فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

دلداری به خانوداه شهیدان

عبدالله بن عمرو بن حرام از شهیدان احد است. خواهرش یکدم از گریه بر او باز نمی ایستد. پیامبر می فرماید: چرا گریه می کند؟! فرشتگان همچنان بر فراز پیکرش در اهتزاز بودند تا به خاک سپرده شد.(427)و به پسرش- جابر بن عبدالله انصاری- می فرماید: جابر! می خواهی مژده ای به تو بدهم؟ با شادی می گوید: آری، جان بفدایت، می خواهم. می فرماید: خداوند پدرت را زنده کرد و با وی سخنی گفت و از او پرسید: از پروردگار خویش تمنایی بکن؟ گفت: تمنایم این است که به دنیا باز گردم آنگاه در کنار پیامبرت کشته شوم، سپس زنده شوم باز درکنار پیامبرت کشته شوم. فرمود: چنین مقدر کرده ام که رفتگان به دنیا باز نگردند.(428)
درباره حنظله هم می فرماید: حنظله پسر ابو عامر را دیدم که در میان آسمان و زمین، فرشتگان او را باقطرات باران در سینی نقره می شویند.(429)

اعدام قاتل

در جاهلیت، مجذر بن ذیاد، سوید بن صامت را کشته است، و این قتل باعث جنگ بعاث شده است. با آمدن پیامبر به مدینه، حارث پسر سوید بن صامت، و مجذر بن ذیاد هر دو مسلمان شده اند و در جنگ بدر هم شرکت جسته اند. اما حارث در پی فرصتی می گردد تا انتقام خون پدرش را که در جاهلیت ریخته شده است از مجذر بن ذیاد بستاند، ولی اسلام این اجازه را به او نمی دهد. در جریان جنگ احد، وقتی صفوف مسلمانان پراکنده می شود حارث فرصت را مغتنم شمرده از پشت سر مجذر آمده با شمشیر گردن وی را می زند. و می پندارد که کسی از کار او خبردار نخواهد شد... پس از لشکرکشی به حمراءالاسد، پیامبر از طریق وحی خبردار می شود که حارث بن سوید در کشاکش جنگ احد، مجذر را غافلگیرانه کشته است، و فرمان خداوند بر کشتن حارث ابلاغ می گردد. همانروز که روز بسیار گرمی است پیامبر به طرف قباحرکت می کند و آن روز نه شنبه است و نه دوشنبه که معمولاًبه قبا می رود. چون به مسجد قبا در می آید چندین نماز می گزارد. انصار هم که از تشریف فرمایی او آگاه شده اند برای عرض سلام به خدمت می رسند و هم در شگفتند که در آن ساعت و در آن روز چرا تشریف آورده است. آنگاه نشسته به گفتگو و دست دادن با مردمی که بدیدنش آمده اند می پردازد. تا حارث بن سوید که پیراهن زرد رنگی پوشیده است فرا می رسد. چون دیده پیامبر به او می افتد عویم بن ساعده را فرا می خواند و به او می فرماید: حارث بن سوید را به درب مسجد ببر و او را به کیفر قتل مجذر بن ذیاد گردن بزن، چون در کشاکش جنگ احد او را کشته است. عویم، حارث را می گیرد، حارث به او می گوید: بگذار با پیامبر خدا حرف بزنم. عویم اجازه نمی دهد. حارث خود را از دست او بیرون می کشد تا با پیامبر حرف بزند. پیامبر که دستور داده است تا الاغش را به درب مسجد بیاورند برمی خیزد برای رفتن. در این حال حارث عرض می کند: آری بخدا من او را کشته ام، ولی کشتن او نه به این سبب بود که از اسلام برگشته باشم یا در آن تردید نموده باشم، بلکه حمیت شیطانی بود و کاری که ازروی خواهش درون کردم. من به درگاه خدا و حضور پیامبرش از کرده ام توبه می آرم، و دیه او را می پردازم، ودو ماه پیاپی هم روزه می گیرم و برده ای را هم آزاد می سازم و شصت بیچاره را هم اطعام می کنم. براستی من به درگاه خدا و محضر پیامبرش توبه آورده ام. این می گویدو چنگ به رکاب پیامبر می آویزد، در حالیکه پسران مجذر حضور دارند و پیامبر کلمه ای با آنان نمی گوید تا وی حرف خویش را به پایان می رساند. در این لحظه می فرماید: عویم! او را ببر و گردن بزن! و سوار می شود. عویم حارث را برده گردن می زند.(430)

اعزام نیرو به قطن

مردی از قبیله طیی بنام ولید بن زهیر به مدینه می آید و به خانه طلیب بن عمیر صحابی پیامبر می رود که همسر برادرزاده اوست. ولید بن زهیر به طلیب اطلاع میدهد که طلیحه و سلمه پسران خویلد را دیده است که همراه عشیره شان و دیگر کسانی که به زیر فرمان آنان آمده اند حرکت کرده اند تا با رسول خدا بجنگند و بدین منظور قصد دارند به مدینه نزدیک شوند. آنان با خود می گویند که لشکر به درون قلمرو محمد می کشیم و به مرزهای او دستبرد می زنیم و گله ای را که در اطراف مدینه می چرد به یغما می بریم. برای این کار از اسبهای خویش که با چریدن در علف بهاره فربه شده اند استفاده می کنیم. بر اسبهای اصیل می نشینیم تا اگر چیزی به یغما گرفتیم کسی که در تعقیب ماست به گرد ما نرسد و اگر با مدافعانی روبرو گشتیم اسباب جنگ فراهم کرده باشیم، ما اسب داشته باشیم و آنها بدون اسب باشند زیرا اسبهای اصیلی داریم که هریک با گله ای اسب برابری می کند. دشمن کوفته و سرکوب هم هست و قریش همین تازگی آنان را زده است که تا مدتی درازنمی توانند آن صدمات را ترمیم کنند و نه قادر خواهند بود نیرویی فراهم سازند. یکی از آنان بنام قیس بن حارث به آنها می گوید: هموطنان، این رأی خردمندانه ای نیست! نه ما خونخواه کسی از آنان هستیم و نه آنان لقمه چرب و نرمی برای متجاوز هستند. منطقه ما از یثرب بسیار دور است و مانیز جمعیتی مثل جمعیت قریش نداریم. قریش مدتهاست که نمایندگانش را به میان عشایر بیابانگرد می فرستد تا از آنها کمک بگیرد و خونهای ریخته شده ای هم دارند که به خونخواهی برخیزند. وانگهی در حالی سفر جنگی خود را آغاز کردندکه سوار شتران شده و اسبهایی را یدک می کشیدند و مقادیرزیادی اسلحه داشتند با جمعیتی انبوه: سه هزار جنگجو علاوه بر نوکرانشان در صورتیکه شما اگر زور بزنید حداکثر سیصد مرد جنگی خواهید داشت. بنابراین شما دارید خودتان را به دم حمله دشمن می سپارید و از منطقه خویش بیرون می روید. و من از این می ترسم که شکست با شما باشد. این سخن، آنها را در تصمیمشان مردد می گرداند اما هنوز بر تصمیم خویش باقی هستند. طلیب بن عمیر، این مرد طائی را به خدمت پیامبر می برد تا آنچه را به وی اطلاع داده است به حضرتش گزارش کند. رسول خدا روز اول محرم، ابو سلمه پسر عبدالاسد را فرا می خواند و به او مأموریت می دهد به محل تجمع بنی اسد رفته آنها را تار و مار کند. ابو سلمه، مردی است که از قبا به محله بنی امیه بن زید در منطقه مرتفع مدینه تغییر منزل داده است و همسر خویش ام سلمه را نیز بدانجا برده است. در جنگ احد شرکت کرده و بازویش زخمی شده است. با شنیدن فرمان بسیج سوار بر الاغی شده و از پی سپاه اسلام رفته و هنگامی که پیامبر از عصبه(431)سرازیر شده و به عقیق رسیده است به وی پیوسته و به حمراءالاسد رفته است. سپس یکماه به مداوای زخم خویش همت می گمارد تا فکر می کند که بهبود یافته است حال آنکه در زیر پوست یک مرکز چرکین شروع به فساد کرده است. پیامبر پرچمی برای ابوسلمه می بندد و او را به فرماندهی یک نیروی یکصدو پنجاه مأمور تارومار کردن بنی اسد می سازد، و به او می فرماید: می روی تا به سرزمین بنی اسد می رسی، آنگاه پیش از این که دسته های پراکنده آنها فرصت تمرکز و تجمع پیدا کنند بر آنها حمله می بری. و به او سفارش می کند که از خداوند پروا گیرد و با مسلمانان تحت فرمانش خوشرفتاری کند.
ابوسلمه با نیروی خویش و در حالیکه ولید بن زهیر که راه شناسی تیز بین است راهنمای اوست حرکت می کند و به سرعت هر چه تمامتر پیش میروند. از بیراهه می روند و شبانه روز در حرکتند بطوریکه مجال نمی دهند کسی خبر وجود و حرکت آنان را به دشمن ببرد. تا می رسند به قطن که چاه آبی از آبهای بنی اسد است و نیروی آنها در آن متمرکز شده است. می بینند رمه ای در آنجاست. رمه را تصرف و سه برده از چوپان آنها را دستگیر می کنند و دیگران گریخته به محل تجمع قبیله رفته جریان را خبر می دهند و آنها را از نیروی ابوسلمه بر حذر می سازند و آن را پرشمارتر از آنچه هست جلوه می دهند تا آن جمع به هر سو پراکنده می شوند. ابوسلمه به لب چاه می رسد و می بیند که آن جمع پراکنده شده اند. اردو می زند و نیروی خویش را سه بخش می کند: بخشی را متمرکز می سازد و دو بخش دیگر را به دو سومی فرستد، و به آنان دستور می دهد تا در تعقیب دشمن زیاد دور نشوند و اگر سالم ماندند شامگاهان نزد او باز آیند. و تأکید می کند افراد هر واحد پراکنده نشوند و وحدت و پیوستگی خود را حفظ کنند. برای هر یک از آن دو واحد نیز فرماندهی تعیین می کند. افراد هر دو واحد صحیح و سالم باز می گردند در حالیکه رمه های گوسفند و شتر به تصرف آورده اند و با هیچ مقاومتی بر نخورده اند. ابو سلمه همه آنها را پیش انداخته راهی مدینه می شود. ولید هم که راهنمای آنان بوده است همراهشان باز می گردد. پس از یک شب راهپیمایی، ابوسلمه می گوید: غنائم خودتان را تقسیم کنید. نخست به ولید بن زهیر آن تعداد از شتر و گوسفند را که می خواهد می دهد، سپس یکی از بردگان اسیر را برای پیامبر کنار می گذارد. آنگاه خمس غنائم را جدا کرده بقیه را میان رزمندگان تقسیم می کند. پس در حالیکه هر کس گوسفندان یا شتران سهم خود را در اختیار دارد و می راند به طرف مدینه پیش می روند. بعد از آنکه بیش از ده روز از مدینه دور مانده اند
به شهر خویش در می آیند.
زخم ابو سلمه باز می شود و او را بستری می کند تا سه روز مانده به پایان ماه جمادی الآخر از دنیا می رود. پیکرش را با آبی که از چاه محله بنی امیه بن زید بنام یسیره می آورند غسل می دهند. این چاه که در جاهلیت عبیر نام داشته است توسط پیامبر یسیره نام می گیرد. پیکر او را از محله سکونتش به مدینه آورده به خاک می سپارند.(432)