فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

بنام خداوند بخشاینده مهربان

آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است خدا را به پاکی ستودند و او مقتدر حکیم است. اوست که کسانی از اهل کتاب را که کافر شدند از دیارشان بیرون راند برای اولین کوچاندن، باور نمی کردید که بیرون روند، و گمان بردند که دژهایشان در برابر خدا از آنان حفاظت خواهد کرد، پس خدا از جایی در رسیدشان که حسابش را نکرده بودند و وحشت به دلهایشان افکند تا خانه هایشان را بدست خویش و بدست مومنان خراب می کردند، اینک عبرت آموزید ای خداوندان بصیرت. و اگرنه آن بود که خدا کوچیدن را بر آنان مقدر کرده بود حتماًآنان را در دنیا عذاب می کرد و در آخرت برای آنان عذاب آتش است. آن بدین سبب است که با خدا و پیامبرش مخالفت کردند، و هر کس با خدا مخالفت ورزد بداند که خدا سخت کیفر است. هر چه از خرما بنان بریدید یا آن را ایستاده بر ریشه اش رها ساختید به اذن خدا بوده است و تا زشت کاران را سر افکنده گرداند. و آنچه خدا از اموال آنان به پیامبرش به غنیمت داد نه بر آن اسب تازانید و نه شتر بلکه خدا پیامبرانش را بر هر کس بخواهد مسلط گرداند و خدا بر هر چیزی تواناست. آنچه خدا از اموال اهالی آن دهکده ها به پیامبرش به غنیمت داد از آن خداست و از آن پیامبر است و از آن خویشاوندان و یتیمان و بیچارگان و راه ماندگان تا میان توانگران شما دست بدست نگردد، و آنچه پیامبر به شما داد باید آن را بگیرید و از آنچه شما را از آن بر حذر داشت دست بدارید و ازخدا پروا گیرید زیرا خدا سخت کیفر است. از آن فقیران مهاجری است که از دیار و خانه و مزارعشان بیرون رانده شدند در حالیکه بخشایشی و خشنودیی از خدا می جستند و خدا و پیامبرش را یاری می دادند، اینان هستند که راستگویند. و کسانی که پیش از ایشان جای در مدینه و در ایمان گرفتند در حالیکه هر کس را که سوی آنان هجرت می کرد دوست می داشتند و در دل خویش نسبت به آنچه داشتند نیازی احساس نمی کردند و دیگران را بر خویشتن مقدم می داشتند گر چه آن چیز اختصاصی ایشان می بود و کسانی که بخل و آز درون مهار کنند آری اینان همان رستگارانند. و کسانی که پس از ایشان آمدند بگویند: پروردگار ما، ما را بیامرز و برادران ما را که در ایمان بر ما پیشی جستند و در دلهای ما کینه ای نسبت به کسانی که ایمان آوردند منه زیرا تو مهر پویی مهربانی. آیا ننگریستی به آنان که نفاق ورزیدند که به برادران خود- آنعده از اهل کتاب که کافر شدند- می گویند: اگر بیرون رانده شدید حتماًما همراه شما بیرون خواهیم آمد و هیچگاه در مورد شما از هیچکس فرمان نخواهیم برد و اگر با شما جنگیده شود حتماًشما را یاری خواهیم کرد، در حالیکه خدا شهادت می دهد که آنان قطعاًدروغگویند. اگر آنان بیرون رانده شوند اینان همراهشان بیرون نخواهند رفت و اگر با آن جنگیده شود آنان را یاری نخواهند کرد و اگر هم آنان را یاری کنند البته به هزیمت پشت بگردانند آنگاه یاری هم نشوند. براستی شما در دلهای آنان وحشت انگیزتر از خدایید. آن بدین سبب است که آنان مردمی هستند که دینشناسی ندارند. با جمع شما نمی جنگند مگر در دهکده های با حصار یا از پشت بارو، آسیب رسانی آنان در میان خودشان شدید است، آنان را متحد پنداری حال آنکه دلهایشان پراکنده است. آن بدین سبب است که آنان مردمی هستند که به خرد در نمی یابند. مثل سرگذشت کسانی که اندکی پیش از اینان بودند و نتیجه کارشان را به کیفر چشیدند و برای آنان عذابی دردناک است. چون سر گذشت شیطان که به انسان گفت: کافر شو. پس وقتی کافر شد شیطان گفت: من از تو بیزارم زیرا من از خدا که پروردگار عالمهای آفریدگان است بیم دارم. پس سرانجام آن دو این شد که هر دو در آتش باشند در آن جاودان بمانند و این سزای ستمکاران باشد. هان ای کسانی که ایمان آوردند، از خدا پروا گیرید زیرا خدا از آنچه می کنید آگاه است. و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند در نتیجه خدا خودشان را از یاد ببرد، اینان همان زشتکارانند. همدمهای دوزخ با یاران بهشت یکسان نیستند، یاران بهشت همان برندگانند. اگر این قرآن را بر کوهی فرود آورده بودیم البته آنرا می دیدی که تن فروهشته و پاره پاره از ترس خدا گشته است، و این مثلها را برای آدمیان می زنیم مگر آنان بیاندیشند. او خدایی است که معبودی جز او نیست دانای غیب و مشهودی که او بخشاینده مهربان است. او خدایی است که معبودی جز او نیست، فرمانروای منزه بری از نقص ایمنی بخش سیطره دار مقتدر بقهر گرداننده بس عظیم، برترآمد خداوند از آنچه با وی انباز گیرند. او خدای آفریننده گونه پرداز نقش آفرینی است که نامهای نیکو همه او راست، آنچه در آسمانها و زمین است او را به پاکی می ستاید و او مقتدر حکیم است.

غنائم و املاک بنی نضیر

عمر به پیامبر می گوید: خمس آنچه را که از بنی نضیر به دست آورده ای مثل غنائم بدر جدا نمی کنی؟ می فرماید: در مورد آنچه خدای عزوجل از میان مومنان به من اختصاص داه است آنگونه عمل نمی کنم که در مورد آنچه مسلمانان در آن سهیم اند. در سالهای آخر، پیامبر سه ملک اختصاصی دارد. بگفته عمربن خطاب یکی مزارع و نخلستانهای بنی نضیر است که وقف پیشامدها و امور عمومی است، دیگری فدک است که صرف راه ماندگان می شود، سومی خیبر است که آن را به سه بخش تقسیم کرده است دو بخش را به مهاجران اختصاص داده است و از بخش سوم خرج خانواده و خویشاوندانش می کند واگر چیزی زیاد آمد به مهاجران فقیر می دهد. اما بگفته ابو عفیر خرجی خانواده و خویشاوندانش را از مزارع و نخلستانهای بنی نضیر می دهد، و اینها ملک اختصاصی اوست، از در آمد آن به هر کس می خواهد می دهد و از هر کس می خواهد باز می دارد. زیرا نخلها هم زراعت می کنند و کشته بسیار هست بطوریکه نیاز سالیانه همسرانش و همه افراد بنی عبدالمطلب به جو و خرما از محصولات همین نخلستانها و مزارع است و آنچه را که از خرجی آنان زیاد آمده است صرف پرورش و نگهداری اسب و خرید اسلحه می کند چنانکه در دوره حکومت ابوبکر و عمر مقادیری از سلاحهایی که رسول خدا خریده است باقی است. مسوولیت نگهداری و سرپرستی املاک بنی نضیر با رافع آزاد شده پیامبر است که گاهی نوبر آنها را به خدمت پیامبر می آورد. صدقه های پیامبر از این املاک است و از مزارع و اموالی که مخیریق به پیامبر داده است. اینها هفت باغ بزرگ است: میثب، صافیه، دلال، حسنی، برقه، اعواف، و مشربه ام ابراهیم که مادر ابراهیم- همسر پیامبر- در آنجا زندگی می کند و پیامبر در آنجا نزد این همسرش می رود.
وقتی پیامبر از محله بنی عمرو بنی بن عوف به مدینه منتقل شده است مهاجران نیز منتقل شده اند. انصار بر سر این که مهاجران به خانه آنها بیایند به رقابت برخاسته اند تا ناچار متوسل به قرعه کشی شده اند بطوریکه هر یک از آنان بقید قرعه به خانه مردی از انصار در آمده است. بعدها، مادر علاءمی گوید: عثمان بن مظعون در در قرعه کشی نصیب ما شد، و تا هنگام مردنش در خانه مابود. مهاجران همچنان در خانه و مزرعه انصار زندگانی و کار می کنند. پس از جنگ بنی نضیر، پیامبر، ثابت بن قیس بن شماس را فرا می خواند و به او می فرماید: هموطنانت را به اینجا دعوت کن. می پرسد: ای رسول خدا، منظورتان خزرج است؟ می فرماید: همه انصار. ثابت بن قیس، همه مردان اوس و خزرج را به خدمت پیامبر دعوت می کند. پیامبر پس از سپاس و ستایش خداوند، از انصار یاد می کند و از رفتاری که با مهاجران داشته اند و این که آنان را در خانه های خویش منزل داده اند و در مورد آنچه از نعمت داشته اند نسبت به آنان ایثار نموده آنان را بر خویشتن مقدم داشته اند. آنگاه می افزاید: اگر مایل باشید دارایی بنی نضیر را که خدا به من اختصاص داده است میان شما و مهاجران تقسیم می کنم ولی مهاجران همینگونه که اکنون در خانه و مزارع شما جای دارند می مانند. و اگر هم مایل باشید اینها را به آنان می بخشم تا از خانه های
شما بیرون روند؟ سعد بن عباده و سعد بن معاذ می گویند: ای پیامبر خدا، بالاتر از این، آنها را در میان مهاجران تقسیم کن و در عین حال آنان مثل سابق در خانه های ما بمانند. انصار هم فریاد بر می آورند که ای رسول خدا، ما این پیشنهاد را قبول داریم و خوشحال هم هستیم. پیامبر می فرماید: خدایا، بر انصار و بر فرزندان انصاررحمت آر. آنگاه آنچه را خدا نصیب او فرموده است به مهاجران می بخشد و هیچ از آنها به کسی از انصار نمی دهد جز به دو انصاری نیازمند: سهل بن حنیف و ابودجانه. شمشیر سلام بن ابی حقیق را نیز- که شمشیر معروفی است- به سعد بن معاذ عطا می فرماید. سهم عده ای از مهاجران از مزارع و نخلستانها و چاههای آب بنی نضیر در تاریخ ثبت است.(446)

لشکرکشی به بدر زرد

در پاین جنگ احد پیش از آنکه سپاه کفار رو به بازگشت نهد ابو سفیان تا نزدیکی پیامبر و مسلمانان پیش آمده است می گوید:قرار جنگ بعدی ما سر یکسال در بدر زرد! آنجا هم را می بینیم و می جنگیم! پیامبر هم به مسلمانان می گوید تا به وی اعلام کنند که قبول داریم.
مشرکان چون به مکه باز می گردند به کسان خویش می گویند که چه قراری با مسلمانان گذاشته اند، و خود را برای لشکرکشی آینده آماده می سازند و نفرات جمع می کنند، و می پندارند که جنگ آینده بزرگترین جنگها و تعیین کننده خواهد بود، زیرا پیروز از جنگ احد بازگشته اند و امیدوارند در جنگ آینده که در بدر زرد رخ خواهد داد پیروزی مشابهی بدست آورند. بدر زرد جایی است که اعراب هر ساله جمع می شوند و بازاری بر پا می کنند که از اول ذیعقده تا هشتم آن ادامه دارد و روز نهم شروع به کوچیدن از آن می کنند.
با نزدیک شدن زمان قرار، ابوسفیان مایل نیست به جنگ پیامبر برود و دوست می دارد که پیامبر و یارانش در مدینه بمانندو سر قرار حاضر نشوند. برای این که چنین وضعی را پیش آورد به هر کس که می بیند از مکه آهنگ مدینه دارد می گوید: ما تصمیم داریم با یک سپاه بزرگ و انبوه به قلمرو محمد لشکرکشی کنیم. آن شخص هم وقتی به مدینه می آید و می بیند مسلمانان سرگرم تدارک سپاه و آماده شدن برای لشکرکشی هستند می گوید: وقتی از مکه می آمدم دیدم ابوسفیان دارد لشکر فراهم می سازد و کسانی را به صحرا و نزد قبائل بیابانگرد فرستاده است تا آنها را برای لشکرکشیدن به قلمرو شما در سر موعد مهیا گرداند. مسلمانان از شنیدن این اخبار ناراحت می شوند و ترسی به دل راه می دهند.
نعیم بن مسعود اشجعی وارد مکه می شود. ابوسفیان با عده ای به دیدن او می رود. به او می گوید: من روز جنگ احد با محمد و یارانش چنین قرار گذاشتم که سر یکسال ما واو در بدر زرد با هم روبرو شویم. اینک موعد فرا رسیده است. نعیم می گوید: من به این جهت به مکه آمده ام
که دیدم محمد و پیروانش سخت در تلاش تهیه اسلحه و وسائل نقلیه اند. عده ای از عشایر بلی و جهینه و دیگر عشایری که متحد اوس هستند به یاری وی آمده اند تا مدینه مثل یک انار شده است! ابوسفیان که وحشت کرده است از او می پرسد: این را راست می گویی؟ می گوید: آری. از نعیم به گرمی پذیرایی می کنند و هر چه مورد نیاز اوست برایش فراهم می سازند. آنگاه ابوسفیان به او می گوید: از تو شنیدم که گفتی اینها تا چه حد در تدارک وسائل جنگ پیش رفته اند حال آنکه امسال خشکسالی بوده است... نعیم حرف او را بریده می گوید: زمین مثل پشت سپر است و هیچ گیاهی برای چریدن شتر پیدا نمی شود! ابوسفیان به سخن خود ادامه داده می گوید: سالی مساعد و مناسب جنگ است که بارندگی فراوان باشد و زمین آباد و پر علف تاشتر و اسب در آن به راحتی بچرند و شیر خوبی بنوشیم. من نمی خواهم محمد و پیروانش برای جنگ لشکر بکشند و من برای جنگ لشکر نکشم، چه بر ما دلیر خواهند گشت. بهتر این است که آنها را به قراری که گذاشته ایم عمل نکنند و خلاف وعده از طرف آنها باشد. ما بیست شتر برایت جایزه قرار می دهیم، ده تا که وارد پنجسالگی شده باشد و ده تا که وارد چهار سالگی شده باشد، و نزد سهیل بن عمرو برایت می گذاریم تا برایت تضمین کند اگر بتوانی کاری کنی که محمد از لشکرکشی صرفنظر نماید. نعیم می پذیرد، و چون دوست سهیل است پیش او رفته از او می پرسد: اگر به مدینه بروم و کاری کنم که پیروان محمد تن به سفر جنگی ندهند تضمین می کنی که بیست شتر جایزه داشته باشم؟ می گوید:آری، تضمین می کنم. نعیم می گوید:اینک مهیای سفرم. او که سر خود را تراشیده است بر شتری که به او داده اند می نشیند و به سرعت راهی مدینه می شود. در مدینه می بیند مسلمانان سرگرم آماده شدن برای جنگند. از او می پرسند: از کجا می آی نعیم؟ می گوید: برای عمره به مکه رفته بودم. می پرسند: از ابو سفیان چه خبر داری؟ می گوید: ابو سفیان سپاه بزرگی گرد آورده بود و از قبائل بیابانگرد هم خیلی جمع کرده بود. او با سپاهی بدان گرانی خواهد آمد که تاب پایداری در برابرش را ندارید. بهتر است که در شهرتان بمانید و لشکر نکشید. در جنگ گذشته که به مرکز قلمروتان آمدند جز فراری از چنگشان رهایی نیافت و سران شما به کشتن رفتند و شخص محمد زخمی شد. حالا می خواهید برای رویارویی با آنها از شهرتان بیرون روید و در نقطه ای از صحراءبا آنها بجنگید؟ این بد تصمیمی است که گرفته اید. بدر زرد موسمی است که در آن همه مردم جمع می شوند. به عقیده من حتی یکنفر از شما جان سالم بدر نخواهد برد! نعیم به هر که می رسد و هر جا می رود همین حرفها را تکرار می کند تا آنها را می ترساند و نسبت به سفر جنگی بی میل می گرداند تا آنجا عده ای از مسلمانان زبان به تصدیق و تأیید رأی وی می گشایند. منافقان و یهودیان هم خوشحال می شوند و می گویند: محمد از چنگ این سپاه که می آید جان بدر نخواهد برد! شیطان هم طرفدارانش را بر آن می دارد تا مسلمانان را را بترسانند. این خبر به پیامبر می رسد و گزارشهای مشابه و مکرر در این خصوص برایش می آید، و این بیم در وی پدید می آید که نکند کسی همراه وی به جنگ نیاید!... برای عقیم نهادن گزارشها و شایعه های موذیانه اظهار می دارد که سوگند به آنکه جانم در دست اوست حتی اگر یکنفر هم همراه من نباشد به جنگ خواهم رفت! خداوند بوسیله سخن پیامبر، چشم عقل مسلمانان را بینا و دلشان را آگاه می گرداند و ترسی را که شیطان به دل آنان انداخته است می زداید، تا مسلمانان با کالاهای بسیار رهسپار بازار سالانه بدر زرد می شوند. پیامبر پس از این که که عبدالله بن رواحه را جانشین خویش در مدینه می سازد با یکهزار و پانصد مرد جنگی از شهر بیرون می آید. شبی که هلال ماه ذیعقده نمایان می گرددبه بدر می رسند. صبح اول ذیعقده بازار بر پا می شود و هشت روز تمام دوام می یابد.
از آن طرف، ابو سفیان به سران قریش می گوید: نعیم بن مسعود را فرستادیم تا پیروان محمد را از سفر جنگی منصرف سازد، و او سخت کوشاست. ما باید حرکت کنیم و پس از یک یا دو شب راهپیمایی به مکه برگردیم تا اگر محمد لشکر نکشیده باشد بشنود که ما به قصد جنگ از شهرمان بیرون آمده ایم و چون او نیامده است بازگشته ایم، و این بنفع ما و به زیان سیاسی وی باشد. و اگر لشکر کشیده باشد. خواهیم گفت که امسال خشکسالی بود و لبرای جنگ سال پر آب و علف مساعداست! سران قریش می گویند: تدبیر بسیار خوبی است. آنگاه با سپاهی از قریش که به دوهزار تن می رسد و پنجاه اسب حرکت می کنند تا به مجنه(447)می رسند. در آنجا ابو سفیان می گوید: برگردیم. چون برای جنگ سالی مناسب است که آباد و حاصلخیز باشد و بتوانیم گله های خود را بچرانیم و شیرسیری بخوریم، و امسال خشکسالی است. من بر می گردم، شما هم برگردید! مردم مکه این سپاه را سپاه بر غول می نامند، و می گویند: اینها رفتند آش برغول بخورند و برگردند!
در بازار بدر زرد مسلمانان اکثریت شرکت کنندگان را تشکیل می دهند. پرچم آنان در دست علی ابن ابیطالب علیه السلام است. مخشی بن عمرو که از قبیله بنی ضمره است و در نخستین لشکرکشی پیامبر که به ودان صورت گرفته است بنامیندگی قبیله خویش با پیامبر پیمان آشتی بسته است در حالیکه همه مردم در بازار جمعند نزد پیامبر اامده می گوید: ای محمد، اطلاع یافته ایم که همه تان به این بازار آمده اید بطوریکه شرکت کنندگان این بازار را شما تشکیل می دهید. پیامبر برای این که خبر به گوش دشمنان قرشی او برسد می فرماید: آری، ما فقط به این خاطر آمده ایم که با ابو سفیان قرار جنگ داشتیم و آمده ایم تا با آنها بجنگیم. اگر هم بخواهی پیمان آشتی خود را با تو و با قبیله ات با موافقت شما لغو می کنیم و پیش از رفتن از این محل، با شما می جنگیم. مخشی می گوید: نه، ما هیچگونه تعرضی به شما نخواهیم کرد وبه پیمانی که با تو داریم متعهد خواهیم ماند. این گفتگو را معبد بن ابی معبد خزاعی هم می شنود. او که هر هشت روز در این بازار بوده و شرکت کنندگان و نیز مسلمانان را دیده و گفتگوی مخشی را با پیامبر شنیده است به شتاب خود را به مکه می رساند و نخستین گزارش آن بازار را برای قریش می آورد. از کثرت پیروان محمد سخن می گوید و از این که شرکت کنندگان را آنان تشکیل می داده اند و آنچه پیامبر به مخشی بن عمرو فرموده است. و می گویدکه محمد با دو هزار تن از پیروانش به آنجا آمدند و هشت روز تمام ماندن تا بازار برچیده شد. صفوان بن امیه به ابوسفیان می گوید: روز جنگ احد به تو نگفتم قرار جنگی با آنها نگذار! حالا که دیدند ما سر قرارمان حاضر نشدیم فکر می کنند ضعف ما شده اند! بر اثر آن، قریش از پی مقدمه چینی و تدراک جنگ جدیدی بر می آیند و تا می توانند برای آن سرمایه گذاری می کنند و کسانی را می فرستند تا عشایر بیابانگرد را بسیج کنند. برای همه اهالی مکه سهمی از مخارج جنگ آینده مقرر می دارند و آنها را مجبور می سازندم مبلغی چه کم و چه زیاد بیاورند بطوریکه از هیچکس کمتر از یک اوقیه نمی پذیرند. اینهمه، برای جنگ خندق!
مسلمانان پس از قدرت نمایی سیاسی- نظامی و موافقت در خرید و فروش هشت روزه آن بازار پس از یک سفر شانزده روزه در شانزدهم ذیعقده به مدینه بر می گردند. عثمان بن عفان بعدها در باره آن سفر جنگی و تجاری می گوید: مسلمانان با کالاهایی بار سفر بستند و من هم با کالاهایی به بازار سالانه بدر رفتم، و از هر دیناری یک دینار سود بردم. همه ما در حالیکه سود و افزایش ثروتی بلطف پروردگارمان داشتیم برگشتیم.(448)