فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

اعزام نیرو به قطن

مردی از قبیله طیی بنام ولید بن زهیر به مدینه می آید و به خانه طلیب بن عمیر صحابی پیامبر می رود که همسر برادرزاده اوست. ولید بن زهیر به طلیب اطلاع میدهد که طلیحه و سلمه پسران خویلد را دیده است که همراه عشیره شان و دیگر کسانی که به زیر فرمان آنان آمده اند حرکت کرده اند تا با رسول خدا بجنگند و بدین منظور قصد دارند به مدینه نزدیک شوند. آنان با خود می گویند که لشکر به درون قلمرو محمد می کشیم و به مرزهای او دستبرد می زنیم و گله ای را که در اطراف مدینه می چرد به یغما می بریم. برای این کار از اسبهای خویش که با چریدن در علف بهاره فربه شده اند استفاده می کنیم. بر اسبهای اصیل می نشینیم تا اگر چیزی به یغما گرفتیم کسی که در تعقیب ماست به گرد ما نرسد و اگر با مدافعانی روبرو گشتیم اسباب جنگ فراهم کرده باشیم، ما اسب داشته باشیم و آنها بدون اسب باشند زیرا اسبهای اصیلی داریم که هریک با گله ای اسب برابری می کند. دشمن کوفته و سرکوب هم هست و قریش همین تازگی آنان را زده است که تا مدتی درازنمی توانند آن صدمات را ترمیم کنند و نه قادر خواهند بود نیرویی فراهم سازند. یکی از آنان بنام قیس بن حارث به آنها می گوید: هموطنان، این رأی خردمندانه ای نیست! نه ما خونخواه کسی از آنان هستیم و نه آنان لقمه چرب و نرمی برای متجاوز هستند. منطقه ما از یثرب بسیار دور است و مانیز جمعیتی مثل جمعیت قریش نداریم. قریش مدتهاست که نمایندگانش را به میان عشایر بیابانگرد می فرستد تا از آنها کمک بگیرد و خونهای ریخته شده ای هم دارند که به خونخواهی برخیزند. وانگهی در حالی سفر جنگی خود را آغاز کردندکه سوار شتران شده و اسبهایی را یدک می کشیدند و مقادیرزیادی اسلحه داشتند با جمعیتی انبوه: سه هزار جنگجو علاوه بر نوکرانشان در صورتیکه شما اگر زور بزنید حداکثر سیصد مرد جنگی خواهید داشت. بنابراین شما دارید خودتان را به دم حمله دشمن می سپارید و از منطقه خویش بیرون می روید. و من از این می ترسم که شکست با شما باشد. این سخن، آنها را در تصمیمشان مردد می گرداند اما هنوز بر تصمیم خویش باقی هستند. طلیب بن عمیر، این مرد طائی را به خدمت پیامبر می برد تا آنچه را به وی اطلاع داده است به حضرتش گزارش کند. رسول خدا روز اول محرم، ابو سلمه پسر عبدالاسد را فرا می خواند و به او مأموریت می دهد به محل تجمع بنی اسد رفته آنها را تار و مار کند. ابو سلمه، مردی است که از قبا به محله بنی امیه بن زید در منطقه مرتفع مدینه تغییر منزل داده است و همسر خویش ام سلمه را نیز بدانجا برده است. در جنگ احد شرکت کرده و بازویش زخمی شده است. با شنیدن فرمان بسیج سوار بر الاغی شده و از پی سپاه اسلام رفته و هنگامی که پیامبر از عصبه(431)سرازیر شده و به عقیق رسیده است به وی پیوسته و به حمراءالاسد رفته است. سپس یکماه به مداوای زخم خویش همت می گمارد تا فکر می کند که بهبود یافته است حال آنکه در زیر پوست یک مرکز چرکین شروع به فساد کرده است. پیامبر پرچمی برای ابوسلمه می بندد و او را به فرماندهی یک نیروی یکصدو پنجاه مأمور تارومار کردن بنی اسد می سازد، و به او می فرماید: می روی تا به سرزمین بنی اسد می رسی، آنگاه پیش از این که دسته های پراکنده آنها فرصت تمرکز و تجمع پیدا کنند بر آنها حمله می بری. و به او سفارش می کند که از خداوند پروا گیرد و با مسلمانان تحت فرمانش خوشرفتاری کند.
ابوسلمه با نیروی خویش و در حالیکه ولید بن زهیر که راه شناسی تیز بین است راهنمای اوست حرکت می کند و به سرعت هر چه تمامتر پیش میروند. از بیراهه می روند و شبانه روز در حرکتند بطوریکه مجال نمی دهند کسی خبر وجود و حرکت آنان را به دشمن ببرد. تا می رسند به قطن که چاه آبی از آبهای بنی اسد است و نیروی آنها در آن متمرکز شده است. می بینند رمه ای در آنجاست. رمه را تصرف و سه برده از چوپان آنها را دستگیر می کنند و دیگران گریخته به محل تجمع قبیله رفته جریان را خبر می دهند و آنها را از نیروی ابوسلمه بر حذر می سازند و آن را پرشمارتر از آنچه هست جلوه می دهند تا آن جمع به هر سو پراکنده می شوند. ابوسلمه به لب چاه می رسد و می بیند که آن جمع پراکنده شده اند. اردو می زند و نیروی خویش را سه بخش می کند: بخشی را متمرکز می سازد و دو بخش دیگر را به دو سومی فرستد، و به آنان دستور می دهد تا در تعقیب دشمن زیاد دور نشوند و اگر سالم ماندند شامگاهان نزد او باز آیند. و تأکید می کند افراد هر واحد پراکنده نشوند و وحدت و پیوستگی خود را حفظ کنند. برای هر یک از آن دو واحد نیز فرماندهی تعیین می کند. افراد هر دو واحد صحیح و سالم باز می گردند در حالیکه رمه های گوسفند و شتر به تصرف آورده اند و با هیچ مقاومتی بر نخورده اند. ابو سلمه همه آنها را پیش انداخته راهی مدینه می شود. ولید هم که راهنمای آنان بوده است همراهشان باز می گردد. پس از یک شب راهپیمایی، ابوسلمه می گوید: غنائم خودتان را تقسیم کنید. نخست به ولید بن زهیر آن تعداد از شتر و گوسفند را که می خواهد می دهد، سپس یکی از بردگان اسیر را برای پیامبر کنار می گذارد. آنگاه خمس غنائم را جدا کرده بقیه را میان رزمندگان تقسیم می کند. پس در حالیکه هر کس گوسفندان یا شتران سهم خود را در اختیار دارد و می راند به طرف مدینه پیش می روند. بعد از آنکه بیش از ده روز از مدینه دور مانده اند
به شهر خویش در می آیند.
زخم ابو سلمه باز می شود و او را بستری می کند تا سه روز مانده به پایان ماه جمادی الآخر از دنیا می رود. پیکرش را با آبی که از چاه محله بنی امیه بن زید بنام یسیره می آورند غسل می دهند. این چاه که در جاهلیت عبیر نام داشته است توسط پیامبر یسیره نام می گیرد. پیکر او را از محله سکونتش به مدینه آورده به خاک می سپارند.(432)

نازیدن یهودیان به توانگری خویش

روزی ابوبکر به مدرسه دینی یهودیان وارد می شود و می بیند عده ای از آنها به دور فنحاص بن عازوراءکه از علمای آنهاست جمع شده اند. ابو بکر به فنحاص می گوید: از خدا بترس و مسلمان شو، چون بخدا سوگند تو خودت می دانی که محمد پیامبر خداست و حقایقی را از جانب خدا برای شما آورده است که در توراتی که نزد شماست نوشته است. ایمان بیاور و رسالتش را تصدیق کن و به خدا قرضی نیکو بده تا خدا ترا به بهشت در آورد و پاداشت را دو چندان کند. فنحاص می گوید: ای ابو بکر، تو فکر می کنی پروردگار ما از ما پول قرض می گیرد حال آنکه فقط فقیر است که از توانگر قرض می گیرد. بنابراین اگر گفته تو راست باشد خدا فقیر است و ما توانگریم! و اگر توانگر بود هرگز از ما تقاضای قرض نمی کرد! ابو بکر به خشم آمده سیلی محکمی به بنا گوش فنحاص می زند ومی گوید: سوگند به آنکه جانم در دست اوست اگر پیمانی که میان ما وشماست نبود گردنت را ای دشمن خدا می زدم. فنحاص به خدمت پیامبر رفته می گوید: ببین این پیروت چه با من کرده است! پیامبر از ابو بکر می پرسد: به چه علت این کار را کردی؟ عرض می کند: ای پیامبر خدا، این دشمن خدا حرف سهمگینی زد و گفت: خدا فقیر است و ما توانگریم! من هم به خشم آمدم و بر صورت او نواختم. فنحاص منکر آن حرف می شود. خدای عزوجل در رد حرف فنحاص و تأیید گفته ابوبکر این آیت را فرو می فرستد: لقد سمع الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء...(433)
بتحقیق، خدا حرف کسانی را که گفتند: خدا فقیر است و ما توانگریم، شنید. آنچه را گفتند خواهیم نوشت و این را که پیامبران را بنا حق کشتند، و خواهیم گفت: بچشید عذاب آتش سوزان را. آن، بسبب آنچیزهاست که دستهایتان انجام داد، و بیگمان خدا از ما پیمان گرفت که به هیچ پیامبری نگرویم تا برای ما قربانی بیاورد که آنرا آتش می خورد. بگو: اینک پیش از من پیامبرانی با دلائل روشن و آنچه گفتید آمدند، پس اگر راست می گویید چرا آنان را کشتید. بنابراین، اگر ترا تکذیب کردند بیقین پیامبرانی پیش از تو که دلائل روشن وصحیفه ها و کتاب تابان آوردند تکذیب شدند. هرکسی چشنده مرگ است، و بیگمان در دوران رستاخیز مزدهایتان را خواهید گرفت، پس کسی که از آتش برکنار شد و به بهشت در آورده شد براستی برنده گشت، و زندگی دنیا جز برخورداری فریبناکی نیست. البته در اموال و جانهایتان آزمایش میشوید و قطعاًاز کسانی که پیش از شما کتاب آسمانی دریافت کردند و از کسانی که شرک ورزیدند آزار بسیار خواهید شنید، و اگر شکیبایی ورزید و پرهیزگاری کنید بیشک آن از اراده طلب ترین کارها باشد. و هنگامی که خدا از کسانی که کتاب آسمانی دریافت کردند پیمان گرفت که باید آن را برای آدمیان بیان کنید و آن را پنهان مدارید، آنگاه آن را پس پشت خویش افکندند و آن را به بهایی اندک بفروختند، پس چه بد است آنچه می خرند. مپندارکسانی که به آنچه انجام دادند شادی می کنند و دوست می دارند که بدانچه نکرده اند ستوده شوند، آری مپندارشان که از عذاب رهیده باشند حال آنکه عذابی دردناک دارند. و فرمانروایی آسمانها و زمین از آن خداست و خدا بر هر چیز تواناست.(434)

مأموریت عبدالله بن انیس

به پیامبر خبر می رسد که سفیان بن خالد هذلی با عده ای از قبیله خویش و دیگران مشغول جمع آوری نیرو برای جنگیدن با مسلمانان است. به عبدالله بن انیس مأموریت می دهد تا او را به قتل رساند. از پیامبر خواهش می کند که مشخصات سفیان را برای او بیان فرماید. می فرماید: اگر او را ببینی تو را ترس فرا می گیرد و از او می هراسی و شیطان را به یاد می آوری. در حالیکه عبدالله بن انیس از هیچ مردی نمی ترسد. عبدالله از رسول خدا اجازه می خواهد تا به دشمن دروغ مصلحت آمیز بگوید. به وی اجازه می دهد. عبدالله شمشیرش را برداشته به راه می افتد و خود را به قبیله خزاعه منتسب می نماید تا می رسد به محله عرنه. چشم وی به سفیان بن خالد می افتد که دارد راه می رود و عده ای از کسانی که به وی پیوسته اند در حرکتند. او را از روی مشخصاتی که پیامبر داده است می شناسد و از او می هراسد چنانکه قطرات عرق بر پیشانی و صورتش می نشیند، و با خود می گوید: خدا و پیامبرش درست فرموده اند. سفیان از او می پرسد که کیست. جواب می دهد: مردی از قبیله خزاعه. شنیدم که برای جنگیدن با محمد سرگرم جمع آوری نیرویی آمدم تا به تو بپیوندم. می گوید: آری، من دارم برای جنگیدن با او نیرو جمع می کنم. عبدالله گفتگوکنان با وی قدم می زند، و سفیان از سخنان وی خوشش می آید. می رسند به خیمه سفیان، و اطرافیان وی از دورش به یکسو می روند و کم کم به استراحت و خواب می پردازند. عبدالله غافلگیرانه وارد خیمه شده او را می کشد و سرش را از تن جدا کرده با خود می برد و به غاری که در کوه است پناهنده می شود. عنکبوت بر دهانه غار تارهایی می تند. عده ای که به تعقیب وی آمده اند نومید باز می گردند. عبدالله شبانه از غار بیرون آمده رو به مدینه می نهد. شبها راه می پیماید و روزها خود را پنهان می کند تا روز شنبه بیست و سوم محرم به مدینه می رسد. یکسره به مسجد می رود. وقتی چشم رسول خدا به او می افتد می فرماید: چشم ما روشن. عرض می کند: چشم من به جمال شما روشن ای رسول خدا. پیامبر عصایی به وی عطا می فرماید که با این در بهشت قدم بزن. این عصا تا پایان عمر نزد اوست ووصیت می کند که پس از وفاتش در کفن او بنهند.(435)