فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

مشرک گریز پا

وقتی در ابتدای جنگ، مشرکان شکست می خورند یکی از کسانی که می گریزد معاویه پسر مغیره بن ابی العاص است. راه خود را گرفته تا نزدیک مدینه می رود، و شب یکشنبه را همانجا می خوابد. صبح راه افتاده وارد شهر می شودو یکسره به خانه عثمان بن عفان می رود و در می زند. همسر عثمان- ام کلثوم دختر پیامبر- به او می گوید: عثمان در خانه نیست، در خدمت رسول خداست. می گوید: کسی را به دنبال او بفرست، چون یکسال پیش شتری از او خریده ام و حالا پولش را آورده ام، و اگر نیاید خواهم رفت. ام کلثوم کسی را بدنبال عثمان می فرستدتا می آید. با دیدن معاویه بن مغیره سراسیمه می گوید: وای بر تو! هم مرا به خطر انداختی و هم جان خودت را! چرا آمده ای؟ می گوید: پسر عموجان! در اینجا هیچکس برای خودم نزدیکتر و ذیحق تر از تو نیافتم. عثمان او را در گوشه ای از خانه پنهان می سازد و به طرف خانه پیامبر به راه می افتد. پیامبر هم که از آمدن معاویه بن مغیره خبردارشده است به یارانش دستور می دهد که معاویه بن مغیره را که به مدینه آمده است پیدا و دستگیر کنید. همه جا را می گردند و او را پیدا نمی کنند. یکی می گوید: خانه عثمان بن عفان را بگردید. به خانه عثمان رفته از ام کلثوم می پرسندم به آنان می گوید:که در کجاست. معاویه را ازیر چهار پایه ای که مشک آب را بر آن می نهند بیرون می کشند و به خدمت پیامبر می برند. عثمان که آنجا نشسته است وقتی چشمش به او می افتد به پیامبر می گوید: قسم به آنکه ترا به رسالت برانگیخته است من آمده ام تا از تو برای او تأمین جانی بگیرم. او را به من ببخش ای رسول خدا! پیامبر او را به عثمان می بخشد و برای مدت سه روز به او تأمین جانی می دهد تا ظرف آن مدت از قلمرو اسلام بیرون رود و اگر پس از آن مدت دستگیر شد کشته شود. عثمان رفته شتری برای او می خرد و توشه ووسیله سفرش را آماده می سازد و می گوید که به مکه برود. معاویه بن مغیره دو روز در مدینه می ماند. روز سوم سوار شتر شده حرکت می کند...(416)

کشته های مشرکان

مشرکان 26 کشته داده اند. ابی بن خلف را پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می کشد. ابوالحکم پسر اخنس بن شریق، امیه بن ابی حذیفه، طلحه بن ابی طلحه- پرچمدار سپاه مشرکان- وأرطاه بن عبدشر حبیل بدست علی بن ابیطالب کشته می شوند. عثمان بن طلحه، و سباع بن عبدالعزی خزاعی بدست حمزه بن عبدالمطلب به قتل می رسند. کلاب بن طلحه را زبیر بن عوام می کشد. جلاس بن طلحه، و شیبه بن مالک بن مضرب را طلحه بن عبیدالله می کشد. ابوسعید پسر ابو طلحه بدست سعد بن ابی وقاص کشته می شود. عبدالله پسر حمید بن زهیر، و عبید بن حاجز بدست ابو دجانه به هلاکت می رسند. مسافع پسر طلحه بن ابی طلحه، و حارث بن طلحه، بدست عاصم بن ثابت بن ابی اقلح کشته می شوند، و ابو عزه- عمرو بن عبدالله بن عمیر بن وهب- توسط او به اسارت در می آید. عثمان پسر عبدالله عبدالله بن مغیره بدست حارث بن صمه کشته می شود. قاسط پسر شریح بن عثمان، ابو عزیز بن عمیر، هشام پسر ابو امیه بن مغیره، ولید پسر عاص بن هشام، و خالد بن اعلم عقیلی بدست قزمان کشته می شوند. خالد، ابوالشعثاءابوالحمراء، و غراب پسران ابو سفیان بن عویف نیز از کشته های مشرکانند.(417)

خبر جنگ در مکه

در ابتدای جنگ که مشرکان رو به هزیمت می نهند. عبدالله پسر ابو امیه بن مغیره پیش از دیگران خبر شکست و گریز آنان را برای دیگران می برد. چون دلش نمی خواهد این خبر بد را برای مردم مکه ببرد بجای مکه به طائف می رود و می گوید: پیروان محمد پیروز شدند و ما شکست خورده گریختیم. و من اولین کسی هستم که پیش شما می آیم!. سپس که مشرکان به میدان برگشته و آن صدمات را به مسلمانان می زنند اولین کسی که برای قریش خبر می برد که قریش پیروز شده اند و یاران محمد کشته و زخمی شده اند وحشی است. او که چهار روز سواره در راه بوده است چون به گردنه فراز حجون می رسد با همه توانش چند بار فریادبر می آورد که آی قریش! مردم مکه در حالیکه وحشت دارند از این که خبر بدی برای آنها آورده باشد جمع می شوند. وقتی تعدادشان زیاد می شود می گوید: به شما مژده می دهم که از یاران محمد چنان کشتاری کردیم که در هیچ حمله ای چنان کشتاری نشده است. و محمد را زخمی کردیم چنانکه از پای در آمد. و من پیشتاز سپاه او یعنی حمزه را کشتم! مردم کافر در حالیکه خوشحالی می نمایند و زبان به شماتت و سرزنش محمد و یارانش باز کرده اند به سوی خانه خویش روانه می شوند. جبیربن مطعم، وحشی را به کناری کشیده می پرسد: فکر کن که چه می گویی! می گوید:راست می گویم. می پرسد: واقعاًحمزه را کشتی؟ می گوید: آری، زوبین را به شکم او پرتاب کردم تا فرو رفت، آنوقت دوستانش او را صدا زدند و جواب نداد. رفتم جگر او را بیرون کشیدم و پاره ای از آن را آوردم تا به تو نشان دهم. جبیر می گوید: غم از دلهای ما ببردی و دل ما را خنک کردی. آنگاه به زنان عشیره خویش دستور می دهد تا خود را بیارایند و عطر و روغن بکار برند.(418)
چون ابو سفیان به مکه می رسد پیش از رفتن به خانه، پیش هبل می رود و می گوید: براستی انعام فرمودی و مرا یاری کردی و با آنچه بر سر محمد و پیروانش آوردی دلم را خنک کردی. و رفته سر خویش می تراشد.(419)