فهرست کتاب


پیامبری و جهاد

استاد جلال الدین فارسی

برسرنعش شهیدان

چون نعش حمزه بن عبدالمطلب در برابر پیامبر نهاده می شود بر او نماز می گزارد و چهار تکبیر می گوید. سپس پیکر دیگر شهیدان را یکایک به کنار پیکر حمزه می نهند، و هر پیکری را که می نهند پیامبر بر او و بر دیگر شهیدان نماز می گزارد بطوریکه هفتاد و چند نماز بر او خوانده می شود، زیرا شماره شهیدان هفتاد و چند است. آنگاه پیامبر می فرماید: من در دوران رستاخیز برایتان شهیدم و گواه. هرکس در راه خدا زخمی شود در دوران رستاخیز همانگونه زخمگین می آید در حالیکه زخمش خونین است و بوی مشک از آن به مشام می رسد. ابوبکر: ای رسول خدا، مگر اینها برادران و همتای ما نیستند، مثل ما مسلمان شدند و مثل ما جهاد کردند؟ می فرماید: آری، ولی اینان هیچ از پاداششان نخوردند و نکاستند و من نمیدانم شما پس از من چه خواهید کرد؟! ابوبکر در حالیکه گریه می کندمی گوید: مگر ما پس از تو زنده خواهیم بود؟(400)
آنگاه به مسلمانان دستور می دهد تا آرامگاهی برای آنان حفر کنند، و می فرماید: زمین را بکنید، و آرامگاهی گشاده و زیبا درست کنید، و هر دو یا سه پیکر را در یک آرامگاه بنهید. هر کدام را که بیش از دیگران قرآن شناس است نخست در آرامگاه نهید و مقدم بدارید. بدینسان، مسلمانان هر شهیدی را که قرآن شناس تر است بیش از دیگران و مقدم بر آنان در آرامگاه می نهند. از شهیدانی که میدانم در یگ آرامگاه نهده شده اند اینها هستند: عبدالله پسر عمرو بن حرام، عمرو بن جموح، خارجه بن زید، سعد بن ربیع، نعمان بن مالک، و عبده بن حسحاس در یک آرامگاه. پیامبر در باره عبدالله پسر عمرو بن حرام، و عمرو بن جموح که پیکرشان بدست مشرکان پاره پاره شده است می فرماید:این دو نفر را که در دنیا دوست صمیمی یکدیگر بودند در یک آرامگاه به خاک بسپارید(401)
چون حمزه را در آرامگاهش می نهند پیامبر دستور می دهد تا عبای پشمین سیاهی را بر روی پیکر او بکشند. عبا را چون بر سر و چهره او می کشند پاهایش عریان می ماند و چون پایین و بر روی پاهایش می کشند چهره اش نمایان می شود. می فرماید: چهره اش را بپوشانید. بر روی پاهایش بوته های خشک می نهند. مسلمانان گریه سر می دهند که ای پیامبر خدا، حتی برای عموی پیامبر خدا پارچه ای بقدر کفایت نداریم! می فرماید: شهرها و کشورها گشوده خواهد گشت و مردم به آنجا کوچ خواهند کرد و به خویشاوندان خود در مدینه پیغام خواهند فرستاد که شما در سرزمینی بی آب و درخت زندگی می کنید! حال آنکه اگر بدانند زندگی در مدینه برای آنان بهتر است. سوگند به آنکه جانم در دست اوست اگر کسی بر کم آبی و سختی زندگی در مدینه بسازد من در دوران رستاخیز شفیع یا شاهد و شهید او خواهم بود.(402)آنگاه دستور می دهد عبدالله بن جحش را هم که مشرکان او را به بدترین شکلی مثله کرده اند در آرامگاه حمزه جای دهند.(403)
برای مصعب بن عمیر هم بیش از یک عبا نیست تا بر پیکرش بکشند. در حالیکه به پسکر به خون آغشته اش می نگرد و می فرماید: تو را در مکه دیدم که جامه ابریشمین نازک و لطیف و خوش دوختی در برداشتی که هیچکس مانند آن در بر نداشت، و اینک تو را می بینم که با موهای آشفته و پریشان در عبایی آرامیده ای. آنگاه دستور می دهد تا پیکر پاکش را در آرامگاهش بنهند. برادرش- ابو الروم- و عامر بن ربیعه، و سویبط بن عمرو بن حرمله وارد آرامگاهش می شوند و سپس پیکرش را در آن می نهند.(404)
پیامبر به نعش وهب بن قابوس مزنی می نگرد و جانبازی و قهرمانی وی را بیاد می آورد و می فرماید: خدااز تو خشنود است و من هم از تو خشنودم. آنگاه بسختی و ناراحتی از زمین بلند شده بر سر آرامگاه او می ایستد تا او را در آن جای می دهند، و عبای پشمینی را که نقش های سبز دارد بر روی پیکرش می کشند. پیامبر آن عبا را بر روی صورت او می کشد و او را می پوشاند ولی نیمی از ساق پایش عریان می ماند. بعد دستور می دهد تا از گیاهان خشکیده بیاورند و بر روی پاهایش بنهند.(405)
عمرو پسر ثابت بن وقش در مسلمان شدن تردید دارد. همشهریانش اسلام را بر او عرضه می کنند. جواب می دهد: اگر بدانم آنچه می گویید حقیقت دارد لحظه ای درنگ نمی کنم! روز جنگ احد در حالیکه پیامبر در احد است تصمیم به مسلمان شدن می گیرد. مسلمان می شود و شمشیرش را برداشته از شهر بیرون می رود و با دشمن می جنگد تا از پا در می آید. او را در میان کشته ها می بینند که رمقی در او باقی مانده است. نزدیکش رفته از او می پرسند: عمرو! چرا آمدی؟ می گوید: اسلام مرا آورد. به خدا و پیامبرش ایمان آوردم، آنگاه شمشیرخویش برداشته به میدان آمدم و خدا شهادت را نصیب من ساخت. و در حضور آنان جان می سپارد. پیامبر می فرماید: او از بهشتیان است.(406)

به سوی مدینه

چون از دفن یاران شهیدش فراغت می یابد دستور می دهد تا اسبش را بیاورند و سوار می شود، و در حالیکه مسلمانان مجاهد گرداگرد او را گرفته اند حرکت می کند. بیشتر مسلمانان زخم برداشته اند و بیش از هر عشیره ای بنی سلمه و بنی عبدالاشهل زخمی دارند. چهارده زنی که برای مداوای زخمیان و آب دادن به آنان در جنگ شرکت داشته اند همراه او هستند. وقتی به ابتدای حره می رسد می فرماید: به صف بایستید تا خداوند را بستاییم. سربازان اسلام در دو صف قرار می گیرند و زنان پشت آن دو صف می ایستند. در این هنگام خدا را چنین می خواند:
اللهم لک الحمد کله. اللهم، لا قابض لما بسطت، و لا مانع لما اعطیت، و لا معطی لما منعت، و لا هادی لمن اظلت، و لا مضل لمن هدیت، و لا مقرب لما باعدت، و لا مباعد لما قربت. اللهم انی أسألک من برکتک و رحمتک و فضلک و عافیتک. اللهم انی أسألک النعیم المقیم الذی لا یحول و لا یزول! اللهم انی أسألک الا من یوم الخوف و الغناءیوم الفاقه، عائذاًبک اللهم من شر ما اعطیتنا و شر مامنعت منا اللهم توفنا مسلمین. اللهم حبب الینا الایمان و زینه فی قلوبنا، و کره الینا الکفرو الفسوق و العصیان، واجعلنا من الراشدین. اللهم عذب کفره اهل الکتاب الذین یکذبون رسولک و یصدون عن سبیلک. اللهم انزل علیهم رجسک و عذابک. اله الحق! آمین.
خدایا ستایش یکسره تراست. خدایا، آن نعمت که بگسترانی کس نتواند برچیند، و آن نعمت که ارزانی داری کس نتواند که باز دارد، و آن نعمت که بازداری کس نتواند که ارزانی دارد، هر که را گمراه کنی کس نتواند هدایت کند، و هر که را هدایت کنی کس نتواند گمراه سازد، و هر چه را بدور داری کس نتواند پیش آورد، و هر چه را فرا پیش آری کس نتواند بدور گرداند. خدایا، اینک منم که از برکت و رحمت و بخشایش وایمنی تو تقاضا می کنم. خدایا، من از تو آن نعمت جاویدانی را که نه دگرگون شود و نه از بین رود همی خواهم. خدایا، من از تو به روز بیمناکی ایمنی طلبم و به روز تنگدستی بی نیازی خواهم در حالیکه از شر آن نعمت که به ما ارزانی داشته ای و از شر آنچه از ما بدور داشته ای به تو ای خداوندگار پناه برده باشم. خدایا، ما را مسلمان بمیران. خدایا، ایمان را برای ما دوست داشتنی گردان و آن را در دلهای ما بیارای، و کفر و زشتکاری و نافرمانی را برای ما منفور دار، و بگذار تا از خرد پویان باشیم. خدایا، کافران اهل کتاب را که پیامبرت را تکذیب می کنند و راه تو را بر مردم می بندند. عذاب کن. خدایا، پلیدی و عذابت را بر آنها فرو آر، ای معبود راستین. آمین.
آنگاه از سمت راست می آید تا به محله بنی حارثه می رسد.(407)

استقبال از سپاه اسلام

عده ای برای دیدن و استقبال پیامبر از شهر بیرون می آیند. ابو سعید خدری که نوجوانی است در میان آنهاست. بعدها مشهودات خویش را چنین داستان می کند: من از کسانی بودم که در شیخان بعلت کمی سن بازگردانده شدیم و اجازه شرکت در جنگ نیافتیم. چون ظهر شنبه خبر زخمی شدن پیامبر و پراکنده شدن صفوف رزمندگان اسلام به ما رسید با پسرانی از عشیره بنی خدره رفتیم به استقبال پیامبر تا از سلامتی وی مطمئن شویم و خبرش را به خویشاوندان خود بیاوریم. دیدیم سپاه اسلام دارند می آیند و به بطن قناه- که دره کوچکی است نزدیک مدینه- رسیده اند. توجهی جز به این نداشتیم که پیامبر را ببینیم و از حال او با خبر شویم. تا مرا دیدفرمود:سعد بن مالک؟ گفتم: آری، پدر و مادرم فدای تو باد. و نزدیک رفته بوسه بر زانوی او که بر اسب نشسته بود زدم. فرمود: خدا بخاطر شهادت پدرت به تو پاداش خیر مرحمت فرماید. به چهره حضرتش نگریستم، دیدم بر هر گونه اش باندازه یکدرهم زخم است و پیشانیش نزدیک موی سر چاک خورده است و از لب پایینش خون می چکد و دندان پیشین راستش شکسته است، و بر زخم او چیز سیاهی چسبیده است. پرسیدم این سیاهی چیست که بر صورت اوست؟ گفتند: تکه حصیر سوخته ای است. پرسیدم: گونه هایش را چه کسی زخمی کرده است؟ گفتند: پسر قمیئه. پرسیدم: پیشانیش را چه کسی شکسته است؟ گفتند: ابن شهاب. پرسیدم: لبش را چه کسی صدمه زده است؟ گفتند: عتبه. در جلو اسب او همچنان می دویدم و می آمدم...(408)
از آنجا به محله بنی عبدالاشهل می آید، و می بیند سر گرم عزاداری و گریستن بر شهیدان خویشند، می فرماید: ولی حمزه کسی را ندارد که بر او بگرید! زنان بنی عبدالاشهل خبردار می شوند که پیامبر وارد شده است. از درون مجلس عزا بیرون می آیند تا از سلامت وی اطمینان یابند. می بینند زره او همچنان بر اندامش آراسته است. ام عامر نگاهی به رسول خدا می افکند و می گوید: هر مصیبتی با وجود تو ناچیز خواهد بود! در حالیکه رسول خدا سواره است و سعد بن معاذ دهانه اسب او را در دست دارد مادر سعد بن معاذ- کبشه دختر عبید- دوان به طرف او می آید. سعد می گوید: ای رسول خدا، مادرم! پیامبر می فرماید: خوش آمده است. مادر سعد پیش آمده در چهره رسول خدا به دقت می نگرد بعد می گوید: حالا که تو رابسلامت دیدم اثر مصیبت از دلم برفت. رسول خدا شهادت پسرش عمروبن معاذ را به وی تسلیت می گوید، و می افزاید: مادر سعد، به تو مژده می دهم و به خانوداده های شهیدان مژده بده که کشته های آنان در بهشت همدم یکدیگرند و هر یک شفیع خویشاوندان و خانواده خویش است. مادر سعد می گوید: حالا خشنود هستیم ای پیامبر خدا، و چه کسی پس از این بر آنان خواهد گریست! و می افزاید: ای پیامبر خدا، در حق باز ماندگان ایشان دعا بفرما. رسول خدا می فرماید:
اللهم، اذهب حزن قلوبهم و اجبر مصیبتهم، و احسن الخلف علی من خلفوا.
خدایا، غم دلهایشان را ببر، و بر داغ مصیبتشان مرهم نه، و برای بازماندگان سرپرستی هر چه نیکوتر پدید آر. این عشیره، دوازده شهید داده است.
آنگاه به سعد بن معاذ می فرماید تا عنان اسب را رها کند. پیامبر سواره می رود و مسلمانان از پی او روانند. به سعد می فرماید: بیشتر افراد عشیره ات زخمی شده اند. همه آن مجروحان در دوران رستاخیز در حالی می آیند که زخمشان بیش از هر وقت خونریزی دارد و رنگ آن خونین است و بویش بوی مشک. هر مجروحی باید در خانه اش بماند و به مداوای زخم خویش بپردازد و همراه من تا خانه ام نیاید، و این وظیفه ای است که من تعیین کرده ام. سعد بانگ بر می دارد که وظیفه تعیین شده از طرف پیامبر خدا این است که هیچیک از زخمیان بنی عبدالاشهل رسول خدا تا خانه اش مشایعت نکند. زخمیان همه می مانند و آنان که سی نفرند شب را با افروختن آتش و داغ کردن زخمهایشان به درمان می پردازند.(409)