فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

خبر جنگ در مکه

در ابتدای جنگ که مشرکان رو به هزیمت می نهند. عبدالله پسر ابو امیه بن مغیره پیش از دیگران خبر شکست و گریز آنان را برای دیگران می برد. چون دلش نمی خواهد این خبر بد را برای مردم مکه ببرد بجای مکه به طائف می رود و می گوید: پیروان محمد پیروز شدند و ما شکست خورده گریختیم. و من اولین کسی هستم که پیش شما می آیم!. سپس که مشرکان به میدان برگشته و آن صدمات را به مسلمانان می زنند اولین کسی که برای قریش خبر می برد که قریش پیروز شده اند و یاران محمد کشته و زخمی شده اند وحشی است. او که چهار روز سواره در راه بوده است چون به گردنه فراز حجون می رسد با همه توانش چند بار فریادبر می آورد که آی قریش! مردم مکه در حالیکه وحشت دارند از این که خبر بدی برای آنها آورده باشد جمع می شوند. وقتی تعدادشان زیاد می شود می گوید: به شما مژده می دهم که از یاران محمد چنان کشتاری کردیم که در هیچ حمله ای چنان کشتاری نشده است. و محمد را زخمی کردیم چنانکه از پای در آمد. و من پیشتاز سپاه او یعنی حمزه را کشتم! مردم کافر در حالیکه خوشحالی می نمایند و زبان به شماتت و سرزنش محمد و یارانش باز کرده اند به سوی خانه خویش روانه می شوند. جبیربن مطعم، وحشی را به کناری کشیده می پرسد: فکر کن که چه می گویی! می گوید:راست می گویم. می پرسد: واقعاًحمزه را کشتی؟ می گوید: آری، زوبین را به شکم او پرتاب کردم تا فرو رفت، آنوقت دوستانش او را صدا زدند و جواب نداد. رفتم جگر او را بیرون کشیدم و پاره ای از آن را آوردم تا به تو نشان دهم. جبیر می گوید: غم از دلهای ما ببردی و دل ما را خنک کردی. آنگاه به زنان عشیره خویش دستور می دهد تا خود را بیارایند و عطر و روغن بکار برند.(418)
چون ابو سفیان به مکه می رسد پیش از رفتن به خانه، پیش هبل می رود و می گوید: براستی انعام فرمودی و مرا یاری کردی و با آنچه بر سر محمد و پیروانش آوردی دلم را خنک کردی. و رفته سر خویش می تراشد.(419)

لشکرکشی به حمراءالاسد

چهره های سرشناس اوس و خزرج: سعد بن عباده، حباب بن منذر، سعد بن معاذ، اوس بن خولی، قتاده بن نعمان، و عبیده بن اوس بهمراه عده ای از افراد عشایرشان شب را در مسجد و بر درب خانه پیامبر گذرانده اند. صبح، پیامبر نماز را می خواند و همراه همین اشخاص به خانه باز می گردد. آنگاه دستور می دهد تا بلال اعلام کند: رسول خدا به شما فرمان می دهد که از پی دشمن برآیید و فقط کسانی همراه وی شوند که دیروز در جنگ شرکت داشته اند. سعد بن معاذ به خانه خویش رفته به قبیله خود دستور می دهد تا آماده سفر جنگی شوند. بیشتر مسلمانان زخم بر تن دارند. بیشتر و شاید همه افراد عشیره عبدالاشهل زخمی هستند. با اینحال، سعد بن معاذ آمده می گوید: رسول خدا به شما فرمان می دهد که به تعقیب دشمن برخیزید. اسید بن حضیر که هفت زخم بر تن دارد و می خواهد آنها را درمان کند به شنیدن فرمان بسیج می گوید: بفرمانیم برای خدا و برای پیامبرش! و ساز و برگ رزم برداشته بدون این که به مداوای زخمهای خویش توجه کند خود را به پیامبر می رساند. بنی ساعده هم به شنیدن فرمان بسیج از دهان سعد بن عباده لباس رزم می پوشند و خود را به پیامبر می رسانند. ابو قتاده به ساکنان محله خربی که مشغول زخمبندی و درمان خویشند می گوید: منادی رسول خدا اینک فرمان تعقیب دشمن را به شما اعلام می دارد. بی آنکه توجهی به درمان زخمهای خویش کنند از جای جسته سلاح خود بر می دارند و می دوند.
بامداد روز یکشنبه هشتم شوال، پیامبر در حالیکه مجروح است از خانه بیرون می آید. اثر حلقه زره بر گونه های اوست، پیشانیش نزدیک موی سر شکافته است، دندان پیشین وی شکسته است، لب پایینش از درون زخمی است، شانه راستش از ضربه ای که ابن قمیئه وارد کرده است کوفته و زانویش آسیب دیده است. به مسجد در می آید و دو رکعت نماز می گزارد. مسلمانان گرد آمده اند. ساکنان محله های بالا مدینه به شنیدن پیام رسول خدا پایین آمده اند. پس از دو رکعت نماز دستور می دهد تا اسبش را به درب مسجد بیاورند. طلحه که نه زخم برداشته است به شنیدن فرمان بسیج از خانه بیرون آمده در انتظار حرکت پیامبر می ماند. ناگهان می بیند در حالیکه زره بر تن وکلاهخود بر سر دارد و جز دو چشمش پیدا نیست از مسجد بیرون می آید. پیامبر به دیدن طلحه از او می پرسد: اسلحه ات کجاست؟ می گوید: همین نزدیکیهاست. و دویده زره می پوشد و شمشیرش را بر می دارد و زره چرمینش را به سینه می چسباند و در حالیکه نگران جراحات پیامبر است خود را به او می رساند.
پیامبر دستور می دهد تا پرچم جنگ را که دیروز همچنان بسته مانده است می آورند و آن را به علی علیه السلام می سپارد. سه نفر از قبیله اسلم- سلیط و نعمان پسران سفیان بن خالد و یک نفر دیگر- را بعنوان طلیعه و واحد اکتشافی پیش می فرستدتا رد پای سپاه دشمن را گرفته از تحرک آنان کسب اطلاع کنند. از طلحه هم می پرسد: بنظرتو دشمن الآن در کجاست؟ می گوید: در سیاله هستند. می فرماید: من هم اینطور حدس می زنم. اینها گزندی را که دیروز به ما زدند در آینده نمی توانند تکرار کنند تا آنکه خدا مکه را برای ما بگشاید.
عده ای از کسانی که در جنگ دیروز شرکت نداشته اند تقاضا می کنند اجازه فرماید تا در این لشکر کشی شرکت جویند. نمی پذیرد. جابر بن عبدالله- که نوجوانی است- آمده می گوید: ای رسول خدا، پیام آور اعلام کرد که فقط کسانی در این سفر جنگی می توانند شرکت کنند که دیروز در جنگ شرکت داشته اند. حال آنکه من شیفته شرکت در جنگ بودم ولی پدرم مرا به سرپرستی خواهرانم گماشت و به من گفت: پسرجان! برای من و تو زیبنده نیست که این دخترکان ناتوان را بدون مرد بگذاریم و رها کنیم. من با رسول خدا به جنگ می روم شاید خدا شهادت را نصیب من گرداند. من برای سرپرستی خواهران خردسالم ماندم و خدا افتخار شهادت را نصیب پدرم ساخت حال آنکه من در آرزوی آن بودم. بنا بر این ای رسول خدا، اجازه بفرما تا در کنار تو در این سفر جنگی باشم. به او اجازه می فرماید، و او تنها کسی است که در جنگ دیروز شرکت نداشته است و در این لشکرکشی شرکت می کند.
چهل زخمی از میان بنی سلمه عازم جبهه می شوند. از آن میان طفیل بن نعمان سیزده زخم بر بدن دارد، خراش بن صمه ده زخم، کعب بن مالک بیش از ده زخم، و قطبه بن عامر نه زخم. اینان بر سر چاه ابو عنبه در بالای گردنه در حالیکه لباس رزم پوشیده و صف آراسته اند به خدمت پیامبر می رسند. وقتی چشم رسول خدا به آنان می افتد و می بیند که بیشترشان زخمیند می فرماید: خدایا، بر بنی سلمه رحمت آر.
عبدالله بن سهل و رافع بن سهل با چند زخم از جنگ احد بازگشته اند و حال عبدالله وخیم تر از برادر اوست. بامدادان از سعد بن معاذ می شنوند که رسول خدا فرمان داده است تا دشمن را تعقیب کنند. یکی به دیگری می گوید: بخدا اگراز یکی از لشکرکشی های پیامبر عقب بمانیم مغبون شده ایم! بخداستوری برای سوار شدن نداریم و نمی دانیم چه باید بکنیم. عبدالله می گوید: بیا برویم. رافع می گوید: نه بخدا، نمی توانم راه بروم. برادرش می گوید: بیا برویم. خودمان را هر طوری شده می کشانیم و می رویم. در حالیکه خود را بر زمین می کشند پیش می روند. رافع از پا در می آید. برادرش عبدالله او را مسافتی بر دوش می برد و مسافتی دیگر پیاده می پیماید تا بدین ترتیب شامگاهان به پیامبر می رسند. مسلمانان آتش افروخته اند و عباد بن بشر فرمانده واحد نگهبانی آن شب است. این دورا به خدمت پیامبر می برند. از آنان می پرسد: چرا دیر کردید؟ ماجرا را داستان می کنند. در حقشان دعا خیر می فرماید و می افزاید: اگر عمری برای شما باقی باشد و سایل نقیله ای از اسب و قاطر و شتر خواهید داشت ولی آنها برای شما بهتر نیست!
پیامبر به سپاهیانش می فرماید: معاویه بن مغیره، نزدیک رسیده است، در پی او بروید. سپاهیان به جستجوی او بر می خیزند. او که راه را گم کرده به صدور العقیق رسیده است. رد او را پیدا می کنند. زید بن حارثه و عمار بن یاسر که بیش از دیگران برای دستگیری او تلاش دارند در جماءاو را دستگیر می کنند. زید بن حارثه او را می زند. عمار هم می گوید: من نیز در او حقی دارم! و تیری به طرفش پرتاب می کند. بدین ترتیب او را می کشند. و رفته به پیامبر گزارش می دهند.
سلیط و نعمان که مأموریت اکتشافی دارند سپاه دشمن را در حمراءالاسد می بینند که همهه ای دارند. دشمن نیز آن دو را می بیند و سواران بر آنان تاخته هر دو را می کشند.
معبد بن ابی معبد که مشرک و از قبیله خزاعه است- قبیله ای که با پیامبر پیمان آشتی بسته است- به پیامبر بر می خورد و می گوید: ای محمد، کشته و زخمی شدنی که بر یارانت وارد آمد بر ما سخت ناگوار است، و آرزوی ما این بود که خدا بر افتخار تو بیافزاید و این مصیبت بر غیر تو وارد آید. آنگاه رفته ابوسفیان و قریش را در روحاءمی بیند. آنها مشغول مشاوره درباره حمله به مدینه اند. یکی می گوید: نه توانستید محمد را بکشید و نه توانستید دختران زیبا را به ترک خویش بنشانید. خیلی بد عمل کردید! و دیگران تصمیم می گیرند برگشته به مدینه حمله کنند. عکرمه بن ابی جهل می گوید: کاری صورت ندادیم. سران آنان را کشتیم ولی بجای این که پیش از آنکه بتوانند نیرویی فراهم آورند ریشه آنها را بر کنیم برگشتیم. صفوان بن امیه به آنها می گوید: هموطنان! این کا را نکنید. دشمن از این پیشامد سخت اندوهگین شده است. من از این می ترسم که کسانی از خزرج که در شهر مانده بودند دسته جمعی با دیگران همراه شوند. الآن که پیروزی با شماست برگردید شکست بخورید. وقتی مهبد به ابو سفیان میرسد ابو سفیان می گوید: آه، این معبد است و از اوضاع با خبر است. چه خبر داری معبد؟ معبد می گوید: محمد و سپاهیانش را در همین نزدیکی دیدم که آتش های بزرگ افروخته بودند. تمام افراد اوس و خزرج که دیروزدر جنگ شرکت نکرده بودند همراه او شده اند و سوگند خورده اند تا شما را به چنک گ نیاورده و انتقام خویش از شما نگرفته اند به شهر خویش باز نگردند و از صدماتی که به قوم آنان وارد آمده است و از کشته شدن سرانشان سخت به خشم آمده اند. سراسیمه می پرسند: وای بر تو! چه داری می گویی؟ می گوید: قسم می خورم بمحض این که از اینجا حرکت کنیم پیشانی اسبان آنان هویدا شود! و برای ترساندن آنها این ابیات را می خواند:
کادت تهد من الاصوات راحلتی - اذسالت الارض بالجرد الابابیل
تعد و بأسد کرام لا تنابله - عند اللقاء و لا میل مغازیل
فقلت ویل ابن حرب من لقائهم - اذا تغطمطت البطحاءبالجیل
ابو سفیان و سران شرک را واهمه بر می دارد و آهنگ بازگشت به مکه می کنند. معبد مردی از خزاعه را به خدمت رسول خدا فرستاده اطلاع می دهد که ابو سفیان و رفقایش ترسان و هراسان رهسپار مکه شده اند. چند نفر از قبیله عبدالقیس که عازم مدینه اند به ابو سفیان بر می خورند. از آنها می پرسد: آیا حاضرید پیغام مرا به محمد و یارانش ببرید بدین شرط که در آینده وقتی به بازار عکاظ می آیید شترهای شما را پر از بار کشمش کنم؟ قبول می کنند. می گوید: وقتی به محمد و یارانش رسیدید به آنها اطلاع دهید که ما تصمیم گرفته ایم برای جنگ با آنها باز گردیم و در پی شما خواهیم رسید. ابوسفیان به طرف مکه حرکت می کند، و این چند نفرراه مدینه را در پیش می گیرند.
سپاه اسلام در نزدیک حمراءالاسد به پیکر پاک سلیط و نعمان بر می خورند. آن دورا در یک آرامگاه به خاک می سپارند و بعدها آن دو برادر را دو قرین یا انیس و مونس می خوانند. سپاه به راه خود ادامه داده در حمراءالاسد متمرکز می شوند. سی شتری هم که سعد بن عباده برای سپاه فرستاده است می رسد. تا این ساعت جز خرما نخورده اند. از این پس روزی دو یا سه شتر قربانی کرده غذا می پزند. آن چند نفر به خدمت پیامبر آمده و آنچه را ابو سفیان گفته باز می گویند. پیامبر و یارانش می گویند: خدا ما بسنده است و نیکو عهده داری است. بعدها این آیت در این خصوص فرود می آید:
الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایماناًو قالوا حسبناالله و نعم الوکیل(420)
کسانی که آدمهای کافر به آنان گفتند که اینک آدمهای کافر برای جنگ با شما گرد آمده اند باید که آز آنان بترسید، پس بر ایمانشان بیافزود و گفتند: خدا ما را بسنده است و نیکوعهده داری است.
سپاهیان به دستور پیامبر روزها بوته و هیزم جمع می کنند و از شامگاهان به افروختن آتش همت می گمارند بطوریکه هر یک آتشی می افروزند و گاه پانصد آتش افروخته می شود چنانکه از دور دستها نمایان است، و آوازه این اردوی نظامی و این بر پا کردن آتش در هر سو پخش می شود و از عواملی می گردد که خدا بوسیله آن دشمن را تکرار حمله و جنگ افروزی باز می دارد.
سپاه اسلام روز جمعه سیزدهم شوال پس از یک سفر جنگی پنج روزه وارد مدینه می شود.(421)

نماز جمعه سیزدهم شوال

عبدالله بن ابی این افتخار را بدست آورده است که هر جمعه پیش از نماز برخاسته چند کلمه ای سخن می گوید. چون رسول خدا از جنگ بدر(422)به مدینه باز می گردد، در اولین جمعه پیش از نماز عبدالله بن ابی برخاسته چنین می گوید: این پیامبر خداست که در میان شما حضور دارد و خدا شما را به وسیله او به کرامت رسانده است، او را یاری کنید و از او فرمان ببرید. چون در جریان جنگ احد آن کارها از او سر می زند، وقتی در اولین جمعه پس از جنگ احد بر می خیزد تا سخنی بگوید تنی چند از انصار- و نه از مهاجران- برخاسته به طرف او می روند و پرخاش می کنند که بنشین ای دشمن خدا! در آن میان ابو ایوب و عباده بن صامت با وی تندتر از دیگرانند. ابو ایوب ریش او را می گیرد و عباده بن صامت دست بر گردن او نهاده او را پیش می راند و به او می گویند: تو لایق این مقام و کار نیستی! در آنحال پسرش- عبدالله بن عبدالله بن ابی- همچنان در میان مسلمانان نشسته است و حتی روی خویش را هم به طرف پدر نمی گرداند. وقتی او را رها می کنند در حالیکه از بالای سر مسلمانانی که در مسجد نشسته اند می گذرد و می گوید:مثل اینکه من حرف بدی زده ام! پاشدم تا از او پشتیبانی کنم! بیرون مسجد، معوذ بن عفراءبه او برمی خورد و می پرسد: چه شده است؟ جواب می دهد: برخاستم تا مثل همیشه چند کلمه ای سخن بگویم، عده ای از هموطنانم مانع من شدند. از همه خشن تر عباده و خالد بن زید بودند. به او می گوید: برگرد تا رسول خدا برایت آمرزش بطلبد. می گوید: نمی خواهم برایم آمرزش بطلبد!(423)