و نومید می شوند. آنگاه راه مدینه را در پیش می گیرند در حالیکه هر یک از آنان مدعی است که با ضربه او ابورافع به هلاکت رسیده است!هنگامی که پس از یک. موریت ده روزه به مدینه می رسند پیامبر بر فراز منبر است. با دیدن آنان خوشامد می گوید، و آنان به وی درود و شادباش می گویند: می پرسد: او را کشتید؟ عرض می کنند: آری، و یکایک ما مدعی کشتن او هستیم! می فرماید: یکایک شمشیرتان را به من نشان بدهید. پس از ملاحظه و بررسی شمشیرهایشان اشاره به عبدالله بن انیس می فرماید: این، او را کشته است. ذرات غذایی که در معده او بوده است بر روی شمشیر عبدالله بن انیس مانده است!(449)

لشکرکشی به ذات الرقاع

مردی کالاهایی با خود به بازار نبط آورده می فروشد. از او می پرسند: این اجناس را از کجا آورده ای؟ می گوید: از نجد آورده ام. دیدم قبائل انمار و ثعلبه برای جنگ با شما نیرو جمع می کنند و می بینم شما غافل نشسته اید! گزارش سخن او به پیامبر می رسد. شب شنبه دهم محرم عثمان بن عفان را به اداره شهر می گمارد و خودبا چهارصد- و به گفته ای هفتصد یا هشتصد- مرد جنگی از مدینه بیرون می آید. از مضیق- که دهکده بزرگی نزدیک فرع است- می گذرد ووارد دره شقره شده اردو می زند. و یک روز می ماند و دسته های گشتی را به هر سو می فرستد. شب که بر می گردند گزارش می دهند که هیچکس را ندیده اند ولی ردپای تازه ای پیدا کرده اند. پیامبر با سپاه اسلام می رود تا به محل چادرها و رمه سرای آنها می رسد. می بینند هیچکس در آنجا نیست و صحرانشینان به فراز کوهها رفته و بر سپاه اسلام مشرف اند. طرفین از یکدیگر در هراسند و مسلمانان بیم آن دارند که چون به دشمن حمله برند اینها از کوه سرازیر شده به آنان شبیخون بزنند. صحرانشینان هم از این می ترسند که پیامبر تا ریشه آنها را از آنجا بر نکند ترک آن سرزمین نگوید.
پیامبر در این شرایط، نخستین نماز خوف را اقامه می فرماید، بدین ترتیب که رو به قبله می ایستد و دسته ای پشت سر او به نماز می ایستند و دسته ای روبروی دشمن قرار می گیرند. یک رکعت و دو سجده را با این دسته می خواند و آنگاه برخاسته می ماند تا رکعت دیگر و دو سجده را انجام داده سلام دهند، و دسته دیگر آمده یک رکعت و دو سجده دیگر را با آنان می خواند و در آنحال دسته اول رو به دشمن ایستاده است. وقتی این رکعت را با آنان خواند نشسته می ماند تا آنان رکعت و دو سجده دیگر را فردای بخوانند آنگاه سلام می دهد.(450)
مسلمانان در محل تجمع و رمه سرای دشمن، زنانی را دستگیر و اسیر می کنند. در آن میان زن زیبا و جوانی است که شوهرش به او عشق می ورزد. وقتی سپاه اسلام روی به مدینه می نهد شوهر سوگند یاد می کند که به تعقیب آنان برخیزد و تا ضربه ای به پیامبر وارد نیاورد یا خون یکی از سپاهیان از اسلام را نریزد یا همسرش را آزاد نسازد پیش کسانش باز نگردد
سپاه در مسیر خویش با شبی توفانی روبرو می شود. پیامبر، سپاه را به بالای دره ای می برد و آنگاه می پرسد: چه کسی امشب نگهبانی می دهد؟ عمار بن یاسر و عباد بن بشر برخاسته عرض می کنند: ما ای پیامبر خدا، برای شما نگهبانی خواهیم داد. در حالیکه تند باد یکدم نمی ایستد این دو مرد مجاهد بر دهانه دره می نشینند. ساعتی بعد، یکی به دیگری می گوید: کدام قسمت شب مایلی که نگهبانی بدهی؟ عمار بن یاسر می گوید: نیمه اول شب من نگهبانی بدهم و نیمه دوم را تو نگهبانی بدهی؟ عمار بن یاسر می گوید: نیمه اول شب تو نگهبان باش. و خود می آرمد، و عباد بن بشر برخاسته نماز می خواند. آن دشمن خدا هم ار فرصت آرامش توفان استفاده کرده از پی ضربه ای غافلگیرانه بر می آید. و چون سیاهی عباد را از نزدیک می بیند پی می برد که او پاسدار سپاه است. تیری به چله کمان نهاده به طرف او می افکند تا در پیکرش جای می گیرد. عباد آن تیر را از بدن بیرون کشیده بر زمین می افکند. مشرک تیری دیگر می افکند تا در پیکرش می نشیند و عباد آن را هم بیرون آورده بر زمین می افکند. تیر سوم را نیز بدست خود بیرون آورده به سویی می اندازد. وقتی بر اثر خونریزی جز رمقی در وی نمی ماند به رکوع و سجده رفته نمازش را تمام می کند و به عمار می گوید: برخیز که دارم می میرم! عمار از خواب بر می خیزد. مشرک با دیدن شبح عمار می فهمد که به وجود او پی برده اند. عمار به عباد می گوید: برادرجان! چرا وقتی اولین تیر به تو اصابت کرد مرا بیدار نکردی؟ می گوید: من داشتم سوره کهف را می خواندم و نمی خواستم پیش از این که آن سوره را به پایان برم نمازم را تمام کنم. اگر این نگرانی را نمی داشتم که موضعی که پیامبر خدا نگهبانیش را به من سپرده است به خطر افتد تا مرز شهادت هم که شده به نماز ادامه می دادم!
صبحگاهان یکی از مسلمانان جوجه پرنده ای را گرفته می آورد. در حالیکه پیامبر به آن جوجه می نگرد مادرش پران آمده در کنار آن می نشیند. مسلمانان از مشاهده این منظره به شگفت می آیند. پیامبر می فرماید: از این پرنده تعجب می کنید که چگونه از سر مهر با جوجه اش خود را بر آن می افکند! بخدا قسم مهر پروردگارتان نسبت به شما بیش از مهری است که این پرنده با جوجه خویش دارد!
چیزی به کوچ سپاه نمانده است که پیامبر به طرف جابر بن عبدالله انصاری که زیر درختی نشسته است می رود. جابر می گوید: ای رسول خدا، بفرمایید زیر سایه درخت. می رود و در سایه درخت می نشیند. جابر برمی خیزد تا چیزی برای خوردن بیاورد. جز خیار چنبر کوچکی که در ته کیسه مانده است چیزی پیدا نمی کند. همان را با دست چند تکه کرده به خدمت پیامبر می گذارد. پیامبر می پرسد: این را از کجا آورده ای؟ می گوید: از میوه و آذوقه ای که از مدینه آورده ایم باقی مانده است. قطعه ای از آن می خورد. مسلمانی که شب مأمور نگهداری شتران بوده است فرا می رسد. جامهای پاره پاره بر تن دارد. پیامبراز جابر و دوستانش می پرسد: جامه ای جز این ندارد؟ می گویند: آری ای پیامبر خدا، دو جامه نو دارد که در جامه دان اوست. پیامبر به او می فرماید: لباسهایت را در آرتت. لباسهایش را در آورده می پوشد و می رود. پیامبر رو به آنعده می فرماید: این بهتر نیست؟او چرا اینطوراست، خدا گردن او را بزند! آن مرد که این سخن را می شنود برگشته می گوید: در راه خدا ای پیامبر خدا؟ می فرماید: در راه خدا! جابر بن عبدالله انصاری که شاهد و نقل کننده این واقعه است بعدها می گوید: سرانجام گردنش در راه خدا ودر جهاد مسلحانه زده شد.
در حالیکه رسول خدا سرگرم گفتگو با جابر و دوستان اوست علبه بن زید حارثی سه تخم شتر مرغ می آورد و می گوید:ای پیامبر، این تخم ها را در لانه شتر مرغی پیدا کردم. پیامبر به جابر می فرماید: اینها را بگیر و بپز. جابر برخاسته آنها را در سینی بزرگی کوکو می سازد و می آورد و خود به جستجوی نان می رود ولی نانی پیدا نمی کند. ناچار پیامبر و دوستانش کوکو را بدون نان می خورند. جابر می بیند پیامبر سیر شده و دست از غذا کشیده است ولی کوکو همچنان برجا مانده است. پیامبر از سر سفره بر می خیزد و همه دوستان جابر از آن کوکو سیر می خورند. سپس سپاه پیش از گرم شدن هوا حرکت می کند.
سپاه همچنان در راه است که پیامبر به سراغ جابر رفته می فرماید: چرا عقب مانده ای جابر؟ عرض می کند: از بخت بدم شتر ناتوانی نصیبم شده است. همه رفته اند و مرا تنها گذاشته اند! پیامبر شترش را می خواباند و از جابر می پرسد: آب همراه داری؟ می گوید: آری و ظرف آبی به حضرتش می دهد. پیامبر دعایی خوانده در آن می دمد و آن را بر سر و پشت و دست و پای شتر می پاشد. سپس چوبدستی بر گرفته شتر را از جا بلند کرده چند ضربه آهسته به آن می زند. بعد به جابر می فرماید: سوار شو! همین که جابر سوار می شود می بیند با ماده شتر پیامبر مسابقه می دهد و نمی گذارد از آن جلو بزند.
پیامبر همچنان که در کنار جابر سواره روان است با او گفتگو می کند. از او می پرسد: ازدواج کرده ای؟
- بله.
- دوشیزه یازن؟
- زن.
- چرا دختر جوانی نگرفتی تا با او بازی کنی و او با تو بازی کند؟!
- پدر و مادرم بفدایت! پدرم در جنگ احد شهید شد و نه دختر بر جای نهاد. من با زن خانه داری ازدواج کرده ام تا بتواند آنها را سرپرستی کند و خانه پر عضوی را اداره نماید.
- کار عاقلانه ای کرده ای. وقتی به صرار رسیدیم شتری سر می بریم و یک روز در آنجا می گذرانیم. همسرت که خبردار شود پشتی ها را می تکاند و خانه را آماده پذیرایی از تو می سازد!
- بخدا ای پیامبر، ما پشتی نداریم.
- انشاءالله خواهی داشت. بهر حال وقتی به خانه رفتی با همسرت زیرکانه رفتار کن.
- چشم، هر چه از دستم بر آید عمل خواهم کرد.
- این شترت را به من بفروش ای جابر.
- تقدیم می کنم به شما ای رسول خدا.
- نه، آن را بفروش به من.
- باشد. بفرمایید به چند.
- به یک درهم می خرم!
- می خواهید مرا مغبون کنید ای رسول خدا!
- نه، به جان خودم! به دو درهم بده!... به سه درهم... به... به چهل درهم.باز هم قبول نمی کنی؟
- چرا، می پذیرم.
- درشقره پیامبر از جابر می پرسد: با قرضهای پدرت چه کردی؟
- منتظرم میوه نخلستانش را بچینم و قرضهایش را بدهیم.
- وقتی خرماها را چیدی مرا خبر کن.
- چشم.
- طلبکارها چه کسانی هستند؟
- ابو شحم یهودی که چند بارخرما از پدرم طلبکار است.
- چه وقت می خواهی خوشه های خرما را قطع کنی و بچینی؟
- فردا.
- وقتی آنها را چیدی عجوه را یک طرف بگذار، ودیگر انواع خرما را طرف دیگر.
چون روز یکشنبه بیست و پنجم محرم به صرار می رسند دستور می دهد تا شتری را سر بریده غذایی برای سپاه تهیه کنند. یک روز در آنجا می مانند. دوشنبه بیست و ششم محرم وارد مدینه می شوند.
جابر با همسر خویش می گوید که پیامبر به وی در مورد او چه فرموده است... فردا صبح دهانه شتر را گرفته می برد و بر درب خانه پیامبر می خواباند، و می نشیند به انتظار بیرون آمدن پیامبر. چون از خانه بیرون می آید از او می پرسد: همین است آن شتر؟ می گوید: آری، همان است که شما خریدید. به بلال می فرماید: برو چهل درهم به او بده و به جابر که عموجان! این شتر هم مال خودت باشد. جابر با بلال به راه می افتد. بلال از او می پرسد: تو پسر مالک آن دره ای؟ می گوید: آری. می گوید: مبلغی بیش از آن که باید خواهم داد و یکی دو قیراط هم اضافه می دهد. آن شتر همچنان برای خانواده جابر برکت می آورد و مایه خیر و ثروت است...
جابر خوشه های خرمای نخلستان پدرش را می چیند، و چنانکه پیامبر فرموده است هر یک از انواع خرما را جدا می سازد. آنگاه به خدمت پیامبر آمده اطلاع می دهد. پیامبر با چند تن از یاران برجسته اش براه افتاده وارد نخلستان می شوند. ابو شحم یهودی هم می آید. وقتی چشم پیامبر به خرماهای طبقه بندی شده می افتد دعا می کند که خدایا، در مال او برکت بده. و رفته دستی بر عجوه ها می مالد و بر یکایک انواع خرما. آنگاه وسط آنها نشسته می فرماید: بگو طلبکارت بیاید. ابوشحم می آید به جابر می فرماید تا از آن خرما برای او پیمانه کند. تنها از بخشی از عجوه طلب ابوشحم را می پردازد و بقیه خرماها همچنان می ماند. سپس از جابر می پرسد: طلبکار دیگری هم از پدرت هست؟ عرض می کند: نه! آن خرماها برای جابر می ماند، و با خانواده پدرش چندین ماه از آن می خورند و می فروشند تا موسم چیدن خرمای سال بعد فرا می رسد. در حالیکه نخست می اندیشیده است که اگر همه آن خرماها را بفروشد نمی تواند قرضهای پدرش را بدهد. چندی بعد، پیامبر از او می پرسد: قرضهای پدرت چه شد؟ جواب می دهد:خدای عزو جل آنها را ادا فرمود. دعا می کند که خدایا، از جابر در گذر و بر او ببخشای. و این دعا را در یکشب بیست و پنج بار تکرار می فرماید.(451)