فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

نازیدن یهودیان به توانگری خویش

روزی ابوبکر به مدرسه دینی یهودیان وارد می شود و می بیند عده ای از آنها به دور فنحاص بن عازوراءکه از علمای آنهاست جمع شده اند. ابو بکر به فنحاص می گوید: از خدا بترس و مسلمان شو، چون بخدا سوگند تو خودت می دانی که محمد پیامبر خداست و حقایقی را از جانب خدا برای شما آورده است که در توراتی که نزد شماست نوشته است. ایمان بیاور و رسالتش را تصدیق کن و به خدا قرضی نیکو بده تا خدا ترا به بهشت در آورد و پاداشت را دو چندان کند. فنحاص می گوید: ای ابو بکر، تو فکر می کنی پروردگار ما از ما پول قرض می گیرد حال آنکه فقط فقیر است که از توانگر قرض می گیرد. بنابراین اگر گفته تو راست باشد خدا فقیر است و ما توانگریم! و اگر توانگر بود هرگز از ما تقاضای قرض نمی کرد! ابو بکر به خشم آمده سیلی محکمی به بنا گوش فنحاص می زند ومی گوید: سوگند به آنکه جانم در دست اوست اگر پیمانی که میان ما وشماست نبود گردنت را ای دشمن خدا می زدم. فنحاص به خدمت پیامبر رفته می گوید: ببین این پیروت چه با من کرده است! پیامبر از ابو بکر می پرسد: به چه علت این کار را کردی؟ عرض می کند: ای پیامبر خدا، این دشمن خدا حرف سهمگینی زد و گفت: خدا فقیر است و ما توانگریم! من هم به خشم آمدم و بر صورت او نواختم. فنحاص منکر آن حرف می شود. خدای عزوجل در رد حرف فنحاص و تأیید گفته ابوبکر این آیت را فرو می فرستد: لقد سمع الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء...(433)
بتحقیق، خدا حرف کسانی را که گفتند: خدا فقیر است و ما توانگریم، شنید. آنچه را گفتند خواهیم نوشت و این را که پیامبران را بنا حق کشتند، و خواهیم گفت: بچشید عذاب آتش سوزان را. آن، بسبب آنچیزهاست که دستهایتان انجام داد، و بیگمان خدا از ما پیمان گرفت که به هیچ پیامبری نگرویم تا برای ما قربانی بیاورد که آنرا آتش می خورد. بگو: اینک پیش از من پیامبرانی با دلائل روشن و آنچه گفتید آمدند، پس اگر راست می گویید چرا آنان را کشتید. بنابراین، اگر ترا تکذیب کردند بیقین پیامبرانی پیش از تو که دلائل روشن وصحیفه ها و کتاب تابان آوردند تکذیب شدند. هرکسی چشنده مرگ است، و بیگمان در دوران رستاخیز مزدهایتان را خواهید گرفت، پس کسی که از آتش برکنار شد و به بهشت در آورده شد براستی برنده گشت، و زندگی دنیا جز برخورداری فریبناکی نیست. البته در اموال و جانهایتان آزمایش میشوید و قطعاًاز کسانی که پیش از شما کتاب آسمانی دریافت کردند و از کسانی که شرک ورزیدند آزار بسیار خواهید شنید، و اگر شکیبایی ورزید و پرهیزگاری کنید بیشک آن از اراده طلب ترین کارها باشد. و هنگامی که خدا از کسانی که کتاب آسمانی دریافت کردند پیمان گرفت که باید آن را برای آدمیان بیان کنید و آن را پنهان مدارید، آنگاه آن را پس پشت خویش افکندند و آن را به بهایی اندک بفروختند، پس چه بد است آنچه می خرند. مپندارکسانی که به آنچه انجام دادند شادی می کنند و دوست می دارند که بدانچه نکرده اند ستوده شوند، آری مپندارشان که از عذاب رهیده باشند حال آنکه عذابی دردناک دارند. و فرمانروایی آسمانها و زمین از آن خداست و خدا بر هر چیز تواناست.(434)

مأموریت عبدالله بن انیس

به پیامبر خبر می رسد که سفیان بن خالد هذلی با عده ای از قبیله خویش و دیگران مشغول جمع آوری نیرو برای جنگیدن با مسلمانان است. به عبدالله بن انیس مأموریت می دهد تا او را به قتل رساند. از پیامبر خواهش می کند که مشخصات سفیان را برای او بیان فرماید. می فرماید: اگر او را ببینی تو را ترس فرا می گیرد و از او می هراسی و شیطان را به یاد می آوری. در حالیکه عبدالله بن انیس از هیچ مردی نمی ترسد. عبدالله از رسول خدا اجازه می خواهد تا به دشمن دروغ مصلحت آمیز بگوید. به وی اجازه می دهد. عبدالله شمشیرش را برداشته به راه می افتد و خود را به قبیله خزاعه منتسب می نماید تا می رسد به محله عرنه. چشم وی به سفیان بن خالد می افتد که دارد راه می رود و عده ای از کسانی که به وی پیوسته اند در حرکتند. او را از روی مشخصاتی که پیامبر داده است می شناسد و از او می هراسد چنانکه قطرات عرق بر پیشانی و صورتش می نشیند، و با خود می گوید: خدا و پیامبرش درست فرموده اند. سفیان از او می پرسد که کیست. جواب می دهد: مردی از قبیله خزاعه. شنیدم که برای جنگیدن با محمد سرگرم جمع آوری نیرویی آمدم تا به تو بپیوندم. می گوید: آری، من دارم برای جنگیدن با او نیرو جمع می کنم. عبدالله گفتگوکنان با وی قدم می زند، و سفیان از سخنان وی خوشش می آید. می رسند به خیمه سفیان، و اطرافیان وی از دورش به یکسو می روند و کم کم به استراحت و خواب می پردازند. عبدالله غافلگیرانه وارد خیمه شده او را می کشد و سرش را از تن جدا کرده با خود می برد و به غاری که در کوه است پناهنده می شود. عنکبوت بر دهانه غار تارهایی می تند. عده ای که به تعقیب وی آمده اند نومید باز می گردند. عبدالله شبانه از غار بیرون آمده رو به مدینه می نهد. شبها راه می پیماید و روزها خود را پنهان می کند تا روز شنبه بیست و سوم محرم به مدینه می رسد. یکسره به مسجد می رود. وقتی چشم رسول خدا به او می افتد می فرماید: چشم ما روشن. عرض می کند: چشم من به جمال شما روشن ای رسول خدا. پیامبر عصایی به وی عطا می فرماید که با این در بهشت قدم بزن. این عصا تا پایان عمر نزد اوست ووصیت می کند که پس از وفاتش در کفن او بنهند.(435)

شهادت سی و نه قرآن شناس درکنارچاه معونه

عامر بن مالک ملقب به ابو براءکه مردی مشرک است به خدمت پیامبر می آید و دو اسب و دو شتر سواری بعنوان هدیه تقدیم می دارد. رسول خدامی فرماید: هدیه هیچ مشرکی را نمی پذیرم! و اسلام را بر او عرضه می دارد. اما مسلمان نمی شود و تکذیب هم نمی کند، و می گوید: ای محمد، بنظر من این دین و دعوت تو کار خوب و پسندیده ای است. قبیله من پیرو منند. اگر چند نفر از یارانمت را همراه من بفرستی امیدوارم دعوت تو را بپذیرند و از دین تو پیروی کنند، و اگر آنها پیرو تو شدند قدرت تو به بالاترین حد خواهد رسید. می فرماید: من می ترسم اهالی نجد آنان را بکشند. می گوید: نگران نباش. من به آنان پناهندگی می دهم و نخواهم گذاشت کسی از اهالی نجد به آنان صدمه ای بزند.
در میان انصار، هفتاد جوان هستند که بنام قرآن شناسان معروفند. از سر شب به گوشه ای از مسجد می نشینند و با هم درس و بحث دارند و نماز می خوانند. نزدیکیهای صبح می روند و آب آشامیدنی و پشته های هیزم می آورندو به خانه های رسول خدا می نهند. خانواده شان فکر می کنند که آنان پیش خانواده شان هستند.
پیامبر خدا در ماه صفر چهل نفر از قرآن شناسان جوان را به ریاست منذر بن عمرو ساعدی مأموریت می دهد تا قبیله عامر بن مالک را به اسلام دعوت کنند و قرآن بیاموزند. نامه ای هم همراهشان می کند. منذر بن عمرو راهنمایی از قبیله بنی سلیم با خود بر می دارد. می روند تا به چاه معونه که از آبهای قبیله بنی سلیم و میان سرزمین بنی عامر و بنی سلیم واقع است می رسند. در آنجا اردو می زنند و شتران خویش را سر می دهند. حارث بن صمه و عمرو بن امیه را به چراندن و نگهبانی شتران می گمارند. حرام بن ملحان را با نامه پیامبر پیش عامر بن طفیل که در میان عده ای از بنی عامر نشسته است می فرستند. وقتی به آنها می رسد بدون این که نامه را بخوانند عامر بن طفیل شمشیر خود را می کشد و حرام را می کشد و بانگ بر می دارد که بنی عامر برای حمله به جمع مسلمانان بپاخیزند، ولی بنی عامر نمی پذیرند. حال آنکه عامر بن مالک-ابوبراء- قبلاً آماده و در مرز نجد به عشایر مختلف اطلاع داه است که او یاران محمد را در پناه خویش گرفته است و هیچکس نباید متعرض آنان شود، همگی گفته اند تعهد پناهندگی ابو براءبرای همه ما محترم است! وقتی بنی عامر حاضر نمی شوند با عامر بن طفیل بر جمع مسلمانان بتازند وی برای این کار از عشایر عصیه و رعل که از شاخه های قبیله بنی سلیم هستند کمک می طلبد، و به کمک او می آیند و او را به فرماندهی خویش انتخاب می کنند: عامر بن طفیل به آنها می گوید: من یقین دارم که این شخص بع ه تنهایی به اینجا نیامده است. آنها رد پای او را گرفته پیش می روند تا به یاران وی می رسند که چون دیده اند دیر کرده است رد او را گرفته پیش آمده اند. مسلمانان را محاصره می کنند و بنی عامر هم در محاصره شرکت می جویند. جوانان قرآن شناس مردانه می جنگند تا همگی به شهادت می رسند. جز منذر بن عمرو. به او می گویند: اگر مایل باشی به تو امان می دهیم. می گوید: تسلیم نمی شوم و تأمین جانی شما را نمی پذیرم تا آنکه مرا به محل شهادت حرام ببرید تا در آنجا از تعهدی که دائر بر پناهندگی و حفظ جانم کرده اید در گذرم. او را به محل شهادت حرام می برند آنگاه تعهدی را که در مورد حفظ جانش کرده اند لغو می کنند، و او با آنها چندان می جنگد تا به شهادت می رسد.
حارث بن صمه و عمرو بن امیه با رمه شتر می آیند. در راه متوجه می شوند که پرندگان بر فراز جایی که اردو زده بودند در پروازند. با خود می گویند: بخدا سوگند یاران ما کشته شده اند. بخدا باید اهالی نجد آنان را کشته باشند. بر سر بلندیی می ایستند و می نگرند که دوستانشان کشته شده اند
و سواران دشمن ایستاده اند. حارث بن صمه از عمرو بن امیه می پرسد: چه باید کرد؟ جواب می دهد: بنظر من باید خودمان را به پیامبر برسانیم و جریان را به او خبر بدهیم. حارث می گوید: من از جایی که منذر در آن به شهادت رسیده باشد یک قدم بازگشت نخواهم کرد. به طرف دشمن پیش می روند. حارث می جنگد و دو نفر از دشمن را می کشد، بعد او و عمرو بن امیه به اسارت در می آیند. از حارث می پرسند: دوست می داری با تو چه رفتاری بکنیم، چون نمی خواهیم ترا بکشیم؟ می گوید: مرا به جایی که منذر و حرام در آنجا به شهادت رسیده اند ببرید، در آنصورت تعهدی که نسبت به من داشته اید ادا شده خواهد بود. می گویند: همینکار را خواهیم کرد. او را برده در آنجا آزاد می کنند. با آنها می جنگد و دو نفر از آنها را می کشد، آنگاه پیکرش را با نیزه های خود سوراخ سوراخ می کنند. عامر بن طفیل به عمرو بن امیه- که در دست آنهااسیر است و جنگی هم نکرده است- می گوید: مادرم نذری داشته است که برده ای را آزاد کند. تو را در ادای نذر او آزاد می کنم. و موهای پیشانی او را بریده آزادش می سازد. آنگاه از او می پرسد. سرانجام از او می پرسد: دوستانت را می شناسی؟ می گوید: آری. او را بر سر نعش آنان می گرداند و از هویت و اصل و نسب یکایک آنان می پرسد: سرانجام از او می پرسد: آیا هست کسی که پیکرش در اینجا نباشد؟ جواب می دهد: آری. پیکر عامر بن فهیره آزاد شده ابو بکر در اینجا نیست. می پرسد: او در میان شما چه منزلتی داشت؟ جواب می دهد: از برترین شخصیت های ما واز کسانی که پیش از دیگران به پیامبرمان گرویدند. عامر بن طفیل می گوید: آیا می خواهی ماجرایش را برایت بگویم؟ می گوید: آری. در حالیکه به مردی از بنی کلاب بنام جبار بن سلمی اشاره می کند می گوید: این شخص با نیزه بر بدن او زد و نیزه را از بدن او بیرون کشید، ناگهان وی به آسمان فرا برده شدتا از دیده ام پنهان گشت. عمرو بن امیه: آری، عامر بن فهیره چنین کسی بود. بعدها، جبار بن سلمی می گوید: وقتی نیزه را در بدن او فرو بردم گفت فزت والله! بخدا کامیاب گشتم! با خود اندیشیدم که کامیاب گشتم یعنی چه؟ رفتم پیش ضحاک بن کلابی و ماجرا را برای او داستان کردم و پرسیدم این که گفت:کامیاب شدم یعنی چه؟ گفت: یعنی بهشت. آنگاه اسلام را بر من عرضه کرد، و من مسلمان شدم. آنچه سبب شد که من مسلمان شوم واقعه کشته شدن عامر بن فهیره و صعود او به آسمان بود. پس از آنکه مسلمان شدم ضحاک بن سفیان جریان مسلمان شدن و مشاهدات مرا بهنگام کشته شدن عامر بن فهیره به پیامبر خدا گزارش فرستاد. پیامبر به شنیدن آن گزارش، فرمود: فرشتگان پیکر وی را پوشاندند و او خود به علیین در آمد.
عمر بن امیه پس از چهار شبانه روز پیاده روی به مدینه می رسد. نزدیکیهای مدینه در قنات که یکی از دره های مدینه است دو نفر از بنی کلاب را می بیند. این دو نفر به خدمت پیامبر آمده اند و به آنان خلعت پوشانده و تأمین داده است. عمر بن امیه که از این امر بی خبر است در نیمروز که آندو به خواب می روند بر آنها حمله برده هر دو را می کشد. به تلافی آنچه بنی عامر در کنار چاه معونه از یارانش کشته اند. آنگاه به خدمت پیامبر آمده خبر میدهد که آن جوان قرآن شناس چگونه در کنار چاه معونه کشته شده اند. پیامبر با شگفتی می پرسد: تنها تو از آن میان از مهلکه جستی؟!سپس می گوید که چگونه آن دو نفر عامری را در نزدیک مدینه کشته است. پیامبر می فرماید: کار بدی کرده ای. دو نفری را که از من تأمین و حق پناهندگی گرفته بودند کشته ای. باید خونبهای آن دو را بپردازم. آنگاه پیامبر می فرماید: این کاری بود که ابوبراء کرد! این کاری بود که ابوبراء کرد! من راضی به انجام این کار نبودم.
شب، خبر
کشته شدن عاصم بنن ثابت و یارانش را برای پیامبر می آورند.
در نماز صبح فردایش پس از رکعت اول و گفتن سمع الله لمن حمدهچنین دعا می کند: اللهم اشدد وطاتک علی مضرا. اللهم علیک ببنی لحیان و زعب و رعل و عصیه،فانهم عصواالله و رسوله. اللهم علیک ببنی و عضل و القاره. اللهم انج الولید بن الولید، و سلمه بن هشام، و عیاش بن ابی ربیعه، و المستضعفین من المومنین. غفار عفرالله لها، و اسلم سالمها الله.
خدایا، مضر را هر چه پایمال تر بگردان. خدایا، سزای بنی لحیان و زعب و رعل و ذکوان و عصیه را که خدا و پیامبرش را نافرمانی نمودند خودت بده. خدایا سزای بنی لحیان و عضل و قاره را خودت بده. خدایا، ولید بن ولید و سلمه بن هشام و عیاش بن ابی ربیعه و دیگر مومنان مستضعف و گرفتار سلطه کافران را نجات بده. قبیله غفار را خدا قرین مغفرت خویش بدارد، و قبیله اسلم را خدا سلامت بدارد. این دعا و نفرین را پانزده یا بروایتی چهل روز تکرار می فرماید. پیامبر آنقدر که از شهادت جوانان قرآن شناس در کنار چاه معونه ناراحت می شود از شهادت هیچ دسته از شهیدان دیگر ناراحت نمی شود.
ابو براءکه پیرمردی کهنسال و فرتوت است با قبیله خود کوچ می کند تا به سرزمین بلی برود. چون به عیص می رسد پسرش ربیعه را با نوه اش لبید بن ربیعه به خدمت پیامبر می فرستد با اسبی بعنوان هدیه. پیامبر می فرماید: هدیه هیچ مشرکی را نمی پذیرم. هدیه آورنده می گوید: گمان نمی کردم کسی از مضر باشد که هدیه ابو براءرا رد کند. ضمناًاو از حضرتت خواهش کرده است که مرضی را که دارد شفاعنایت فرمایی. رسول خدا ظرفی عسل برای او می فرستد و او بتدریج از آن عسل می خورد تا شفا می یابد. پیامبر از او می پرسد: تعهد پناهندگیی که پدرت کرد به چه کار آمد؟ ربیعه می گوید: ضربه شمشیر و نیزه آن را بگسست. می فرماید: آری چنین گشت. ربیعه، گزارش امر را به پدر می برد، و او از آنچه عامر بن طفیل با پیروان پیامبر کرده است بشدت ناراحت می شود اما چون فرتوت و ناتوان است یاری کاری ندارد. و می گوید: از میان بنی عامر، برادرزاده من تعهدی را که کرده بودم زیر پا گذاشت. وقتی به چاه هدم که از چاههای بلی است می رسند ربیعه بر اسب خویش سوار شده و غامر بن طفیل را که بر شتری سوار است تعقیب می کند و با نیزه خویش به او می زند اما نیزه به جای کشنده ای اصابت نمی کند. افراد قبیله یکدیگر را برای کمک می خوانند، ولی عامر به آنها می گوید: ضربه او صدمه ای به من نزده است! سپس می افزاید: تعهدی که ابوبراءکرده بود ادا شد. این کاری است که عموی من ابوبراء کرده است. از عموی خویش در گذشتم.
پیامبر، چون به آن دو عامری امان و پناه داده است خونبهای آندو را برای خویشاوندان آنان می فرستد.
از شهدای چاه معونه، نام شانزده تن در تاریخ ثبت است: منذر بن عمرو، فرمانده جوانان قرآن شناس، عامر بن فهیره، حکم بن کیسان، نافع پسر بدیل بن ورقاء، معاذ بن ماعص، حرام وسلیم پسران ملحان، حارث بن صمه، سهل بن عامر بن سعد، طفیل بن سعد، انس بن معاویه بن انس، ابی بن ثابت بن منذر ملقب به ابوالشیخ، عطیه بن عبد عمرو، کعب بن زید بن قیس-که از میان کشته ها بیرون کشیده شد و بعدها در جنگ خندق به شهادت رسید- عروه بن صلت، مالک بن ثابت، و سفیان بن ثابت.(436)