فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

منافقان!

عبدالله بن ابی و همه منافقان بنای سرزنش و شماتت می گذارند و از این که چنان مصیبتی بر مسلمانان وارد آمده است اظهار خوشحالی می کنند و حرفهای ناخوشایند می زنند. عبدالله پسر عبدالله بن ابی که مجروح شده است شب را با داغ کردن زخمهایش و مداوای آنها بسر می آورد. صبح، پدرش آمده می گوید: رفتن تو به این جنگ عاقلانه نبود. محمد نظر مرا نپذیرفت و پیشنهاد پسر بچه ها را بکاربست. بخدا قسم من همین وضع را پیش بینی می کردم. پسر می گوید: آنچه خدا برای پیامبرش و برای مسلمانان پیش آورده است خیر است.
یهودیان هم شروع به بد زبانی می کنند و می گویند: محمد آدمی است در پی سلطنت! تا کنون هیچ پیامبری اینطور زخمی نشده و کشته و زخمی نداده است. خودش زخمی شده است و یارانش کشته و زخمی شده اند! منافقان حتی یاران پیامبر را تحریک می کنند و تشویق به این که او را تنها بگذارند و از دور و برش پراکنده شوند. و به آنان می گویند: آن عده از شما که کشته شدند اگر پیش ما مانده بودند کشته نشده بودند.(414)

آرامگاه شهیدان

بیشتر مسلمانان پیکر شهیدان خویش را به مدینه آورده اند. از طرف پیامبر اعلان می شود که کشته را به محل شهادتشان باز برید. اما تنها پیکر شماس بن عثمان مخزومی است که به خاک سپرده نشده است. او را که رمقی بیش نداشته است به مدینه آورده به خانه عائشه- همسر پیامبر- برده اند.ام سلمه- همسر دیگر پیامبر- می گوید: نمی گذارم پسر عموی مرا به خانه دیگری ببرند. پیامبر دستور می دهد تا او را به خانه ام سلمه می برند. او که یک شبانه روز زنده مانده ولی لب به غذانزده است در همانجا از دنیا می رود. پیکرش را به دستور پیامبر به احد می برند و در جامه ای که بر تن دارد به خاک می سپارند.(415)

مشرک گریز پا

وقتی در ابتدای جنگ، مشرکان شکست می خورند یکی از کسانی که می گریزد معاویه پسر مغیره بن ابی العاص است. راه خود را گرفته تا نزدیک مدینه می رود، و شب یکشنبه را همانجا می خوابد. صبح راه افتاده وارد شهر می شودو یکسره به خانه عثمان بن عفان می رود و در می زند. همسر عثمان- ام کلثوم دختر پیامبر- به او می گوید: عثمان در خانه نیست، در خدمت رسول خداست. می گوید: کسی را به دنبال او بفرست، چون یکسال پیش شتری از او خریده ام و حالا پولش را آورده ام، و اگر نیاید خواهم رفت. ام کلثوم کسی را بدنبال عثمان می فرستدتا می آید. با دیدن معاویه بن مغیره سراسیمه می گوید: وای بر تو! هم مرا به خطر انداختی و هم جان خودت را! چرا آمده ای؟ می گوید: پسر عموجان! در اینجا هیچکس برای خودم نزدیکتر و ذیحق تر از تو نیافتم. عثمان او را در گوشه ای از خانه پنهان می سازد و به طرف خانه پیامبر به راه می افتد. پیامبر هم که از آمدن معاویه بن مغیره خبردارشده است به یارانش دستور می دهد که معاویه بن مغیره را که به مدینه آمده است پیدا و دستگیر کنید. همه جا را می گردند و او را پیدا نمی کنند. یکی می گوید: خانه عثمان بن عفان را بگردید. به خانه عثمان رفته از ام کلثوم می پرسندم به آنان می گوید:که در کجاست. معاویه را ازیر چهار پایه ای که مشک آب را بر آن می نهند بیرون می کشند و به خدمت پیامبر می برند. عثمان که آنجا نشسته است وقتی چشمش به او می افتد به پیامبر می گوید: قسم به آنکه ترا به رسالت برانگیخته است من آمده ام تا از تو برای او تأمین جانی بگیرم. او را به من ببخش ای رسول خدا! پیامبر او را به عثمان می بخشد و برای مدت سه روز به او تأمین جانی می دهد تا ظرف آن مدت از قلمرو اسلام بیرون رود و اگر پس از آن مدت دستگیر شد کشته شود. عثمان رفته شتری برای او می خرد و توشه ووسیله سفرش را آماده می سازد و می گوید که به مکه برود. معاویه بن مغیره دو روز در مدینه می ماند. روز سوم سوار شتر شده حرکت می کند...(416)