فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

مأموریت عبدالله بن انیس

به پیامبر خبر می رسد که سفیان بن خالد هذلی با عده ای از قبیله خویش و دیگران مشغول جمع آوری نیرو برای جنگیدن با مسلمانان است. به عبدالله بن انیس مأموریت می دهد تا او را به قتل رساند. از پیامبر خواهش می کند که مشخصات سفیان را برای او بیان فرماید. می فرماید: اگر او را ببینی تو را ترس فرا می گیرد و از او می هراسی و شیطان را به یاد می آوری. در حالیکه عبدالله بن انیس از هیچ مردی نمی ترسد. عبدالله از رسول خدا اجازه می خواهد تا به دشمن دروغ مصلحت آمیز بگوید. به وی اجازه می دهد. عبدالله شمشیرش را برداشته به راه می افتد و خود را به قبیله خزاعه منتسب می نماید تا می رسد به محله عرنه. چشم وی به سفیان بن خالد می افتد که دارد راه می رود و عده ای از کسانی که به وی پیوسته اند در حرکتند. او را از روی مشخصاتی که پیامبر داده است می شناسد و از او می هراسد چنانکه قطرات عرق بر پیشانی و صورتش می نشیند، و با خود می گوید: خدا و پیامبرش درست فرموده اند. سفیان از او می پرسد که کیست. جواب می دهد: مردی از قبیله خزاعه. شنیدم که برای جنگیدن با محمد سرگرم جمع آوری نیرویی آمدم تا به تو بپیوندم. می گوید: آری، من دارم برای جنگیدن با او نیرو جمع می کنم. عبدالله گفتگوکنان با وی قدم می زند، و سفیان از سخنان وی خوشش می آید. می رسند به خیمه سفیان، و اطرافیان وی از دورش به یکسو می روند و کم کم به استراحت و خواب می پردازند. عبدالله غافلگیرانه وارد خیمه شده او را می کشد و سرش را از تن جدا کرده با خود می برد و به غاری که در کوه است پناهنده می شود. عنکبوت بر دهانه غار تارهایی می تند. عده ای که به تعقیب وی آمده اند نومید باز می گردند. عبدالله شبانه از غار بیرون آمده رو به مدینه می نهد. شبها راه می پیماید و روزها خود را پنهان می کند تا روز شنبه بیست و سوم محرم به مدینه می رسد. یکسره به مسجد می رود. وقتی چشم رسول خدا به او می افتد می فرماید: چشم ما روشن. عرض می کند: چشم من به جمال شما روشن ای رسول خدا. پیامبر عصایی به وی عطا می فرماید که با این در بهشت قدم بزن. این عصا تا پایان عمر نزد اوست ووصیت می کند که پس از وفاتش در کفن او بنهند.(435)

شهادت سی و نه قرآن شناس درکنارچاه معونه

عامر بن مالک ملقب به ابو براءکه مردی مشرک است به خدمت پیامبر می آید و دو اسب و دو شتر سواری بعنوان هدیه تقدیم می دارد. رسول خدامی فرماید: هدیه هیچ مشرکی را نمی پذیرم! و اسلام را بر او عرضه می دارد. اما مسلمان نمی شود و تکذیب هم نمی کند، و می گوید: ای محمد، بنظر من این دین و دعوت تو کار خوب و پسندیده ای است. قبیله من پیرو منند. اگر چند نفر از یارانمت را همراه من بفرستی امیدوارم دعوت تو را بپذیرند و از دین تو پیروی کنند، و اگر آنها پیرو تو شدند قدرت تو به بالاترین حد خواهد رسید. می فرماید: من می ترسم اهالی نجد آنان را بکشند. می گوید: نگران نباش. من به آنان پناهندگی می دهم و نخواهم گذاشت کسی از اهالی نجد به آنان صدمه ای بزند.
در میان انصار، هفتاد جوان هستند که بنام قرآن شناسان معروفند. از سر شب به گوشه ای از مسجد می نشینند و با هم درس و بحث دارند و نماز می خوانند. نزدیکیهای صبح می روند و آب آشامیدنی و پشته های هیزم می آورندو به خانه های رسول خدا می نهند. خانواده شان فکر می کنند که آنان پیش خانواده شان هستند.
پیامبر خدا در ماه صفر چهل نفر از قرآن شناسان جوان را به ریاست منذر بن عمرو ساعدی مأموریت می دهد تا قبیله عامر بن مالک را به اسلام دعوت کنند و قرآن بیاموزند. نامه ای هم همراهشان می کند. منذر بن عمرو راهنمایی از قبیله بنی سلیم با خود بر می دارد. می روند تا به چاه معونه که از آبهای قبیله بنی سلیم و میان سرزمین بنی عامر و بنی سلیم واقع است می رسند. در آنجا اردو می زنند و شتران خویش را سر می دهند. حارث بن صمه و عمرو بن امیه را به چراندن و نگهبانی شتران می گمارند. حرام بن ملحان را با نامه پیامبر پیش عامر بن طفیل که در میان عده ای از بنی عامر نشسته است می فرستند. وقتی به آنها می رسد بدون این که نامه را بخوانند عامر بن طفیل شمشیر خود را می کشد و حرام را می کشد و بانگ بر می دارد که بنی عامر برای حمله به جمع مسلمانان بپاخیزند، ولی بنی عامر نمی پذیرند. حال آنکه عامر بن مالک-ابوبراء- قبلاً آماده و در مرز نجد به عشایر مختلف اطلاع داه است که او یاران محمد را در پناه خویش گرفته است و هیچکس نباید متعرض آنان شود، همگی گفته اند تعهد پناهندگی ابو براءبرای همه ما محترم است! وقتی بنی عامر حاضر نمی شوند با عامر بن طفیل بر جمع مسلمانان بتازند وی برای این کار از عشایر عصیه و رعل که از شاخه های قبیله بنی سلیم هستند کمک می طلبد، و به کمک او می آیند و او را به فرماندهی خویش انتخاب می کنند: عامر بن طفیل به آنها می گوید: من یقین دارم که این شخص بع ه تنهایی به اینجا نیامده است. آنها رد پای او را گرفته پیش می روند تا به یاران وی می رسند که چون دیده اند دیر کرده است رد او را گرفته پیش آمده اند. مسلمانان را محاصره می کنند و بنی عامر هم در محاصره شرکت می جویند. جوانان قرآن شناس مردانه می جنگند تا همگی به شهادت می رسند. جز منذر بن عمرو. به او می گویند: اگر مایل باشی به تو امان می دهیم. می گوید: تسلیم نمی شوم و تأمین جانی شما را نمی پذیرم تا آنکه مرا به محل شهادت حرام ببرید تا در آنجا از تعهدی که دائر بر پناهندگی و حفظ جانم کرده اید در گذرم. او را به محل شهادت حرام می برند آنگاه تعهدی را که در مورد حفظ جانش کرده اند لغو می کنند، و او با آنها چندان می جنگد تا به شهادت می رسد.
حارث بن صمه و عمرو بن امیه با رمه شتر می آیند. در راه متوجه می شوند که پرندگان بر فراز جایی که اردو زده بودند در پروازند. با خود می گویند: بخدا سوگند یاران ما کشته شده اند. بخدا باید اهالی نجد آنان را کشته باشند. بر سر بلندیی می ایستند و می نگرند که دوستانشان کشته شده اند
و سواران دشمن ایستاده اند. حارث بن صمه از عمرو بن امیه می پرسد: چه باید کرد؟ جواب می دهد: بنظر من باید خودمان را به پیامبر برسانیم و جریان را به او خبر بدهیم. حارث می گوید: من از جایی که منذر در آن به شهادت رسیده باشد یک قدم بازگشت نخواهم کرد. به طرف دشمن پیش می روند. حارث می جنگد و دو نفر از دشمن را می کشد، بعد او و عمرو بن امیه به اسارت در می آیند. از حارث می پرسند: دوست می داری با تو چه رفتاری بکنیم، چون نمی خواهیم ترا بکشیم؟ می گوید: مرا به جایی که منذر و حرام در آنجا به شهادت رسیده اند ببرید، در آنصورت تعهدی که نسبت به من داشته اید ادا شده خواهد بود. می گویند: همینکار را خواهیم کرد. او را برده در آنجا آزاد می کنند. با آنها می جنگد و دو نفر از آنها را می کشد، آنگاه پیکرش را با نیزه های خود سوراخ سوراخ می کنند. عامر بن طفیل به عمرو بن امیه- که در دست آنهااسیر است و جنگی هم نکرده است- می گوید: مادرم نذری داشته است که برده ای را آزاد کند. تو را در ادای نذر او آزاد می کنم. و موهای پیشانی او را بریده آزادش می سازد. آنگاه از او می پرسد. سرانجام از او می پرسد: دوستانت را می شناسی؟ می گوید: آری. او را بر سر نعش آنان می گرداند و از هویت و اصل و نسب یکایک آنان می پرسد: سرانجام از او می پرسد: آیا هست کسی که پیکرش در اینجا نباشد؟ جواب می دهد: آری. پیکر عامر بن فهیره آزاد شده ابو بکر در اینجا نیست. می پرسد: او در میان شما چه منزلتی داشت؟ جواب می دهد: از برترین شخصیت های ما واز کسانی که پیش از دیگران به پیامبرمان گرویدند. عامر بن طفیل می گوید: آیا می خواهی ماجرایش را برایت بگویم؟ می گوید: آری. در حالیکه به مردی از بنی کلاب بنام جبار بن سلمی اشاره می کند می گوید: این شخص با نیزه بر بدن او زد و نیزه را از بدن او بیرون کشید، ناگهان وی به آسمان فرا برده شدتا از دیده ام پنهان گشت. عمرو بن امیه: آری، عامر بن فهیره چنین کسی بود. بعدها، جبار بن سلمی می گوید: وقتی نیزه را در بدن او فرو بردم گفت فزت والله! بخدا کامیاب گشتم! با خود اندیشیدم که کامیاب گشتم یعنی چه؟ رفتم پیش ضحاک بن کلابی و ماجرا را برای او داستان کردم و پرسیدم این که گفت:کامیاب شدم یعنی چه؟ گفت: یعنی بهشت. آنگاه اسلام را بر من عرضه کرد، و من مسلمان شدم. آنچه سبب شد که من مسلمان شوم واقعه کشته شدن عامر بن فهیره و صعود او به آسمان بود. پس از آنکه مسلمان شدم ضحاک بن سفیان جریان مسلمان شدن و مشاهدات مرا بهنگام کشته شدن عامر بن فهیره به پیامبر خدا گزارش فرستاد. پیامبر به شنیدن آن گزارش، فرمود: فرشتگان پیکر وی را پوشاندند و او خود به علیین در آمد.
عمر بن امیه پس از چهار شبانه روز پیاده روی به مدینه می رسد. نزدیکیهای مدینه در قنات که یکی از دره های مدینه است دو نفر از بنی کلاب را می بیند. این دو نفر به خدمت پیامبر آمده اند و به آنان خلعت پوشانده و تأمین داده است. عمر بن امیه که از این امر بی خبر است در نیمروز که آندو به خواب می روند بر آنها حمله برده هر دو را می کشد. به تلافی آنچه بنی عامر در کنار چاه معونه از یارانش کشته اند. آنگاه به خدمت پیامبر آمده خبر میدهد که آن جوان قرآن شناس چگونه در کنار چاه معونه کشته شده اند. پیامبر با شگفتی می پرسد: تنها تو از آن میان از مهلکه جستی؟!سپس می گوید که چگونه آن دو نفر عامری را در نزدیک مدینه کشته است. پیامبر می فرماید: کار بدی کرده ای. دو نفری را که از من تأمین و حق پناهندگی گرفته بودند کشته ای. باید خونبهای آن دو را بپردازم. آنگاه پیامبر می فرماید: این کاری بود که ابوبراء کرد! این کاری بود که ابوبراء کرد! من راضی به انجام این کار نبودم.
شب، خبر
کشته شدن عاصم بنن ثابت و یارانش را برای پیامبر می آورند.
در نماز صبح فردایش پس از رکعت اول و گفتن سمع الله لمن حمدهچنین دعا می کند: اللهم اشدد وطاتک علی مضرا. اللهم علیک ببنی لحیان و زعب و رعل و عصیه،فانهم عصواالله و رسوله. اللهم علیک ببنی و عضل و القاره. اللهم انج الولید بن الولید، و سلمه بن هشام، و عیاش بن ابی ربیعه، و المستضعفین من المومنین. غفار عفرالله لها، و اسلم سالمها الله.
خدایا، مضر را هر چه پایمال تر بگردان. خدایا، سزای بنی لحیان و زعب و رعل و ذکوان و عصیه را که خدا و پیامبرش را نافرمانی نمودند خودت بده. خدایا سزای بنی لحیان و عضل و قاره را خودت بده. خدایا، ولید بن ولید و سلمه بن هشام و عیاش بن ابی ربیعه و دیگر مومنان مستضعف و گرفتار سلطه کافران را نجات بده. قبیله غفار را خدا قرین مغفرت خویش بدارد، و قبیله اسلم را خدا سلامت بدارد. این دعا و نفرین را پانزده یا بروایتی چهل روز تکرار می فرماید. پیامبر آنقدر که از شهادت جوانان قرآن شناس در کنار چاه معونه ناراحت می شود از شهادت هیچ دسته از شهیدان دیگر ناراحت نمی شود.
ابو براءکه پیرمردی کهنسال و فرتوت است با قبیله خود کوچ می کند تا به سرزمین بلی برود. چون به عیص می رسد پسرش ربیعه را با نوه اش لبید بن ربیعه به خدمت پیامبر می فرستد با اسبی بعنوان هدیه. پیامبر می فرماید: هدیه هیچ مشرکی را نمی پذیرم. هدیه آورنده می گوید: گمان نمی کردم کسی از مضر باشد که هدیه ابو براءرا رد کند. ضمناًاو از حضرتت خواهش کرده است که مرضی را که دارد شفاعنایت فرمایی. رسول خدا ظرفی عسل برای او می فرستد و او بتدریج از آن عسل می خورد تا شفا می یابد. پیامبر از او می پرسد: تعهد پناهندگیی که پدرت کرد به چه کار آمد؟ ربیعه می گوید: ضربه شمشیر و نیزه آن را بگسست. می فرماید: آری چنین گشت. ربیعه، گزارش امر را به پدر می برد، و او از آنچه عامر بن طفیل با پیروان پیامبر کرده است بشدت ناراحت می شود اما چون فرتوت و ناتوان است یاری کاری ندارد. و می گوید: از میان بنی عامر، برادرزاده من تعهدی را که کرده بودم زیر پا گذاشت. وقتی به چاه هدم که از چاههای بلی است می رسند ربیعه بر اسب خویش سوار شده و غامر بن طفیل را که بر شتری سوار است تعقیب می کند و با نیزه خویش به او می زند اما نیزه به جای کشنده ای اصابت نمی کند. افراد قبیله یکدیگر را برای کمک می خوانند، ولی عامر به آنها می گوید: ضربه او صدمه ای به من نزده است! سپس می افزاید: تعهدی که ابوبراءکرده بود ادا شد. این کاری است که عموی من ابوبراء کرده است. از عموی خویش در گذشتم.
پیامبر، چون به آن دو عامری امان و پناه داده است خونبهای آندو را برای خویشاوندان آنان می فرستد.
از شهدای چاه معونه، نام شانزده تن در تاریخ ثبت است: منذر بن عمرو، فرمانده جوانان قرآن شناس، عامر بن فهیره، حکم بن کیسان، نافع پسر بدیل بن ورقاء، معاذ بن ماعص، حرام وسلیم پسران ملحان، حارث بن صمه، سهل بن عامر بن سعد، طفیل بن سعد، انس بن معاویه بن انس، ابی بن ثابت بن منذر ملقب به ابوالشیخ، عطیه بن عبد عمرو، کعب بن زید بن قیس-که از میان کشته ها بیرون کشیده شد و بعدها در جنگ خندق به شهادت رسید- عروه بن صلت، مالک بن ثابت، و سفیان بن ثابت.(436)

شهادت جمعی از اسلام شناسان در رجیع

چون سفیان بن خالد هذلی کشته می شود چند نفر از بنی لحیان پیش دو عشیره عضل و قاره رفته پیشنهاد می کنند که در ازای گرفتن چند شتر از آنان پیش پیامبر بروند و از او خواهش کنند تا چند مبلغ از یارانش به سرزمین آنها بفرستد تا ایشان را به اسلام دعوت کنند، و چون آن مبلغان رسیدند آنان را دستگیر کرده تحویل دهند تا یکی را که سفیان را کشته است بکشند و دیگران را به مکه پیش قریش ببرند و به آنان بفروشند، زیرا برای قریش چیزی خوش تر از این نیست که کسی یکی از یاران محمد را پیش آنان ببرد تا او را به تلافی کشته های خویش در جنگ بدر بکشند و پیکرش را تکه پاره کنند. عضل و قاره- که دو عشیره از خزیمه هستند- این پیشنهاد را می پذیرند. هفت نفر از آنها تحت این پوشش که مسلمان شده اند به مدینه خدمت پیامبر رفته می گویند: اسلام در عشیره ما رواج یافته است. چند نفر از یاران خویش را بفرست تا به ما قرآن را بیاموزند و ما را به اسلام آشنا کنند. پیامبر یک هیئت هفت نفره از اسلام شناسان را همراه آنها می فرستد:مرثدبن ابی مرثد غنوی، خالد بن ابی بکیر، عبدالله بن طارق بلوی، برادر مادری وی بنام معتب بن عبید، خبیب بن عدی، زید بن دثنه، و عاصم بن ثابت بن ابی اقلح. ریاست این هیأت با عاصم بن ثابت است. می روند تا می رسند به چاه آبی بنام رجیع که متعلق به قبیله هذیل است و نزدیک هده قرار دارد. ناگهان آن چند نفر که بعنوان دعوت مبلغ آمده بودند رفقای خود را که بنی لحیان از پیش فرستاده و آماده کرده کرده بودند صدامی زنند، و آنها هم بشتاب می آیند: یکصد تیر انداز شمشیر بدست! هفت اسلام شناس، شمشیر از نیام بر آورده و برای جنگیدن بپا می خیزند. دشمنان مهاجم می گویند: مانمی خواهیم با شما بجنگیم بلکه می خواهیم شما را به اهالی مکه بفروشیم و پولی بدست آوریم. با شما عهد می بندیم که شما را نکشیم. خبیب بن عدی، زید بن دثنه، و عبدالله بن طارق تن به اسارت می دهند. خبیب به این فکر است که مردم مکه مرهون خدمات او هستند و او را نخواهند کشت. عاصم بن ثابت، مرثد، خالد بن ابی بکیر، و معتب بن عبید حاضر نمی شوند تأمین یا پناهندگی آنها را بپذیرند. عاصم بن ثابت می گوید: من عهد کرده ام که حمایت هیچ مشرکی را نپذیرم. و بنا می کند به نبرد با دشمن و خواندن این سرود رزمی:
من نه بیمارم، من چابکی کماندارم کمانی که شرربلا می افکند و از زه آن تیرهای بلند می بارد. مرگ تحقق یافتنی است و زندگی رفتنی
و آنچه خداوند برای آدمی مقدر فرموده است برایش پیش می آید و آدمی خود به سوی آن می رود
مادرم به عزایم بنشیند اگر با شما نجنگم
هر چه تیر در کمان دارد به طرف دشمن پرتاب می کند، بعد با نیزه چندان می جنگد تا نیزه اش می شکند، آنگاه دست به شمشیر می برد و چون دیده است که دشمن جامه هر یک از یاران او را که کشته است از تنش برکنده است به درگاه خداوند چنین دعا می کند: خدایا، من در آغاز این روز از دینت دفاع کردم، پس تو در پایان این روز از تنم حمایت فرما. آنگاه غلاف شمشیرش را می شکند و می جنگد تا به شهادت می رسد، پس از آنکه یکتن از دشمن کشته و دو تن را زخمی کرده است. در اثنای شمشیر زدن این سرود را می خواند:
من ابو سلیمانم و تیراندازی ماهر - افتخارات رزمی را از نیاکان بزرگوارم به ارث برده ام
مرثد و خالد را درحالیکه ایستاده بودند از پای در آوردم
سلافه دختر سعد که همسر و چهار پسرش در جنگ بدر به هلاکت رسیده اند و دو نفر از آنها یعنی حارث و مسافع بدست عاصم بن ثابت از پای در آمده اند عهد کرده است که اگر دستش برسد در کاسه سر عاصم بن ثابت شراب بنوشد، بهمین جهت برای سر عاصم بن ثابت یکصد ماده شتر جایزه تعیین کرده است، و همه عشایر بیابانگرد از جمله بنی لحیان از این جایزه اطلاع پیدا کرده اند. از اینرو بر آن می شوند که سر او را بریده پیش سلافه دختر سعد ببرند و یکصد ماده شتر از او جایزه بگیرند. خداوند زنبورانی را می فرستد تا به دور سر او می گردند و هر کس را که نزدیک می شود تا سر او را از تن جدا کند می گزند. چون زنبوران بسیارند دشمن فکر می کند بهنگام شب سر او را جدا کند اما شب هنگام که زنبوران پراکنده می شوند بارانی سیل آسا می بارد و سیلی آمده آن پیکر پاک خود را می برد، و دشمن به آن دست پیدا نمی کند.
معتب بن عبید نیز پس از زخمی کردن چند نفر از دشمن بدست آنها شهید می شود. خبیب بن عدی، عبدالله بن طارق، و زید بن دثنه را با خود می برند. در مر الظهران، دستهای آنان را با زه کمانشان می بندد. عبدالله بن طارق می گوید: این آغاز ناجوانمردی شماست!بخدا قسم همراه شما نخواهم آمد، و کار یارانم را که به شهادت رسیدند سرمشق قرار خواهم داد. تلاش می کنند تا او را آرام کنند فایده ای نمی بخشد. دست خود را از بند رها کرده دست به شمشیر می برد. از دورش پراکنده می شوند ولی او با شمشیر به آنهاحمله می برد و آنها از برابرش می گریزند. آنگاه باپراندن سنگ از هر سو او را به قتل می رسانند. آرامگاهش در همان مرالظهران است. خبیب و زید را به مکه می برند. خبیب بن عدی را حجیر بن ابی اهاب به هشتاد مثقال طلا می خرد تا به برادرزاده خویش تحویل دهد، و او وی را به تلافی پدرش- حارث بن عامر- که در بدر کشته شده است بکشد. زید بن دثنه را صفوان بن امیه به هشتاد شتر می خرد تا او را به تلافی پدرش بکشد. این دو را چون در ماه حرام به مکه آورده اند زندانی می کنند تا ماههای حرام سپری شود. زید بن دثنه را صفوان بن امیه در خانه یکی از بنی جمح- یا خانه برده اش نسطاس- زندانی می کند. زید روزها روزه دارد و شبها را با خواندن قرآن به سر می آورد، و لب به غذایی که در آن گوشتی باشد که بر بتان کشته اند نمی زند. صفوان که می خواهد با این زندانی خوشرفتاری کنددچار مشکل می شود. به او پیغام می دهد و می پرسد: چه غذایی مایلی بخوری؟ می گوید: از آن گوشتی که بنام غیر خدا ذبح شده باشد نمی خورم. شیر می خورم. صفوان هر روز بهنگام افطار ظرف شیری برای او می فرستد، و او می آشامد تا به سحر.
خبیب بن عدی را حجیر در خانه زنی بنام ماویه زندانی می کند که آزاد شده بنی عبد مناف است. ماویه که بعدها به دین اسلام در می آید و مسلمان خوبی هم می شود مشاهدات خویش را چنین داستان می کند: بخدا قسم من آدمی بهتر از خبیب ندیده ام... شبها قرآن تلاوت می کرد. زنان به شنیدن صدای قرآن خواندن وی به گریه می افتادند و دلشان به حال او می سوخت. از او پرسیدم: خبیب احتیاجی داری؟ گفت: نه، فقط آبی خوشگوار و پاک برایم بیاور از گوشتی که بنام بتها کشته شده است میاور، و روزی که خواستند مرا بکشند به من خبر بده. وقتی ماههای حرام سپری گشت و تصمیم گرفتند او را بکشند پیش او رفته به وی خبر دادم. بخدا قسم خم به ابرو نیاورد، و گفت: تیغی بده برایم بیاورند تا بدنم را اصلاح کنم. تیغی بدست پسرم برایش فرستادم. همین که پسرم رفت با خود گفتم: وای این مرد توانست انتقام خون خویش را پیشتر بستاند، این چه کاری بود که کردم! این پسر بچه را با آن تیغ فرستادم! حالا او را خواهد کشت و خواهد گفت که یکتن در ازای یکتن! اما وقتی پسرمپیش او رفته بود تیغ را از دست او گرفته به شوخی به او گفته بود: آفرین بر پدرت که چه پسر با دل و جرأتی هستی! آیا مادرت وقتی این تیغ را فرستاد و می دانست که قصد کشتن مرا دارند از این نترسید که تو را غافلگیرانه بکشم؟ من که رسیدم و این حرف را شنیدم گفتم: آی خبیب! من به اعتماد ایمان تو به خدایت این تیغ را برایت فرستادم و نفرستادم تا پسرم را بکشی! خبیب گفت: من او را نمی کشم و در دین ما کشتن ناجوانمردانه روا نیست! بعد به او خبر دادم که اینها فردا تو را بیرون می آورند تا بکشند. او را در غل و زنجیر از بند بیرون آورده بودند تا به تنعیم. زنها و بچه ها و بردگان و عده ای از مردم مکه در راه به دور او گرد آمده بودند و هر کس کشته ای در جنگ داشت یا مخالف اسلام بود آمده بود. زید بن دثنه را هم آورده بودند. وقتی زید و خبیب به هم رسیدند و هریک عده ای را احاطه کرده بودند دست یکدیگر را فشرده و همدیگر را به شکیبایی و مقاومت سفارش کردند. بعد با هم خداحافظی کردند.
چوبی آورده زمین را کندند و آن تخته را درزمین استوار ساختند. چون خبیب را به کنار آن تخته بردند رو به آنها کرده گفت: می گذارید تا دو رکعت نماز بخوانم؟ موافقت کردند. دو رکعت به کمال بجای آورد بدون این که طول بدهد. خبیب نخستین کسی است که بهنگام اعدامش دو رکعت نماز می گزارد، و این سنت از وی در تاریخ اسلام می ماند. پس از نماز، به جلادان می گوید: بخدا اگر نه این بود که گمان می بردید من از مرگ ترسیده ام به نماز ادامه می دادم. آنگاه دستهای خویش را به دعا افراشته می گوید: اللهم احصهم عدداً، و اقتلهم بدداً، و لا تغادر منهم احداًم بارالها! از شمارشان بکاه، و آنها را یکی پس از دیگری بکش، و مگذار که هیچیک جان بدر برند! معاویه بن ابی سفیان که حاضر است بعدها می گوید: پدرم- ابوسفیان- که در کنارم بود بمحض شنیدن نفرین خبیب از ترس اجابت آن چنان مرا گرفت و به زمین کوفت و چسباند که استخوان نشیمنگاهم به درد آمد و تا مدتها درد می کرد. حویطب بن عبدالعزی انگشتها را به گوش خویش فرو برده پا به فرارمی گذارد، و حکیم بن حزام از ترس این نفرین پشت درختی مخفی می شود، و جبیر بن مطعم از ترس این که نفرین خبیب هماندم او را بگیرد پشت سر دیگران پنهان می شود، و حارث بن برصاءیقین می کند که نفرین خبیب گریبان همه آنها را خواهد گرفت. نوفل بن معاویه دیلی از ترس نفرین وی خود را به زمین می چسباند، و یقین می کند که هیچیک از حاضران از آه او جان بدر نخواهند برد. بعدها عمربن خطاب، سعید بن عامر بن حذیم جمحی را به استانداری حمص می گمارد. به وی گزارش می دهند که استاندار گاهی در حضور اطرافیانش غش می کند. در سفری که استاندار به مدینه می کند عمر از او می پرسد: چه مرضی داری؟ صرع داری؟ جواب می دهد: نه. حقیقت این است که من شاهد اعدام خبیب بودم و نفرین او را شنیدم. بخدا هر وقت که آن واقعه را به یاد می آورم از هوش می روم. این معنا بر قدر و منزلت وی نزد عمربن خطاب می افزاید.
در این هنگام، او را بر آن تخته می نهند و روی او را به طرف مدینه می گردانند و طناب بر او می پیچند. بعد، به او می گویند: از اسلام برگردتا تو را آزاد کنیم! می گوید: نه بخدا، من دوست نمی دارم که از اسلام برگردم و همه آنچه بر روی زمین است مال من بشود. می پرسند: دوست می داری محمد به جای تو می بود و تو در خانه ات راحت نشسته بودی؟ جواب می دهد: بخدا من راضی نیستم راحت در خانه بنشینم و حتی خاری به تن محمد بخلد. آنگاه مکرر می گویند برگرد از اسلام ای خبیب! و او هر بار پاسخ می دهد که هرگز برنخواهم گشت! می گویند قسم به لات و عزی اگر از اسلام برنگردی تو را می کشیم. می گوید: کشته شدن من در راه خدا امری ناچیز است. چون روی او را به طرف مدینه و جایی که از آن آمده است نهاده اند می گوید: این که روی مرا از قبله گردانده اید بدانید که خداوند می فرماید: به هر جا روی نهید ذات خداهمانجاست...(437)آنگاه می گوید: خدایا، من به هر سو که می نگرم جز روی دشمن نمی بینم. خدایا، در اینجا کسی نیست که سلام مرا به پیامبرت برساند. بنابراین تو سلام مرا برسان. در مدینه، پیامبر که در میان یارانش نشسته است مدهوش می شود از آنگونه که بهنگام فرود آمدن وحی بر او عارض می شود، سپس می فرماید: سلام و رحمت خدا بر او هم باد و می افزاید: این فرشته وحی بود که سلام خبیب را به من رسانید.(438)
عکرمه بن ابی جهل، سعید پسر عبدالله بن قیس، اخنس بن شریق، و عبیده پسر حکیم بن امیه گردانندگان صحنه اعدامند و مردم را برای کشتن خبیب تحریک می کنند. پسران کسانی را که در جنگ بدر به هلاکت رسیده اند دعوت کرده اند. بدست هریک از اینها که چهل پسرند نیزه ای داده اند و به آنها می گویند: این کسی است که یدرشما را کشته است! آنها با نیزه ای که در دست دارند به بدن او فرو می برند. بر روی آن تخته می غلتد و رویش به جانب کعبه می گردد: می گوید: خدای را سپاس که چهره ام را به سوی قبله ای گردانید که برای خویشتن و برای پیامبرش و برای مومنان پسندیده است. مردی از بنی عبدالدار بنام ابو میسره دست عقبه پسر حارث بن عامر را- که کودکی است- گرفته بر نیزه ای می نهد و بدین حال نیزه را در بدن خبیب فرو می برد. کودک که از این کار مشمئز شده است دست خود را رها می سازد و می گریزد. تماشاچیان فریاد می زنند آی ابو سروعه! نیزه ای که ابو میسره زد کاری نبود! ابوسروعه نیزه را به سینه خبیب فرو می برد تا از پشت او بیرون می آید. در این لحظات، خبیب یکسره لب به یگانگی خدا و پیامبری محمد گشوده داشته است. اخنس بن شریق می گوید: اگر احتمال می رفت که یاد محمد را در حالتی ترک کند باید در این حال ترک می کرد. ما هرگز پدری ندیده ایم که نسبت به فرزندان خویش احساسی داشته باشد که یاران محمد نسبت به او دارند!
کشتن زید بن دثنه را به عهده نسطاس برده صفوان گذاشته اند. نسطاس او را به تنعیم می برد. تنه درختی را در زمین استوار می سازند. زید می گوید: می خواهم دو رکعت نماز بگزارم. و دو رکعت نماز می گزارد. او را بر آن تنه درخت می بندند و به او می گویند: از دین نو ساخته ات دست بردار و از آیین ما پیروی کن تا تو را رها کنیم. می گوید: نه بخدا، هرگز دست از دینم بر نخواهم داشت. از او می پرسند: آیا دلت می خواست بجای تو محمد در چنگ ما می بود و تو در خانه ات می بودی؟ جواب می دهد: دلم نمی خواهد در خانه ام راحت باشم و خاری به تن محمد بخلد. ابو سفیان پسر حرب می گوید: نه! ندیده ام که پیروان کسی او را آنقدر که پیروان محمد، محمد را دوست می دارند دوست داشته باشند.(439)
مجموعه ای از آیات سوره مبارکه آل عمران فرود می آید:
بیگمان در آفرینش آسمانها و زمین و آمد شد شب و روز البته آیت برای خردمندان است، آنکسان که خدا را در حال ایستادن و نشستن و بر پهلوهایشان یاد می آرند و در آفرینش آسمانها و زمین می اندیشند که پروردگار ما این را باطل نیافریدی، منزهی تو از این، پس ما را از عذاب آتش در امان دار، پروردگار ما بیشک تو هر که را به آتش در آوری بیقین او را رسوا کرده باشی و ستمکاران را یاورانی نباشد، پروردگار ما بیشک ما ندا دهنده ای را شنیدیم که برایمان ندا می دهد که به پروردگارتان ایمان آورید، پس ایمان آوردیم، پروردگار ما از اینرو گناهان ما را بر ماببخش و کارهای بدمان را باز پوشان و ما را همراه نیکان بمیران، پروردگار ما همچنین آنچه را به ما بر زبان پیامبرانت وعده دادی به ما بده و ما را در دوران رستاخیز رسوا مگردان زیرا که تو وعده خویش خلاف نکنی. بر اثرش پروردگارشان بنفعشان پاسخ داد که من کار هیچ عمل کننده ای از شما را چه مرد باشد چه زن- که برخی تان از برخی دیگرید- پایمال نکنم، پس کسانی که هجرت کردند و از دیارشان بیرون رانده شدند و در راه من آزار دیدند و جنگیدند و کشته شدند قطعاًکارهای بدشان را برایشان فرو پوشم و البته آنان را به بهشت هایی در آورم که از زیرش جویها روان است پاداشی از نزد خداست و خداست که حسن پاداش در اختیار دارد. گشت و گذار کسانی که کافر شدند در کشورها تو را نفریبد، برخورداری اندکی است آنگاه آشیانشان دوزخ باشد و چه بد آسایشگاهی است! اما کسانی که از پروردگارشان پروا گرفتند بهشت هایی دارند که از زیر آنها جویها روان است در آنها ماندگارند میهمانسرای است از نزد خدا و آنچه نزد خداست برای نیکان بهتراست.(440)