فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

شهادت جمعی از اسلام شناسان در رجیع

چون سفیان بن خالد هذلی کشته می شود چند نفر از بنی لحیان پیش دو عشیره عضل و قاره رفته پیشنهاد می کنند که در ازای گرفتن چند شتر از آنان پیش پیامبر بروند و از او خواهش کنند تا چند مبلغ از یارانش به سرزمین آنها بفرستد تا ایشان را به اسلام دعوت کنند، و چون آن مبلغان رسیدند آنان را دستگیر کرده تحویل دهند تا یکی را که سفیان را کشته است بکشند و دیگران را به مکه پیش قریش ببرند و به آنان بفروشند، زیرا برای قریش چیزی خوش تر از این نیست که کسی یکی از یاران محمد را پیش آنان ببرد تا او را به تلافی کشته های خویش در جنگ بدر بکشند و پیکرش را تکه پاره کنند. عضل و قاره- که دو عشیره از خزیمه هستند- این پیشنهاد را می پذیرند. هفت نفر از آنها تحت این پوشش که مسلمان شده اند به مدینه خدمت پیامبر رفته می گویند: اسلام در عشیره ما رواج یافته است. چند نفر از یاران خویش را بفرست تا به ما قرآن را بیاموزند و ما را به اسلام آشنا کنند. پیامبر یک هیئت هفت نفره از اسلام شناسان را همراه آنها می فرستد:مرثدبن ابی مرثد غنوی، خالد بن ابی بکیر، عبدالله بن طارق بلوی، برادر مادری وی بنام معتب بن عبید، خبیب بن عدی، زید بن دثنه، و عاصم بن ثابت بن ابی اقلح. ریاست این هیأت با عاصم بن ثابت است. می روند تا می رسند به چاه آبی بنام رجیع که متعلق به قبیله هذیل است و نزدیک هده قرار دارد. ناگهان آن چند نفر که بعنوان دعوت مبلغ آمده بودند رفقای خود را که بنی لحیان از پیش فرستاده و آماده کرده کرده بودند صدامی زنند، و آنها هم بشتاب می آیند: یکصد تیر انداز شمشیر بدست! هفت اسلام شناس، شمشیر از نیام بر آورده و برای جنگیدن بپا می خیزند. دشمنان مهاجم می گویند: مانمی خواهیم با شما بجنگیم بلکه می خواهیم شما را به اهالی مکه بفروشیم و پولی بدست آوریم. با شما عهد می بندیم که شما را نکشیم. خبیب بن عدی، زید بن دثنه، و عبدالله بن طارق تن به اسارت می دهند. خبیب به این فکر است که مردم مکه مرهون خدمات او هستند و او را نخواهند کشت. عاصم بن ثابت، مرثد، خالد بن ابی بکیر، و معتب بن عبید حاضر نمی شوند تأمین یا پناهندگی آنها را بپذیرند. عاصم بن ثابت می گوید: من عهد کرده ام که حمایت هیچ مشرکی را نپذیرم. و بنا می کند به نبرد با دشمن و خواندن این سرود رزمی:
من نه بیمارم، من چابکی کماندارم کمانی که شرربلا می افکند و از زه آن تیرهای بلند می بارد. مرگ تحقق یافتنی است و زندگی رفتنی
و آنچه خداوند برای آدمی مقدر فرموده است برایش پیش می آید و آدمی خود به سوی آن می رود
مادرم به عزایم بنشیند اگر با شما نجنگم
هر چه تیر در کمان دارد به طرف دشمن پرتاب می کند، بعد با نیزه چندان می جنگد تا نیزه اش می شکند، آنگاه دست به شمشیر می برد و چون دیده است که دشمن جامه هر یک از یاران او را که کشته است از تنش برکنده است به درگاه خداوند چنین دعا می کند: خدایا، من در آغاز این روز از دینت دفاع کردم، پس تو در پایان این روز از تنم حمایت فرما. آنگاه غلاف شمشیرش را می شکند و می جنگد تا به شهادت می رسد، پس از آنکه یکتن از دشمن کشته و دو تن را زخمی کرده است. در اثنای شمشیر زدن این سرود را می خواند:
من ابو سلیمانم و تیراندازی ماهر - افتخارات رزمی را از نیاکان بزرگوارم به ارث برده ام
مرثد و خالد را درحالیکه ایستاده بودند از پای در آوردم
سلافه دختر سعد که همسر و چهار پسرش در جنگ بدر به هلاکت رسیده اند و دو نفر از آنها یعنی حارث و مسافع بدست عاصم بن ثابت از پای در آمده اند عهد کرده است که اگر دستش برسد در کاسه سر عاصم بن ثابت شراب بنوشد، بهمین جهت برای سر عاصم بن ثابت یکصد ماده شتر جایزه تعیین کرده است، و همه عشایر بیابانگرد از جمله بنی لحیان از این جایزه اطلاع پیدا کرده اند. از اینرو بر آن می شوند که سر او را بریده پیش سلافه دختر سعد ببرند و یکصد ماده شتر از او جایزه بگیرند. خداوند زنبورانی را می فرستد تا به دور سر او می گردند و هر کس را که نزدیک می شود تا سر او را از تن جدا کند می گزند. چون زنبوران بسیارند دشمن فکر می کند بهنگام شب سر او را جدا کند اما شب هنگام که زنبوران پراکنده می شوند بارانی سیل آسا می بارد و سیلی آمده آن پیکر پاک خود را می برد، و دشمن به آن دست پیدا نمی کند.
معتب بن عبید نیز پس از زخمی کردن چند نفر از دشمن بدست آنها شهید می شود. خبیب بن عدی، عبدالله بن طارق، و زید بن دثنه را با خود می برند. در مر الظهران، دستهای آنان را با زه کمانشان می بندد. عبدالله بن طارق می گوید: این آغاز ناجوانمردی شماست!بخدا قسم همراه شما نخواهم آمد، و کار یارانم را که به شهادت رسیدند سرمشق قرار خواهم داد. تلاش می کنند تا او را آرام کنند فایده ای نمی بخشد. دست خود را از بند رها کرده دست به شمشیر می برد. از دورش پراکنده می شوند ولی او با شمشیر به آنهاحمله می برد و آنها از برابرش می گریزند. آنگاه باپراندن سنگ از هر سو او را به قتل می رسانند. آرامگاهش در همان مرالظهران است. خبیب و زید را به مکه می برند. خبیب بن عدی را حجیر بن ابی اهاب به هشتاد مثقال طلا می خرد تا به برادرزاده خویش تحویل دهد، و او وی را به تلافی پدرش- حارث بن عامر- که در بدر کشته شده است بکشد. زید بن دثنه را صفوان بن امیه به هشتاد شتر می خرد تا او را به تلافی پدرش بکشد. این دو را چون در ماه حرام به مکه آورده اند زندانی می کنند تا ماههای حرام سپری شود. زید بن دثنه را صفوان بن امیه در خانه یکی از بنی جمح- یا خانه برده اش نسطاس- زندانی می کند. زید روزها روزه دارد و شبها را با خواندن قرآن به سر می آورد، و لب به غذایی که در آن گوشتی باشد که بر بتان کشته اند نمی زند. صفوان که می خواهد با این زندانی خوشرفتاری کنددچار مشکل می شود. به او پیغام می دهد و می پرسد: چه غذایی مایلی بخوری؟ می گوید: از آن گوشتی که بنام غیر خدا ذبح شده باشد نمی خورم. شیر می خورم. صفوان هر روز بهنگام افطار ظرف شیری برای او می فرستد، و او می آشامد تا به سحر.
خبیب بن عدی را حجیر در خانه زنی بنام ماویه زندانی می کند که آزاد شده بنی عبد مناف است. ماویه که بعدها به دین اسلام در می آید و مسلمان خوبی هم می شود مشاهدات خویش را چنین داستان می کند: بخدا قسم من آدمی بهتر از خبیب ندیده ام... شبها قرآن تلاوت می کرد. زنان به شنیدن صدای قرآن خواندن وی به گریه می افتادند و دلشان به حال او می سوخت. از او پرسیدم: خبیب احتیاجی داری؟ گفت: نه، فقط آبی خوشگوار و پاک برایم بیاور از گوشتی که بنام بتها کشته شده است میاور، و روزی که خواستند مرا بکشند به من خبر بده. وقتی ماههای حرام سپری گشت و تصمیم گرفتند او را بکشند پیش او رفته به وی خبر دادم. بخدا قسم خم به ابرو نیاورد، و گفت: تیغی بده برایم بیاورند تا بدنم را اصلاح کنم. تیغی بدست پسرم برایش فرستادم. همین که پسرم رفت با خود گفتم: وای این مرد توانست انتقام خون خویش را پیشتر بستاند، این چه کاری بود که کردم! این پسر بچه را با آن تیغ فرستادم! حالا او را خواهد کشت و خواهد گفت که یکتن در ازای یکتن! اما وقتی پسرمپیش او رفته بود تیغ را از دست او گرفته به شوخی به او گفته بود: آفرین بر پدرت که چه پسر با دل و جرأتی هستی! آیا مادرت وقتی این تیغ را فرستاد و می دانست که قصد کشتن مرا دارند از این نترسید که تو را غافلگیرانه بکشم؟ من که رسیدم و این حرف را شنیدم گفتم: آی خبیب! من به اعتماد ایمان تو به خدایت این تیغ را برایت فرستادم و نفرستادم تا پسرم را بکشی! خبیب گفت: من او را نمی کشم و در دین ما کشتن ناجوانمردانه روا نیست! بعد به او خبر دادم که اینها فردا تو را بیرون می آورند تا بکشند. او را در غل و زنجیر از بند بیرون آورده بودند تا به تنعیم. زنها و بچه ها و بردگان و عده ای از مردم مکه در راه به دور او گرد آمده بودند و هر کس کشته ای در جنگ داشت یا مخالف اسلام بود آمده بود. زید بن دثنه را هم آورده بودند. وقتی زید و خبیب به هم رسیدند و هریک عده ای را احاطه کرده بودند دست یکدیگر را فشرده و همدیگر را به شکیبایی و مقاومت سفارش کردند. بعد با هم خداحافظی کردند.
چوبی آورده زمین را کندند و آن تخته را درزمین استوار ساختند. چون خبیب را به کنار آن تخته بردند رو به آنها کرده گفت: می گذارید تا دو رکعت نماز بخوانم؟ موافقت کردند. دو رکعت به کمال بجای آورد بدون این که طول بدهد. خبیب نخستین کسی است که بهنگام اعدامش دو رکعت نماز می گزارد، و این سنت از وی در تاریخ اسلام می ماند. پس از نماز، به جلادان می گوید: بخدا اگر نه این بود که گمان می بردید من از مرگ ترسیده ام به نماز ادامه می دادم. آنگاه دستهای خویش را به دعا افراشته می گوید: اللهم احصهم عدداً، و اقتلهم بدداً، و لا تغادر منهم احداًم بارالها! از شمارشان بکاه، و آنها را یکی پس از دیگری بکش، و مگذار که هیچیک جان بدر برند! معاویه بن ابی سفیان که حاضر است بعدها می گوید: پدرم- ابوسفیان- که در کنارم بود بمحض شنیدن نفرین خبیب از ترس اجابت آن چنان مرا گرفت و به زمین کوفت و چسباند که استخوان نشیمنگاهم به درد آمد و تا مدتها درد می کرد. حویطب بن عبدالعزی انگشتها را به گوش خویش فرو برده پا به فرارمی گذارد، و حکیم بن حزام از ترس این نفرین پشت درختی مخفی می شود، و جبیر بن مطعم از ترس این که نفرین خبیب هماندم او را بگیرد پشت سر دیگران پنهان می شود، و حارث بن برصاءیقین می کند که نفرین خبیب گریبان همه آنها را خواهد گرفت. نوفل بن معاویه دیلی از ترس نفرین وی خود را به زمین می چسباند، و یقین می کند که هیچیک از حاضران از آه او جان بدر نخواهند برد. بعدها عمربن خطاب، سعید بن عامر بن حذیم جمحی را به استانداری حمص می گمارد. به وی گزارش می دهند که استاندار گاهی در حضور اطرافیانش غش می کند. در سفری که استاندار به مدینه می کند عمر از او می پرسد: چه مرضی داری؟ صرع داری؟ جواب می دهد: نه. حقیقت این است که من شاهد اعدام خبیب بودم و نفرین او را شنیدم. بخدا هر وقت که آن واقعه را به یاد می آورم از هوش می روم. این معنا بر قدر و منزلت وی نزد عمربن خطاب می افزاید.
در این هنگام، او را بر آن تخته می نهند و روی او را به طرف مدینه می گردانند و طناب بر او می پیچند. بعد، به او می گویند: از اسلام برگردتا تو را آزاد کنیم! می گوید: نه بخدا، من دوست نمی دارم که از اسلام برگردم و همه آنچه بر روی زمین است مال من بشود. می پرسند: دوست می داری محمد به جای تو می بود و تو در خانه ات راحت نشسته بودی؟ جواب می دهد: بخدا من راضی نیستم راحت در خانه بنشینم و حتی خاری به تن محمد بخلد. آنگاه مکرر می گویند برگرد از اسلام ای خبیب! و او هر بار پاسخ می دهد که هرگز برنخواهم گشت! می گویند قسم به لات و عزی اگر از اسلام برنگردی تو را می کشیم. می گوید: کشته شدن من در راه خدا امری ناچیز است. چون روی او را به طرف مدینه و جایی که از آن آمده است نهاده اند می گوید: این که روی مرا از قبله گردانده اید بدانید که خداوند می فرماید: به هر جا روی نهید ذات خداهمانجاست...(437)آنگاه می گوید: خدایا، من به هر سو که می نگرم جز روی دشمن نمی بینم. خدایا، در اینجا کسی نیست که سلام مرا به پیامبرت برساند. بنابراین تو سلام مرا برسان. در مدینه، پیامبر که در میان یارانش نشسته است مدهوش می شود از آنگونه که بهنگام فرود آمدن وحی بر او عارض می شود، سپس می فرماید: سلام و رحمت خدا بر او هم باد و می افزاید: این فرشته وحی بود که سلام خبیب را به من رسانید.(438)
عکرمه بن ابی جهل، سعید پسر عبدالله بن قیس، اخنس بن شریق، و عبیده پسر حکیم بن امیه گردانندگان صحنه اعدامند و مردم را برای کشتن خبیب تحریک می کنند. پسران کسانی را که در جنگ بدر به هلاکت رسیده اند دعوت کرده اند. بدست هریک از اینها که چهل پسرند نیزه ای داده اند و به آنها می گویند: این کسی است که یدرشما را کشته است! آنها با نیزه ای که در دست دارند به بدن او فرو می برند. بر روی آن تخته می غلتد و رویش به جانب کعبه می گردد: می گوید: خدای را سپاس که چهره ام را به سوی قبله ای گردانید که برای خویشتن و برای پیامبرش و برای مومنان پسندیده است. مردی از بنی عبدالدار بنام ابو میسره دست عقبه پسر حارث بن عامر را- که کودکی است- گرفته بر نیزه ای می نهد و بدین حال نیزه را در بدن خبیب فرو می برد. کودک که از این کار مشمئز شده است دست خود را رها می سازد و می گریزد. تماشاچیان فریاد می زنند آی ابو سروعه! نیزه ای که ابو میسره زد کاری نبود! ابوسروعه نیزه را به سینه خبیب فرو می برد تا از پشت او بیرون می آید. در این لحظات، خبیب یکسره لب به یگانگی خدا و پیامبری محمد گشوده داشته است. اخنس بن شریق می گوید: اگر احتمال می رفت که یاد محمد را در حالتی ترک کند باید در این حال ترک می کرد. ما هرگز پدری ندیده ایم که نسبت به فرزندان خویش احساسی داشته باشد که یاران محمد نسبت به او دارند!
کشتن زید بن دثنه را به عهده نسطاس برده صفوان گذاشته اند. نسطاس او را به تنعیم می برد. تنه درختی را در زمین استوار می سازند. زید می گوید: می خواهم دو رکعت نماز بگزارم. و دو رکعت نماز می گزارد. او را بر آن تنه درخت می بندند و به او می گویند: از دین نو ساخته ات دست بردار و از آیین ما پیروی کن تا تو را رها کنیم. می گوید: نه بخدا، هرگز دست از دینم بر نخواهم داشت. از او می پرسند: آیا دلت می خواست بجای تو محمد در چنگ ما می بود و تو در خانه ات می بودی؟ جواب می دهد: دلم نمی خواهد در خانه ام راحت باشم و خاری به تن محمد بخلد. ابو سفیان پسر حرب می گوید: نه! ندیده ام که پیروان کسی او را آنقدر که پیروان محمد، محمد را دوست می دارند دوست داشته باشند.(439)
مجموعه ای از آیات سوره مبارکه آل عمران فرود می آید:
بیگمان در آفرینش آسمانها و زمین و آمد شد شب و روز البته آیت برای خردمندان است، آنکسان که خدا را در حال ایستادن و نشستن و بر پهلوهایشان یاد می آرند و در آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند که پروردگار ما این را باطل نیافریدی، منزهی تو از این، پس ما را از عذاب آتش در امان دار، پروردگار ما بیشک تو هر که را به آتش در آوری بیقین او را رسوا کرده باشی و ستمکاران را یاورانی نباشد، پروردگار ما بیشک ما ندا دهنده ای را شنیدیم که برایمان ندا می دهد که به پروردگارتان ایمان آورید، پس ایمان آوردیم، پروردگار ما از اینرو گناهان ما را بر ماببخش و کارهای بدمان را باز پوشان و ما را همراه نیکان بمیران، پروردگار ما همچنین آنچه را به ما بر زبان پیامبرانت وعده دادی به ما بده و ما را در دوران رستاخیز رسوا مگردان زیرا که تو وعده خویش خلاف نکنی. بر اثرش پروردگارشان بنفعشان پاسخ داد که من کار هیچ عمل کننده ای از شما را چه مرد باشد چه زن- که برخی تان از برخی دیگرید- پایمال نکنم، پس کسانی که هجرت کردند و از دیارشان بیرون رانده شدند و در راه من آزار دیدند و جنگیدند و کشته شدند قطعاًکارهای بدشان را برایشان فرو پوشم و البته آنان را به بهشت هایی در آورم که از زیرش جویها روان است پاداشی از نزد خداست و خداست که حسن پاداش در اختیار دارد. گشت و گذار کسانی که کافر شدند در کشورها تو را نفریبد، برخورداری اندکی است آنگاه آشیانشان دوزخ باشد و چه بد آسایشگاهی است! اما کسانی که از پروردگارشان پروا گرفتند بهشت هایی دارند که از زیر آنها جویها روان است در آنها ماندگارند میهمانسرای است از نزد خدا و آنچه نزد خداست برای نیکان بهتراست.(440)

مأموریت عمرو بن امیه ضمری

پس از شهادت خبیب بن عدی و یارانش، پیامبر، عمرو بن امیه ضمری و جبار بن صخر انصاری را مأموریت می دهد تا به مکه رفته ابوسفیان را بکشند. این دو نفر به منطقه مکه رفته شتران خود را دریکی از دره های یأجج می بندند و شبانه وارد شهر می شوند. جبار به عمرو می گوید: نظرت چیست که برویم و به دور کعبه طواف کنیم و دو رکعت نماز بخوانیم؟ عمرو می گوید: مردم شهر بعد از شام خوردن پشت دیوار خانه شان به صحبت می نشینند. جبار می گوید: نه، انشاءالله. به دور کعبه طواف می کنند و نمازی می خوانند و بقصد کشتن ابوسفیان بیرون می آیند. همانطور که مشغول راه رفتن هستند مردی از مردم شهر عمرو را می شناسد و می گوید: این عمرو بن امیه است. حتماًبرای سوءقصدی آمده است. عمرو به جبار می گوید: به سرعت بگریزیم! و می گریزند و از کوه بالا می روند. عده ای به تعقیب آنان حرکت می کنند. وقتی آندو به بالای کوه می رسند از تعقیب آنان نومید می شوند. آندو برگشته به شبه غاری در کوه پناه می برند و بر در غار سنگ هایی رویهم می چینند و شب را در آنجا به سر می آورند. بامداد، مردی از قریش در حالیکه دهانه اسبش را در دست دارد برای درو کردن علف پیش می آید و به درب غار می رسد. آندو می گویند: اگر این ما را ببیند فریاد خواهدزد و دستگیر شده به کشتن می رویم. عمرو خنجری را که برای کشتن ابوسفیان آماده کرده است بیرون کشیده بر سینه آن مرد می زند. مشرک فریادی می کشد که به گوش مردم مکه می رسد و عمرو به مخفیگاه خویش باز می گردد. مشرکان به شتاب خود را به او می رسانند ومی بینند آخرین رمقش در حال از بین رفتن است. از او می پرسند: چه کسی تو را زد؟ می گوید: عمرو بن امیه! و جان می دهد و نمی تواند جای عمرو را نشان دهد. لاشه او را بردوش کشیده می برند. چون تاریکی دامن می گسترد عمرو به جبارمی گوید:بیا خود را نجات دهیم. شبانه از مکه آهنگ مدینه می کنند. در ابتدای راه بر می خورند به پیکر پاک خبیب بن عدی که عده ای از مشرکان بر آن نگهبانی می دهند. با دیدن این دو نفر یکی به دیگران می گوید: من تا کنون ندیده بودم که کسی چنین عمرو بن امیه راه برود! اگر نه این بود که او در مدینه است می گفتم این خود اوست! وقتی نزدیک چوبه دار خبیب می رسند آن را از جا کنده بردوش می کشند و دوان می روند. نگهبانان هم در تاریکی به تعقیب آنان می پردازند. پیکر خبیب را در چاله ای در مسیل یأجج می افکنند تا از نظر پنهان می شود و بعدها به آن دست پیدا نمی کنند. عمرو به جبار انصاری که در پیاده روی و دویدن چندان توانا نیست می گوید تا خود را به شترش برساند و خود با نگهبانان که رسیده اند به زد و خورد می پردازد، و سرانجام آنها را به ستوه آورده خود را خلاص می کند و به کوهی پناه برده وارد غاری می شود. ساعتی بعد پیرمرد یک چشم از عشیره دیل با چند رأس گوسفند می رسد، و از او می پرسد تو کیستی؟ عمرو می گوید: از بنی بکر! تو کیستی؟ می گوید: من هم از بنی بکرم! عمرو می گوید: خوشوقتم! پیرمرد دراز کشیده بنای آواز خواندن می گذارد و می خواند:
ولست بمسلم مادمت حیاً - ولا دان لدین المسلمینا
تا زنده ام مسلمان نخواهم شد - و نه به دین مسلمانان در خواهم آمد
عمرو در دل می گوید: حالا خواهی فهمید! و صبر می کند تا او به خواب می رود. آنگاه کمان خویش را بر گرفته گوشه تیز آن را در چشم سالم آن مشرک فرو می برد و می فشارد تا به استخوان می رسد. سپس از غار بیرون آمده راه خود را پیش می گیرد و به عرج می رسد و بعد به رکوبه تا می رسند به نقیع- در سرزمین مزینه که دو شب راه با مدینه فاصله دارد. می بیند دو جاسوس که مشرکان قریش برای کسب خبر به مدینه فرستاده اند سرگرم گشت اند. به آنها می گوید تسلیم شوند. نمی پذیرند. یکی را به تیری می زند و دیگری را اسیر کرده دستهایش را می بندد و به مدینه می آورد.(441)

درگذشت نجاشی

خبر در گذشت نجاشی از حبشه به مدینه می رسد. پیامبر به یارانش می فرماید: برخیزید و بر برادرتان نجاشی نماز بگزارید. یکی که تعجب کرده است به دیگری می گوید به ما دستور می دهد تا بر غریبه ای حبشی نماز بگزاریم؟! چنین وحی می آید:
وان من اهل کتاب لمن یومن بالله و ما انزل الیکم و ما انزل الیهم خاشعین لله لا یشترون بآیات الله ثمناًقلیلاً، اولئک لهم اجرهم عند ربهم، ان الله سریع الحساب.(442)
و بیگمان از اهل کتاب کسانی هستند که به خدا ایمان می آورند و به آنچه بسوی شما فرود آمد و آنچه بسوی ایشان فرود آمد در حالیکه براهی خدا فروتنند، آیات خدا را به بهای اندک نمی فروشند، اینان هستند که مزدشان را نزد پروردگارشان دارند، بیگمان خدا زود حساب است.(443)