فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

استقبال از سپاه اسلام

عده ای برای دیدن و استقبال پیامبر از شهر بیرون می آیند. ابو سعید خدری که نوجوانی است در میان آنهاست. بعدها مشهودات خویش را چنین داستان می کند: من از کسانی بودم که در شیخان بعلت کمی سن بازگردانده شدیم و اجازه شرکت در جنگ نیافتیم. چون ظهر شنبه خبر زخمی شدن پیامبر و پراکنده شدن صفوف رزمندگان اسلام به ما رسید با پسرانی از عشیره بنی خدره رفتیم به استقبال پیامبر تا از سلامتی وی مطمئن شویم و خبرش را به خویشاوندان خود بیاوریم. دیدیم سپاه اسلام دارند می آیند و به بطن قناه- که دره کوچکی است نزدیک مدینه- رسیده اند. توجهی جز به این نداشتیم که پیامبر را ببینیم و از حال او با خبر شویم. تا مرا دیدفرمود:سعد بن مالک؟ گفتم: آری، پدر و مادرم فدای تو باد. و نزدیک رفته بوسه بر زانوی او که بر اسب نشسته بود زدم. فرمود: خدا بخاطر شهادت پدرت به تو پاداش خیر مرحمت فرماید. به چهره حضرتش نگریستم، دیدم بر هر گونه اش باندازه یکدرهم زخم است و پیشانیش نزدیک موی سر چاک خورده است و از لب پایینش خون می چکد و دندان پیشین راستش شکسته است، و بر زخم او چیز سیاهی چسبیده است. پرسیدم این سیاهی چیست که بر صورت اوست؟ گفتند: تکه حصیر سوخته ای است. پرسیدم: گونه هایش را چه کسی زخمی کرده است؟ گفتند: پسر قمیئه. پرسیدم: پیشانیش را چه کسی شکسته است؟ گفتند: ابن شهاب. پرسیدم: لبش را چه کسی صدمه زده است؟ گفتند: عتبه. در جلو اسب او همچنان می دویدم و می آمدم...(408)
از آنجا به محله بنی عبدالاشهل می آید، و می بیند سر گرم عزاداری و گریستن بر شهیدان خویشند، می فرماید: ولی حمزه کسی را ندارد که بر او بگرید! زنان بنی عبدالاشهل خبردار می شوند که پیامبر وارد شده است. از درون مجلس عزا بیرون می آیند تا از سلامت وی اطمینان یابند. می بینند زره او همچنان بر اندامش آراسته است. ام عامر نگاهی به رسول خدا می افکند و می گوید: هر مصیبتی با وجود تو ناچیز خواهد بود! در حالیکه رسول خدا سواره است و سعد بن معاذ دهانه اسب او را در دست دارد مادر سعد بن معاذ- کبشه دختر عبید- دوان به طرف او می آید. سعد می گوید: ای رسول خدا، مادرم! پیامبر می فرماید: خوش آمده است. مادر سعد پیش آمده در چهره رسول خدا به دقت می نگرد بعد می گوید: حالا که تو رابسلامت دیدم اثر مصیبت از دلم برفت. رسول خدا شهادت پسرش عمروبن معاذ را به وی تسلیت می گوید، و می افزاید: مادر سعد، به تو مژده می دهم و به خانوداده های شهیدان مژده بده که کشته های آنان در بهشت همدم یکدیگرند و هر یک شفیع خویشاوندان و خانواده خویش است. مادر سعد می گوید: حالا خشنود هستیم ای پیامبر خدا، و چه کسی پس از این بر آنان خواهد گریست! و می افزاید: ای پیامبر خدا، در حق باز ماندگان ایشان دعا بفرما. رسول خدا می فرماید:
اللهم، اذهب حزن قلوبهم و اجبر مصیبتهم، و احسن الخلف علی من خلفوا.
خدایا، غم دلهایشان را ببر، و بر داغ مصیبتشان مرهم نه، و برای بازماندگان سرپرستی هر چه نیکوتر پدید آر. این عشیره، دوازده شهید داده است.
آنگاه به سعد بن معاذ می فرماید تا عنان اسب را رها کند. پیامبر سواره می رود و مسلمانان از پی او روانند. به سعد می فرماید: بیشتر افراد عشیره ات زخمی شده اند. همه آن مجروحان در دوران رستاخیز در حالی می آیند که زخمشان بیش از هر وقت خونریزی دارد و رنگ آن خونین است و بویش بوی مشک. هر مجروحی باید در خانه اش بماند و به مداوای زخم خویش بپردازد و همراه من تا خانه ام نیاید، و این وظیفه ای است که من تعیین کرده ام. سعد بانگ بر می دارد که وظیفه تعیین شده از طرف پیامبر خدا این است که هیچیک از زخمیان بنی عبدالاشهل رسول خدا تا خانه اش مشایعت نکند. زخمیان همه می مانند و آنان که سی نفرند شب را با افروختن آتش و داغ کردن زخمهایشان به درمان می پردازند.(409)

شب

سعد بن معاذ، پیامبر را تا خانه اش مشایعت می کند. چون زانوهای پیامبر ضربه دیده است او را بر دوش خویش از اسب پیاده می کنند و در حالیکه به سعد بن معاذ و سعد بن عباده تکیه داده است به خانه خویش در می آید. با غروب آفتاب، بلال اذان می گوید و پیامبر در حالیکه به دو سعد تکیه داده است به مسجد در می آید و سپس به خانه باز می گردد و به خواب می رود. مسلمانان در مسجد آتش افروخته و به داغ کردن زخمهای خویش مشغولند.(410)
سعد بن معاذ به خانه رفته همه زنان عشیره را به خانه رسول خدا می آورد و از مغرب تا عشاءرا به نوحه و عزاداری می گذراند و چون شفق ناپدید می شود بلال بانگ اذان بر می آورد اما رسول خدا از خانه بیرون نمی آید. بلال بر درب خانه می نشیند تا یک سوم شب سپری می شود. در این وقت بانگ بر می دارد: نماز ای رسول خدا. پیامبر از خواب بیداربرمی خیزد. صدای گریه و نوحه را می شنود، می پرسد: چه خبر است؟ می گوید: زنان انصارند که برای حمزه عزاداری می کنند. به زنان می فرماید: خدا از شما و از فرزندانتان خشنود باد. و دستور می دهد تا به خانه های خویش بر گردند. همراه مردانشان به خانه باز می روند. از آنزمان تا روزگاران، زنان انصار چون می خواهند بر شهید یا مرده خویش گریه و نوحه کنند از گریستن بر حمزه سیدالشهدا آغاز می کنند. پیامبر به مسجد می رود در حالیکه از راه رفتن او پیداست که درد زانویش کمتر شده است. پس از نماز عشاءپیاده و بدون تکیه به کسی از مسجد در میان صفوف مردان به خانه می رود. شخصیت ها و چهره های برجسته خزرج و اوس در مسجد بر درب خانه پیامبر تا صبح پاسداری می دهند مبادا قریش شبیخون بزنند. معاذ بن جبل، زنان عشیره بنی سلمه، و عبدالله بن رواحه، زنان عشیره بلحارث بن خزرج را می آورد. پیامبر می فرماید: منظور من این نبود.(411)
یزید بن حاطب را که دینداری متعهد است و زخمی شده است به خانه اش در مدینه آورده اند. خانواده اش در کنارش گریه می کنند. پدرش- حاطب بن امیه- که منافق است با دیدن آن منظره به آنان می گوید: شما این وضع را بر سر او آورده اید! می پرسند: چرا؟ می گوید: او را تشویق کردید تا با سپاه بیرون رفت و کشته شد. آنوقت به ادعای شما وارد جایی شد که می گویید بهشتی است که وارد آن می شود. در واقع بهشتی است از پشته خار گورستان! پرخاش می کنند که خدا ترا بکشد! می گوید: همین است که گفتم!
قزمان هم از زخمیان است. اصل و نسب وی را کسی نمی شناسد. وابسته به عشیره بنی ظفر است و نسبت به آنان وفادار و متعهد است. زن و بچه ای هم ندارد. شجاعی است که در جنگهای جاهلیت سابقه دلیری دارد. در جنگ احد شرکت کرده و با شور و هیجان جنگیده و شش یا هفت زخم برداشته است. خبر به پیامبر می دهندکه قزمان به شدت زخمی شده است و شهید خواهد شد. می فرماید: از دوزخیان است! پیش قزمان آمده به او می گویند: شهادتت مبارک! با تعجب می پرسد: چه مژده ای است که می دهید! من فقط برای افتخارات جنگیده ام! می گویند: ما به تو مژده بهشت را می دهیم! می گوید: بهشتی از پشته خار گورستان! ما بر سر بهشت و دوزخ نجنگیده ایم. فقط برای افتخارات خودمان جنگیده ایم! بعد چون تاب تحمل درد ندارد تیری از ترکش بدر کشیده رگ خویش را باز می کند، اما چون طول می کشد شکم خویش را بر شمشیر می فشارد تا از پشتش بیرون می آید. جریان را به پیامبر خبر می برند، می فرماید: از دوزخیان است!.(412)

اعدام تنها اسیر

مشرکان در بازگشت از احد به مکه اوایل شب در حمراءالاسد اردو می زنند و سپس رهسپار می شوند. ابو عزه- عمرو بن عبدالله- که در جنگ بدر اسیر شده و پیامبر او را بدون گرفتن فدیه آزاد ساخته است در حمراءالاسد خواب می ماند. فردایش پس از گستردن آفتاب یک واحد گشتی مسلمانان او را می بیند که از خواب برخاسته و به چپ و راست نگاه می کند. عاصم بن ثابت که فرمانده یک واحد گشتی است او را دستگیر کرده به مدینه می آورد. به پیامبر می گوید: ای محمد، بر من منت نهاده آزادم کن. می فرماید: مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود. نمی گذارم به مکه بروی و در حالیکه عرق پیشانیت را پاک می کنی بگویی محمد را دوبار مسخره کرده و فریبش دادم! آنگاه به عاصم بن ثابت فرمان می دهدکه گردن او را بزند.(413)