فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

غنائم و املاک بنی نضیر

عمر به پیامبر می گوید: خمس آنچه را که از بنی نضیر به دست آورده ای مثل غنائم بدر جدا نمی کنی؟ می فرماید: در مورد آنچه خدای عزوجل از میان مومنان به من اختصاص داه است آنگونه عمل نمی کنم که در مورد آنچه مسلمانان در آن سهیم اند. در سالهای آخر، پیامبر سه ملک اختصاصی دارد. بگفته عمربن خطاب یکی مزارع و نخلستانهای بنی نضیر است که وقف پیشامدها و امور عمومی است، دیگری فدک است که صرف راه ماندگان می شود، سومی خیبر است که آن را به سه بخش تقسیم کرده است دو بخش را به مهاجران اختصاص داده است و از بخش سوم خرج خانواده و خویشاوندانش می کند واگر چیزی زیاد آمد به مهاجران فقیر می دهد. اما بگفته ابو عفیر خرجی خانواده و خویشاوندانش را از مزارع و نخلستانهای بنی نضیر می دهد، و اینها ملک اختصاصی اوست، از در آمد آن به هر کس می خواهد می دهد و از هر کس می خواهد باز می دارد. زیرا نخلها هم زراعت می کنند و کشته بسیار هست بطوریکه نیاز سالیانه همسرانش و همه افراد بنی عبدالمطلب به جو و خرما از محصولات همین نخلستانها و مزارع است و آنچه را که از خرجی آنان زیاد آمده است صرف پرورش و نگهداری اسب و خرید اسلحه می کند چنانکه در دوره حکومت ابوبکر و عمر مقادیری از سلاحهایی که رسول خدا خریده است باقی است. مسوولیت نگهداری و سرپرستی املاک بنی نضیر با رافع آزاد شده پیامبر است که گاهی نوبر آنها را به خدمت پیامبر می آورد. صدقه های پیامبر از این املاک است و از مزارع و اموالی که مخیریق به پیامبر داده است. اینها هفت باغ بزرگ است: میثب، صافیه، دلال، حسنی، برقه، اعواف، و مشربه ام ابراهیم که مادر ابراهیم- همسر پیامبر- در آنجا زندگی می کند و پیامبر در آنجا نزد این همسرش می رود.
وقتی پیامبر از محله بنی عمرو بنی بن عوف به مدینه منتقل شده است مهاجران نیز منتقل شده اند. انصار بر سر این که مهاجران به خانه آنها بیایند به رقابت برخاسته اند تا ناچار متوسل به قرعه کشی شده اند بطوریکه هر یک از آنان بقید قرعه به خانه مردی از انصار در آمده است. بعدها، مادر علاءمی گوید: عثمان بن مظعون در در قرعه کشی نصیب ما شد، و تا هنگام مردنش در خانه مابود. مهاجران همچنان در خانه و مزرعه انصار زندگانی و کار می کنند. پس از جنگ بنی نضیر، پیامبر، ثابت بن قیس بن شماس را فرا می خواند و به او می فرماید: هموطنانت را به اینجا دعوت کن. می پرسد: ای رسول خدا، منظورتان خزرج است؟ می فرماید: همه انصار. ثابت بن قیس، همه مردان اوس و خزرج را به خدمت پیامبر دعوت می کند. پیامبر پس از سپاس و ستایش خداوند، از انصار یاد می کند و از رفتاری که با مهاجران داشته اند و این که آنان را در خانه های خویش منزل داده اند و در مورد آنچه از نعمت داشته اند نسبت به آنان ایثار نموده آنان را بر خویشتن مقدم داشته اند. آنگاه می افزاید: اگر مایل باشید دارایی بنی نضیر را که خدا به من اختصاص داده است میان شما و مهاجران تقسیم می کنم ولی مهاجران همینگونه که اکنون در خانه و مزارع شما جای دارند می مانند. و اگر هم مایل باشید اینها را به آنان می بخشم تا از خانه های
شما بیرون روند؟ سعد بن عباده و سعد بن معاذ می گویند: ای پیامبر خدا، بالاتر از این، آنها را در میان مهاجران تقسیم کن و در عین حال آنان مثل سابق در خانه های ما بمانند. انصار هم فریاد بر می آورند که ای رسول خدا، ما این پیشنهاد را قبول داریم و خوشحال هم هستیم. پیامبر می فرماید: خدایا، بر انصار و بر فرزندان انصاررحمت آر. آنگاه آنچه را خدا نصیب او فرموده است به مهاجران می بخشد و هیچ از آنها به کسی از انصار نمی دهد جز به دو انصاری نیازمند: سهل بن حنیف و ابودجانه. شمشیر سلام بن ابی حقیق را نیز- که شمشیر معروفی است- به سعد بن معاذ عطا می فرماید. سهم عده ای از مهاجران از مزارع و نخلستانها و چاههای آب بنی نضیر در تاریخ ثبت است.(446)

لشکرکشی به بدر زرد

در پاین جنگ احد پیش از آنکه سپاه کفار رو به بازگشت نهد ابو سفیان تا نزدیکی پیامبر و مسلمانان پیش آمده است می گوید:قرار جنگ بعدی ما سر یکسال در بدر زرد! آنجا هم را می بینیم و می جنگیم! پیامبر هم به مسلمانان می گوید تا به وی اعلام کنند که قبول داریم.
مشرکان چون به مکه باز می گردند به کسان خویش می گویند که چه قراری با مسلمانان گذاشته اند، و خود را برای لشکرکشی آینده آماده می سازند و نفرات جمع می کنند، و می پندارند که جنگ آینده بزرگترین جنگها و تعیین کننده خواهد بود، زیرا پیروز از جنگ احد بازگشته اند و امیدوارند در جنگ آینده که در بدر زرد رخ خواهد داد پیروزی مشابهی بدست آورند. بدر زرد جایی است که اعراب هر ساله جمع می شوند و بازاری بر پا می کنند که از اول ذیعقده تا هشتم آن ادامه دارد و روز نهم شروع به کوچیدن از آن می کنند.
با نزدیک شدن زمان قرار، ابوسفیان مایل نیست به جنگ پیامبر برود و دوست می دارد که پیامبر و یارانش در مدینه بمانندو سر قرار حاضر نشوند. برای این که چنین وضعی را پیش آورد به هر کس که می بیند از مکه آهنگ مدینه دارد می گوید: ما تصمیم داریم با یک سپاه بزرگ و انبوه به قلمرو محمد لشکرکشی کنیم. آن شخص هم وقتی به مدینه می آید و می بیند مسلمانان سرگرم تدارک سپاه و آماده شدن برای لشکرکشی هستند می گوید: وقتی از مکه می آمدم دیدم ابوسفیان دارد لشکر فراهم می سازد و کسانی را به صحرا و نزد قبائل بیابانگرد فرستاده است تا آنها را برای لشکرکشیدن به قلمرو شما در سر موعد مهیا گرداند. مسلمانان از شنیدن این اخبار ناراحت می شوند و ترسی به دل راه می دهند.
نعیم بن مسعود اشجعی وارد مکه می شود. ابوسفیان با عده ای به دیدن او می رود. به او می گوید: من روز جنگ احد با محمد و یارانش چنین قرار گذاشتم که سر یکسال ما واو در بدر زرد با هم روبرو شویم. اینک موعد فرا رسیده است. نعیم می گوید: من به این جهت به مکه آمده ام
که دیدم محمد و پیروانش سخت در تلاش تهیه اسلحه و وسائل نقلیه اند. عده ای از عشایر بلی و جهینه و دیگر عشایری که متحد اوس هستند به یاری وی آمده اند تا مدینه مثل یک انار شده است! ابوسفیان که وحشت کرده است از او می پرسد: این را راست می گویی؟ می گوید: آری. از نعیم به گرمی پذیرایی می کنند و هر چه مورد نیاز اوست برایش فراهم می سازند. آنگاه ابوسفیان به او می گوید: از تو شنیدم که گفتی اینها تا چه حد در تدارک وسائل جنگ پیش رفته اند حال آنکه امسال خشکسالی بوده است... نعیم حرف او را بریده می گوید: زمین مثل پشت سپر است و هیچ گیاهی برای چریدن شتر پیدا نمی شود! ابوسفیان به سخن خود ادامه داده می گوید: سالی مساعد و مناسب جنگ است که بارندگی فراوان باشد و زمین آباد و پر علف تاشتر و اسب در آن به راحتی بچرند و شیر خوبی بنوشیم. من نمی خواهم محمد و پیروانش برای جنگ لشکر بکشند و من برای جنگ لشکر نکشم، چه بر ما دلیر خواهند گشت. بهتر این است که آنها را به قراری که گذاشته ایم عمل نکنند و خلاف وعده از طرف آنها باشد. ما بیست شتر برایت جایزه قرار می دهیم، ده تا که وارد پنجسالگی شده باشد و ده تا که وارد چهار سالگی شده باشد، و نزد سهیل بن عمرو برایت می گذاریم تا برایت تضمین کند اگر بتوانی کاری کنی که محمد از لشکرکشی صرفنظر نماید. نعیم می پذیرد، و چون دوست سهیل است پیش او رفته از او می پرسد: اگر به مدینه بروم و کاری کنم که پیروان محمد تن به سفر جنگی ندهند تضمین می کنی که بیست شتر جایزه داشته باشم؟ می گوید:آری، تضمین می کنم. نعیم می گوید:اینک مهیای سفرم. او که سر خود را تراشیده است بر شتری که به او داده اند می نشیند و به سرعت راهی مدینه می شود. در مدینه می بیند مسلمانان سرگرم آماده شدن برای جنگند. از او می پرسند: از کجا می آی نعیم؟ می گوید: برای عمره به مکه رفته بودم. می پرسند: از ابو سفیان چه خبر داری؟ می گوید: ابو سفیان سپاه بزرگی گرد آورده بود و از قبائل بیابانگرد هم خیلی جمع کرده بود. او با سپاهی بدان گرانی خواهد آمد که تاب پایداری در برابرش را ندارید. بهتر است که در شهرتان بمانید و لشکر نکشید. در جنگ گذشته که به مرکز قلمروتان آمدند جز فراری از چنگشان رهایی نیافت و سران شما به کشتن رفتند و شخص محمد زخمی شد. حالا می خواهید برای رویارویی با آنها از شهرتان بیرون روید و در نقطه ای از صحراءبا آنها بجنگید؟ این بد تصمیمی است که گرفته اید. بدر زرد موسمی است که در آن همه مردم جمع می شوند. به عقیده من حتی یکنفر از شما جان سالم بدر نخواهد برد! نعیم به هر که می رسد و هر جا می رود همین حرفها را تکرار می کند تا آنها را می ترساند و نسبت به سفر جنگی بی میل می گرداند تا آنجا عده ای از مسلمانان زبان به تصدیق و تأیید رأی وی می گشایند. منافقان و یهودیان هم خوشحال می شوند و می گویند: محمد از چنگ این سپاه که می آید جان بدر نخواهد برد! شیطان هم طرفدارانش را بر آن می دارد تا مسلمانان را را بترسانند. این خبر به پیامبر می رسد و گزارشهای مشابه و مکرر در این خصوص برایش می آید، و این بیم در وی پدید می آید که نکند کسی همراه وی به جنگ نیاید!... برای عقیم نهادن گزارشها و شایعه های موذیانه اظهار می دارد که سوگند به آنکه جانم در دست اوست حتی اگر یکنفر هم همراه من نباشد به جنگ خواهم رفت! خداوند بوسیله سخن پیامبر، چشم عقل مسلمانان را بینا و دلشان را آگاه می گرداند و ترسی را که شیطان به دل آنان انداخته است می زداید، تا مسلمانان با کالاهای بسیار رهسپار بازار سالانه بدر زرد می شوند. پیامبر پس از این که که عبدالله بن رواحه را جانشین خویش در مدینه می سازد با یکهزار و پانصد مرد جنگی از شهر بیرون می آید. شبی که هلال ماه ذیعقده نمایان می گرددبه بدر می رسند. صبح اول ذیعقده بازار بر پا می شود و هشت روز تمام دوام می یابد.
از آن طرف، ابو سفیان به سران قریش می گوید: نعیم بن مسعود را فرستادیم تا پیروان محمد را از سفر جنگی منصرف سازد، و او سخت کوشاست. ما باید حرکت کنیم و پس از یک یا دو شب راهپیمایی به مکه برگردیم تا اگر محمد لشکر نکشیده باشد بشنود که ما به قصد جنگ از شهرمان بیرون آمده ایم و چون او نیامده است بازگشته ایم، و این بنفع ما و به زیان سیاسی وی باشد. و اگر لشکر کشیده باشد. خواهیم گفت که امسال خشکسالی بود و لبرای جنگ سال پر آب و علف مساعداست! سران قریش می گویند: تدبیر بسیار خوبی است. آنگاه با سپاهی از قریش که به دوهزار تن می رسد و پنجاه اسب حرکت می کنند تا به مجنه(447)می رسند. در آنجا ابو سفیان می گوید: برگردیم. چون برای جنگ سالی مناسب است که آباد و حاصلخیز باشد و بتوانیم گله های خود را بچرانیم و شیرسیری بخوریم، و امسال خشکسالی است. من بر می گردم، شما هم برگردید! مردم مکه این سپاه را سپاه بر غول می نامند، و می گویند: اینها رفتند آش برغول بخورند و برگردند!
در بازار بدر زرد مسلمانان اکثریت شرکت کنندگان را تشکیل می دهند. پرچم آنان در دست علی ابن ابیطالب علیه السلام است. مخشی بن عمرو که از قبیله بنی ضمره است و در نخستین لشکرکشی پیامبر که به ودان صورت گرفته است بنامیندگی قبیله خویش با پیامبر پیمان آشتی بسته است در حالیکه همه مردم در بازار جمعند نزد پیامبر اامده می گوید: ای محمد، اطلاع یافته ایم که همه تان به این بازار آمده اید بطوریکه شرکت کنندگان این بازار را شما تشکیل می دهید. پیامبر برای این که خبر به گوش دشمنان قرشی او برسد می فرماید: آری، ما فقط به این خاطر آمده ایم که با ابو سفیان قرار جنگ داشتیم و آمده ایم تا با آنها بجنگیم. اگر هم بخواهی پیمان آشتی خود را با تو و با قبیله ات با موافقت شما لغو می کنیم و پیش از رفتن از این محل، با شما می جنگیم. مخشی می گوید: نه، ما هیچگونه تعرضی به شما نخواهیم کرد وبه پیمانی که با تو داریم متعهد خواهیم ماند. این گفتگو را معبد بن ابی معبد خزاعی هم می شنود. او که هر هشت روز در این بازار بوده و شرکت کنندگان و نیز مسلمانان را دیده و گفتگوی مخشی را با پیامبر شنیده است به شتاب خود را به مکه می رساند و نخستین گزارش آن بازار را برای قریش می آورد. از کثرت پیروان محمد سخن می گوید و از این که شرکت کنندگان را آنان تشکیل می داده اند و آنچه پیامبر به مخشی بن عمرو فرموده است. و می گویدکه محمد با دو هزار تن از پیروانش به آنجا آمدند و هشت روز تمام ماندن تا بازار برچیده شد. صفوان بن امیه به ابوسفیان می گوید: روز جنگ احد به تو نگفتم قرار جنگی با آنها نگذار! حالا که دیدند ما سر قرارمان حاضر نشدیم فکر می کنند ضعف ما شده اند! بر اثر آن، قریش از پی مقدمه چینی و تدراک جنگ جدیدی بر می آیند و تا می توانند برای آن سرمایه گذاری می کنند و کسانی را می فرستند تا عشایر بیابانگرد را بسیج کنند. برای همه اهالی مکه سهمی از مخارج جنگ آینده مقرر می دارند و آنها را مجبور می سازندم مبلغی چه کم و چه زیاد بیاورند بطوریکه از هیچکس کمتر از یک اوقیه نمی پذیرند. اینهمه، برای جنگ خندق!
مسلمانان پس از قدرت نمایی سیاسی- نظامی و موافقت در خرید و فروش هشت روزه آن بازار پس از یک سفر شانزده روزه در شانزدهم ذیعقده به مدینه بر می گردند. عثمان بن عفان بعدها در باره آن سفر جنگی و تجاری می گوید: مسلمانان با کالاهایی بار سفر بستند و من هم با کالاهایی به بازار سالانه بدر رفتم، و از هر دیناری یک دینار سود بردم. همه ما در حالیکه سود و افزایش ثروتی بلطف پروردگارمان داشتیم برگشتیم.(448)

مأموریت عبدالله بن عتیک

پیامبر به یک گروه پنج نفره مأموریت می دهد تا ابو رافع یهودی را بکشند. اعضای گروه عبارتند از: عبدالله بن عتیک- که یک زن یهودی از خبیر او را شیر داده است- عبدالله بن انیس، ابو قتاده، اسودبن خزاعی، و مسعود بن سنان. گروه سحرگاه دوشنبه چهارم ذیحجه از مدینه خارج می شود و به خیبر می رسند عبدالله بن عتیک به مادرش پیغام می دهد که در کجاست. مادرش با کیسه ای پر از خرما و نان می آید. پس از خوردن پاره ای از آن غذا، عبدالله به مادرمی گوید: شب فرا می رسد. ما را نزد خودت برای خوابیدن جا بده. ما را وارد خیبر کن. می گوید: چطور می توانی در خیبر باشی در حالیکه چهار هزار جنگجو در آن است؟! قصد چه کسی را داری؟ جواب می دهد: ابورافع. می گوید: تو نخواهی توانست بر او دست یابی؟ عبدالله می گوید: بخدا یا او را می کشم و یا در این راه کشته می شوم. مادر می گوید: شب که شد خودتان را وارد جریان عابران کنید و بیایید و همین که کوچه ها خلوت شد در جایی مخفی شوید و به خانه من بیایید. شب بهمین ترتیب به خانه او می روند. به آنان می گوید: یهودیان شب درب خانه شان را نمی بندند از ترس این که کسی برای میهمانی به خانه آنها بیاید و نتواند برای خوردن شام وارد خانه شود. بهمین جهت هر کس می تواند از درب باز وارد خانه ای شده با صاحبخانه شام بخورد. وقتی کوچه ها خلوت می شود به آنان می گوید: راه بیفتید و به خانه ابورافع بروید و بگویید ما هدیه ای برای ابورافع آورده ایم. درب را برویتان باز خواهند کرد. به راه می افتند و به هر دربی می رسند آن را می بندند تا درب همه خانه های خیبر بسته می شود و می رسند به نزدیک خانه بزرگ و جلل او. آنگاه عبدالله بن عتیک را که زبان یهودی می داند جلو انداخته درب خانه ابورافع را می زنند. زنش دم درب می آید و می گوید: کیست؟ عبدالله به زبان یهودی می گوید: هدیه ای برای ابو رافع آورده ام. زن درب را می گشاید، ووقتی چشمش به اسلحه می افتد می خواهد فریاد بکشد، عبدالله بن انیس با نشان دادن شمشیر، او را تهدید ووادار به سکوت می کند. پس از چند لحظه سکوت وقتی زن آرامش خود را باز می یابد به او می گویند: ابورافع کجاست؟ اگر او را نشان ما ندهی تو را خواهیم کشت! می گوید: آنجا در آن اطاق است. وارد اطاق نیمه تاریکی می شوند. او را از سفیدی بدنش که چون توده پنبه ای است تشخیص می دهند. شمشیرهارا بلندکرده بر او فرود می آورند. چون سقف خانه کوتاه است شمشیرها به سقف گیر می کند و بر می گردد. زن فریاد بر می آورد. یکی از اعضای گروه می خواهد به طرف او برود ولی بیاد می آورند که پیامبر خدا از کشتن زنان نهی فرموده است. عبدالله بن انیس که شب کور است و در تاریکی جز بسختی چیزی را تمیز نمی دهد شمشیرش را بر آنچه توده پنبه ای می بیند نهده بافشار بدن خویش آن را در شکم او که انباشته از شراب است فرو می برد تا صدای فرو رفتن شمشیر را در بستر می شنود و می فهمد که کشته شده است. از خانه بیرون می آیند. ابوقتاده متوجه می شود که کمانش را در خانه ابورافع جای گذاشته است. دوستانش به او می گویند: از خیر کمانت بگذر! نمی پذیرد. می رود تا کمانش را بیاورد، در برگشتن پایش پیچ می خورد. ناچار او را بر دوش خود می برند. زن ابورافع فریاد می کشد و اهل خانه با او همصدا می شوند. تا مدتی کسی درب خانه خود را نمی گشاید، و گروه می تواند با استفاده از این فرصت در یکی از رخنه های حصار خیبر که محل عبور آب است پنهان شود. دسته های یهودی به خانه ابورافع می رسند، حارث- ابوز ینب- هم می رسد. زن ابو رافع به او می گوید: مهاجمان همین الآن رفتند. حارث در حالیکه سه هزار یهودی مشعل بدست در پی او روانند به تعقیب گروه می شتابد و با این که دسته هایی از آنها به کناره نهری می رسند که افراد گروه در ته آن پنهانند نمی توانند آنان را ببینند. پیش زن ابورافع برگشته از او می پرسند: کسی از آنها را شناختی؟ می گوید: صدای عبدالله بن عتیک را شناختم. اگر او در شهر ما باشد قطعاًهمراه آنها بوده است. دوباره به تعقیب آنها می روند. بعضی از یهودیان می گویند: برویم ببینیم ابورافع مرده است یا نه؟ اسود بن خزاعی از این موقعیت استفاده کرده همراه آنها می رود و خود را شبیه آنها می سازد و شاخه خشکی را آتش زده به دست می گیرد و به همراه آنها وارد کاخ می شود. می بیند پرشده است از یهودی، و همه دارند به ابورافع نگاه می کنند که در چه حال است؟ زن او هم با مشعلی به بالین او رفته نگاه می کند تا ببیند زنده است یا مرده؟ و فریاد می زند که به خدای موسی قسم مرده است! یهودیان شیون کنان و همصدا برای به گور کردن لاشه او می روند. اسود بن خزاعی وارد جمعیت آنها می شود تا شاهد جریان باشد. بعد چون می بیند دیر کرده است وارد نهر می شود و خود را به دوستانش رسانده ماجرا را برای آنان داستان می کند. دو روز در آنجا می مانند تا دسته های تعقیب و جستجو خسته و نومید می شوند. آنگاه راه مدینه را در پیش می گیرند در حالیکه هر یک از آنان مدعی است که با ضربه او ابورافع به هلاکت رسیده است!هنگامی که پس از یک. موریت ده روزه به مدینه می رسند پیامبر بر فراز منبر است. با دیدن آنان خوشامد می گوید، و آنان به وی درود و شادباش می گویند: می پرسد: او را کشتید؟ عرض می کنند: آری، و یکایک ما مدعی کشتن او هستیم! می فرماید: یکایک شمشیرتان را به من نشان بدهید. پس از ملاحظه و بررسی شمشیرهایشان اشاره به عبدالله بن انیس می فرماید: این، او را کشته است. ذرات غذایی که در معده او بوده است بر روی شمشیر عبدالله بن انیس مانده است!(449)