فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

لشکرکشی بر سر بنی نضیر

پس از آنکه عمرو بن امیه در بازگشت از کنار چاه معونه در نزدیکی مدینه دو نفر از بنی عامر را بگمان این که مشرک و دشمنند می کشد پیامبر تصمیم می گیرد خونبهای آن دو را همراه با لوازم شخصی آنان برای خویشاوندانشان بفرستند. چون یهودیان بنی نضیر با بنی عامر همپیمان هستند رسول خدا می خواهد آنها در تأمین خونبهای آن دو عامری شرکت داشته باشند. پس روزشنبه ای از ماه ربیع الاول سال چهارم هجری همراه چند تن از مهاجران و انصار از شهر خارج شده به قبا می رود و نماز را در مسجد قبا اقامه می کند. سپس راهی منطقه بنی نضیر می شود. آنها در انجمن خویش نشسته اند. پیامبر و همراهانش می نشینند. از آنها می خواهد در پرداخت خونبهای آن دو کلابی که عمرو بن امیه نا آگاهانه کشته است شرکت کنند. می گویند: ای ابوالقاسم، آنچه را که مایل باشی انجام می دهیم. لطف کرده ای که به محله ما و دیدن ما آمده ای. بفرما بنشین تا برایتان غذا بیاوریم. در حالیکه رسول خدا به دیوار یکی از خانه های آنها تکیه زده و نشسته است سران یهود با هم به مشورت می نشینند و راز می گویند. حیی بن اخطب می گوید: ای ملت یهود! محمد با یک مشت از یارانش که به ده نفر هم نمی رسند پیش شما آمده است. از پشت بام همین خانه ای که او پایینش نشسته است سنگی بر او بیافکنید و او را بکشید چون او را تنهاتر از حالا به چنگ نخواهید آورد! اگراو کشته شود طرفدارانش پراکنده خواهند گشت. قرشیانی که با او هستند به حرم خویش-مکه-خواهند پیوست، و پیروانی که از اوس و خزرج دارد در اینجا بصورت همپیمان شما خواهند ماند. کاری را که روزی در آینده ناچارید انجام بدهید بهتر است همین حالا انجام بدهید! عمرو بن جحاش می گوید: من الآن به بام خانه بالا می روم و تخته سنگی را بر او می افکنم. سلام بن مشکم می گوید: هموطنان! همین یکدفعه از نظر من پیروی کنید و دیگر تا ابد بر خلاف نظرم عمل کنید. بخدا اگر این تصمیم را بگیرید از راه وحی خبردار خواهد شد که قصد کشتن ناجوانمردانه او را کرده ایم، و این نقض عهدی است که با وی داریم. نکنید اینکار را! بخدا اگر این کار را که می گویید کردید یکی از آنان تا به قیامت به این قیام خواهد کرد و آنوقت ریشه یهودیان را بر خواهد کند و دین او را پیش خواهد برد. در این لحظه عمرو بن جحاش تخته سنگی را آماده کرده است تا بر سر رسول خدا بیافکند. تا می رود آن را رها کند خبر این سوءقصد از آسمان به وی می رسد و از جا بر می خیزد و به شتاب روانه می شود پنداری به قضای حاجت می رود. حال آنکه سوی مدینه روان است. یارانش که می پندارند به قضای حاجت رفته است سرگرم گفتگو نشسته اند. چون از آمدنش نومید می شوند ابوبکر رو به دیگران کرده می گوید: نشستن ما در اینجا بیفایده است. حتماًرسول خدا برای انجام کاری رفته است. همه بر می خیزند تا بروند. حیی بن اخطب می گوید: ابوالقاسم عجله کرد! ما نمی خواستیم تقاضایی را که کرده بود انجام دهیم و برایش نهار بیاوریم.
سران یهود از توطئه ای که کرده انمد پشیمان می شوند. کنانه بن صویراءبه آنها می گوید: می دانید محمد چرا برخاست و رفت؟ می گویند: نه بخدا نمیدانیم و نه تو می دانی! می گوید: بله، به تورات قسم من می دانم. به او خبر داه شده که چه سوءقصدی نسبت به وی کرده اید. خوتان را گول نزنید. بخدا قسم بیشک او پیامبر خداست، و او از اینجهت برخاست و رفت که ازراه وحی به وی خبر رسید که چه قصدی نسبت به او دارید. او آخرین پیامبر است. شما دلتان می خواست که پیامبر خاتم از بنی هارون باشد ولی خدا این رسالت را در آنجا نهاد که خود خواست. کتابهای آسمانی ما وآنچه در توراتی خوانده ایم که دست نخورده مانده است حکایت از این دارند که زادگاه وی مکه است و محل مهاجرتش یثرب، و خصوصیات وی با کلمه ای از آنچه در کتاب آسمانی ما آمده است مغایرت ندارد. آنچه او می آورد از این که او با شما بجنگد بهتر است. من پیش بینی می کنم که شما را کوچ دهند در حالیکه بچه های شما در حال گریه و زاری باشند و خانه و مزارع و اموالتان را که مایه افتخارتان است پشت سر گذاشته اید. بنابراین دو پیشنهاد را از من بپذیرید، دو پیشنهادی را که سومی آن بی فایده است. می پرسند: آندو پیشنهاد چیست؟ می گوید: مسلمان بشوید و به محمد بپیوندید تا اموال و کشتزار و باغهایتان و اولادتان سالم بمانند و ازبرجسته ترین یاران محمد بشوید و داراییتان در دستتان بماند و از سرزمینتان اخراج نشوید. می گویند: مادست از تورات و عهد موسی نخواهیم شست! می گوید: اینک او به شما پیغام خواهدداد که از کشور من بیرون بروید. شما بگویید: به چشم! چون در آنصورت ریختن خون شما و تصرف اموال شما راروا نخواهد شمرد، و داراییتان برای خودتان خواهد ماند تا اگر خواستید می فروشید و اگر مایل بودید نگهمیدارید. می گویند: آری، این پیشنهاد را می پذیرم. می گوید: اما بخدا آن پیشنهاد اولی بهتر از این است. بخدا قسم اگر نه این بود که با مسلمان شدنم شما رسوا می شدید مسلمان می شدم. ولی هرگز نخواهم گذاشت دخترم- شعثاء- را بخاطر مسلمان شدنم سرزنش کنند، و سرنوشت خویش را به سرنوشت شما پیوند می زنم تا هر چه سر شما آمد بر سر من هم بیاید. سلام بن مشکم به آنها می گوید: من با آنچه شما کردید مخالف بودم. او الآن به ما پیغام خواهد داد که از کشورم بیرون بروید. توای حیی! حرفی بالای حرف او مزن، و تن به کوچیدن بده و از کشور او بیرون برو! حیی بن اخطب می گوید: همین کار را می کنم. من می روم بیرون!
در پی پیامبر رهسپار مدینه می شوند. نزدیک شهر مردی را می بینند که از مدینه آمده است. از او می پرسند: رسول خدا را دیدی؟ جواب می دهد: او را سر پل دیدم که وارد شهر می شد. وقتی به خدمت او می رسند می بینند محمد بن مسلمه فرستاده است تا بیاید. ابوبکر می گوید: ای رسول خدا، شما برخاستید و ما متوجه نشدیم. می فرماید: یهودیان خواستند مرا ناجوانمردانه بکشند. خدا از سوءقصدشان به من خبر داد، و من برخاستم. محمدبن مسلمه می آید. به او می فرماید: برو پیش یهودیان بنی نضیر، و به آنها بگو: رسول خدا مرا پیش شما فرستاده است تا بگویم از کشورش خارج شوید. وقتی پیش آنها می رود می گوید: رسول خدا مرا با پیغامی پیش شما فرستاده است. امامن پیش از دادن آن پیغام مطلبی را به یادتان می دهم که آنرا می دانید. شما را به توراتی قسم می دهم که خدا از راه وحی به موسی رسانید آیا بخاطر دارید پیش از این که محمد مبعوث شود من پیش شما آمدم و تورات پیش روی شما بود و شما در آن اجتماعتان به من گفتید: ای پسر مسلمه! اگر نهار می خواهی برایت نهار بیاوریم، و اگر می خواهی به دین یهود در آیی ترا یهودی کنیم؟ به شما گفتم: به من نهار بدهید و مرا به دین یهود مخوانید که من هرگز یهودی نخواهم شد. آتوقت شما نهاری توی سینی برایم آوردید سینی که مثل صدف بود، و به من گفتید: تو فقط به این علت به یهودیت در نمی آیی که دین ما یهودیان است، و بنظر می رسد که تو در پی آن پاکدینیی هستی که آوازه اش را شنیده ای. بدان که ابو عامر بر این آیین نیست و از آن خوشش نمی آید. آن پاکدینی را شخصی می آورد که هم خندان روی است و هم جنگاور است، در چشمانش سرخیی هست، از طرف یمن می آید، بر شتر می نشیند و جامه بلند می پوشد، به پاره نانی خشک قناعت می ورزد، شمشیری بر دوشش نهاده است، معجزه ای همراه ندارد، سخن از حکمت می راند، پنداری خویشاوند نزدیک شماست. بخدا قسم در این شهرک شما غارت و کشتار و مثله شدن رخ خواهد داد! می گویند: بخدا قسم آری، ما این حرفها را به تو زده ایم ولی آن خصوصیات در وی نیست! می گوید: سخنم تمام شد! رسول خدا مرا پیش شما فرستاده است تا به شما بگویم که شما با تصمیمی که برای کشتن غافلگیرانه و ناجوانمردانه من گرفتید پیمانی را که با شما بسته بودم شکستید! آنگاه برای آنها شرح می دهد که چه تصمیمی گرفته بودند و چگونه عمرو بن جحاش به پشت بام رفت تا آن تخته سنگ را به پایین اندازد. همه شان ساکت می مانند و کلمه ای بر زبان نمی آورند. محمد بن مسلمه می افزاید: رسول خدا می فرماید: از کشورم خارج شوید. ده روز مهلت دارید. هر کس پس از این مدت دیده شود گردنش را خواهم زد! یهودیان می گویند: ای محمد بن مسلمه! فکر نمی کردیم کسی از قبیله اوس چنین پیغامی را برای ما بیاورد! می گوید: دلها دگرگون شده است! چند روزی وسائل و مقدمات کوچیدن را فراهم می سازند. کسانی را می فرستند تا شترانی که در ذوالجدار دارند بیاورند. از یک نفر از قبیله اشجع چند شتر کرایه می کنند و آماده حرکت و کوچیدن می شوند. در این احوال، سوید و داعس از طرف عبدالله بن ابی برای آنها پیغام می آورند که از سرزمین و مزارعتان بیرون نروید و در دژهای خودتان بمانید. من دو هزار نفر از قبیله خودم و دیگر قبائل عرب دارم که همراه شما در دژهایتان مسقر خواهند شد و تا پای جان از شما دفاع خواهند کرد و نخواهند گذاشت دست کسی به شما برسد. بنی قریظه هم شما را بی دفاع نخواهند گذاشت و به شما کمک خواهند کرد. آنعده از غطفان هم که با شما همپیمان هستند به یاری شما خواهند آمد. البته قبلاًعبدالله بن ابی به کعب بن اسد پیغام داده و از او خواسته است که متحدانش را کمک دهد و او گفته است که از بنی قریظه حتی یکنفر نومید است اما می خواهد بنی نضیر را با پیامبر خدا به جنگ بیاندازد. ازاینرو پیاپی به حیی بن اخطب پیغام می فرستد و او را تحریک می کند تا سرانجام حیی می گوید: من برای محمد پیغام خواهم داد که ما از سرزمین و مزارع خودمان بیرون نخواهیم رفت، تا هرکار می خواهد بکند. حیی که طمع به کمک عبدالله بن ابی بسته است می گوید: دژهای خود را تعمیر می کنیم، رمه های خود را به دژها می بریم، دم کوچه ها را سنگر می بندیم، قلوه سنگ به داخل دژهای خود می بریم، غذا هم باندازه یکسال داریم، آب هم که از دژهای ما بند نمی آید. آیا ممکن است محمد ما را یکسال محاصره کند؟ احتمالش را نمی دهیم. سلام بن مشکم به او می گوید: ای حیی، بخدا نفس تو گمراهت کرده است. اگر نه این بود که ترا دیوانه می خوانند و مسخره ات می کنند با هر تعداد از یهودیان که فرمانم را بپذیرند حسابم را از تو جدا می کردم. نکن این کار را ای حیی. چون بخدا سوگند هم تو می دانی و هم ما می دانیم که او بیقین پیامبر خداست ووصف او در کتابهای ما آمده است. حالا که از او پیروی نکرده ایم و چون پیامبری و رسالت از بنی هارون بیرون رفته است به او حسد برده ایم بیا تأمینی را که او به ما داده است بپذیریم و از کشورش خارج شویم. تو خودت می دانی که من گفتم به او سوءقصد نکنیم و تو مخالفت کردی. هنگام برداشت محصول پیش او می آییم یا بعضی از ما پیش او می آیند تا اگر خواست میوه ها را به ما بفروشد یا هر طور صلاح دانست عمل خواهد کرد، به هر حال در آمد آن به خود ما می رسد و اگر اموالمان را از دست ندهیم مثل این خواهد بود که از سرزمینمان بیرون نرفته ایم، زیرا برتری و افتخار ما در میان یهودیان به مزارع و باغهاو شغل ماست، اگر اینها از دست مان برود مثل بقیه یهودیان در ذلت و تنگدستی خواهیم بود. اگر محمد به طرف ما لشکر بکشد و حتی یکروز ما را در این دژها و باروها محاصره کند بعد همین پیشنهادی را که امروز داده است بپذیریم قبول نخواهد کرد. حیی می گوید: محمد تا فرصت مناسبی پیدا نکند دست به محاصره ما نخواهد زد و منصرف خواهد گشت. عبدالله بن ابی هم می دانی که وعده کمک داده است. سلام می گوید: حرف عبدالله بن ابی قابل اعتنا نیست. او می خواهد تو را به مهلکه بیاندازد تا با محمد بجنگی، بعد او در خانه اش بنشیند به تماشای تو. از کعب بن اسد هم خواسته است که به یاری ما برخیزد، و او نپذیرفته و گفته است که تا من زنده ام نمی گذارم حتی یکنفر از بنی قریظه نقض عهد کند. پسر ابی به یهودیان بنی قینقاع که همپیمان او بودندهمین وعده هایی را که به تو می دهد داد تا پیمان خویش با محمد بشکستند و به جنگ او برخاستند و در دژ و باروهای خود حصاری گشتند به انتظار رسیدن کمکهای پسر ابی. اما او در خانه نشسته تکانی نخورد و محمد لشکر بر سر آنها کشید و آنها را محاصره کرد تا تسلیم او شدند. بنابراین، پسر ابی همپیمانان خویش و کسانی را که از او در برابر همه اقوام مهاجم دفاع کرده اند یاری نخواهد کرد. بعالوه در همه جنگهایی که میان اوس و خزرج اتفاق می افتاد ما در کنار اوس با او جنگیده ایم تا آنکه با آمدن محمد جنگهای اوس و خزرج متوقف گشت و او مانع تکرار آنها شد. وانگهی پسر ابی نه یهودی است و نه بر کیش یهودیت، و نه بر دین محمد است و نه بر دین قوم خود. با این وصف چگونه از چنین آدمی قول ووعده ای را می پذیری؟! حیی می گوید: هر چه فکر می کنم می بینم تمایل درونی من مرا فقط به یک کار بر می انگیزد و آن دشمنی با محمد و جنگ با اوست! سلام می گوید: بخدا قسم نتیجه کار تو این است که هم از سرزمینمان اخراج شویم و هم دارایی و مزارع و باغهایمان از دست برود و هم موقعیت ممتازی را که در میان یهودیان داریم از دست بدهیم، یا همه جنگجوهایمان به کشتن بروند و همه زن و بچه هایمان به اسارت در آیند. حیی بر تصمیم خویش دائر بر جنگیدن با رسول خدا پافشاری می نماید. ساروک بن ابی حقیق- که ظاهراًبیماری روانی دارد و به کم عقلی معروف است- به او می گوید: ای حیی! تو آدم شومی هستی! بنی نضیر را به کشتن می دهی! حیی به خشم می آید و می گوید: همه افراد بنی نضیر بر خلاف نظرم حرف می زنند و به حیی می گویند ما فرمانبردار تو هستیم و سر از امر تو نمی پیچیم.
حیی بن اخطب، برادر خویش- جدی- را به خدمت رسول خدا می فرستد با این پیغام: بهیچوجه از سرزمین و مزارع و باغهایمان بیرون نخواهیم رفت. هر کار می خواهی بکن! حیی به برادرش می گویدکه سپس پیش پسر ابی رفته پیغامی را که به محمد داده است به اطلاع او برساند و از او بخواهد در فرستادن کمک تسریع بعمل آورد. جدی به خدمت رسول خدا می آید و در حالیکه یارانش گرداگرد او نشسته اند پیغام او را می رساند. رسول خدا بانگ تکبیر بر می دارد، و مسلمانان به شنیدن تکبیرش بانگ الله اکبر بر می آورند. پیامبر پس از تکبیر می فرماید: یهودیان اعلام جنگ داده اند! جدی از خدمت پیامبر رفته به خانه پسر ابی در می آید. چند نفر از همپیمانان او با او نشسته اند. منادی رسول خدا هم فرمان بسبیج برای حمله به بنی نضیر را اعلام می کند و عبدالله پسر عبدالله بن ابی به خانه پدر می آید و در برابر آن چند نفر و جدی بن اخطب می رود به سراغ زره و جامه رزم خویش و شمشیرش را بر می دارد و بشتاب بیرون می رود. جدی وقتی می بیند عبدالله بن ابی در گوشه خانه نشسته است و پسرش جامه رزم می پوشد و می رود از کمک رساندن وی نومید می شود و دوان پیش حیی می رود. حیی از او می پرسد: چه خبر آورده ای؟ جواب می دهد: خبر بد! هماندم که پیغام تو را به محمد رساندم بانگ تکبیر برداشت و گفت: یهودیان اعلام جنگ کرده اند! می گوید: این نیرنگی است که او زده است! جدی گزارش خود را دنبال می کند: رفتم پیش پسر ابی و جریان را به او اطلاع دادم. در همانحال منادی محمد فرمان بسیج و لشکرکشی به طرف بنی نضیر را اعلام می کرد. حیی از او می پرسد: جواب پسر ابی چه بود؟ می گوید: فکر نمی کنم کمکی بکند. فقط گفت: به همپیمانان خود پیغام خواهم داد تا همراه شما به دژها در آیند.
رسول خدا با سپاهش حرکت می کند و نماز عصر را در منطقه بنی نضیر می خواند. یهودیان با دیدن وی تیر و کمان خویش را با قلوه سنگهایی برداشته به بالای دژها و باروهای خود می روند. بنی قریظه هم هیچ دخالتی بنفع آنها نمی کنند و نه اسلحه به آنها می دهند ونه کسی را به کمک می فرستند و نه تماسی می گیرند. آن روز از فراز باروها تیر و سنگ می پرانند تا هوا تاریک می شود. یاران رسول خدا هم بتریج می آیند- آنان که کاری داشته یا در مزرعه و باغ خویش بوده اند- تا به هنگام نماز عشاءهمه حضور می یابند. پیامبر پس از خواندن نمازعشاءعلی ابن ابیطالب علیه السلام را به فرماندهی سپاه می گمارد و خود با ده نفر از یارانش و درحالیکه زره بر تن دارد و بر اسب سوار است به خانه باز می گردد. مسلمانان هم در حالیکه دشمن را در محاصره دارند دمبدم الله اکبر می گویند. تا صبح. بلال در مدینه اذان می گوید. رسول خداابن ام مکتوم را به اداره شهر می گمارد و خود با همان چند همراهش می آید و در میدان بنی خطمه نماز جماعت را برگزار می کند. اطاقکی با پوشش چرمین برای پیامبر از مدینه آورده اند. بدنه اش تخته است و پوشش آن از پارچه کلفتی که از موی بز بافته اند و زیرش چرم نازک است و سعد بن عباده تهیه کرده و فرستاده است. بدستور پیامبر، بلال آن اطاقک را در نماز گاهی که در میدان بنی خطمه است بر پا می کند و رسول خدا به آن در می آید. مردی یهودی بنام عزوک که تیر اندازی چپ دست است تیراندازی می کند و تیرش به قرارگاه فرماندهی می رسد.دستور می دهد تا آن را در نمازگاه فضیخ بر پا دارند تا از تیررس دشمن بدور باشد.
آنروز هم به شام می رسد بدون این که پسر ابی یا کسی از همپیمانان او به یاری آنها بیایند. بنی نضیر از این که او به آنها کمک بکند نومید می شوند. سلام بن مشکم و کنانه بن صویراءبه حیی می گویند: کجاست آن کمکهایی که ادعا می کردی پسر ابی خواهد فرستاد؟! می گوید: چه بکنم؟ این جنگی است که بر ما تحمیل شده است! پیامبر بدون این که زره را از تن برکند به خواب می رود. و همچنان محاصره را ادمه می دهد.
شبی نزدیک عشاءمی بینند که علی ابن ابیطالب علیه السلام ناپدید است. به پیامبر عرض می کنند: علی پیدایش نیست! می فرماید: کاری به کارش نداشته باشید. حتماًدر پی انجام یک کار رزمی است! چیزی نمی گذرد که می آید و سر بریده عزوک را در آستان رسول خدا می نهد و می گوید: ای پیامبر خدا، من مراقب این پلید بودم و دیدم مرد شجاعی است. با خود اندیشیدم که این بدین گستاخی نکند شبانه از دژبیرون بیاید و به ما شبیخون بزند یاکسی را غافلگیرانه بکشد. دیدم با شمشیر آخته همراه چند یهودی سرازیر شد. به او حمله بردم و او را کشتم. رفقایش عقب نشستند ولی هنوز در همین نزدیکیهاهستند. اگر چند نفری را با من بفرستی امیدوارم بتوانم آنها را به چنگ بیاورم. پیامبر، ابودجانه و سهل بن حنیف را با ده نفر از یارانش همراه او می فرستد. آنان می توانند پیش از این که دسته یهودیان وارد دژ شوند خود را به آنها برسانند. آنها را می کشند و سرهایشان را با خود می آورند. سرها را بدستور پیامبر در یکی از چاههای بنی خطمه می افکنند.
یهودیان در دژ و باروها بسر می برند، و سعد بن عباده پیوسته برای سپاه اسلام بار خرما می فرستد. سرانجام رسول خدا فرمان می دهد تا ابو لیلی مازنی و عبدالله بن سلام درختهای خرمای یهودیان را قطع کنند و آتش بزنند. ابولیلی نخلهای با ثمر را قطع می کند و عبدالله بن سلام درختهای نر را بعدها از این دو نفر می پرسند که چرا این نوع درخت خرما را قطع می کردید؟ ابولیلی می گوید: چون قطع عجوه بیشتر دل آنها را می سوزاند! و عبدالله بن سلام می گوید: چون می دانستم که خدا این مزارع و نخلستانها را به تصرف پیامبر در خواهد آورد و عجوه بهترین درخت خرماست من آنها را قطع نکردم! وقتی بنا می کند به قطع عجوه- نخلهایی که ثمر می دهند- زنهای یهودی گریبان چاک می دهند و بر صورت می زنند و شیون و زاری می کنند. پیامبر از یارانش می پرسد: این زنها چرا شیون می کنند؟ می گویند: بخاطر قطع عجوه! می فرماید: آیا عجوه چیزی است که بخاطرش انسان شیون و زاری کند! سلام ملقب به ابو رافع با صدای بلند به زنهای یهودی می گوید: اگر نخلهای با ثمر اینجا را قطع کردند باز در خیبر نخلهای با ثمر داریم! پیرزن به او می گوید: خیبر! آنجا اینطور خرمایی بار می آید! سلام به او پرخاش می کند که دهانت را ببند! من در خیبر ده هزار جنگجوی همپیمان دارم! رسول خدا که این سخن را می شنود لبخندی بر لب می آورد. یهودیان از بریده شدن درختان خرما سخت ناراحت می شوند. سلام بن مشکم به حیی بن اخطب می گوید: درخت بی بر بهتر از عجوه است. نهالش را می کاری و سی سال عمر می کند بی آنکه ثمری بدهد بعد آن را قطع می کنی! حیی به رسول خدا پیغام می دهد که ای محمد، تو دیگران را از فساد نهی می کردی. پس چرا درختان خرما را قطع می کنی؟ ما به پیشنهاد تو تسلیم می شویم و از کشورت بیرون می رویم. پاسخ می دهد: امروز پیشنهاد سابق را نمی پذیرم. پیشنهاد امروز من این است که از اینجا بیرون بروید و تنها چیزهایی را می توانید ببرید که بار شتر شود آنهم باستثنای ساز و برگ جنگ. سلام به حیی می گوید: بمیری! بپذیر این پیشنهاد را پیش از آنکه مجبور شوی پیشنهاد بدتری از این را بپذیری! می پرسد: بدتر از این چه می تواند باشد؟ سلام می گوید: این که جنگجویان را بکشد و زن و بچه هارا اسیر کند علاوه بر اموال و مزارع و باغها. بنابراین اگر امروز دست از مزارع و باغها بشوییم خیلی تحمل پذیرتر از این است که به کشتن رویم و به اسارت در آییم. حیی یکی دو روز از پذیرفتن این پیشنهاد خودداری می کند. یامین بن عمیر و ابو سعد بن وهب وقتی این وضع را می بینند یکی به دیگری می گوید: تو خودت می دانی که او قطعاًپیامبر خداست پس چرا انتظار می کشی؟ بیا تا به اسلام در آییم تا خون و اموالمان در امان باشد؟ آنگاه شبانه از بارو فرود آمده مسلمان می شوند و جان و مالشان محفوظ می ماند.
در اثنای محاصره، مسلمانان خانه هایی را که نزدیک است و مانع پیشرویی و جنگ است خراب می کنند و خود یهودیان هم برای تأمین دفاع، خانه های خویش را ویران می کنند.
پس از پانزده روزمحاصره، یهودیان تسلیم می شوند و می پذیرند که اموال خویش را باستثنای ساز و برگ جنگ بار شتر کرده با خود ببرند و کوچ کنند. مسوولیت کوچاندن آنها با محمد بن مسلمه است. می گویند: ما از مردم طلب هایی داریم مدت دار. چه کنیم؟ پیامبر می فرماید: مطالبات خود را بگذارید و هرچه زودتر بروید. سلام بن ابی حقیق ملقب به ابو رافع به اسید بن حضیر هشتاد دینار قرض داده است تا سر یکسال مبلغ یکصد وبیست دینار ب او برگرداند. ناچار می شود اصل قرض خود را بگیرد بدون هیچ سود و ربایی!
یهودیان اثاثیه خود و هر چه را که می توانند بار شتر کرده می برند حتی تخته و درب و پنجره را بار می کنند. بعدها پیامبر به صفیه دختر حیی بن اخطب داستان می کند و می گوید: نبودی مرا ببینی که چگونه بار دایی ات بحری بن عمرو را می بستم و او را کوچ می دادم!
در حالیکه زنها و بچه ها را درون اطاقک هایی که بر روی شتر می نهند نشانده اند کوچ می کنند. از محله بلحارث بن خزرج گذشته از جبلیه عبور می کنند و بعد از پل می گذرند و از کنار مصلی، آنگاه از بازار مدینه. زنهای یهودی با پیراهن های ابریشمین و جامه دیبا و در حالیکه قطعاتی از پوست خز و پارچه مخمل سبز و سرخ بر شانه انداخته اند در اطاقک بالای شتر نشسته و از میان مردم تماشاچی می گذرند. قافله قافله شتر می آید، و شماره شتران کاروان طولانی آنها به ششصد می رسد. پیامبر در اشاره به ثروت و تجمل آنها می فرماید: اینها در میان قوم یهود همان وضعی را دارند که بنی مغیره در میان قریش دارند. حسان بن ثابت با دیدن آنها و اشراف توانگری که بر شتر نشسته اند می گوید:آری بخدا قحطی زدگان پیش شما به چیزی می رسیدند و غذا برای میهمان رهگذر حاضر داشتید و شرابخوار را شراب می دادید و از کسی که به شما نابخردانه حرف زشتی می زد در می گذشتید و اگر برای دفاع از شما کمک می خواستند به کمک می شتافتید! ضحاک بن خلیفه می گوید: ای وای بر من! جانم فدای شما باد! چه سروری و شوکتی داشتید و چه کمک رسانی و بخشندگیی در شما بود! نعیم بن مسعود اشجعی می گوید: قربان این چهره هایی که گویی چراغ فروزانند و از یثرب کوچ می کنند! از این پس چه کسی به داد مستمند قحطی زده می رسد؟ و چه کسی از گرسنه ای که شبانه در بکوبد پذیرایی می کند؟ و چه کسی شراب ناب می نوشاند؟ و چه کسی از میهمانان با یک غذای چرب بالای خوراک گوشت پذیرایی می کند؟ بعد از شما ماندن در یثرب برای ما بی فایده است! ابو عبس که حرف او را می شنود به او می گوید: بله، اگر اینطور است تو هم به آنها بپیوند تا همراهشان به دوزخ در آیی! نعیم بن مسعود به او می گوید: این پاداش درستی نیست که به آنها می دهید. شما برای جنگیدن با قبیله خزرج از اینها و از دیگر قبائل عرب کمک طلبیدید ولی هیچکس جز اینها به کمک شما نیامد. ابو عبس می گوید: امااسلام آن پیمانها و روابط را یکسره قطع کرد و گسست.
زنهای یهودی در حالیکه زرو زیورهای زرین بر سر و دست و گردن دارند حرف می زنند و نی می نوازند و زر و زیور خود را از روی بی باکی نمایش می دهند. جبار بن صخر می گوید: من اینهمه زرو زیور و تجمل که اینها دارند در هیچ قومی که به تبعید می روند ندیده ام! ابورافع- سلام بن ابی حقیق- در حالیکه پابند شترش را باز می کند تا حرکت کند می گوید: ما فرض می کنیم اینهم یکی از فرسودگی ها و خشکیدن های زمین است که ما را مجبور به کوچیدن کرده است. اگر این نخلستانهایی که در آنجا داریم می رویم!
ابوسعید خدری که شاهد حرکت این کاروان است بعدها می گوید: آنروز عده ای از زنهای یهودی در اطاقکهای روی شتر نشسته بودند و صورت خود را نشان می دادند. زیبایی آنها را هیچ زنی نداشته است! شقراءدختر کنانه را دیدم که گفتی مروارید غلطانی است. رواع دختر عمیر- خواهر یامین بن عمیر که مسلمان شد- مثل خورشید تابان بود. دستبند زرین بر دست و گردنبند مروارید بر گردن داشتند. زید پسر رفاعه بن تابوت را دیدم که با عبدالله بن ابی در محله بنی غنم نشسته است و دم گوش او می گوید: از رفتن بنی نضیر در یثرب احساس غربت و تنهایی می کنم! اما دلم خوش است از این که می روند پیش همپیمانان مقتدر و ثروتمند خودشان و به جایی که دژهای بلند و مستحکمی روی کوهها دارد و مثل اینجا نیست! ساعتی به گفتگوی آندو گوش سپردم و دیدم که هر دو نفر نسبت به خدا و پیامبرش حرفهای پر شائبه می زنند.
در میان زنها یکی هم سلمی همسر عروه بن ورد عبسی است که زن زیبایی از بنی غفار است. عروه بن ورد که دزدی راهزن است به محله بنی نضیر می آید. به او شراب می دهند تا مست شود و پولی در جیبش نمی ماند. شراب می طلبد به او نمی دهند. از او می خواهند تا زنش را گرو گذارد. آنقدر شراب می خورد تا تمام قیمت زنش از دست می رود. وقتی به هوش می آید به زنش می گوید: راه بیفت تا برویم! یهودیان صاحب میخانه به او می گویند: این زن دیگر مال تو نیست، تو او را گرو گذاشته ای! بدینسان در میان یهودیان بنی نضیر می ماند. عروه بن ورد درباره این واقعه چنین سروده است:
به من شراب نوشاندند آن دشمنان خدا آنگاه از ره دروغ و فریب مرا دوره کردند
و گفتند: پس از پرداخت فدیه سلمی نه توانگر خواهی بود و نه فقیر!
آری، بخدا اگر آنروز مثل امروز می بودم و عقل و قدرت می داشتم
در مورد سلمی در برابر آنان مقاومت می کردم گرچه بر باروهای مستحکم مستقر می شدند!
پیامبر خدا زمین ونخلستان و ساز و برگ جنگی آنها را به تصرف در می آورد. از ساز و برگ، پنجاه زره و پنجاه کلاهخود دارند و سیصد و چهل شمشیر. بخشی از ابزار جنگی خود را نیز پنهان کرده با خود می برند.
پس از رفتن بنی نضیر از اطراف مدینه، رسول خدا به پسر یامین بن عمیر- یهودیی که در اواخر محاصره بنی نضیر مسلمان شده است- می فرماید: هیچ به شوهر خواهرت- عمرو بن جحاش- و سوءقصدی که به جان من داشت اندیشیده ای؟ یامین می گوید: ای رسول خدا، من او را به سزایش می رسانم. آنگاه ده دینار به مردی از قبیله قیس می دهد تا عمرو بن جحاش را به قتل رساند. آنمرد رفته عمرو بن جحاش را غافلگیر می کند و می کشد. یامین خبر قتل او را به پیامبر می رساند و شادمان می شود.

سوره مبارکه حشر

درباره لشکرکشی برسربنی نضیر همه سوره مبارکه حشر فرود می آید.(445)

بنام خداوند بخشاینده مهربان

آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است خدا را به پاکی ستودند و او مقتدر حکیم است. اوست که کسانی از اهل کتاب را که کافر شدند از دیارشان بیرون راند برای اولین کوچاندن، باور نمی کردید که بیرون روند، و گمان بردند که دژهایشان در برابر خدا از آنان حفاظت خواهد کرد، پس خدا از جایی در رسیدشان که حسابش را نکرده بودند و وحشت به دلهایشان افکند تا خانه هایشان را بدست خویش و بدست مومنان خراب می کردند، اینک عبرت آموزید ای خداوندان بصیرت. و اگرنه آن بود که خدا کوچیدن را بر آنان مقدر کرده بود حتماًآنان را در دنیا عذاب می کرد و در آخرت برای آنان عذاب آتش است. آن بدین سبب است که با خدا و پیامبرش مخالفت کردند، و هر کس با خدا مخالفت ورزد بداند که خدا سخت کیفر است. هر چه از خرما بنان بریدید یا آن را ایستاده بر ریشه اش رها ساختید به اذن خدا بوده است و تا زشت کاران را سر افکنده گرداند. و آنچه خدا از اموال آنان به پیامبرش به غنیمت داد نه بر آن اسب تازانید و نه شتر بلکه خدا پیامبرانش را بر هر کس بخواهد مسلط گرداند و خدا بر هر چیزی تواناست. آنچه خدا از اموال اهالی آن دهکده ها به پیامبرش به غنیمت داد از آن خداست و از آن پیامبر است و از آن خویشاوندان و یتیمان و بیچارگان و راه ماندگان تا میان توانگران شما دست بدست نگردد، و آنچه پیامبر به شما داد باید آن را بگیرید و از آنچه شما را از آن بر حذر داشت دست بدارید و ازخدا پروا گیرید زیرا خدا سخت کیفر است. از آن فقیران مهاجری است که از دیار و خانه و مزارعشان بیرون رانده شدند در حالیکه بخشایشی و خشنودیی از خدا می جستند و خدا و پیامبرش را یاری می دادند، اینان هستند که راستگویند. و کسانی که پیش از ایشان جای در مدینه و در ایمان گرفتند در حالیکه هر کس را که سوی آنان هجرت می کرد دوست می داشتند و در دل خویش نسبت به آنچه داشتند نیازی احساس نمی کردند و دیگران را بر خویشتن مقدم می داشتند گر چه آن چیز اختصاصی ایشان می بود و کسانی که بخل و آز درون مهار کنند آری اینان همان رستگارانند. و کسانی که پس از ایشان آمدند بگویند: پروردگار ما، ما را بیامرز و برادران ما را که در ایمان بر ما پیشی جستند و در دلهای ما کینه ای نسبت به کسانی که ایمان آوردند منه زیرا تو مهر پویی مهربانی. آیا ننگریستی به آنان که نفاق ورزیدند که به برادران خود- آنعده از اهل کتاب که کافر شدند- می گویند: اگر بیرون رانده شدید حتماًما همراه شما بیرون خواهیم آمد و هیچگاه در مورد شما از هیچکس فرمان نخواهیم برد و اگر با شما جنگیده شود حتماًشما را یاری خواهیم کرد، در حالیکه خدا شهادت می دهد که آنان قطعاًدروغگویند. اگر آنان بیرون رانده شوند اینان همراهشان بیرون نخواهند رفت و اگر با آن جنگیده شود آنان را یاری نخواهند کرد و اگر هم آنان را یاری کنند البته به هزیمت پشت بگردانند آنگاه یاری هم نشوند. براستی شما در دلهای آنان وحشت انگیزتر از خدایید. آن بدین سبب است که آنان مردمی هستند که دینشناسی ندارند. با جمع شما نمی جنگند مگر در دهکده های با حصار یا از پشت بارو، آسیب رسانی آنان در میان خودشان شدید است، آنان را متحد پنداری حال آنکه دلهایشان پراکنده است. آن بدین سبب است که آنان مردمی هستند که به خرد در نمی یابند. مثل سرگذشت کسانی که اندکی پیش از اینان بودند و نتیجه کارشان را به کیفر چشیدند و برای آنان عذابی دردناک است. چون سر گذشت شیطان که به انسان گفت: کافر شو. پس وقتی کافر شد شیطان گفت: من از تو بیزارم زیرا من از خدا که پروردگار عالمهای آفریدگان است بیم دارم. پس سرانجام آن دو این شد که هر دو در آتش باشند در آن جاودان بمانند و این سزای ستمکاران باشد. هان ای کسانی که ایمان آوردند، از خدا پروا گیرید زیرا خدا از آنچه می کنید آگاه است. و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند در نتیجه خدا خودشان را از یاد ببرد، اینان همان زشتکارانند. همدمهای دوزخ با یاران بهشت یکسان نیستند، یاران بهشت همان برندگانند. اگر این قرآن را بر کوهی فرود آورده بودیم البته آنرا می دیدی که تن فروهشته و پاره پاره از ترس خدا گشته است، و این مثلها را برای آدمیان می زنیم مگر آنان بیاندیشند. او خدایی است که معبودی جز او نیست دانای غیب و مشهودی که او بخشاینده مهربان است. او خدایی است که معبودی جز او نیست، فرمانروای منزه بری از نقص ایمنی بخش سیطره دار مقتدر بقهر گرداننده بس عظیم، برترآمد خداوند از آنچه با وی انباز گیرند. او خدای آفریننده گونه پرداز نقش آفرینی است که نامهای نیکو همه او راست، آنچه در آسمانها و زمین است او را به پاکی می ستاید و او مقتدر حکیم است.